ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





نمایش نتایج: از 1 به 15 از 15
  1. #1
    هانيه
    مدیر طنز و فال و SMS

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    February 2012
    محل سکونت
    زير ســايـه خـُـ♥ــدا
    نوشته ها
    14,203
    7,995
    7,921

    Gadid 【ツ】امــروز طنــز چی داریــم؟【ツ】

    به نام خدا

    این تاپیک یه تاپیک نو میباشد..
    و میتونه نوشته های طنز ِ انتقادی
    خودتون یا کپــی های تو اینترنت که کم هم نیستن باشه
    در صورت کپی بودن »»اگه
    نویسنده مطلب نامش ذکر بشــه بهــتره


    فقط بگم که

    منظورم جوک نیست که اون تاپیکش جداس
    یه سری مقاله های طنز که جنبه انتقادی هم دارن
    وبوی نقــد میدن
    و برا اکثریت که اهل مطالعه هستن جذابــه

    فقط توهین به جناح یا شخص خاصی نشه
    رعایت ادب واجبــه تو نقــد


    امیدوارم که خوشتون بیــاد

    شروع تاپیک
    پنجم اردیبهشت نود و پنج#هانیه


    [ اسـفنـد لبخنــدِ زمستــان است از ذوقِ بهــار...]






  2. 2
  3. #2
    هانيه
    مدیر طنز و فال و SMS

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    February 2012
    محل سکونت
    زير ســايـه خـُـ♥ــدا
    نوشته ها
    14,203
    7,995
    7,921

    پیش فرض

    مقاله امروز :)
    طنز؛ کل دنیا برزیل خواهد شد





    آید******ین سیارسریع در روزنامه قانون نوشت:

    دانشمندان ناسا اعلام کرده*اند که سال 2016 گرم*ترین دوران زمین را شاهد هستیم. ظاهرا زمین هر سال دارد گرم*تر می*شود و این اصلا به نفع ما نیست. شما فرض کنید الان ما یک برزیل داریم که گرم است و موقع پخش فوتبال و چیزهای دیگر ناگهان تصاویر از مبدا قطع می*شود. چند سال دیگر بر اثر گرمای زمین حداقل 200 تا برزیل دیگر داریم که تصاویرشان همه از مبدا قطع می*شود و صداوسیمای طفل معصوم دیگر موقع پخش زنده مسابقات اسکی آلپاینِ فنلاند هم آسایش ندارد. یعنی اهالی اسکاندیناوی که تا قبل از گرم شدن زمین تا بن دندان به یقه اسکی و دیگر پوشش*ها مجهز بودند چند سال دیگر جوری به صحنه می*آیند که مایلی سایروس رویش را بر می*گرداند و می*گوید: وای خدا من نمی*تونم ببینم. استاد مدونا هم در مصاحبه*ای خواستار برخورد با این*گونه بی*عفتی*ها در جامعه می*شود.

    شاید برای بعضی*ها این که 90 درصد جمعیت کارکنان ناسا را ایرانی*ها تشکیل می*دهند باورنکردنی بود ولی با این خبر دیگر ثابت شد که نفوذ ما در ناسا تا چه میزان است. بنا بر اخباری که ما کسب کردیم دانشمندان ایرانی ناسا خبر گرم شدن زمین در سال 2016 را یک ماه پیش مخفیانه به مسئولان کشور داده بودند و عاجزانه گفته بودند تو رو خدا هر کاری از دست*تون برمیاد انجام بدین. ما هم ازشان تشکر کردیم و گفتیم چه کار خوبی کردین که اطلاع دادین. مطمئن باشید هر کاری که از دست*مان بربیاید انجام می*دهیم. آن*ها هم فکر کردند ما می*خواهیم اثر گلخانه*ای را از بین ببریم یا تدابیر ویژه*ای برای کاهش گرمای جهان در راستای مدیریت جهانی داریم ولی ما شیطون بلاها که همیشه مردم را غافلگیر می*کنیم این بار هم به جای تلاش براي کاهش آلودگی و گازهای گلخانه*ای و مایعات گرمابه*ای سعی کردیم به نیازهای اصلی مردم پاسخ بدهیم و در همین راستا گشت نامحسوس ارشاد را به راه انداختیم. مسلما با گرم*تر شدن هوا مصرف انرژی هم بالاتر می رود. شاید بعضی مواقع پدرها دست*شان بند باشد، به*هرحال یکی باید باشد که کولر را خاموش کند. پلیس نامحسوس این زحمت را متقبل می*شود. از بعضی*هایشان اگر خواهش کنیم باد هم می*زنند. در تابستان امسال اگر یکی از توی داشبورد ماشین آمد بیرون و گفت: «اوف چقدر گرمه» و کولر ماشین را روشن کرد تعجب نکنید. دوستان مشغول کارند. خلاصه خودتان رعایت کنید. با آستین کوتاه هم در خانه و معابر ظاهر نشوید. آقایی که با هر ظاهری که دلت خواست شبا می*خوابی، با شما هم هستم. (یک نامحسوس از زیر لحاف). خلاصه بقیه هشدارها را هم خودتان به خودتان بدهید قبل از آن که نامحسوس*ها از محل اختفا خارج شوند.




    [ اسـفنـد لبخنــدِ زمستــان است از ذوقِ بهــار...]






  4. 2
  5. #3
    هانيه
    مدیر طنز و فال و SMS

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    February 2012
    محل سکونت
    زير ســايـه خـُـ♥ــدا
    نوشته ها
    14,203
    7,995
    7,921

    پیش فرض



    طنز؛ تایلند و این همه خوشبختی؟!




    فريور خراباتي در روزنامه قانون نوشت:

    تایلند کشوری در جنوب شرقی آسیا در گذشته«سیام» نام داشت اما مردم این کشور پس از مدتی گفتند که ما که«سیاه» نیستیم و اتفاقا خیلی هم«سفید» هستیم، بنابراین نام این کشور ابتدا به«تایدلند» و سپس به«تایلند» تغییر پیدا کرد. پادشاه این کشور«بهومیبول آدولیادج» است که چند سال پیش با تغییرات قانون اساسی این کشور محدوده اختیاراتش به «برداشتن یک موز» کاهش پیدا کرد. بهومیبول آدولیادج به این دلیل هرگز طرفداری نداشته زیرا نام وی مانند این است که با کیبود انگلیسی به اشتباه فارسی تایپ کرده باشید بنابراین 80 درصد از مردم تایلند هنوز نام این بزرگوار را نمی*توانند هجی کنند. همچنین یکی از معروف*ترین محصولات صادراتی این کشور برنج است که صادرات آن سال*هاست به دستور پادشاه این کشور متوقف شده است. چند سال پيش بهومیبول آدولیادج در نطقی اعلام کرد: «انقدر برنج صادر نکنید، فحشدون مون پاره شد خب!».واحد پول این کشور «بات» است که معادل انگلیسی آن «اما» و یک سری چیزهای دیگر می*شود. همچنین به دلیل اینکه اغلب توریست*هایی که به تایلند می*روند مقصدی به جز گردشگری در دستور کار خود ندارند، آمار بیکاری در این کشور پایین است و در تایلند این یک امر کاملا طبیعی است و اگر به غیر از این باشد انسان باید به خودش شک کند. در عین حال زبان تایلندی بسیار سخت است در حدی که بیشتر مردم این کشور به زبان کشور خودشان هم تسلط کامل ندارند، ممکن است شما از فروشنده درخواست «ماست» کنید اما به جای ماست به شما «خیار» بدهد. زیرا بالا و پایین تلفظ کردن یک آوا باعث می*شود که ماست به خیار تغییر معنی دهد. همچنین زمانی که تایلندی*ها به خواستگاری می*روند معمولا پدر عروس به پدر داماد می گوید: «تایلندی حرف نزن ببینم چی میگی!» در پایان بدانید و آگاه باشید که نام شهرهای تایلند شبیه مارک ماشین*های چینی و رشته*های مختلف ورزش*های رزمی است، مانند ;«فاتالونگ»، «چیانگ مای»، «نونتابوری» و «خیری خوان» که شبیه اسم هرچیزی باشند، شبیه اسم شهر نیستند!


    [ اسـفنـد لبخنــدِ زمستــان است از ذوقِ بهــار...]






  6. 2
  7. #4
    moh@mad
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    December 2015
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    9,906
    1,913
    2,490

    پیش فرض

    دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ ها بحث مى کرد.
    معلم گفت:
    از نظر فیزیکى
    غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد، زیرا با وجود این که پستاندار
    عظیم الجثه اى است، امّا حلق بسیار کوچکى دارد. دختر کوچک پرسید:
    پس چه طور
    حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟
    معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد

    که نهنگ نمى تواند آدم را ببلعد.
    این از نظر فیزیکى غیرممکن است. دختر کوچک گفت :

    وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى پرسم.
    معلم گفت: اگر حضرت
    یونس به جهنم رفته بود چى؟
    دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.







    امروز مرهمی جز عشق که ذات درد است
    برای زخم های زندگی نمی شناسم

    چه شگفت است عشق ، که هم زخم است و هم مرهم

  8. 2
  9. #5
    N@Vid
    کوچولو رسمی

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    June 2014
    نوشته ها
    2,290
    2,439
    1,486

    پیش فرض


    نمی دونم مشکل از لغتنامه هاست یا از
    مصداق هاست که نمی تونم معنی "سیاست"
    رو پیدا کنم!
    این که سیاست رو به همه چی می چسبونن
    یا همه چیو به سیاست هم، هنوز نتونستم
    بفهمم!
    مثلن میگی سیب زمینی چرا گرون شده؟
    میگن چیه؟ سرت درد می کنه؟
    میگی خُب آخه تو مملکتی که... میگن
    بحثو سیاسی نکن!
    میگی بابا به سیاست چیکار دارم؟
    میگن هیسس! دیوار موش داره!
    (خب موش که همه جا هست از صب
    تا شب تو کوچه و خیابون حتا تو کارگاه ما
    رژه میرن...دیگه تو دیوار واسه چی؟!)
    میگن کله ت بوی قُرمه سبزی میده!
    (آخه با گوشتِ کیلوخُداد تومن مگه کسی
    قُرمه سبزی هم می پزه؟!!!)

    یا مثلن میری انجمن شعر؛ میگن عاشقونه نخون چون میگن
    رنگ عشق مشکیه سیاه نمایی میشه!
    انتقادی نخون چون آب به آسیاب دشمن می ریزی!!
    ( آخه آب لیتری 400 تومنو چرا بدیم به دشمن!؟)
    اجتماعی نخون چون سیاسی میشه جلسه رو تعطیل
    می کنن!
    میگی کجایِ اجتماعی، سیاسیه؟ اصلن مگه هرجا
    حرف سیاست باشه باید تعطیلش کنن؟ اگه اینطور باشه
    که باید مجلس و دولت و... هم تعطیل کرد!
    میگن داری مث براندازها حرف می زنی!
    (هرچی خودمو ورانداز می کنم می بینم این حرفا
    به قد و قواره م نمی خوره!)
    یادتــ باشد که در ذهن خود یک مــهـر بزرگ باطل شد داشته باشـــی

    ...


  10. 2
  11. #6
    هانيه
    مدیر طنز و فال و SMS

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    February 2012
    محل سکونت
    زير ســايـه خـُـ♥ــدا
    نوشته ها
    14,203
    7,995
    7,921

    پیش فرض



    طنز؛ همه عادت های طبیعی ما






    وحید میرزایی در روزنامه شهروند نوشت:

    این روزها لای هر روزنامه، مجله، شبکه اجتماعی و کلاً لای هرچیزی را باز کنید، حداقل یک خبر در مورد وقوع یک حادثه شهری مانند سقوط یک کارگر داخل چاه، آتش گرفتن فروشگاه، واژگونی تانکر ١٠٠٠ لیتری، ریزش ساختمان بر اثر گودبرداری، حریق در مرکز خرید و... را مشاهده می کنید. یعنی کسی از دور ما را ببیند، فکر می کند شهر ما لوکیشن بازی-های کامپیوتری است. حالا ما به ابعاد فنی این نوع حوادث کاری نداریم اما در اکثر موارد، مسئولان مرتبط با حادثه خیلی ملو می آیند جلوی دوربین و بدون این*که خدایی*نکرده خود را ذره ای مقصر دانسته و عذرخواهی کنند، می گویند: «این حادثه، رخدادی است که برای همه مکان ها قابل بروز بوده و طبیعی است و اتفاق
    ویژه*ای نیست.»

    بله؛ به همین سادگی. «اتفاق ویژه ای نیست. طبیعی است». یعنی تصور کنید به یک مرکز خرید رفته اید. با خیال آسوده مشغول خرید مای*بیبی، سس کم چرب، ماست چکیده، بوگیر چهارکاره و اسپری هستید که هنگام خروج از مجموعه، ناگهان حریقی رخ می دهد و شما و تمامی حاضرین بر اثر حرارت ناشی از آتش، قشنگ دور هم می سوزید. چیه؟ تعجب ندارد. همه جای دنیا مردم وقتی خوشحال و خندان از خرید برمی گردند، دور هم می سوزند. طبیعی است یا مثلا نشسته اید در منزل و همراه با خانواده، برنامه جذاب و دیدنی «سه شو» را تماشا می کنید که ناگهان بر اثر گودبرداری ساختمان کناری، خانه آوار می شود روی سرتان. این هم امری طبیعی درهمه جای دنیاست. نیروی جاذبه است، آدمیزاد که نیست. عقل ندارد بفهمد نباید بر نیروی وزن ساختمان غلبه کند. انتظار دارید ساختمان همین*جور رو هوا بماند؟ متاسفانه مردم و رسانه ها کمی بزرگنمایی می کنند. اتفاقی نیفتاده. نهایتا یک مقداری آجر و سنگ ریخته روی سرتان و چند نفر دچار مصدومیت و عارضه نخاعی شده اند. اصلا من نمی دانم جدیداً چقدر این نوع حوادث طبیعی برای ما آحاد ملت زیاد اتفاق می افتد؟ مثلا طرف سوار هواپیما شده، بعد ناگهان وسط راه به صورت طبیعی موتور چپ هواپیما خاموش می شود. موتور است دیگر. گاهی خاموش می-شود. بعد هواپیما سقوط می کند و تمام سرنشینان آن به*طور طبیعی می میرند.

    فارغ از این صحبت ها، اگر از منظر برخی مسئولان یا صداوسیما به وقایع نگاه کنید، می بینید واقعا خیلی از رویدادهایی که برای ما تعجب*آور و غیر طبیعی است، درهمه جای دنیا اتفاق می افتد و منحصر به کشور ما نیست. فقط کافی است پس از هر حادثه ای درکشور، همان شب ساعت ٣٠: ٢٠ تلویزیون را روشن کرده و بزنید کانال دو:

    ایرانیان سلام (سبک یازرلو مجری دوست*داشتنی خبر ٢٠:٣٠). با ما باشید با مشروح اخبار.

    - سقوط یک هواپیما در ایالت بوستون آمریکا جان ١٢٠٠ مسافر مظلوم و بی دفاع را گرفت. کارشناسان پس از یافتن جعبه سیاه هواپیما، داشتن روحیه جهان*خواری و زیاده خواهی خلبان و عدم کنترل آن به دلیل فساد گسترده درغرب را عامل این فاجعه انسانی دانستند. همزمان ٥ هواپیمای دیگر در اروپا سقوط کرد.

    - اعتراض فراگیر مردم یونان به سیاست*های اقتصادی دولتمردان بالا گرفت و منجر به مرگ مردم شد. اروپا به دلیل تورم شدید، گرانی، اختلاس بانکی، رکود اقتصادی و بیکاری در منجلابی که سیاست*های غلط اتحادیه اروپا با حمایت آمریکا ایجاد کرده است، دست*وپا می زند و مردم مظلوم آنها یکی پس از دیگری می*میرند.

    - یک گوزن زرد ایرانی دریک پدیده نادر توسط یک خرس گریزلی باردار شده و یک چهارقلو به دنیا آورد. این اتفاق که یکی از عجیب ترین پدیده های دنیاست، هیچ*وقت درکشورهای غربی رخ نمی دهد و این دستاورد بزرگی است، چون آنها اصلا گوزن زرد ایرانی ندارند و نهایتا خرس گریزلی دارند که او نیز به تنهایی کاری از دستش برنمی آید.

    - زلزله ١/٠ریشتری شهر منچستر انگلیس را به خاک و خون کشید. سازه های قدیمی و غیراستاندارد و نیز عدم مدیریت بحران آتش*نشانی منچستر و دیررسیدن آمبولانس، دلیل این کشتار وحشیانه گزارش شده است.

    - سرعت بالای اینترنت در ژاپن جان ١٧٠ تن از جوانان را گرفت. اگرچه کارشناسان ژاپنی زلزله ٨ریشتری دیروز را دلیل مرگ آنان می*دانند اما دکتر عباسی کارشناس مسائل ماوراءالطبیعه در گفت*وگو با ما رابطه مقدار بابت حجم اینترنت با سلول*های مغزی انسان را دلیل اصلی این حادثه دانست.

    - درگیری شدید در پارلمان فرانسه منجر به مرگ ١٢ نماینده شد. نمایندگان تندروی پارلمان فرانسه در مخالفت با سیاست*های دولت خون*خوار فرانسه دست به اعتراض زدند که در این اعتراض یک نماینده با شکستن دسته یک آچار فرانسه در سر وزیر امورخارجه این کشور آقای فابیوس- که همان*طور که از اسمش پیداست، غرق در فساد و عدم پایبندی به بنیان خانواده است- باعث مرگ وی شد. هرساله نمایندگان پارلمان-های مختلف کشورهای غربی به زد و خورد می پردازند.

  12. 1
  13. #7
    هانيه
    مدیر طنز و فال و SMS

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    February 2012
    محل سکونت
    زير ســايـه خـُـ♥ــدا
    نوشته ها
    14,203
    7,995
    7,921

    پیش فرض


    طنز؛ زنی که کتک می خورد





    پدرام سلیمانی در روزنامه قانون نوشت:

    زن در گذشته*ای نه چندان دور از شوهرش کتک می*خورد. با مادرش موضوع را در میان گذاشت. مادر گفت که او باید همیشه نیمه پر لیوان را ببیند و تمام سعی*اش بر این باشد که زندگی*اش را حفظ کند. اینگونه شد که زن دیدن نیمه پر لیوان را در پیش گرفت. پس از هر کتک خوردن با خودش فکر می*کرد دعوا نمک زندگی است و طبیعی است در هر دعوایی یک نفر بزند و یک نفر بخورد. یک بار در هنگام کتک خوردن دستش شکست. ابتدا کمی غمگین شد اما بعد خوشحال شد که همسرش فقط او را می*زند و با زن*های دیگر کاری ندارد و این یعنی فقط او را دوست دارد. فی الواقع «اگر با دیگرانش بود میلی چرا دست مرا بشکست؟» همچنین این کتک خوردن*ها باعث می*شد مرد دیگر نیازی به باشگاه رفتن نداشته باشد و در خانه تمریناتش را تمام و کمال انجام بدهد و این باعث می*شد بی*دلیل پولی خرج باشگاه رفتن نشود و به چرخه اقتصادی خانواده کمک شود. سال*ها بعد، مرد دیگر زن را کتک نمی*زد. به تحقیر کلامی بسنده می*کرد. مرد دستکش*هایش را آویزان کرده بود و به شغل شریف مربی گری روی آورده بود و جوانان را ارشاد می*کرد که چگونه با همسر خود رفتار کنند و تمام این راهنمایی*ها با این جمله آغاز می*شد «اول اینکه بهش رو نده.»

    عرض می کردم که مرد به تحقیر کلامی روی آورد. مهمان که می*آمد و از دستپخت زن تعریف می*کرد مرد می*گفت «برنجش خیلی بد شده. هزار بار گفتم حواست باشه شل نشه. نمی*فهمی که» و اینگونه باعث می*شد زن به دستپختش غره نشود و هر روز در حال پیشرفت باشد. تا اینکه فرزندان زن بزرگ شدند و کمی چشمش را باز کردند. زن فهمید «انسان» تعریفی دارد و او هم جزو دسته انسان*ها قرار می*گیرد و بالطبع حقوقی دارد. روزی مرد مشغول دیدن فوتبال بود و تخمه می*شکست. تخمه*هایش که تمام شد برای تنوع زن را صدا کرد تا کمی او را تحقیر کند. جمله تحقیرآمیزی گفت اما در کمال تعجب زن جوابش را به صورت خفنی داد. مرد جا خورد و بلند شد که به یاد خاطرات شیرین گذشته زن را کمی گوشمالی بدهد که زن تهدیدش کرد اگر دستش به او بخورد روزگارش را سیاه می*کند. مرد باز هم جا خورد. چپ و راستش را نگاه کرد تا مطمئن شود در مقابل دوربین مخفی قرار نگرفته است و بعد گفت چیه؟ تهش می خوای مهریتو بذاری اجرا که اونم جراتشو نداری. زن که حالا به شدت انسان آگاهی شده بود گفت نه با مهریه روزگارتو سیاه نمی کنم. روش*های بهتری هم هست. به هر حال آن روز مرد باز هم زن را کتک زد. زن از مرد شکایت کرد. ماه*ها درگیر این قضیه بود اما آخرش به علت نبودن شواهد کافی اتفاقي نيافتاد. باری زن با کمک فرزندانش درخواست طلاق داد و علی رغم میل باطنی*اش مهریه*اش را به اجرا گذاشت. البته در صفحه مجازی*اش این حرکت (به اجرا گذاشتن مهریه) را به طور کلی حرکتی چیپ دانست و از خیل عظیمی از مهریه گیرندگان اعلام برائت کرد اما خب چاره دیگری هم نداشت و مجبور بود برای مجازات مرد به این روش متوصل شود. سرتان را درد نیاورم. مرد به فنا رفت. زن پس از عمری نفسی راحت کشيد. اما مرد هیچ وقت نفهمید که اشکال کار کجا بود که زندگی*اش به این روز افتاد.


    [ اسـفنـد لبخنــدِ زمستــان است از ذوقِ بهــار...]






  14. 1
  15. #8
    هانيه
    مدیر طنز و فال و SMS

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    February 2012
    محل سکونت
    زير ســايـه خـُـ♥ــدا
    نوشته ها
    14,203
    7,995
    7,921

    پیش فرض

    طنز؛ تجربه شادی جمعی



    آیدین سیارسریع در روزنامه قانون نوشت:

    وقتی را خالی کردم که بروم در سینما سپیده
    فیلم ابد و یک روز را ببینم. فیلمی که هر چه سیمرغ در جشنواره بود را درو کرده بود و تعدادی فنچ و بلدرچین برای بقیه فیلم*ها باقی گذاشته بود. یک ربع از شروع فیلم گذشته بود که به سینما رسیدم. مشکلی که آن روز بیخ گلویم را چسبیده بود کاملا گیجم کرده بود برای همین به جای خرید بلیط به طریق معمول وارد سینما شدم و به مردی که به صندلی پلاستیکی تکیه کرده بود گفتم: یه بلیط برای ابد و یک روز می*خوام. گفت: برید بیرون از سینما، از پشت گیشه بلیط تهیه کنید. گفتم: حالا که اومدم تو، یه بلیط بده عجله دارم. گفت: نمیشه. برو بیرون! ارشاد گیر میده. یک نگاه به اینور و آنور کردم، گفتم: ساعت چهار و نیم بعد از ظهر ارشاد کجا بود بزرگوار؟ گفت: بفرما خواهش می کنم. برای ما مشکل درست نکن. نگاه غضب آلودی بهش انداختم و رفتم پشت گیشه. شبیه به خاله بازی شده بود. خانم بلیط فروش در جایگاه قرار گرفت و خودش را برای پذیرش تنها مشتری*ای که من بودم آماده کرد! رفتم از پشت شیشه گفتم: چقدر میشه؟ گفت فلان قدر. پرداخت کردم و وارد سالن شدم. چون شنیده بودم ابد و یک روز فیلم تلخی است انتظار داشتم با صدای فین فین تماشاگران روبرو شوم ولی فقط صدای خنده بود که سالن را پر کرده بود. آمدم از در بروم بیرون، به آقایی که چراغ قوه دستش بود گفتم: آقا من مسخره شمام؟ گفت: حرف دهنتو بفهم. چی میگی؟ گفتم: منو آوردی سالن «من سالوادور نیستم» الکی میگی ابد و یک روزه؟ پرده را نشان داد و گفت: خوب چشماتو وا کن ببین تو سالوادور نوید محمدزاده بازی می*کنه!؟ مسئولان سینما سپیده به درستی دریافته*اند که یک سینمای خوب باید در نهایتِ تاریکی فیلم*ها را اکران کند و سینما سپیده هم کاملا این نکته را رعایت کرده فقط یک خواهشی که من از این عزیزان دارم این است که میزان تاریکی به حدی باشد که بشود فیلم را هم روی پرده دید! گفتم: برادر چراغ بنداز رو پرده! چراغ انداخت. دیدم ابد و یک روز است. به تماشاگرها اشاره کردم و گفتم: پس اینا چرا می خندن؟ مسئول سالن شانه بالا انداخت و گفت: نمی*دونم. از وقتی سالوادور و آلبالو رو اکران کردیم اینجوری شده. گفتیم حتما فیلمای جدید یه ته مایه بامزه*ای دارن. یه فیلم غمگین قدیمی اکران کنیم. گفتم: خب چی شد؟ گفت: هیچی دیگه. م مثل مادر رو اکران کردیم، مادره دارو به دست مي*افتاد زمين، همه مي*زدن زير خنده. آخرش هم اومدن گفتن: خوب بود ولی يه*كم آهنگش شل بود. وای اونجایی که مادره ميميره خیلی باحال بود. (از خنده ریسه می*رود). گفتم: بهرحال مردم اینقدر تجربه گریه جمعی داشتن دیگه خسته شدن، یه کم تجربه خنده جمعی ... جمله*ام تمام نشده بود که دیدم در حالی که سه مامور قلچماق کمپ اجباری آمده*اند محسن (نوید محمدزاده) را به زور ببرند و خواهرها هم گریه می*کنند مردم می*زنند زیر خنده. به مسئول سالن گفتم: داداش گند بزنم تو این تجربه شادی جمعی*مون! اینجا رو بکوب سیرک بزن بهتره. در را باز کردم و از سالن زدم بیرون.


    [ اسـفنـد لبخنــدِ زمستــان است از ذوقِ بهــار...]






  16. 2
  17. #9
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    13,681
    9,758
    17,974

    پیش فرض

    طنز: کلید اسرار با حافظ تُپُلی!مهرداد نعیمی در روزنامه قانون نوشت:

    همه ممد برقی صدایش می*زدند ولی هیچکس دلیل اصلی*اش را به خاطر نمی*آورد. یکی فکر می*کرد لابد رشته* برق می*خواند. بعضی*ها فکر می*کردند به*خاطر موهای آشفته*اش که عین برق*گرفته*ها بود، بهش می*گویند ممد برقی. دو سه نفر هم حدس می*زدند پدرش مغازه الکترونیکی دارد. ولی ماجرا برمی*گشت به ترم اول ورودی*های سال 82 که ممد تنها دانشجویی بود که گوشی موبایل دوربین*دار داشت. توی گوشی*اش یک ویدیوی 10 ثانیه*ای از یک جوان هندی داشت که موقع بالا رفتن از تیر چراغ برق، دچار برق*گرفتگی می*شود و آتش می*گیرد. این ویدیو را به صدها نفر نشان داده بود. از رئیس دانشکده تا مستخدم*ها. بزرگ*ترین ضد حال این بود که کلا همین یک ویدیو را توی گوشی*اش داشت و با این وجود، گوشی هر نیم*ساعت یک*بار وارنینگِ پر بودن ظرفیت می*داد! آن*وقت*ها حافظه* داخلی گوشی*ها در همین حد بود ولی ممد هیچ*وقت تسلیم نشد و تا روزی که گوشی*اش را به دلیل مزاحم*های فراوان فروخت، ویدیو را نگه داشته بود! و اما داستان اینکه چرا گوشی ممدبرقی یک*عالمه مزاحم داشت: چند روز مانده به فارغ*التحصیلی، ممد برقی داشت با اسپری مشکی روی دیوار خانه عمو دهقان، به عنوان یادگاری فحش می*نوشت. امید چند بار آرام صدایش زد و گفت: الاغ الان لو می*ریم، بیچاره*مون می*کنه، همین*قدر بسشه! ولی ظاهرا ممد برقی دلش حسابی پر بود. عمو دهقان اصلا آدم محبوبی نبود. از 10 سال پیش که روبه*روی دانشگاه آزاد یزد آپارتمان ساخته بود، هیچ دانشجویی نبود که از او به*عنوان یک صاحبخانه* خوب یاد کند، حتی ممد برقی که از بقیه پولدارتر بود و اجاره*اش را همیشه به موقع پرداخت می*کرد. چند متر آن*طرف*تر حافظ تُپلی داشت کنار ماشینش کشیک می*داد. حافظ پسری بود با قد 190 و وزن 150 کیلوگرم که خودش به تنهایی تمام فضای مینی*ماینرش را پر می*کرد. با شنیده شدن صدای باز شدن در، امید و ممد برقی پا به فرار گذاشتند و سوار ماشین شدند. خود حافظ از همه بیشتر طول داد تا سوار ماشین شود. ممد داشت فحش می*داد که: ازگیل مگه نگفتیم تو پیاده نشو. ماشینو چرا خاموش کردی؟

    حافظ: هولم نکن. الان روشن میشه

    چند بار استارت زد و ماشین روشن نشد. عمو دهقان آمد بیرون، اتفاقا ماشین را هم دید ولی ظاهرا تاریکی باعث شد متن روی دیوار آپارتمانش را نبیند! توی ماشین ممد هنوز داشت به حافظ فحش می*داد و حافظ همچنان تلاش می*کرد ماشین را روشن کند. اگر به خرفت*ترین کاراکتر فیلم*های نوآر جایزه می*دادند، قطعا جایزه نصیب حافظ می*شد! عمو دهقان از آن فاصله داد زد: بچه*ها. ممد، امید چرا اونجایید؟ بیایيد توی آپارتمان، امشب می*خوام درهارو قفل کنم

    امید که تا الان سعی کرده بود جوری پشت حافظ سنگر بگیرد که شناخته نشود، حسابی حالش گرفته شد. او هم چند فحش به حافظ داد و از ماشین پیاده شد. وقتی امید و ممد به عمو دهقان رسیدند، او را در حالی دیدند که انگشت به دهان، زُل زده بود به متن زشت روی دیوار. انگار داشت با خودش فکر می*کرد کجای زندگی*اش را اشتباه رفته که شایسته* دریافت چنین پیغامی شده؟ حافظ بی*خیال استارت زدن شد و به آنها نگاه کرد. ممد از همان راه دور به صورت بی*کلام فحش دیگری به حافظ داد. بعد مشغول آرام کردن عمو دهقان شد: فکرشو نکنید عمو دهقان. فردا دو تا کارگر می*گیریم پاکش می*کنیم. هر کی بوده خیلی عقده*ای بوده!

    بعد از رفتن همه، حافظ اسپری مشکی را برداشت و از ماشین پیاده شد، به سمت دیوار دانشگاه رفت، شماره موبایل ممد را همراه یک عنوان شغلی زشت روی دیوار نوشت و زیرش تاکید کرد حتما تماس بگیرید! از فردایش، گوشی ممد برقی افتاد به زنگ خوردن! یعنی می*خوام بگم صد رحمت به برنامه* کلید اسرار، لامصب فاصله* بین این دو دیوارنویسی 10 دقیقه هم نشد!



  18. 2
  19. #10
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,358
    10,140
    19,709

    پیش فرض

    تو جامعه ای هستیم که معیارهامون واسه باهوش بودن بچه شده شنیدن "قسطنطنیه"

    خانوم سه حرفي

    خواستم مثلِ آسمان باشم
    منجيِ شهر نيمه جان باشم
    آشيانِ پرندگان باشم
    با همين دست خالي و سردم

    ..
  20. 1
  21. #11
    هانيه
    مدیر طنز و فال و SMS

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    February 2012
    محل سکونت
    زير ســايـه خـُـ♥ــدا
    نوشته ها
    14,203
    7,995
    7,921

    پیش فرض

    طنز؛ داستان مرد دانا و مریدان غیردانا



    وحید****************** میرزایی در روزنامه شهروند نوشت:

    روزی مرد دانا که به ذکاوت و دانش در شهر شهره بود، در بستر بیماری افتاد. آن*قدر افتاد که فاصله*اش تا مرگ به قدر تار مویی بود.

    آن شنیدستی که آن پیر مریض
    آمد از اوج و فراز رو به حضیض

    پیر فرزندانش را گرد خویش جمع کرد به جهت موعظه، پند، اندرز، وصیت و این دست کارهای روتین قبل از مرگ. فرزندان وی، یکی از یکی نفهم*تر و به غایت ابله اما از حیث هیبت و بزرگی سرشانه*ها و عضله فیله، دارای شش پَک در جلو و دو پِک در عقب بودند طوریکه نافشان هرگز در پیراهنشان نمی*گنجید. القصه، پیر به هر یک چوبی داد و گفت: «ملک*الموت به سراغم آمده و عن*قریب شما را ترک کنم. می*خواهم وصیت کنم شما را. این چوب*ها را بشکنید تا درس زندگی را به شما بیاموزم.» فرزند اول شکست. فرزند دوم شکست. فرزند سوم شکست. پیر که گمان نمی*کرد فرزندان چوب*ها را بشکنند و پیش*بینی چنین وضع بغرنجی را نکرده بود، گفت: «الحق بلاهت را تمام کرده*اید و از این حیث به خر گفته*اید زِکی. چرا چوب*ها رو شکستید؟ مگر مریضید خب؟» اولی پاسخ داد: «جسارتاً اگه به جامعه پزشکی توهین نمیشه، آره مریضیم، تو دکتری؟» مرد دانا که از گستاخی فرزند قشنگ تسمه تایم پاره کرده بود، گفت «بی*تربیت! الان چوب*هارو شکستید من چی بگم؟ خوب الان نصف مطلب مونده، ستون هم هنوز تموم نشده. خاک بر سرتان.» و با عصبانیت کولر را خاموش کرد. مرد دانا مستأصل مانده بود و با خود فکر می*کرد کجای کارش می*لنگد که در آستانه مرگ هم پیش*بینی*هایش غلط از آب درمی*آید. درهمین افکار بود که ناگهان رعشه*اش گرفت، دهانش کج شد و کف و خون بالا آورد، بالا آوردنی. بله او داشت می*مرد یا اصطلاحاً به دیار باقی می*شتافت. حالا آن*قدر هم که نمی*شتافت اما خب به *هرحال می*شتافت. فرزندان با دیدن رعشه*های پدر به تکاپو افتادند چونان حبوبات داخل آبگوشت درحال جوش. چونان نگارنده این مطلب که جلز و ولز می*کند و زور می*زند تمثیل بازی دربیاورد بی*خودی.

    هر سه تا ماندند و هم حیران شدند
    در حماقت لایق پالان شدند

    فرزند اول به طرفه*العینی موبایل آی*پدش را درآورد و از لحظات جان دادن پدر فیلم گرفت و با اجازه شیر کرد. فرزند دوم که قطب عالم عکس سلفی بود، بلافاصله لپ خویش را به پیرِ کف بالا آورده، چسباند، سلفی گرفت. فرزند سوم که از بی*شعوری هیچ چیز کم نداشت، به سرعت خود را به رایانک مالشی*اش (تبلت سابق) رساند و در مدح و ستایش پدر تا جا داشت، پست و استاتوس گذاشت. مخلص این*که پس از مردن پیر تازه فضیلت*های پدر یادش افتاد، درحالی *که وقتی حیات داشت، محل اسب به او نمی*گذاشت. حالا پدر را می*گویید، مانده بود مثل آدم بمیرد یا به این فکر کند که کجای کارش می*لنگد که در آستانه مرگ هم پیش*بینی*هایش غلط از آب درمی*آید ، اما فرزندان بی*توجه به افکار پدر، در آخرین لحظات وداع نه*چندان تلخی با وی کردند و با تهیه دابسمش با آهنگ «چرا رفتی، چرا من بی*قرارم؟» تعداد فالوورهای خود را افزایش داده و همزمان از کادر خارج شدند. جدی خاک بر سرشان. مردم همیشه حاضر که از آن*جا می*گذشتند- و اصلا معلوم نبود آن*جا وسط خانه مرد دانا چه می*کنند- پس از این*که این صحنه*های دلخراش را دیدند، با هشتک # من عاشق پدرمم، از توجه به والدین و احترام به پیشکسوت تا جا داشت و سرعت اینترنت اجازه می*داد، عکس*ها و جملاتی به اشتراک گذاشتند. این درحالی بود که فرزندان مرد دانا با گذاشتن عکسی از دوران شباب پدر، مریدان وی را به دو دسته «مرد دانایی*ها» و «غیرمرد دانایی*ها» تقسیم کردند و حاشیه*سازی*ها را به غیردانایی*ها نسبت دادند. به* هرحال روحش شاد و یادش گرامی.


    [ اسـفنـد لبخنــدِ زمستــان است از ذوقِ بهــار...]






  22. #12
    هانيه
    مدیر طنز و فال و SMS

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    February 2012
    محل سکونت
    زير ســايـه خـُـ♥ــدا
    نوشته ها
    14,203
    7,995
    7,921

    پیش فرض

    طنز: نپر این*جا خیلی سفته


    وحید****************** میرزایی در روزنامه شهروند نوشت:

    یکی دوماهی است اخبار حکایت از بالارفتن آمار خودکشی درکشور دارد و متاسفانه در ماه*های اخیر آن*قدر خودکشی زیاد شده که الان آدمها ٣ دسته*اند: یا زنده*اند یا مرده*اند یا روی پل هوایی ایستاده*اند. مسئولان هم وقتی دیدند بهبود شرایط زندگی مردم، ایجاد اشتغال، تسهیل امر ازدواج، بهبود سبک زندگی و... کار سختی است و کلا یه چند *سال اومدند خودمون رو ببینند، همش درگیر شرایط زندگی بودیم، راهکار و طرح جالبی به ذهنشان رسید. این*که با شناسایی مکان*های خودکشی*خیز مستعد مثل برخی پل*های هوایی، با نصب بنر و بیلبورد با جملاتی امیدبخش، شخص را از خودکشی منصرف کنند و وی با دیدن آن بنرها یک*هو به خودش بیاید و بگوید «باشه. هرچی شما بگید. چطور به ذهن خودم نرسیده بود که خودکشی کار بدیه. چشم الان میام پایین!» حقیقتا جا دارد یک جام بلورینی، یک تندیس بلورینی، بدهند دست مسئولان کشور با این همه خلاقیتشان.

    براین اساس ما نیز در ادامه چند راهکار جهت کاهش آمار خودکشی موفق به مسئولان پیشنهاد میدهیم:

    - نصب طناب*های دار آماده روی کلیه پل*های هوایی کشور: به این صورت که کمی گره این طنابها را شل کنند که طناب در آخرین لحظه باز شود و کاربر موفق به خودکشی نشود. بدیهی است سایر عواقب این طرح مانند مردن یا قطع نخاع در اثر برخورد با زمین به خاطر وجود نیروی جاذبه، برعهده کاربر است. با تشکر.

    - نوشتن جملانی در کف خیابان زیر پل*های هوایی: مانند «نپر عمو ببینه»، « نپر خیلی این*جا سفته»، «به این فکر کن الان احمدی*نژاد رئیس*جمهوری بود، خب الان نیست. ببین زندگی چه زیباست.»

    - تغییر آسفالت و بتن کف خیابان به تشک نرم و خوشخواب: وقتی دو راهکار قبلی جواب نداد و کاربر عزیز به هر صورت سقوط کرد، نرمی و انعطاف تشک*های رویال باعث کمترین آسیب به بدن وی می*شود.

    - برقراری برنامه قطع برق در طول شبانه*روز: برخی جوانان عزیز روحیه حساسی دارند و ترس از ارتفاع مانع این می*شود که قشنگ آنطور که شایسته یک جوان ایرانی است، خود را بکشد. بنابراین رو به ادوات دیگر خودکشی همچون سیم لخت برق ٣ فاز می*آورند، مشکلی نیست. برای آنها هم برنامه ویژه*ای داریم. بدین صورت که با همکاری شبکه توزیع برق، ساعات اوج مصرف (خودکشی) شناسایی شده و در این ساعات برق مناطق پرخودکشی*خیز قطع شود.

    - واردات گاز خانگی از چین: برخی دوستان هم ترجیح می*دهند در آرامش کامل از گاز متان جهت خودکشی استفاده کنند. اگرچه قطع واردات گاز از چین ضربه بزرگی بر پیکره اقتصاد وارد خواهد آورد اما حفظ سلامتی جوانان این مرزوبوم از هر چیزی مهم*تر است.

    - ممنوعیت استفاده از تیغ ریش*زنی مخصوصا ژیلت: واقعیت این است که هر چیزی پرپشتش خوب است و مد روز به سمتی پیش رفته که اکثر جوانان امروز در قسمت سر معتقدند «دورشو بزن، روشو بذار بمونه» بنابراین تیغ اصلاح و داروی تنظیف فقط برای خودکشی استعمال می*شود. بنابراین با ممنوعیت فروش تیغ اصلاح میتوان به راحتی آمار خودکشی را کاهش داد.

    - فروش و توزیع قرص*های جوشان ویتانین ث در بسته*بندی*های قرص*هایی که منجر خودکشی می*شوند.

    دیالوگ:
    داروخانه: سلام آقا بفرمایید؟
    کاربر: ببخشید چیز دارید؟ چطور بگم؟
    داروخانه: خجالت نداره عزیزم. بگو راحت باش.
    کاربر: نه آقا. من چیز میخوام. چیز... راستش میخوام خودمو بکشم.
    داروخانه: *ای بابا خب زود*تر بگو. دوساعته وقت مارو گرفتی. نمی*بینی مردم مریض دارند، تو صفند.
    کاربر: معذرت میخوام. رفتم با طناب خودمو بکشم، پاره شد.
    داروخانه: نمی*خواد توضیح بدی. بیا این قرص رو بخور سریع تموم میکنی. بنداز تو آب و بعد بخورش. این*جا نخورها جلو در، می*افتی میمیری، در باز نمیشه، سخته جابه*جا کردنت. برو اونور بخور.
    کاربر: آقای دکتر من خوردم. هیچیم نشد. تازه احساس میکنم گلبول*های سفیدم تقویت شدند و در مقابل بیماری*ها مقاوم شدم.
    داروخانه: *ای بابا.. جنس ایرانی همینه دیگه. بفرما بیرون آقا. قسمت نیس بمیری. بفرما بیرون.


    [ اسـفنـد لبخنــدِ زمستــان است از ذوقِ بهــار...]






  23. #13
    هانيه
    مدیر طنز و فال و SMS

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    February 2012
    محل سکونت
    زير ســايـه خـُـ♥ــدا
    نوشته ها
    14,203
    7,995
    7,921

    پیش فرض

    طنز: هک تلگرام



    آیدین سیارسریع در روزنامه قانون نوشت:

    تا همین چند روز پیش تنها مشکلی که با پیامک*های تبلیغاتی داشتیم این بود که تعدادشان در طول روز زیاد است و همین مانده که اس ام اس حاوی «صبح بخیر» و «شب بخیر» به کاربران بدهند و آدم را وارد روابط ناخواسته کنند. الان که توانسته*ایم با این موضوع کنار بیاییم یک مشکل دیگر به وجود آمده و آن هم پیامک عجیبی است که این روزها به دستمان می رسد: «به همسر یا دوست خود شک دارید؟ خیانت؟ هک 100 درصد تلگرام در سایت زیر»

    عجالتا سریال*های ترکیه*ای را ول کنید. این رو بچسبید. (از لحاظ بنیان خانواده!) خیلی قشنگ و مرتب توی روز روشن اس ام اس می*دهند که بیا هک کردن یاد بگیر که فردا بتوانی مچ همسر یا دوستت را بگیری. این پیامک نه یک بار نه دو بار بلکه سه بار روی صفحه گوشی من ظاهر شد. انگار نه انگار نظارتی روی این پیامک*ها وجود دارد. آدم شك مي*كند که خدای نکرده مسئولان هم با مقوله هک موافقند.

    با این سکوت مسئولان و تکرار این مساله و احتمال این که کل قضیه خیر است و ما اشتباه می*کنیم، بنده گمان می*کنم در روزهای آینده شاهد پیامک*های دیگری از عزیزان باشیم، بطور مثال:

    - تلگرام همسرت رو هک کردی؟ چی؟ خیانت؟ درست بود؟ ای وای ... غمت نباشه. خرید سم و اسید و اسلحه از سایت زیر

    - میخوای بدونی همسرت چه جوری زیرآبی میره؟ دوربین مداربسته زیر آب و در خشکی ... مشاهده غلط کاری*های همسرت وقتی الکی میگه رفته بودم استخر ... فقط در سایت زیر

    - آخه ساعت دوازده شب هم جلسه میشه؟ این چه جور جلسه*ایه؟ معلومه داره چه غلطی می*کنه دیگه. با ارسال عدد 3 به شماره 930332 به این بازی کثیف پایان بده.

    - میخوای بدونی همسرت تو جوونیش چه جرثومه*ای بوده؟ آگاهی از واقعیت، طلاق 100 درصد تضمینی! هک یاهو مسنجر در سایت زیر

    - میخوای بدونی همسرت وقتی بچه بود در قالب سوپر ماریو برای رسیدن به شاهزاده خانم چه رمزهایی رو می*زد و چه قارچ خوری*هایی می*کرد؟ رمزگشایی از کودکی سیاه و پر از انحراف همسرت فقط در سایت زیر.

    به *هرحال حتما خوبه که تا الان هیچ کدام از نهادهای مسئول واکنشی در این باره نداشته*اند. اگه طرف ریگی به کفشش نداشته باشه چه ترسی از هک شدن داره؟ اتفاقا میگن اگه هک کنی و ببینی خبری نیست پیوندها محکم*تر و زندگی زیباتر میشه! البته اگه مال خودت رو قبلا هک نکرده باش


    [ اسـفنـد لبخنــدِ زمستــان است از ذوقِ بهــار...]






  24. #14
    هانيه
    مدیر طنز و فال و SMS

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    February 2012
    محل سکونت
    زير ســايـه خـُـ♥ــدا
    نوشته ها
    14,203
    7,995
    7,921

    پیش فرض


    طنز؛ عقاید یک مرده شور








    سرصبح تا از سرویس پیاده شدیم دیدیم باز جلوی سالن آشوب است. معمولا امواتِ شیفت صبح زود، مُرده های کم سر و صدا و بی آزاری هستند. برای همین وقتی می بینیم خانواده یک مرحوم اول صبحی خیلی شیون می کنند، می فهمیم که خبری است.




    ماهنامه خط خطی - علیرضا کاردار: سرصبح تا از سرویس پیاده شدیم دیدیم باز جلوی سالن آشوب است. معمولا امواتِ شیفت صبح زود، مُرده های کم سر و صدا و بی آزاری هستند. برای همین وقتی می بینیم خانواده یک مرحوم اول صبحی خیلی شیون می کنند، می فهمیم که خبری است. از در پشتی وارد شدیم. رفتم از اطلاعات پرسیدم، فهمیدم یک خانم جوان معروف خودکشی کرده و خانواده اش علاوه بر داغ فرزند، دوست سابقش را که به تازگی با او کات کرده بوده و سراغ دیگری رفته بوده را مسبب مرگ دخترشان می دانند.

    خدا قسمت نکند، مرگ دردناکی است، مخصوصا اگر طرف اول چند تا قرص خورده باشد و جواب نگرفته باشد و بعد رگ زیر تتوی مچش را خراش داده باشد و نشود و بعد بخواهد با روسری خودش را خفه کند و نتواند و وقتی روی صندلی نشسته بوده و از خوش سلفی می گرفته، پایه صندلی بشکند و از پشت بخورد زمین و بمیرد. کاش مرجعی پیدا نشود که بخواهد دلیل فوتش را اعلام عمومی کند، هم آبروی مرحوم می رود و هم آبروی سایر همکارانش.

    ***
    رفتیم لباس های کارمان را بپوشیم، چشمم به تلویزیون اتاق رییس افتاد که برنامه علمی پخش می کرد. یکی از مجری های معروف بود که چند وقتی خبری ازش نبود. کنجکاو شدم، ایستادم ببینم ایشان چه تخصصی در مسائل علمی و پزشکی دارد که دیدم دارد درباره زرشک با یکی از شرکت کننده ها شوخی می کند. خیالم راحت شد. همان که مردم را مسخره کند بهتر از این است که بخواهد مبحث علمی آموزش دهد. از تلویزیون بعید بود که یک برنامه به دردبخور و آموزنده نشان دهد، بالاخره یک جایش باید مهر استاندارد خودش را داشته باشد.





    ***

    هنگام صبحانه همکارم گوشی به دست پیشم آمد و پرسید: «دوستت دارم، بیا اینجا... به خارجی چی میشه؟» گفتم: «ای کلک، رفتی تو کار مخ زدن بین المللی؟» گفت: «نه بابا، کار فرهنگی و سیاسی می کنم.» گفتم: «آن آقایی که با جملات عاشقانه کار سیاسی می کرد، رفته ها! معنی آن هم می شود آی لاو یو، کام هی یر»

    چیزی تایپ کرد، و نشانم داد گفت: «همینجوری نوشته میشه؟» دیدم توی اینستاگرام است. پرسیدم: «ناقلا اینجا زیر عکس مردم داری با این جمله ها کار سیاسی فرهنگی می کنی؟ نکنه می خوای از جمعیت پلنگ های ایرانی حفاظت کنی؟» گوشی را نشانم داد و گفت: «نه داداش! جکِ تایتانیک یه عکس از دریاچه ارومیه گذاشته، دارم ازش تشکر می کنم و می گم ایران هم بیاد. در ضمن اون آقایی هم که با جملات عاشقانه کار سیاسی و فرهنگی می کرد و بیمار خنده هایش یودیم، داره بر می گرده!» و رفت. ای جک همان تایتانیک توی سق سیاه همکارم!

    ***
    میتی را آوردند که تمام بدنش زخم و کبود و ریش ریش بود. خیلی ناراحت شدیم. خوب شد نوبت من نبود، با اینکه به دین این چیزها عادت کرده ام ولی به هر حال من هم انسانم، ناراحت می شوم. از همکارم پرسیدم چرا این طوری شده؟ گفت: «با همسرش یک اختلاف جزیی داشته، این بلا را سرش آوره.» گفتم: «شانس آورده که اختلافش جزیی بوده، اگر کار بالا می گرفت می خواست چه بلایی سرش بیاره؟! حالا اختلاف شون سر چی بوده؟» گفت: «لاتاری آمریکا. خانم بدون اجازه شوهرش تو لاتاری ثبت نام کرده بوده، می زنه و اسم شون درمیاد ولی این مرحوم رضایت نمی داده. این شده نتیجه اختلاف شون.»

    خدا رحمتش کنه، حق داشت. اگر می رفتند و ترامپ رییس جمهور می شد نه دل ماندن داشتند و نه روی برگشتن. اگر هم می ماندند و بارش باران به مملکت برمی گرشت که وضعش از این هم ریش تر می شد. خوب شد راحت شد.





    ***

    همکارم گفت: «شنیدی شهرام جزایری کلاس آموزشی و سمینار اقتصاد برگزار می کنه؟» همان طور که داشتم میت را پشت و رو می کردم گفتم: «جدی؟ پس خدا رحم کنه!» گفت: «چه اشکالی داره؟ دستش درد نکنه که علمش رو در اختیار هم میهنانش می گذاره.»

    گفتم: «علم؟ علم مال پرفسور سمیعیه که از کنفرانس مغز و اعصاب تا مسابقه فوتبال و برنامه ترافیکی و میزگرد اقتصادی میاد و صحبت می کنه. این که تو می گی اسمش علم نیست، اسمش ترفنده»!

    ***
    عصر داخل سرویس بر می گشتیم. در آینه می دیدم که راننده سرش توی گوشی است و می خندد. ترس برم داشت که نکند با این وضع رانندگی فردا دسته جمعی به جای این که بشوییم، شسته شویم! با صدای بلند پرسیدم: «آقای راننده جوک جدید داری؟» حواسش جمع شد و گفت: «نه... عکس جدید برام رسیده!» گفتم: «آهان، پس خصوصیه» گفت: «نه اتفاقا عکس خبریه. ولی خیلی باحاله!»

    گفتم: «نکنه عکس لباس تیم ملی فوتبال رو برات فرستادن؟» گفت: «نه بابا! اون که از بس مردم اعتراض کردن منتفی شد» گفتم: «پس لابد عکس از حاشیه نمایشگاه کتاب یا فیش حقوقی کارمندهای بیمه است؟» گفت: «نه داداش، اونا که قدیمی شدن دیگه. عکس از سانسورهای تلویزیونه.» گفتم: «آهان. پس هنرنمایی های واحد آباژور صدا و سیما رو می بینی؟ بده ما هم شاهکارهای جدیدشون رو ببینیم!»


    [ اسـفنـد لبخنــدِ زمستــان است از ذوقِ بهــار...]






  25. #15
    هانيه
    مدیر طنز و فال و SMS

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    February 2012
    محل سکونت
    زير ســايـه خـُـ♥ــدا
    نوشته ها
    14,203
    7,995
    7,921

    پیش فرض

    طنز؛ با تشکر از فیلترینگ هوشمند


    رضا ساکی در خبرگزاری ایسنا نوشت: یکی از سایت*ها تیتر زده بود: جریمه، شلاق و زندان برای رانندگانی که مشروب می*خورند

    این صفحه اما دچار فیلترینگ هوشمند شد و باز نمی*شد. فیلترینگ هوشمند شما را به عنوان کاربر بی*تربیت شناسایی می*کرد و شوت*تان می*کرد به صفحه* پیوندها!

    البته مشکل این صفحه بعد از مدتی برطرف شد اما باز هم تکرار خواهد شد. پس ما به شما آموزش می*دهیم که چگونه چنین اخباری را تیتر کنید که فیلترینگ هوشمند جلوتان را نگیرید. ما این آموزش را در قالب چند تیتر پیشنهادی ارائه می*کنیم و از مسئولان هم می*خواهیم اصلا از کلمه مشروب استفاده نکنند که به این وضع دچار نشویم.

    پس زین پس به جای: «جریمه، شلاق و زندان برای رانندگانی که مشروب می*خورند» باید بنویسیم:

    جریمه، شلاق و زندان برای رانندگانی که آبکی می*خورند

    جریمه، شلاق و زندان برای رانندگانی که طوری دیگری از انگور استفاده می*کنند

    جریمه، شلاق و زندان برای رانندگانی که زیاد حافظ می*خوانند

    جریمه، شلاق و زندان برای رانندگانی که وقتی آب*میوه می*خورند اخم می*کنند

    جریمه، شلاق و زندان برای رانندگانی که در حالت عادی نیستند

    جریمه، شلاق و زندان برای رانندگانی که آب شنگول*کننده می*خورند

    جریمه، شلاق و زندان برای رانندگانی که مایعی خاص می*خورند

    جریمه، شلاق و زندان برای رانندگانی که زیگزاگ می*روند

    جریمه، شلاق و زندان برای رانندگانی که از ها کردن*شان معلوم است چه چیزی خورده*اند

    این طوری نه سایت فیلتر می*شود و نه صفحه خبر. البته ممکن است که فیلترینگ هوشمند بعدا آن قدر هوشمند شود که بفهمد منظور شما از این عبارات همان مشروب است و باز هم شما را فیلتر کند. راستی الان شما این صفحه را با فیلترشکن می*خوانید یا بدون فیلترشکن؟ یعنی با این همه کلمات ناجور هنوز فیلتر نشده*ایم؟ پس جا دارد از فیلترینگ هوشمند که هوشمندانه فهمیده است این یک نوشته طنز است تشکر کنیم. دست شما درد نکند. حالا که شما این قدر خوبی می*شود تحمل کنی من چند خط درباره یک مسئله دیگر هم بنویسم؟ نمی*شود؟ باشد! عصبی نشو. پررو نمی*شوم.





    [ اسـفنـد لبخنــدِ زمستــان است از ذوقِ بهــار...]






نمایش نتایج: از 1 به 15 از 15

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •