ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





نمایش نتایج: از 1 به 11 از 11

موضوع: کمک (قدیمی)

  1. #1
    royayekhoda

    کوچولو تازه به دنیا آمده

    تاریخ عضویت
    May 2008
    نوشته ها
    1
    0
    0

    Lock کمک (قدیمی)

    سلام
    واقعا ممنونم از اينکه وقت شريفتون رو به من ميدين.
    سعي ميکنم خيلي خيلي خلاصه بنويسم.خوب يه جريانه 3 ساله رو نميشه نوشت.
    من موقعي که 15 سالم بود(کلاس اول دبيرستان)با يه پسري آشنا شدم
    آشناييمون اينجوري شروع شد:
    خواهر من با يه آقا دوست بود که الان4 ساله با هم ازدواج کردن و شکر خدا زندگي خوبي دارن و يه بچه دارن.
    اون موقع ها که دوس بودن من يه بار با شهناز و فرامرز(خواهر و دامادمون)اونم براي اولين بار رفتم بيرون اما فرامرز يکي از دوستاشو با خودش اورده بود.
    کسي که به قول خودش چند ماه قبلش منو در خونمون ديده بوده و مثلا عاشق شده.
    خلاصه اون شب اون شمارشو به من داد.
    منم ساده و....ديگه دوست شديم با اينکه بهش علاقه اي نداشتم اما چون فرامرز بهم گفته بود:که اون شديدا منو دوس داره و حاضره به خاطر من سيگار و ترياک رو ترک کنه(بله اون متاسفانه معتاد بود)منم تصميم گرفتم سعي کنم تا يه بنده خدا رو از اين کثافت نجات بدم
    ما 3 سال دوست بوديم تو اين مدت تقريبا 30_20 بار بهم ميگفت ترک کرده ولي هر دفعه به نحوي فهميدم بازم استفاده ميکنه
    درست تو سن رشد و بزرگ شدنم 3 سال عمرم به پاش تباه شد
    کم کم بهش علاقه مند ميشدم هر چي ميگذشت هر دومون بهم علاقه مند تر ميشديم
    اما با اين حال چند روز يه بار ميگفتم جدا شيم
    اما هر دفعه با تحديداش درباره خودکشي مواجع ميشدم
    ما زياد بحث ميکرديم
    يه بار تو بحثي که حتي با خنده همراه بود چنان بي دليل زد توي دهن من که از دهنم خون ميومد
    از اون روز کتک زدنم به هنراش اضافه شد
    تقريبا 1 يا 2 هفته يک بار چنان منو ميزد که مرگو جلو چشام ميديدم
    حتي يه بار که منو ميزد و خودش داد ميزدو ميگفت بميرم
    خودمو رسوندم به موبايلش و خواهرشو خبر کردم .اونم خودشو رسود به ما.وقتي منو خوني و کبود شده ديد شکه شده بود.اون موقع هم سعيد(همون پسر)سر خواهرش داد ميزد که مال منه_دوسش دارم و ....
    اون يه بار اينقد منو زد که من تقريبا بي هوش بودم وقتي کمي هوشيار شدم ديدم با خورده شيشه هاي تابلويي که زده بود تو سر من بازوي خودش رو تيکه تيکه کرده.از اون به بعد اين کار براش شده بود يه عادت.هر موقع از من عصباني بود با هر چيزي بازوشو خط خطي ميکرد.
    منم يه بار مثل اون اين کار زشتو مثل رواني ها انجام دادم.که الان 5-4 تا زخمي که نرفتم بخيه کنم رو بازومه.
    تقريبا همه خوانوادش ديگه از جريانه ما با خبر بودن.2 بارم پدر مادر من از جريان ما با خبر شدن که يه کمي سيلي خوردم.
    يه مدت مدرسه نرفتم.تو اين مدت نيومد ببينه منو کشتن يا نه.اما بعد از اون رفت با بابام صحبت کرد.باباي منم خداييش آدم قديمي نبود
    گفت اگه خودش بخواد حرفي نيست.اما بايد ديپلمش رو بگيره.
    ذيپلم رو که گرفتم من 18 سالم بود و اون 21.قرار شد بره شيراز کاراي سربازيسو بکنه که معاف بشه(به خاطر پاش که صاف بود).
    اما وقتي رفت فهميدم با خانمي به اسم شهلا دوست شده.يه 3_2 ماهي شد تا اين خبر رو فهميدم.قبلش هم شماره شهلا رو تو جيبش ديده بودم اما گفته بود دوست خواهرمه که شيرازه.شمارشو داده بدم به خواهرم.
    خلاصه وقتي يکي ديگه(يعني فرامرز)چون دعواشو شده بود و سعيد دروغ هايي راجع به فرامرز به من گفت.فرامرزم سعيدو لو داد.
    اون موقع شهناز و فرامرز ازدواج کرده بودن.سعيد با فرامرز اينجوري درد دل کرده بود و گفته بود من پاک و چشم و گوش بستم.منو واسه زندگيش ميخواد دختراي ديگه رو براي دوستي....
    ديگه منو سعيد جدا شديم.تا چند ماه داشت التماس ميکرد اما بر نگشتم.تا از اون خانه اسباب کشي کرديم و ديگه شماره ما رو نداشت.
    گاهي تو خيابون منو ميديد جلو راهمو ميگرفت.حتي يه بار پليسا ديدن و اومدن طرف ما خودشو از اونا ميکند تا برسه به من يه چيزي بگه.وقتي ولش کردن پليسا بهم ميگفتن اين خطرناکه.جلوي ما تورو تحديد ميکنه.ازش شکايت کن.چندين بار گفتن شکايت نداري؟گفتم نه(شايد از ترس بود...نميدونم)
    اون روز گريه کنون اومدم خونه بابام عصبانيييي منو برد در خونشون.خودش که نبود اما به باباش گفت اگه لازم باشه ميکشمش تا دخترم در امنيت باشه.فرداشم شکايت کرذيم.گفتن اين دفعه باهاش برخورد ميکنن.
    زماني که ما جدا شديم من تازه دانشکده قبول شده بودم.الان من نزديک 21 سالمه و فارغ التحصيل معماري.اونم نزديکه 24 سالشه و اينجوري که از اطرافيان ميشنوم هم هروييني شده هم تزريفي.روزي که ازش جدا شدم عهد کردم کاري ميکنم که اگه منو ديد پشيمون بشه به خاطر نامرديش.
    و تقريبا کردم.به ظاهرم که تو اون 3 سال نابود شده بود رسيدم.
    فوق ديپلم رو گرفتم و 2 ماه ديگه واسه کارشناسي امتحان ميدم.2 ساله که تصديقمو گرفتم و از اون به بعد از همه مردا بدم اومد.
    اون هنوزم اگه منو ببينه دنبالم راه ميافته حتي وقتي با مامانم باشم.و مثل همون وقتا عاشقانه نگام ميکنه(اما ميدونم نگاهاش عين نگاهاي گرگ واسه شکار اومده)
    تو 3 ساله دوستي باهاش امام رضا منو نطلبيد اما چند ماه بعد جداييمون رفتم مشهد.با يه دل سياهو پر گناه که ديگه 1 نقطه سفيدم توش نمونده بود.کسي بودم که هم با يه نا محرم رابطه داشته هم به خاطر اون پدر مادرشو گذاشت پشت سرو تو روشون وايساد.
    رفتم پاي پنجره فولاد اونقد زار زدمو التماس کردم که همون شب خواب ديدم دوباره به دنيا اومدم.تو خواب به بقيه ميگفتم من که قبلا به دنيا اومدمممم.ميگفتن نميدونيم دوباره به دنيا اومدي.خلاصه کمي از بار گناهام برداشته شد.از اون به بعدم قربون امام رضا برم بارها کمکم کرد.
    من الان نميخوهم گذشته رو تحليل کنيم.
    ميخوام بگين الان بايد چي کار کنم؟؟؟
    اگه بخوام روزي ازدواج کنم اين مطلب رو چه جوري و چه موقع به طرفم بگم؟؟؟
    دز چه حددي بگم؟؟؟
    اگه صادقانه بگم و قبول کنه فردا تو زندگي سر هر چيزي تو سرم نميزنه اسراري رو که بهش گفتم؟؟؟
    چي کار بايد بکنم؟؟؟
    با خودم گفتم اصلا من حق دارم ازدواج کنم؟؟؟
    حتي با اين بازويي که چند تا زخم کهنه داره؟؟؟بگم اينا چيه؟؟؟
    بگم مثل روانيا به خاطر يه نامرد زدم؟؟؟
    فکر نميکنين با اين مثلا بد برخورد کنه؟؟؟خوب حقيقته آدم هوشيار که خودس رو زخم نميکنه؟؟؟اونم يه دختر؟اونم تو يزد؟با اين مرداي يزدي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    چي کار کنم؟؟؟
    اصلا من ديگه حق زندگي کردن دارم؟؟؟يا حتي حق عاشق شدن؟؟؟
    با اين وضعي که ممکنه بعد ازدواج هم سعيد دنبال من راه بيافته؟؟؟
    شما با جواب دادن به همه اين سوالات تقريبا سرنوشت منو رقم ميزنين.چون الان من فقط يه آدم کوريم که تو راهي افتادم که دست از پا خطا کنم ممکنه برام گرون تموم بشه چون واقعا سر در گمم.
    ممنون که وقت گذاشتين و حرفامو خوندين.
    ممنون ميشم اگه با کلمات واضح و روشن جواب حرفامو بدين.
    خدا نگه دارتون باشه...
    ویرایش توسط MELINA : 2011.03.09 در ساعت 20:36
  2. #2
    rahelefz
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    January 2008
    نوشته ها
    386
    0
    2

    پیش فرض

    سلام royayekhoda
    روآسمونا بنویس نای پریدن دیگه نیست
    تو چشمای قاصدکام شوق رسیدن دیگه نیست....
  3. #3
    rahelefz
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    January 2008
    نوشته ها
    386
    0
    2

    پیش فرض

    خوبي عزيز!؟
    ببين عزيزم هيچكدوم از اين اتفاقها دليلي براي اين نيست كه تو اينده ات رو با خاطرات گذشته تحليل كني وقتي به اينده فكر مي كني سعي كن همون چيز هايي رو كه واقعا دوست داري اتفاق بيفته تصور كني چرا كه اينده فقط يه تصوره .و اگر واقعا سعي بر تغيرش داري اونو با لحظه هايي كه در گذشته داشتي رنگ نزن. بذار رنگ قشنگ خودش رو داشته باشه.
    چرا فكر مي كني حق ازدواج و عاشق شدن نداري؟اصلا مگه از اينده خبر داري كه مي تر سي دوباره بيفته دنبالت و اذييتت كنه؟شايد در اينده جايي زندگي كني كه اون حتي تصور وجود تو در اونجارو نكنه.
    ذهنت رو درگير گذشته نكن ازاد باش و ازاد زندگي كن هيچ كدوم از ما براي در گير شدن در سياهي ها به دنيا نيومديم فراموش كردي كسي رو كه اين سر نوشت رو براي تو نوشته؟تا حالا از خودت پرسيدي پيامي كه در اين لحظه هايي كه گذروندي چي بوده؟نگو اين بوده كه تو فكر كني دختر بدي بودي نه تو دختر بدي نيستي تو كهاحساس دوباره متولد شدن رو داشتي و شايد گاهي توي لحظه هات هنوزم داشته باشي دختر خوبي هستي كه به فكر حل كردن مشكلت هستي اونم منطقي و عاقلانه.
    خواهر خوبم گاهي بعضي از لحظه هاي سخت توي زندگي همه ي ما رخ مي ده كه باعث مي شه بتر سيم اما هيچ دليلي نداره خودمونو ببازيم و از زندگي كردن محروم
    لازم نيست همه ي لحظه هاي گذشته رو به خاطر بسپاريم و از اتفاق افتادنش ناراحت بشيم.
    اگر تو فردي عميق باشي پويا ودر حال پيشرفت اگر فردي باشي كه همه از حضور تو خوشحال بشن و به تو افتخار كنن بخاطر بودنت و بخاطر خود بودنو خوب بودنت چرا بايد به گذشته ي تلخ تو اهميت بديم؟
    وقتي كسي در بر خورد با تو قرار مي گيره و تو رو زنده و شاداب و خلاق مي بينه و روشن فكر براي پيشرفت و پيشبرد اهداف عالي براي فردا ايا از گذشته ي تو سوال مي پرسه؟
    نه
    مطمءنم كه نه
    پس نگران اينده ات نباش چون قراره خوبه خوب بسازيش
    و براي اينكه اين كارو خوب انجام بدي مراقب يك وجب اكنوني كه روش ايستادي و قراره اينده ات رو بسازي باش
    فكر هاي خوب بكن ايده هاي نو بده بدون هيچ حد و مرزي
    ميبيني كه در تمام نوشته هام فقط تاكيدم روي اين بود كه به خودت و ساخت ايندهات فكر كني
    نه به اينكه ايا كسي كه در اينده قراره باهش ازدواج كني از اين موضوع بايد باخبر بشه يا نه يا اينكه عكس العملش چي خواهد بود وقتي خودت خوب باشي تمام خوبي هاي دنيا براي تجلي يافتن به وجود تو پناه مي ارند پس پناهگاه خوبي براشون بساز
    موفق باشي
    روآسمونا بنویس نای پریدن دیگه نیست
    تو چشمای قاصدکام شوق رسیدن دیگه نیست....
  4. #4
    admin
    "مدير كل سايت كوچولو"

     

    مدیر کل (سعید)
    تاریخ عضویت
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,828
    16,508
    20,496

    پیش فرض

    royayekhoda ٬ اول سلام...
    دوم تشكر از اينكه به ما اعتماد كردي...

    ...........
    با تاييد حرف هاي راحله خانم٬ من چند تا نكته رو ميگم:
    شما چون در سن پايين با طرف دوست شديد٬ خيلي از مساپل رو نميدونستيد و تا همين الان هم بد براتون جا افتاده و 100٪ شما هم همش توي فكر اون هستيد...

    پس اول بايد خودتون را خالي كنيد
    هم از عشق و فكر اون و هم از تنفر به اون...

    فكر نكردن به يك شخص٬ بدترين مجازات و بهترين راه براي فراموش كردن ميباشد

    ..........
    در مورد آينده...

    آينده از آن توست...
    آينده رو تو بايد بسازي...

    حالا كه خدا با تو بوده و اون شخص رو برات رسوا كرده ٬ بدون كه دوستت داشته و الان بايد زندگي نويي رو شروع كنه...

    100٪ بايد بازم عاشق بشي...
    دوست بداري...دوستت بدارند...ازدواج كني و زندگي كني...

    در مورد اينكه به همسر اينده ات بگي يا نه٬ بستگي به طرف داره...
    اگر ميبيني آدم منطقيه كل ماجرا را به صورت كامل براش تعريف كن...(كامل) ولي اگه ميبيني طرف جنبه رو نداره (كه بعيده)٬ بهش نگو...ولي دروغ هم نگو...
    فقط نگو

    ولي بازن بهتره كه بگي :wink:

    در پايان٬ اگر بازم برات مزاحمت ايجاد ميكنه٬ حتما ازش شكايت كن...
    خيلي رسمي...

    اميدوارم كمكي كرده باشم :wink:
  5. #5
    fariba
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    February 2008
    محل سکونت
    روستاي ساده عشق
    نوشته ها
    7,082
    247
    275

    پیش فرض

    سلام من يكسال قبل با پسري اشنا شدم كه خيلي خودش رو شيداي من نشون ميداد وخواست كه من باهاش دوستي كنم من معمولا با هيچكس ارتباط بر قرار نميكنم چون به جنس مخالف به شدت بد بينم والبته به قول همكلاسيهام سنگدلم ولي نميدونم چي شد كه دلم براش سوخت وشمارش رو قبول كردم ارتباط تلفني ما شروع شد فقط در حد تلفن چون من توي شهر خودم دانشجو نيستم وامكان ملاقات رودرو نبود خيلي منو دوست داشت وبه شدت اصرار ميكرد كه من براي چند روز برم شهرستان ومنو ببينه در نهايت بعد از دو ماه من فرصتي پيدا كردم كه هم به خانواده ام سر بزنم وهم طرف رو ببينم وقتي كه تماس گرفتم وفهميد كه بر گشتم از خوشحالي داشت سكته ميكرد فرداش قرار شد ببينمش ولي وقتي باهاش تماس گرفتم يكي ديگه جواب داد وگفت اشتباه دو سه مرتبه همين اتفاق افتاد ودر نهايت گفت كسي رو كه دنبالش هستي از تو متنفره ونميخواد تورو ببينه ديگه باهاش تماس نگير!! فرداش تلفن كرد وگفت من دوستت دارم ولي دلم ميخواست غرورت رو له كنم!!كه به ارزوم رسيدم حالا هم ديگه نميخوام اين ارتباط باشه !! من هيچ علاقه اي به اون نداشتم ولي خيلي افسرده شدم اخه چرا من ؟ همين باعث شد كه بد بيني من در مورد جنس مخالف صد برابر بشه الان يك خواستگار دارم كه مهندس معماريه ولي همون بار اول بهش گفتم نه چون در كل از ازدواج واز مردها ...... ميترسم شما بگيد من چيكار كنم

    به کدامین بهانه مرا به دنیایت پیوند
    زدی که اینگونه محتاج بودنت
    شده ام !!!

  6. #6
    admin
    "مدير كل سايت كوچولو"

     

    مدیر کل (سعید)
    تاریخ عضویت
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,828
    16,508
    20,496

    پیش فرض

    سلام...

    فريبا خانم، به نظر من شما رفتار بدي با اون پسر داشتيد كه ميخواسته تلافي كنه و اذيتتون كنه و جر آزار قصد ديگري نداشته...

    پس اصلا اين تجربه را با ديگر پسرها مقايسه نكنيد ...چون يك قضيه خاص بوده وبايد دنبال دليلش اشي...

    البته آدم بيمار هم زياده كه براي تفريح با احساسات ديگران بازي ميكنند...

    ........
    ولي شما هم بايد به زندگي با ديد + نگاه كني و تجربيات بد گذشته را براي اينده خود حساب نكن
  7. #7
    admin
    "مدير كل سايت كوچولو"

     

    مدیر کل (سعید)
    تاریخ عضویت
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,828
    16,508
    20,496

    پیش فرض

    دلسوخته خانم٬ سوال شما چون خيلي خصوصي بود٬ پاك شد...

    ولي من در اون رابطه صحبت كردم
    لطفا پيغام هاي شخصيتون رو چك كنيد...
    اونجا براتون توضيح لازم رو دادم
  8. #8
    fariba
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    February 2008
    محل سکونت
    روستاي ساده عشق
    نوشته ها
    7,082
    247
    275

    پیش فرض

    سلام اقا سعيد ممنون كه منو راهنمايي ميكنيد باور كنيد من اصلا اهل حرف زدن ودرد دل نيستم يعني با هيچكس احساس راحتي نميكنم ولي اينجا من واقعا راحتم مخصوصا با شما كه سريع جواب منو ميدين اميدوارم بتونم جبران كنم

    به کدامین بهانه مرا به دنیایت پیوند
    زدی که اینگونه محتاج بودنت
    شده ام !!!

  9. #9
    admin
    "مدير كل سايت كوچولو"

     

    مدیر کل (سعید)
    تاریخ عضویت
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,828
    16,508
    20,496

    پیش فرض

    خواهش ميكنم فريبا خانم...

    من هم خوشحالم كه ميتونم حداقل كمك رو به اهالي مهربون كوچولو و دوستانم بكنم :wink:

    اميدوارم هيچ كس هيچ مشكلي براش پيش نياد...
    ولي در كل٬ ما در خدمتيم
  10. #10
    golio

    کوچولو ثبات یافته

    تاریخ عضویت
    June 2008
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    62
    0
    1

    پیش فرض

    سلام روياي..... ميخوام چندتا چيز بهت بگم البته به عنوان يه دوست كه كتابهاي زيادي در مورد عشق...طلاق و....خونده ...اول اينكه اگه كسي تورو دوست داشته باشه به گذشتت كاري نداره چون تو رو دوست داره وآيندت رو و تو خيلي راحت بايد اين موضوع رو باهاش در ميان بذاري .................................ثانيا تو از همون اول اشتباه كردي چون وقتي فهميدي معتاد بايد اول ازش ترك رو ميخواستي چون اگه پدر و مادرش نتونستن براش كاري بكنن تو يه دختر نوزده ساله چه كاري براش بكني ......تازه تو به دومادتون چقدر اعتماد داشتي شايد اون براي اينكه دوستشو نجات بده اونو با تو آشنا كرده ..............تازه تو نبايد از همه مردها بدت بياد چون ممكنه تو ازدواج بعدي هم شكست بخوري (خدا نكنه) اما خدا رو شكر تو الان درستو ادامه دادي پس بايد خدا رو شكر كني چون من خيلي هارو ميشناسم كه بعد از يه همچين اتفاقهايي زندگيشون تباه شده پس خودتو براي يه زندگي جدديد آماده كن و سعي كن فرزنداني خوب به جامعه تحويل بدي............................................ ................................از همه دختر و پسرها هم ميخوام تا قبل از ازدواج يه كمي بيشتر به آيندشون فكر كنن............................................ .................................................. .................................................. ...............................................خ دمونيما من عجب مشاوري هستم.......................................... .................................................. .................................................. ..................................... :D :) :o 8O :? 8) :lol: :x :P :oops: :cry: :evil: :twisted: :roll: :wink: :!: :?: :idea: :arrow: :D :D
  11. #11
    omid_donya
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    June 2009
    محل سکونت
    شهر عاشقا
    نوشته ها
    5,046
    1
    12

    پیش فرض

    سلام فریبا خانم مدیر کوچولو راست میگه هرچی باشه مردا خیلی غرورشون بیشتر از خانم هاست به نظر من اگه یکم از غرورت کم بکنی خیلی بهتره لااقل درمورد کسی که میخواد شوهر آینده ات باشه همیه مردها هم بد نیستن آدمای خوب هم پیدا میشن میدونم برات خیلی سخته ولی به خدا برای آینده ات مشکل پیش میاد
نمایش نتایج: از 1 به 11 از 11

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •