ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 50 از 52 نخست ... 30404546474849505152 آخرین
نمایش نتایج: از 736 به 750 از 769
  1. #1
    تاریخ عضویت
    September 2007
    نوشته ها
    1
    1

    کوچولو تازه به دنیا آمده

    Icon16 مشاوره براي دختران و پسران؟

    من دانشجو بودم و الان درسم سه ماهي كه تمام شده توي دانشگاه يه پسر كه بچه خوبي از و همكلاسي من هم بود آشنا شديم بچه ها مي گفتند برخوردش با تو فرق داره يه جوره ديگه است چه مي دونم بهت علاقه داره براي من اون اصلاْ مهم نبود چون هدف و معيارم براي همسر چيزه ديگه اي بود كه اون نداشت مثل پول دار بودن زرنگ بودن به قول خودم مي گفتم وقتي گفتم رفته فرهزاد شاتوت آورده باشه كه اون نبود بعد در همين سالهاي تحصيل با يه پسري آشنا شدم كه همه اينا رو داشتن به خاطر همين برخوردام با همكلاسيم بدتر و بدتر مي شد به خيال خودم نمي خواستم رو من تو دلش حساب كن و وابسته شه بعد چند وقت دوستي با اين پسر فهميدم كه اون چيزي كه من مي خوام چه راحت من ساده رو سر كار مي ذاره و دور مي زنه بعد از اين شكست تمام دنيا عوض شد و معيارام البته ديگه به اين چيزا اهميت نمي دادم و همزمان شد با روزايي كه براي فوق درس مي خوندم كامل فراموش كردم من توي كلاس با پسراي كلاسمون فوق العاده راحت بودم توي حرف زدم نمي دونم شايد اين چيزا باعث شد همكلاسيم كنار بكشه ولي خوب روزا گذشت من و اون توي درس خوندن بهم كمك مي كرديم يه وقتاي هم شديد برام مرام مي ذاشت با اينكه درس داشت به خاطرم مي موند دانشگاه تا كارام انجام بدم بعد از كنكور تقريباْ يه هفته به خاطر يه كار تحقيقاتي همش با هم بوديم البته كار مي كرديم يه وقتايي گذري يه چيزاي راجع به زندگي مي گفت نتايج اومد رتبه اون 30 شد و من 102 برام انتخاب رشته كرد مي خواست جفتمون تهران بيافتيم من شبانه و اون روزانه من شبانه تهران افتادم اما اون روزانه مشهد حالا ديگه تقريباْ دور شديم روزاي آخر سال تحصيلي بهم يه يادگاري داد من هم به پيشنهاد مادرم بهش يادگاري دادم اون خيلي نجيب و نظرش اين بود كه تا همه زندگيم رو جمع نكنم (خونه و ماشين) ازدواج نمي كنم. الان من دچار دو دلي هستم نمي دونم اون اصلاْ بهم علاقه داره يا اين خيالات من و بقيه دخترا بود روز آخري كه براي تصفيه رفيتم دانشگاه آخرين باري كه همديگر رو ديديم كار من و يكي از دوستام طول كشيد ما گفتيم پسرا بمونن خداحافظي كنيم اما وقتي اومديم همه رفته بودن به جزء اون ما يه مسيري رو با هم رفتيم به سمت خوابگاه و تمام شد با اينكه معلوم بود دوست نداره خداحافظي كنه حالا من نمي دونم چه طوري مي تونم يه كاري كنم كه اگه واقعاْ چيزي هست بياد بگه يا اصلاْ وجود داره چيزي يا نه؟ و هيچ گونه دسترسي به جزء ميل بهش ندارم كه نمي دونم اصلاْ چك مي كنه ميلش يا نه؟ چه كار كنم؟
    ویرایش توسط MELINA : 2011.03.17 در ساعت 22:32
  2. #736
    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,452
    6,508
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط mirmilad11 نمایش پست ها
    سلام مندوباره عاشق یکی دیگه شدم البته قبلا بهش میگفتم چقدر لوسه اما الان عاشقش شدم اون با من یه فامیلی دور داره عید دیدنی بیشتر همدیگه رو میبینیم اون دوست داره همش بهم نزدیک بشه یا وقتی توی جمع خانوادگی هستیم وقتی صحبت من میشه همش به من خیره میشه و میخنده بنظر شما اونم عاشقمه من17 سالمه ودختره 13 سالشه یعنی 4 سال از من کوچیکتره من الان حتی به فکر ازدواج باهاشم لطفا هر چه زودتر جواب بدید
    سلام عزیزم ... به نظرِ من هم حق با نگارِ . سن شما هنوز خیلی کمه ...
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  3. #737
    تاریخ عضویت
    May 2013
    محل سکونت
    رشت
    نوشته ها
    15
    10

    کوچولو در حال راه افتادن

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط mirmilad11 نمایش پست ها
    سلام مندوباره عاشق یکی دیگه شدم البته قبلا بهش میگفتم چقدر لوسه اما الان عاشقش شدم اون با من یه فامیلی دور داره عید دیدنی بیشتر همدیگه رو میبینیم اون دوست داره همش بهم نزدیک بشه یا وقتی توی جمع خانوادگی هستیم وقتی صحبت من میشه همش به من خیره میشه و میخنده بنظر شما اونم عاشقمه من17 سالمه ودختره 13 سالشه یعنی 4 سال از من کوچیکتره من الان حتی به فکر ازدواج باهاشم لطفا هر چه زودتر جواب بدید
    دوست عزیز شما عاشق نیستید بلکه یه سری شیطنت های کودکانه شما داره خودشو نشون میده .
    خوبه که به فکر ازدواج هستی حتما تو این به فکر بچه هم باش آیندت روشنه :دی
    شوخی بود به دل نگیر


    هه خیلی جالبه ایشون یک ماه پیش عاشق یکی دیگه بود الان این یکی خدا بخیر کنه :دی
    میلاد جان من 4 سال پیش با یکی دوست بودم دقیق هم سن شما بودم . بعد از اینکه جدا شدیم ازهم ( البته خیانت کرد بهم رفت با پسر خالم دوست شد ) باز هم نمیدونم چرا ولی دوستش دارم طوری که میخوام ارشد رو دانشگاه گیلان قبول شم تا بتونم روزی 1 دقیقه ببینمش. هر چند سخته ولی میدونم نتیجه کار میتونه آرومم کنه امیدوارم که به آرزوم برسم
    شما هم سعی کن با تخیلاتت زندگی نکنی برو جلو باهاش حرف بزن اگه میبینی که خصوصیاتتون با هم جوره که ادامه بدین. برای هر نگاهی یا لبخندی فکر نکن عاشقته .
    موفق باشی

    نقل قول نوشته اصلی توسط faezeh jooon نمایش پست ها
    هست
    شما بگرد و پاکشو پیداکن
    ن تو یه تلفن شانسی و وسط خیابون
    جوینده یابنده است
    به نظر من هم حق با شوالیه تاریکی هستش عشق های پاک الان کمیابه مادیات و هوس جای عشق رو پر کرده متاسفانه
    ویرایش توسط eCarterMHR : 2013.08.02 در ساعت 12:01
  4. #738
    تاریخ عضویت
    August 2013
    نوشته ها
    1
    1

    کوچولو تازه به دنیا آمده

    پیش فرض

    سلام من 4 ساله باپسری اشنا شدم خیلی خوبه اصلا زیاد توقعی نیست چند بار اومده خواستگاری اما خانوادم میگن نه زوده خودم از این وضع خسته شدم نمیدونم موضوعا چطور به مامانم بگم که میخوامش نمیتونم بگم باهاش دوستم مامانم میکشتم
  5. #739
    تاریخ عضویت
    May 2013
    محل سکونت
    ...
    نوشته ها
    715
    48
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    پیش فرض

    سلام من 5 ساله با یه پسر دوستم همدیگرو میخوام یمدته بهم اصرار میکنه که این موضوع رو با مامانم درمیون بزارم اما من میترسم مخالفت کنه بنظر شما چیکارکنم؟کمکم کنیننن
    نفس میکشم..
    تا بجای مرده ها...
    خاکم نکننند..
    اینگونه هست حال من چیزی نپرس....










  6. #740
    تاریخ عضویت
    February 2012
    نوشته ها
    2,388
    1,862
    کوچولو رسمی

    کوچولوووووو فعال

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط شادی:-) نمایش پست ها
    سلام من 5 ساله با یه پسر دوستم همدیگرو میخوام یمدته بهم اصرار میکنه که این موضوع رو با مامانم درمیون بزارم اما من میترسم مخالفت کنه بنظر شما چیکارکنم؟کمکم کنیننن
    شما چند سالتونه مگه؟
    | حقیقت تلــــــخ... بهتر از دروغ های شیــــــرینه... |

  7. #741
    تاریخ عضویت
    May 2013
    محل سکونت
    ...
    نوشته ها
    715
    48
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط mina75 نمایش پست ها
    شما چند سالتونه مگه؟


    19سالمه اونم20 میگه خانواده ها درجریان باشن چیکار باید بکنم؟؟؟
    نفس میکشم..
    تا بجای مرده ها...
    خاکم نکننند..
    اینگونه هست حال من چیزی نپرس....










  8. #742
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,477
    30,443

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    این که میخواد با خانواده ات در میون بذاری خوبه :)

    شما هم اگه توی فامیل یا دوستای خانوادگی کسی هست که پایه تر باشه با بچه ها و از پدر و مادرت خجالت میکشی به اون بگو کمکت کنه
  9. #743
    تاریخ عضویت
    September 2013
    نوشته ها
    930
    753
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    پیش فرض اعتراف من!

    میخوام یه اعترافی کنم...
    الان 3 ساله که با یه دختر دوستم. دوست. دوسش دارم. علاقه ندارم.
    اگه عشقت یه مریضی ساده مثلا یه سر درد داشته باشه و تو ازش بخوای باهم برید بیرون هوا بخورید ینی بهش علاقه داری. ولی اگه از خوشیهات بزنی و ببریش بیمارستان ینی دوسداشتن. دوس داشتن ینی از خود گذشتن.
    آره دوسش دارم و حاضرم جونمو براش بدم. حاضرم غرورمو هزاران بار براش بشکنم. ولی دوستی ما متفاوته.
    میدونید چرا؟ چون ما تاحالا از نزدیک همدیگرو ندیدیم! حتی یه بارم ندیدیم همدیگرو ولی در کنار هم زندگی کردیم. هر روز به هم زنگ میزنیم. ولی جالبتر اینه که حتی 1 بارم نشده همدیگرو ناراحت کنیم و از هم دلخور بشیم. حتی یه بارم نشده قهر کنیم یا دعوا. 3سال با کسی که ندیدیش و جونتو حاضری فداش کنی و حتی 1 بارم با هم بحث نکردی!
    شاید شما نتونید احساسمو درک کنید. ولی این یه دوستی افسانه ایه. اگه بخواید بیشتر توضیح میدم
    ویرایش توسط Alucard : 2013.09.21 در ساعت 10:34
  10. #744
    تاریخ عضویت
    September 2013
    محل سکونت
    یه جای ناس
    نوشته ها
    140
    54
    کوچولو در حال فعال شدن

    Icon16 سوال کردم پ بیشتر بگو

    واقعا دوستش داری 1سوال پ می پرسم عشق با دوست داشتن چه فرقی داره اصلا می تونی تعریف واسش بگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!
    خوردن شیرینی خیلی راحته، خواندن داستان شیرین خیلی راحته، اما پیدا کردن دوست شیرین خیلی سخته! خدای من، تو چطوری منو پیدا کردی؟
  11. #745
    تاریخ عضویت
    September 2013
    نوشته ها
    930
    753
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط مهتاب تهرانی نمایش پست ها
    واقعا دوستش داری 1سوال پ می پرسم عشق با دوست داشتن چه فرقی داره اصلا می تونی تعریف واسش بگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!
    به نظر من عشق یکی از درجات بالای دوسداشتنه که صرفا برای دختر پسریه که در آستانه ی ازدواجن. چطور میشه یه دختر و پسر عاشق هم باشن ولی خودشون نخوان ازدواج کنن؟ اما "دوسداشتن" فرق میکنه. ببین وقتی باهم بودیم من عاشقش بودم ولی چون اون منو خوب نمیشناخت تردید داشت. ولی از وقتی که نامزد داشت، بهم ایمان داشت و خوب منو شناخت.. خب یه کم پشیمون بود ولی از یه طرفم نامزدشو دوسداشت. وقتی دیدم نامزدشو دوس داره، من کنار کشیدم و حمایتشم کردم که باهاش ازدواج کنه و از خودم گذشتم.. خب اون واقعا سرمایه ی من بود. و هرچقدر براش بیشتر وقت میذاشتم بازم کم بود. ولی هیچوقت هیچی برای خودم نخواستم.. چون علاقه نبود.. گفتم که دوسداشتن ینی از خود گذشتن. شاید مثل بقیه ی پسرا از این کارام یه هدف خاصی داشتم... بله درسته... هدفم این بود:
    دو ماه پیش به خاطر فشاری که به قلبم میومد رفتم بیمارستان. وضعم افتضاح بود... بهم اس داد ولی بهش نگفتم کجام چون میدونستم تو فکر میره و ناراحت میشه... بهش گفتم دعام کن. گفت: "تو تمام نمازام به یادتم.. آخه تو تشویقم کردی به نماز خوندن. لطفتو هیچوقت فراموش نمیکنم"
    وقتی اینو گفت تمام دردام آروم شد و 1ساعت بعدش مرخص شدم...
    واقعا به این دوستی افتخار میکنم... حتی اگه اون دخترم نبود شاید همینقدر دوسش داشتم!

    الان که ازدواج کرده، من ازش خواستم دیگه با هم در تماس نباشیم و این به خاطر خودشه. چون دوسش دارم اینو ازش خواستم وگرنه کی بدش میاد از ادامه ی رابطه؟ رابطه ای که تاحالا حتی یه بارم کدورت نبوده توش. من الان واقعا اونو خواهر خودم میدونم و بهش گفتم همیشه مراقبشم. اما به هم دیگه نه زنگ میزنیم نه اس میدیم. من ازش خواستم. قرار شده فقط زمانی که خدایی نکرده براش مشکلی بوجود اومد بهم زنگ بزنه تا راهنماییش کنم...
    همچنان من تنهام و دنبال هیچ دختری نیستم چون یاد اون همیشه تو قلبمه.
    یادمه تو این سه سال که با هم حرف میزدیم، هر بار که از جلوی دانشگاه رد میشدم، دخترای زیادی اونجا بودن و من تو اون لحظه بهش زنگ میزدم و سرمو پایین مینداختم و به هیچ دختری نیم نگاهم نمیکردم.
    این آخریا هم که اومده بود تهران، برای 10 رقیقه دیدنش، از کارم استفا دادم و رفتم بازار با ذوق براش هدیه خریدم ولی آخرم ندیدمش
    ویرایش توسط Alucard : 2013.10.04 در ساعت 17:30
    But then they send me away to teach me Dark Science!
  12. #746
    تاریخ عضویت
    January 2010
    محل سکونت
    شهر غم
    نوشته ها
    861
    441
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    پیش فرض

    ببین رفیق تو داری اشتباه میکنی.
    این دختر یک روزی ازت خسته میشه.
    یا هر مشکل دیگه ای
    بالاخره تنهایی میاد سراغت...
    دلم از خیلی روزا با کسی نیستتو دلم فریاد و فریادرسی نیست شدم اون هرزه گیاهی که گلاشپرپر دستای خار و خسی نیستدیگه دل با کسی نیستدیگه فریادرسی نیستآسمون ابری شدهدیگه خار و خسی نیستبارون از ابرا سبک تر می پرههر کسی سر به سوی خودش دارهمثل لاک پشت تو خودم قایم شدمدیگه هیچ کس دلمو نمی بره
  13. #747
    تاریخ عضویت
    September 2013
    نوشته ها
    930
    753
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط amante نمایش پست ها
    ببین رفیق تو داری اشتباه میکنی.
    این دختر یک روزی ازت خسته میشه.
    یا هر مشکل دیگه ای
    بالاخره تنهایی میاد سراغت...
    ببین دوست عزیزم یا شما خوب مطالب رو نخوندی یا واقعا من خوب نتونستم منظورمو برسونم.
    امکان نداره این دختر ازم خسته بشه؛ ما سه سال با هم حرف میزدیم... هر روز وهر شب.. بدون اینکه ذره ای از هم خسته بشیم و برای هم تکراری بشیم. لحنمون هیچوقت تغییر نکرد. هیچوقت از هم دلخور نشدیم. حتی ی بار. تاحالا قهر نکردیم. هیچوقت دروغ به هم نگفتیم و هیچوقت موضوعی رو از هم پنهان نکردیم... شاید واقع برای همه عجیب باشه.. اگه به هم شب بخیر نمیگفتیم، تا صبح نمیخوابیدیم! چه شبایی که فکر میکرد منو ناراحت کرده و کلی گریه میکرد و ازم میخواست ببخشمش اونم به خاطر یه موضوع خیلی کوچیک.. مثلا اینکه دیر به اس جواب میداد.
    بعد از ازدواجش من ازش خواستم دیگه اس ندیم و زنگ نزنیم. به خاطر خودش. وگرنه شماره ی دائمیشو که حتی دوستاشم ندارن به من داده و سیم اعتباریشم شکست انداخت دور. میدونه من هیچوقت مزاحمش نمیشم و بهم اطمینان داره. اتفاقا امروز صبح بهم زنگ زد و یه کم درد و دل کرد، یه مشکل کوچیک داشت که راهنماییش کردم...گفتم که بعد از ازدواجش واقعا اونو خواهر خودم میدونم نه چیز دیگه.
    ____________________
    در ضمن من که تنهام... از وقتی ازدواج کرد من تنها شدم... ولی یادش که همیشه تو قلبمه...
    به تنهایی عادت کردم... راستش این تنها دختری بود که تو زندگیم بود!
    همیشه برای خوشبختیش از صمیم قلب دعا میکنم.
    در کل بیخیال. یه خورده خارج از تصوره. هم من و هم خودش اینو میدونیم که افسانه ایه و با تمام دوستیا فرق داره!
    ویرایش توسط Alucard : 2013.10.04 در ساعت 20:02
    But then they send me away to teach me Dark Science!
  14. #748
    تاریخ عضویت
    February 2012
    محل سکونت
    نزدیک شما
    نوشته ها
    1,770
    256
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال

    پیش فرض

    سلام دوستای خوبم
    پست هاتونو خوندم
    من خودم تا دو ماه پیش با پسری دوست بودم که خیلی دوسم داشت قبل دوستیش باهام سر کار نمیرفت اما وقتی بام دوس شد سر کار رفت تا هرچی دلم خواست برام بخره تو همون هفته اول دوستیمون موضوع رو با مامانش در میون گذاشت یعنی جای هیچ شکی تو دوس داشتنش نذاشت مامانش هرروز زنگ میزد خونمون برا اجازه گرفتن واسه خاستگاری باباشم هروز میرفت پیش بابام اما میگفتن نه منم اصرار میکردم باید قبول کنن اما بابام میگفت بچه ای
    اخرش بعد کلی که بابام بام حرف زد فهمیدم راس میگن درسته دوسم داشت اما دوس داشتن کافی نیست کسی که یه عمر میخواد بشه همه کس ادم باید همه ی کمالاتو داشته باشه اول از همه برای یه دختر مرد باشه ازشگذشتم خدا مارو افریده برا خوشبخت ترین بودن برا بهترین بودن همه چیز بهمون داده نباید با یه احساس خرابش کنیم ما خیلی خیلی اراده های قوی داریم بیایم به خودمون و خدا اعتماد کنیم عشق واقعی عشقی که خدا بعد ازدواج تو دل بنده هاش قرار میده تا عاشقانه زندگی کنن نه عشقی که قبل ازدواجه اون عشقو شیطون به وجود میاره تا پر از استرسو ترس شیم و از حالا جونیمون که میتونیم سرنوشتامونو ورق بزنیم درست استفاده نکنیم جونی یعنی شادی نه استرس پس نذاریم شیطون شادیمونو بگیره
    [PHP]اجازه؟؟؟؟؟!
    /0
    ( )/
    l l

    من شما رو خیلی دوست دارم:[
    /PHP]love
  15. #749
    تاریخ عضویت
    September 2013
    نوشته ها
    930
    753
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    پیش فرض

    ممنون عسل خانم از پست زیباتون
    منم با شما موافقم√
    But then they send me away to teach me Dark Science!
  16. #750
    تاریخ عضویت
    February 2012
    محل سکونت
    نزدیک شما
    نوشته ها
    1,770
    256
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال

    پیش فرض

    مرسی دوست خوبم
    امروز رفتیم باغ وحش یه شیر دیدم شبیه پلنگ شما بود همینطوری نگاه چشام میکرد اینقد ترسیدم نمیتونستم یه مسیر مستقیمو راه برم
    پاشم برم بخوابم مامانم بیاد ببینه بیدارم زنده م نمیذاره شببخیر
    [PHP]اجازه؟؟؟؟؟!
    /0
    ( )/
    l l

    من شما رو خیلی دوست دارم:[
    /PHP]love
صفحه 50 از 52 نخست ... 30404546474849505152 آخرین
نمایش نتایج: از 736 به 750 از 769

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •