ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





نمایش نتایج: از 1 به 5 از 5
  1. #1
    Alucard
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    تاریخ عضویت
    September 2013
    نوشته ها
    930
    442
    753

    پیش فرض علی هستم با نام کاربری Arucard

    بنام حق


    سلام به همه ی دوستان عزیز.


    من علی هستم
    22 سالمه
    تهران زندگی میکنم. پدر بزرگمم تهرانی بوده... کلا تهران...!
    تا سن 14 سالگی تو مینی سیتی بودم...
    2 سالم رفتم تهرانپارس
    بعدش 3 سال روفتم مسکو...
    بعد از سفر تا الان هم گلچین میشینم (ازگل-گلزار جنوبی)

    خب یه کم پز بدم...
    6 ماه آلمان بودم... کل شهراشو زیرو رو کردم ولی تو فرانکفورت یه سوییت نزدیک سفارت اجاره کرده بودم
    3 ماه هلند بودم و لاحه و آمستردام فقط بودم...
    3 سالم که تو روسیه بودم... شهرای آستراخان، مسکو، ولگا گراد و سنپترز بورگ... که خودم ساکن مسکو بودم...

    تو مسکو تو دانشگاه ساوشکینا تقریبا 2 سال درس خوندم... اسم استادم Вера Алексиовна (ورا الکسیوونا) (Vera Alexiovna) بود... خیلی خانم خوبی بود... حیف که شوهر داشت وگرنه میگرفتمش
    21 سالش بود اون موقع که من 17 سالم بود... و یه شوهر ایرانی داشت به اسم مصطفی که کرج بود!

    خلاصه بعدشم که تشریف آوردم دوباره ایران ولی متاسفانه با کلی مشکل!
    بعدشم که سال سوم هنرستان و بعد کنکور و دانشگاه و دوباره کنکور و الانم که تو دانشگاه سراسری قم دارم نرم افزار میخونم... و 2 ترم دیه انشاء الله اگه بعضی از اساتید بذارن، لیسانسمونو بگیریم.




    از شخصیت های خیلی مرموز و شخصیت هایی که کسی ازشون خبر نداره خوشم میاد!
    همینطور از شخصیتی های خونسرد مثل گنگستر ها، جوکر، Arucard و... که همیشه پشت لبخندشون هست، خوشم میاد.
    ++ از شخصیت ادمین فروم خیلی خوشم میاد.

    الانم که در خدمت شما دوستان عزیز هستم.

    فعلا تا همینجا بدونید
    تا بعد
    ویرایش توسط Alucard : 2013.10.21 در ساعت 11:20
  2. 1
  3. #2
    Alucard
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    تاریخ عضویت
    September 2013
    نوشته ها
    930
    442
    753

    پیش فرض

    خب... بعد از یه کم مرور تو خاطراتم، گفتم بیام اینجا و بگم یه چیزایی رو...
    بریم تو بخش ترس! میخوام بگم از بچگی تا الان از چه چیزایی میترسیدم...

    یادمه زمانی که کودکی بودیم، از یه چیز مسخره میترسیدم... گردسوز!



    عاخه این چی بوده کی من ازش میترسیدم؟ خودمم نمیدونم
    __________________________________________________ _______




    بعدش که 11 سالم بود، یه شب خواب عجیبی دیدم... خواب دیدم عصر بود و
    خورشید کاملا غروب کرده بود و کم کم داشت شب میشد... دیدم تو حیاطم...
    یه گربه کوچولو ی قهوه ای رفته بود دم انباری... پیشتش کردم رفت... یهو چشمم خورد به یه گربه ی سیاه خفن... گربه هه اندازه کیس کامپیوتر بود... کش اومده بود و چسبیده بود به دیوار!!!!! (تا قبل از اون اصلا نمیدونستم گربه سیاه وجود داره یا نه)
    بعد یه آجر ورداشتم و کوبوندم تو سرش که اگه خرسم بود تاحالا مغزش املت شده بود....
    ولی اون گربه هیچیش نشد و یه دفه آروم سرشو برگردوند به سمت من و خیلی ترسناک بهم خندید... لبخند میزد... کلا تا صبح قفل کردم. نه خوابم میبرد و نه میتونستم خودمو تکون بدم...
    از اون به بعد خیلی به گربه سیاه توجه میکردم و نمیدونم چرا زیاد سر راهم قرار میگرفتن...
    __________________________________________________ _____

    کم کم این چرت و پرتا رو فراموش کردم و خیلی از این خواب های مسخره بازی نمیدیدم... تا اینکه یه شب....
    3 سال پیش... تو خونه تنها بودم... خوابیدم... بعد تو خواب دیدم طاق واز خوابیدم و تو خواب و بیداری بودم... چشمام یه کم باز بود... یهو دیدم یه چیزی شبیه سگ سیاه اندازه ی آدم دستشو رو قلبم گذاشته و داره تو چشمام نگاه میکنه و میخنده... لبخند ترسناک..... انقدر ترسیدم که 2 هفته تو شک این لعنتی بودم... و بعد...



    نمیتونم چیزی که دیدم توصیف کنم ولی یه چیزی تو این مایه ها... اما خیلی بدتر از این حرفا بود
    ویرایش توسط Alucard : 2013.10.29 در ساعت 21:27
    But then they send me away to teach me Dark Science!
  4. 1
  5. #3
    Alucard
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    تاریخ عضویت
    September 2013
    نوشته ها
    930
    442
    753

    پیش فرض




    این همه غرور مارو به کجا می کشونه؟
    چه نمازی میخونیم؟ چه عبادتی؟ وقتی روز به روز گناهامون بیشتر میشه. وقتی میفهمیم تو دردسر افتادیم همه عابد میشیم.
    موقع کنکور: همه نماز جماعت ردیف اول.
    موقع ترس: خدایا قول میدم گناه نکنم. نمازامو بخونم.....
    موقع مرگ: خدایا غلط کردم...
    حالت عادی: نمازم میخونی؟ آفرین تو چقدر مثبتی! برادر!
    But then they send me away to teach me Dark Science!
  6. #4
    Alucard
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    تاریخ عضویت
    September 2013
    نوشته ها
    930
    442
    753

    پیش فرض

    هرکسی ممکنه تغییراتی تو زندگیش داشته باشه...
    این تغییرات میتونه مثبت یا منفی باشه...
    مث تغییرات الان من...

    یه آدم خشک، بی روح، خاکستری، جدی، ترسناک؟ ....

    حتما شما هم تا حالا تغییراتی داشتید.
    ولی آیا از خودتون پرسیدین کی شما رو به همچین آدمی تبدیل کرده؟ قطعا خودتون نبودید
    But then they send me away to teach me Dark Science!
  7. #5
    Alucard
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    تاریخ عضویت
    September 2013
    نوشته ها
    930
    442
    753

    پیش فرض

    But then they send me away to teach me Dark Science!
نمایش نتایج: از 1 به 5 از 5

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •