ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 9 از 18 نخست ... 4567891011121314 ... آخرین
نمایش نتایج: از 121 به 135 از 256
  1. #1
    تاریخ عضویت
    December 2007
    نوشته ها
    1
    4

    کوچولو تازه به دنیا آمده

    Icon16 در خواست کمک و مشاوره عشقی

    من یه دختری بودم که اصلا به ازدواج فکر نمی کردم یعنی اصلا قصد ازدواج نداشتم و نسبت به اطرافم خیلی بی توجه بودم ولی جدیدا تصمیم گرفتم ازدواج کنم .حدودا دوسال پیش یه پسر تودانشگاه به من ابراز علاقه کرد ولی من اصلا متوجه نشدم دوستام چند بار به من گفتند ولی من باور نمی کردم تا اینکه دو هفته پیش چند تا اس ام اس عاشقانه برام فرستاد تازه متوجه علاقه اش به خودم شدم .چون الان قصد ازدواج دارم نسبت به این مسیله بی توجه نیستم البته اینم بگم من بدلیل یک سری مشکلاتی که با برادرهام داشتم کلا از خانه فراری بودم وخیلی با خانوادم صمیمی نیستم وخیلی احساس تنهایی می کنم .بخاطر همین وقتی اس ام اس های اونو دیدم خوشحال شدم .اولش یه کم تعجب کردم بعداز دوروز تصمیم گرفتم جوابشو بدم .البته یه متن معمولی براش فرستادم بعد از اونم دوتا دیگه متن معمولی براش فرستادم .ولی اون جواب نداد. منم از این بابت خیلی ناراحت هستم .الان همش منتظرم که جواب بده .اینم بگم من ادم خیلی بی احساسی هستم خیلی تعجب میکنم چطور فقط با سه تا اس ام اس عاشقانه اینقدر تحت تاثیر قرار گرفتم .البته اولین باریه که این جملاتو از یه پسر می شنوم واولین باریه که به یه پسر توجه کردم .اگه قبلا یکی یه همچین چیزی رو برام تعریف می کرد بهش می خندیدم .دوست دارم اون دوباره برام اس ام اس بفرسته .به نظر شما من چکار کنم البته چون جواب اس ام اس های منو نداده دوست ندارم دوباره بهش اس ام اس بدم .ولی بعضی اوقات احساس پشیمانی می کنم که چرا توی دانشگاه بهش بی توجه بودم .اینم بگم من بخاطر اینکه احساس تنهایی می کردم همیشه دوست داشتم یکی پیدا بشه بهم محبت کنه .با این وجود هنوز مطمین نیستم دوستش دارم یا نه ؟نظر شما چیه من چکار کنم ؟ازاینکه به حرف های من توجه می کنید خیلی ممنونم مزاحم شما شدم خداحافظ
    ویرایش توسط MELINA : 2011.03.17 در ساعت 22:31
  2. #121
    تاریخ عضویت
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,833
    20,578
    "مدير كل سايت كوچولو"

     

    مدیر کل فروم

    پیش فرض


    مل مل جان، سلام!
    با توجه به توضيحاتت و اينكه خيلي از مسائل رو بچه بازي ميدوني (كه البته درست هست)
    و نشون ميده بزرگ شدي!

    من يك پيشنهاد ساده بهت ميكنم:

    در زمان قبل از ازدواجت، از زندگي لذت كامل رو ببر و بيشتر حرف دلت رو گوش كن!
    خودت رو آزار نده سر اين چيزا...

    اگر فكر ميكني بهش عادت داري، خوب برگرد پيشش!
    بزار بچه بازي باشه!
    به جاش سرگرم هستي!

    تا اينكه روي اون فردي كه ميخواي رو پيدا ميكني و ميري با اون (با علاقه)

    پس پيشنهاد من اينه كه به جاي اينكه خودت رو عذاب بدي، اگر طرف برات مشكلي ايجاد نمكنه و ضرري نداره، دوباره باهاش دوست شو!
    و يا با يكي ديگه دوست شو
  3. #122
    تاریخ عضویت
    November 2009
    محل سکونت
    زیر سایه شما
    نوشته ها
    109
    0
    کوچولو در حال فعال شدن

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط admin


    در زمان قبل از ازدواجت، از زندگي لذت كامل رو ببر و بيشتر حرف دلت رو گوش كن!
    خودت رو آزار نده سر اين چيزا...

    اگر فكر ميكني بهش عادت داري، خوب برگرد پيشش!
    بزار بچه بازي باشه!
    به جاش سرگرم هستي!

    تا اينكه روي اون فردي كه ميخواي رو پيدا ميكني و ميري با اون (با علاقه)

    پس پيشنهاد من اينه كه به جاي اينكه خودت رو عذاب بدي، اگر طرف برات مشكلي ايجاد نمكنه و ضرري نداره، دوباره باهاش دوست شو!
    و يا با يكي ديگه دوست شو
    سلام عمو سعید.بهش عادت دارم اما بودن با اون اصلا به نفعم نیست.ما زیادی با هم صمیمی بودیم .تاره اون دیگه منو دوست نداره و فقط می خواد سرگرم باشه.دوست ندارم واسه بودنش التماسش کنم.نمی خوام محبتشو گدایی کنم.دیگه نمی خوام سر کار باشم.یعنی می گی یا من دل یکی و بشکنم یا دوباره یکی دلم و بشکنه؟؟نه.دیگه نمی تونم عمو.

    دل آدما از سرگرمی من مهم تره.نیست؟من تو زندگیم بیشتر از اینکه فکر خودم باشم فکر بقیه بودم!واسه همینه که همیشه من باختم.


    تازه دیگه حسم ناب نیست!دیگه نمی تونم از ته دل یکی و دوست داشته باشم چه برسه به همسر آیندم.

    یه راهه دیگه پیشنهاد بده.

    منتظرما
    آسمان هر شب به ماه خویش نازد
    می، نداندتا سحرگه،خفته با یک آسمان ماه در زمینم!
  4. #123
    تاریخ عضویت
    December 2009
    محل سکونت
    پیروزی_نیرو هوایی
    نوشته ها
    629
    0
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    پیش فرض

    سلام مونا جون ...

    حرف دلت رو خوندم ... شاید نتونم راهنماییت کنم ولی میخوام سرگذشت خودمم بگم ...

    یادم میاد زندگی واسم سیاه سیاه بود ... دلخوشی نداشتم ... تنها بودم ... تنهای تنها ... تنهایی رو با تمام سلول هام حس می کردم ... من تک فرزندم ... حتی خواهر و برادر هم ندارم که حداقل سرم گرم بشه ...

    هر مشکلی واسم پیش میومد تو دلم میریختم ... بقیه دوسم داشتند ... کلی خاطرخواه داشتم ولی من از هیچکس خوشم نمی اومد ... خنده هام نمره های 20 و خلاصه هر کاری می کردم واسه دلخوشی دیگران بود ...

    کلاس زیاد میرفتم ... شاید دلیل اینکه همه ی هنر ها رو خوب یاد میگرفتم همین تنهاییم بود ... همیشه هم از حرف زدن با دیگران فرار می کردم چون همه شعار میدن و همدرد نداشتم ... تا حالا شده میون کلی آدم باشی که دوست دارن ولی باز احساس تنهایی کنی؟....چون حس میکنی کسی که باید باشه نیست ...

    تا کسی رو دیدم که نور رو به زندگیم اورد ...

    الان فقط یه چیز میگم اگه 22 سال زجر کشیدم که فقط یک ثانیه عاشق واقعی باشم .اگه هزار بار دیگه هم بدنیا بیام حاضرم عذاب تنهایی رو تحمل کنم تا همون یک ثانیه رو حس کنم ...

    عشق واقعی شاید تو 18سالگی بیاد شاید 22 شاید هم 30 ... ولی وقتی بیاد خودت حسش میکنی ... عشق واقعی چیزیه که اگه منطقی هم تجزیه تحلیلش کنی بازم همه چی درسته ...

    پس فقط میگم :
    یه روزی
    [center:dbb4396937]یه جایی[/center:dbb4396937]
    یه کسی
    یه چیزی
    [center:dbb4396937]صبر داشته باش[/center:dbb4396937]
    [center:dbb4396937]صبر داشته باش[/center:dbb4396937]

    هوای خونه برگشته تموم جاده بارونه. یه حسی تو دلم می گه تو نزدیکی به این خونه
  5. #124
    تاریخ عضویت
    February 2010
    نوشته ها
    585
    17
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    پیش فرض

    [center:57c82c7934]به نظر من کسی رو که دوست داری خوب نگهش دار و گرنه مجبور میشی با کسی باشی که دوسش نداری و این اوج بدبختیه...[/center:57c82c7934]
    نمیدانم به کدامین بال پرنده خیالم اجازه ی پرواز دهم...
  6. #125
    تاریخ عضویت
    March 2010
    محل سکونت
    karaj,fardis
    نوشته ها
    663
    93
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    پیش فرض

    سلام ململ جان.......
    حرفهای دلت رو خوندم. واقعا نمیدونم چی بگم؟
    تو واقعا خیلی با معرفت و مهربونی...
    اما نباید این زیادی مهربونیات کار دستت بده.نباید بشینی و بگی من دل کسی رو نمیشکونم تا دلمو نشکنن.
    تو این دوره زمونه اگه اینجوری باشی فقط ازت سواستفاده می کنن.
    بعدش هم وقتی مطمئن شدی که کسی تو رو به خاطر خودت نمیخواد پس چرا می خوای خودتو بازیچه دستش کنی؟
    یه عروسکی باشی که تا وقتی تنهاست تو رو بخواد که تنهاییش رو پر کنی ولی وقتی یکی رو پیدا کرد و عاشقش شد بذارتت کنار.چرا ؟چون که دیگه تنها نیست.
    تو اگه واقعا دوسش داری بهش ثابت کن .اگه ارزش داشته باشه مطمئنا تنهات نمیذاره...
    دخترها فقط آرزو دارن یه حامی داشته باشن.یکی که دوسشون داشته باشه و همیشه ازشون دفاع کنه.
    اگه بهش ثابت کردی و اوضاع تغیری نکرد بدون اون دوست نداره ....دیگه از این بدتر هم مگه میشه؟ولی چاره ای نیست تو که نمیتونی به زور صاحب قلبش بشی.
    منم یکی رو دوست داشتم.با این سن کمم وبچگی هام عشق رو بهتر ازهرکسی فهمیدم.میخواستم خصوصیات خوب همه عاشقای دنیا رو یکجا تو خودم جمع کنم.و همه روتقدیمش کنم.همه کاری واسش کردم........آبرو و موقعیت خودم رو به راحتی فداش کردم.
    من که به زبون همه پسرها مغرور بودم.اگه بدونی چه جوری غرورم رو براش له کردم؟
    اونم اون .کسی که هیچی نبود.پسرهای دیگه میگفتن مهناز با اون همه غرور و شخصیتش رفت باکی هم رفیق شد!
    ولی اون چی؟ بی ارزش ترین دخترها را با من مقایسه می کرد.تازه شاید آلانم عاشق یکی ازهمون دخترهای بی ارزشه...
    چی بگم.خلایق هر چه لایق...
    نمیخوام از خودم تعریف کنم.ولی خیلی از پسرهای واقعا خوب که حداقل ازنظر خانوادگی شخصیتشون به من میخوره واقعا دوست دارن با من باشن.ولی منم مثل تو دیگه احساس ندارم یعنی به این نتیجه رسیدم که فقط با کسی که عاشقانه عاشقم باشه ازدواج کنم.الانم یه مدته به همون مهنازی تبدیل شدم که همه قبولش دارن.
    حالا تو هم دوست گلم دنبال کسی بگرد که به خاطر خودت دوست داشته باشه.عشق مقدسه.اگه واقعا عاشق باشی خدا کمکت میکنه.اگه هم نکرد گلم بدون حکمتی در کار بوده.شاید اون طرف لیاقت عشق تورو نداشته و خدا تورو دوست داشته..
    مطمئن باش خدا یه روز یه آدمی رو سر راهت قرار میده که همونی باشه که دنبالشی . اونوقت نگو احساس ندارم . عاشقانه دوسش داشته باش و زندگیت رو براش بذار....
    اگه سوالی هست حتما بپرس .تا جایی که بتونم کمکت میکنم....
    شک نکن...اینده ای بسازم که گذشته ام جلویش زانو بزند!
    کسی که وارد زندگیم شود را آنقدر خــــوشـــبـ ♥ــتــــ میکنم که به هر روزی که جای او نیستی به خودت لعنت بفرستی!
  7. #126
    تاریخ عضویت
    February 2010
    محل سکونت
    تــــویــــ قــــلبـــشــــ !!!
    نوشته ها
    13,512
    5,691
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    پیش فرض

    سلام مونا جون . حرفهایی رو که زدی رو کاملا خوندم ومیفهمم که چی میکشی چون خودم یه جورایی مثله تو هستم اما با یک تفاوت.
    میخوام داستانه کوچیکی که خودم داشتم رو برات بگم
    یه روزی تو سن 16 سالگی دعا میکردم که با یه پسر دوست بشم . اخر دوست شدم ولی این دوستی 2 ماه بیشتر طول نکشید چون من نخواستم که ادامه بدم اخه یه پسری رو دیدم که واقعا پسره ارزوهای من بود . دوستی اولم رو تموم کردم و با پسر دوم دوست شدم. تو دوستی اول همش میگفتم دوست دارم ولی کاش میدونستم دوست داشتن چیه.
    یک ماه از دوستی دومم گذشت (البته پسر با من حرف نمیزد فقط اس ام اس ) اولا نمیگفت چرا بعدا یواش یواش فهمیدم که یه تومور مغزی تو سرش هست (هرکسی جای من بود ولش میکرد) ولی من تازه علاقم نسبت بهش بیشتر شد چون حس میکردم شاید از دستش بدهم. دوستی ما 3 ماه طول کشید بعد پسر برای عمل به ایتالیا رفت ولی وقتی برگشت فهمیدم خوب نشده و دکترا گفتن 3ماهه دیگه میمیره .
    علاقم بهش خیلی زیاد تر شده بود اون زمان بود که معنی دوست داشتن رو فهمیدم.
    شاید باورت نشه توماه 4 دوستیم دوتا خبر بد شنیدم یکی اینکه تمتام خانوادش تصادف کردن و مردن ویکی دیگه اینکه فهمیدم سرطان خون داره.
    یعنی دوتا از بدترین مریضیهای لاعلاج رو داره. نمیدونستم چکار کنم . چی بگم . ولی از اونجایی که خیلی دوستش داشتم ومیدونستم نیاز داره که یکی دلداریش بده وارومش کنه بهش گفتم من پشتت هستم خیالت راحت. 2 ماه بهش امید میدادم و خنده رو لباش میاوردم( فقط با اس ام اس)کار سختی بود. ولی چون دوستش داشتم برام راحت بود.
    یه روزی وقتی میخواست برای سرش یه بار دیگه تو ایران عمل کنه قرار شد یه سری قول بهم بدیم. یکی از قولایی که دادیم این بود که اگر از اتاق عمل اومد بیرون باهم ازدواج کنیم و اگر نیومد من تا اخره عمرم تنها باشم و با هیچ پسری دوست نشم وحتی ازدواج هم نکنم.
    اون رفت و دیگه از اتاق عمل زنده بیرون نیومد.
    من موندم و یه سری خاطره های تلخ وشیرین. الان یک سال میگذره و من با هیچ پسری دوست نشدم.
    من میتونستم ومیتونم دوست بشم ولی خودم نمیخوام چون قول دادم وعاشق هستم.
    من تنهایی و با یاد بودن اون رو بهتر ترجیه میدم تا اینکه برم با یکی دیگه دوست بشم وگذشترو فراموش کنم.
    حالا عزیزم تو 2 تا راه بیشتر نداری یا مثله من عمل کنی یا بری با یکی دیگه دوست بشی.
    من از انتخابم راضیه راضیم.

    این حرفه هایی رو که گفتم هم درد دل بود هم کمک به تو عزیزم . فقط با چشم و گوش بازتصمیم بگیر .
    این هایی رو که گفتم ساخته ذهنم نبود بخدا برام اتفاق افتاده ومیدونم شاید باورش یکم سخت باشه ولی به خدا راست گفتم.

    امیدوارم تونسته باشم با این خاطرم کمکت کرده باشم.
    اگر بازم سوال یا کمکی خواستی برام پیغام بذار عزیزم من در خدمتم.

    دوست دار تمام عاشق ها( سارینا )
    تقصیر از ما نیست…
    بعضیا خودشون دلشون میخواد "یادگاری" باشن پشت در مستراح عمومی!!!

  8. #127
    تاریخ عضویت
    November 2009
    محل سکونت
    زیر سایه شما
    نوشته ها
    109
    0
    کوچولو در حال فعال شدن

    پیش فرض

    سلام بچه ها.ببخشید واسه تاخیرم.

    از همتون واسه جواباتون ممنونم.

    محیا جان تو خوب موقعی کنار کشیدی اما من دیگه تو این رابطه ها غرق شدمو نمی تونم کنار بکشم!

    سارینا واقعا واسه اتفاقایی که واست افتاده متاسفم.اما یه سوال؟اگه روزگار مجبورت نمی کرد ازش دست بکشی چی؟منظورم اینه که تو دیگه بهش دست رسی نداری و نمی تونی برش گردونی اما من بهش دست رسی دارم.شاید اگه اونم از این دنیا رفته بود من کل زندگیم و با یاد اون سر می کردم!این عذابم می ده که زندست و کنارمه اما من باید ازش دست بکشم.بودنم باهاش جز ضرر چیزی نداره اما...نمی تونم فراموشش کنم چون همه چی خوب بودو ما مجبور شدیم از همدیگه دست بکشیم.چون می دونم که هنوزم دوسم داره و این کاراش و از رو علاقه انجام میده.اما من می گم وقتی می تونیم با هم باشیم چرا باید این همه سختی و تحمل کنیم؟؟!بین عقل و دل گیر کردم.عقلم می گه به دردت نمی خوره و ازش دست بکش اما دلم...

    نمی دونم!واسم دعا کنید که درست تصمیم بگیرم.از همتون واسه کمکتون ممنونم.

    دوستون دارم از ته دل
    آسمان هر شب به ماه خویش نازد
    می، نداندتا سحرگه،خفته با یک آسمان ماه در زمینم!
  9. #128
    تاریخ عضویت
    November 2009
    محل سکونت
    زیر سایه شما
    نوشته ها
    109
    0
    کوچولو در حال فعال شدن

    پیش فرض

    می دونم نباید دوتا پست پشت هم بدم اما یه جارو سوتی دادم.خودمم نمی دونم واقعا دوسم داره یا نه؟اصلا نمی دونم کاراش از رو علاقست یا نه.اینا کلک دلمه که راضیم کنه برگردم پیشش!

    دیگه رفتم.
    آسمان هر شب به ماه خویش نازد
    می، نداندتا سحرگه،خفته با یک آسمان ماه در زمینم!
  10. #129
    تاریخ عضویت
    February 2010
    محل سکونت
    زیر سایه خدا
    نوشته ها
    4,435
    1,829
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    پیش فرض

    سلام موناجون همیشه به حرف عقلت گوش کن من خیلیارودیدم که به حرف دلشون گوش کردن ولی نتیجه خوبی ندیدن همیشه چیزی که عقل

    میگه عاقبت بهتری داره تادل ماخانومابه خاطراحساساتی بودنمون هیچوقت نبایدبه حرف دلمون گوش کنیم بایدسعی کنیم همیشه اون چیزی که

    عقلمون میگروانجام بدیم به نظرمن به چیزی که عقلت میگه عمل کن نه دلت
    اگر خداوند تورا به لبه ی پرتگاهی برد
    به او اعتماد کن چون یا تورا از پشت خواهد گرفت
    و یا به تو پرواز کردن خواهد آموخت
  11. #130
    تاریخ عضویت
    March 2010
    محل سکونت
    BushehR
    نوشته ها
    2,045
    20
    کوچولو رسمی

    پیش فرض

    ديگه از زندگيم خسته شدم حتي عشقم هم ديگه دوستم نداره.
    من يك سال پيش عاشق يك نفري شدم و با هم دوست شديم
    من به خاطر اون خيلي زجر و عذاب كشيدم چه شبهايي كه
    گريه مرهم دلم بود . ما همديگرو خيلي دوست داشتيم تا اينكه
    يه چند هفته اي ديگه نه بهم زنگ زد و نه اس ام اس داد ونه
    ديدمش خودم بهش زنگ زدم و از حرفاش فهميدم كه ديگه
    خسته شده از دوستيمون و تصميم گرفتم كه دوستيمونو
    بهم بزنم تا اون بتونه بدون من راحت زندگي كنه
    من ديگه داشتم فراموشش ميكردم كه دوباره زنگ زد
    بهم و دوباره خاطراتمون جلو چشام ظاهر شد و فهميدم
    كه خيلي عاشقشم و نميتونم به اين زودي ها فراموشش
    كنم و دوباره تماسهامون شروع شد ولي ميدونم كه
    ديگه دوستم نداره ولي من بهش عادت كردم نميدونم
    بايد چه كار كنم سر دوراهي گير كردم
    یه روزی قدرمو میدونی که دیره
    روزی که کسی سراغت نمیگیره

    یه روزی میدونی من کی و چی بودم
    روزی که از نبودنم غصت میگره
  12. #131
    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    آبادان.obodan0631
    نوشته ها
    9,346
    295
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    پیش فرض

    عزیز من بهتره که عاقلانه تصمیم بگیری


    دوست بودن با عاشق بودن زمین تا اسمون فرق داره


    اگه واقعا میدونی که حسی بهت نداره و فقط شدی یه الت برا گذروندن لحظات فرد مقابلت عاقلانه عمل کن و پا رو دلت بزارو همه چیز رو تموم کن در ضمن تو حالا حالا ها زمان داری واسه عاشق شدن و زندگی کردن به نظر من خیلی زود پا تو این مسیر گذاشتی امیدوارم این قضیه یه درس خوب بهت داده باشه که تو این زمونه نباید به هر کسی اعتماد کرد و زود تصمیم گرفت


    سعی کن اطرافیانتو با دقت بیشتری ببینی و از حقیقت دلشون با خبر بشی نه از زبونشون


    امیدوارم که تصمیم عاقلانه ای بگیری


    با ارزوی موفقیت برای تو
    چراغ روشن شب بود
    برایم چشم های تو
    پر ازدلشوره ام... بی تاب ودلگیرم
    کجا ماندی که من بی تو هزاران بار،در هرلحظه میمیرم



  13. #132
    تاریخ عضویت
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,833
    20,578
    "مدير كل سايت كوچولو"

     

    مدیر کل فروم

    پیش فرض

    سلام!
    نيلو جان، من نظري متفاوت دارم!

    با توجه به ايني كه گفتي، و اگر خودت هم تنها هستي، با توجه به شرايط تصميم بگير!

    يعني باهاش باش!
    ولي نه مثل قديم! مثل خود اون باهاش باش!
    اگه اون به چشم يه دوست ميبيندت و حس خاصي نداره، تو هم ديد و حست رو بهش عوض كن!

    تو هم عاشقش نباش! دوستش باش
    اين جوري تنها نيستي
    و آروم اروم حست هم بهش عوض ميشه و عقل و دلت يك سو خواهد شد!

    در اينده، هر وقت خوستي و اگر مشكلي بود، ميتوني به راحتي باهاش بهم بزني!
  14. #133
    تاریخ عضویت
    March 2010
    محل سکونت
    بچه محل امام رضا
    نوشته ها
    255
    0
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    پیش فرض

    همیشه باهرکس همون جوری باش که خودش می خواد.
    صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناک تر ولي از اين دو دردناک تر اين است که نداني بايد صبر کني يا فراموش
    ای خدا!
    پرم از تنهایی،پرم از غصه و غم،بی خیال از تب و تاب
    نمی فهمی چی میگم....
  15. #134
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    تو باغچه
    نوشته ها
    260
    83
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    پیش فرض

    عزیزم سعی نکن زیاد بهش دوباره عادت کنی اگه یبار تونستی فراموشش کنی پس بازم میتونی.اگر برای اون فرد اهمیت داشتی هیچوقت نمی رفت و هیچوقت بر نمی گشت تو که بازیچه نیستی! بهتره اول با خودت خلوت کنیو به این فکر کنی که واقعا دوسش داری یا فقط بهش عادت کردی!میتونی ازش بخوای که برادرت بشه و هر موقعه مشکلی داشتید بهم اس یا زنگ بزنید اینجوری از وابستگیتم کم میشه.لجو لجبازی گاهی جواب عکس داره.موفق باشی
    سلامتی اونایی که ادعا میکردن همه جوره مارو میخوان ولی الان همه جوره واس یکی دیگن...
  16. #135
    تاریخ عضویت
    May 2011
    نوشته ها
    100
    9
    کوچولو در حال فعال شدن

    پیش فرض

    دوست من تواز این میترسی که شاید اونجوری نشه که تو میخای.
    بهت میگم که در آخر این کار رو میکنی پس چه بهتر الان اقدام کنی تا زودتر به نتیجه برسی.اگه راهنمایی بیشتری خاستی پیغام بده.موفق باشی.
    بیایید بیرنگ باشیم ولی دورنگ نباشیم
صفحه 9 از 18 نخست ... 4567891011121314 ... آخرین
نمایش نتایج: از 121 به 135 از 256

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •