ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





نمایش نتایج: از 1 به 8 از 8
  1. #1
    Aida-star
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2009
    محل سکونت
    یه جایی همین جاها!
    نوشته ها
    2,881
    1,812
    2,080

    پیش فرض | نویـسنده های کوچولو |


    سلام به کوچولوهای نازنین !

    تاپیک "نویسنده های کوچولو" برای بهره بردن از قلم شما عزیزان ساخته شده ..


    روال کار در تایپک :

    1- در این تاپیک داستان هایی از خودمون قرار می دیم !

    2- هرکس که دوست داشت یک داستان از خودش قرار بده به مدیر فروم "Sonami021" علی عزیز یا من یک پیغام خصوصی بده .

    3- موضوع داستان ها عاشقانه ، تخیلی و ... می تونه باشه !

    قوانین تاپیک :

    1-فونت نه خیلی ریز باشه و نه خیلی درشت .

    2-از رنگ هایی که چشم رو اذیت می کنه استفاده نکنید .



    × × ×

    امیدوارم این تاپیک ، تاپیک فعالی بشه ..

    [CENTER]


    بپاشید خون شب را
    به حیاط خلوت خانه قبلی مان !
    تا
    سیاهترین سگ ولگردِ خورشید سوزان
    پا نگذارد به قلب هایمان !

    +خودم !
    [B][FONT=Arial][SIZE=3]
  2. 3
  3. #2
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,274
    13,462
    21,540

    پیش فرض

    آخرين اثر

    ثمين - س.ن



    روبروی سه پایه اش ایستاده بود و فقط ضربه میزد به بوم!ضربه های ریز،و آرام،هر چند دقیقه یکبار هم با همان پالت و قلمو در دست انگار که لباس و کفش باله به تن داشته باشد دور خودش میچرخید،روی نوک انگشتانش چرخ میخورد،کنار پنجره ژست داوینچی را گرفته بود و نگاهش را غرق کرده بود در مدل نقاشی اش!قاب استخوانی صورت،چشم های مشکی نافذ با آن نور وسط قرنیه،بینی قلمی اما مردانه،و لب هایی که لابلای سیبیل و ریش های سیاه رنگ چیزی مشخص نبود!قلمو و پالت رنگ هایش را روی میز گذاشت و رفت تا برای خودش چای بریزد،چای کیسه ای که هیچوقت مزه نداشت،خوشحال بود،اصلا مزه ی چای برایش مهم نبود،اگر قهوه بود حتما قهوه میخورد تا بتواند شب را بیدار بماند،آسمان که سفید بود،او هم تا صبح با برف ها بیدار میماند..خستگی اش را که گرفت،صدای آهنگ را بلند کرد،با صدای دلکش شروع کرد به هم خوانی،قلمو را برداشت،قلموی صفر را،نوبت به ابروهایش رسیده بود!آن ابروهای همیشه گره خورده و دو چین بین ابروهایش که اخمو ترش میکرد!و بعد موها و تارهای خاکستری رنگ..چند قدم به عقب رفت،نگاه خریدارانه ای انداخت،چند اشکال جزئی داشت،آن ها را هم برطرف کرد..رفت تا دست هایش را بشوید و قبلش قلمو*ها را با تینر تمیز کرد!نشست روی صندلی روبروی سه پایه،لبخند گرمی زد،این اولین طرحی بود که از کشیدنش لذت برده بود،چهره ی مردی که روزی قولش را به او داده بود...و امشب بعد از چند سال به قولش وفا کرده بود،از خودش راضی بود،نزدیک صبح با آرامش خوابش برد،ساعت را برای ۹کوک کرده بود،قرار داشت،هربار که از مقابل تابلو رد میشد نگاهش گیر میفتاد در نگاهِ مرد!بالاخره حاضر شد،بوت هایش را پوشید و شال گردنش را جلوی دهانش بست و تابلوی خشک نشده را به دست گرفت و رفت تا به قرارش برسد...ساعت ده شده بود،در گالری منتظر نشسته بود،تا خریدار بیاید،تابلو را پیش فروش کرده بود..بالاخره آمد،زنی با پالتوی پوست چکمه های چرم و بیشتر از این ها رژ قرمزش توجه دختر را جلب کرده بود،تابلو را دید،راضی بود،چک روز را تحویل داد و تابلو*را با خودش برد..چشم های دختر تا آن سمت خیابان هم زن که نه،تابلو را بدرقه کرد،از گالری بیرون آمد،رفت تا چک را نقد کند و بعد برای خرید داروهای مادرش به ناصرخسرو* برود...و تا مدت ها شوریِ اشک هایش اجازه ی نشستن به هیچ*برفی را نداد،و هنوز که هنوز است نگاه های مردی که در بوم لانه کرده بود و رژ قرمز آتشین زن از ذهنش پاک نشده!



    برگرفته شده از goonehaiechaldar.blog.ir


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  4. 2
  5. #3
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,274
    13,462
    21,540

    پیش فرض

    كـمند

    ثمين - س.ن



    مگر ما چطور شوهر کردیم!یک روز آقا جونت اومد گفت امشب قراره نشونت کنن،نه دیده بودمش و نه میشناختمش فقط اینطور که بابام میگفت از خانواده ی سرشناسی هستند،گفت چارقدت رو سرت کن برو با مادرت بازار و هرچی لازم داری برای امشب بخر..ما هم جز چشم چیزی نباید میگفتیم،همه چیز اماده بود،مهمانی برای او و نشان کرده ش.*.همه چیز درخورِ یک پیوند بود و این شد که من شدم زن بابات..سخت نگیر دختر،اون خضعبلاتی رو هم که تو سرت کردن بریز دور..عشق آب و نون نمیشه،همین خوده من فکر کردی اولش باباتو دوست داشتم؟نه،پیش خودمون بمونه،الانم دوستش ندارم،عادت کردیم دیگه بهم..هرچی که بینمونه احترامه،هرچی نباشه مرده،ده سال بزرگتره و احترامش واجب،اونموقع ازین جلف بازیا نبود!همه این هارو گفت و از اتاق بیرون رفت..و مثل این فیلم های هندی من ماندم و اشک!مگه میشد؟زندگی بدون عشق؟اصلا تو کتم نمیرفت،شب قرار بود عقد کنم با مردی که ۹سال از خودم بزرگتر بود و من هیچ علاقه ای بهش نداشتم..و این یه دستور بود!و در توجیهش مثل همیشه این جملات به زبان میومد:ما خیر و صلاحت رو میخایم و شک ندارم بعد از بدبخت شدنم حرفت حکمت و قسمت به میون می اومد،هرچه کلنجار رفتم نشد که نشد،راضی نشدند و من اون شب شدم زن عقد کرده ی مردی که جایی تو دلم نداشت،نگاهم همیشه بی رنگ بود،و حرفام خالی از احساس..بلافاصله هم جشن عروسی برگزار شد و من شدم زن خانه ی همان مرد..روزها،ماه ها پشت هم گذشتند،رفتارم همیشه سرد بود حتی بعد از اخطارهای مادرانه ی مامان که میگفت نکن دختر!با زندگیت بازی نکن،میره سرت زن میگیره ها،شلوارش دوتا میشه ها..و یک عالمه فلان میشه های دیگه که هیچکدوم به گوشم فرو نمیرفت..گاردی گرفته بودم سخت تر از یه گلادیاتور و روز به روز هم حریم زندگیم رو شخصی تر میکردم و در تمام این مدت اون حتی یکبار هم اعتراض نکرد،برخوردش مثل این بود که طرفش یه دختر ۱۵ساله ست،هوامو داشت،مثل حس ترحم،مدام به رفتارهاش فکر میکردم و میرسیدم به حرفای مامان،حتما میخاد طلاقم بده داره خوبی میکنه که بگه برات چیزی کم نزاشتم،حالم ازین زندگی بهم میخورد،از برخوردها و حرفای محتاطانه ش..دو سال از زندگی فردیمون گذشته بود..هرکسی بود خسته میشد و هنوز متعجب بودم که چرا اون خسته نشده،شکایتی نمیکنه،ترش رویی نمیکنه و باز هم جواب های قبلی..صبح که رفت سرکار بیدار شدم،زندگی تکراری و مزخرف،نهار که نمیومد خونه منم تا لنگ ظهر خاب بودم،صبحانه هم به درک،خودش درست میکرد میخورد،ظرفهارو شستم و دراز کشیدم روی کاناپه و کانالای تلویزیون رو عوض میکردم،باز خابم برد،ساعت ۶بود که بیدار شدم،برای شام ماکارونی درست کردم و منتظر شدم تا بیاد،چشم هام پف کرده بود از بس خابیده بودم،توی اشپزخونه روی صندلی نشستم و سرمو گذاشتم روی میز،درو باز کرد،خونه ساکت بود،اومد داخل،کتشو آویزون کرد به چوب لباسی و رفت داخل اتاق خاب،بعد از یک ربع تازه یادش افتاد منو صدا بزنه،صدا زد اما اینبار لحنش فرق داشت،گفتم اینجام،اومد توی ورودی اشپزخونه ایستاد و گفت بازم خاب!این اولین اعتراض بود..دیدم تنور داغه،چرا من نونو نچسبونم؟چرا من عصبانی نباشم،گفتم ناراحتی؟گفت آره..روبروش ایستادم،با یه لبخند احمقانه و گفتم پس طلاقم بده*!مچ دستمو گرفت،محکم.*.گفت اینو میخای؟گفتم آره..دستمو ول کرد،لباس هاشو تنش کرد و رفت.. رفت.. دلم خالی شده بود!پس رفت،بالاخره رفت..حالا من خوشحالم یا ناراحت؟همینو میخاستم،مگه نه؟پس چرا جوابی نداشتم؟یکساعتی توی خونه راه میرفتم مثل دیوونه ها و با خودم حرف میزدم..زنگ بزنم به همراهش؟نه!غرورتو بزاری زیر پات؟بخاطر مردی ک دوسال بهت ترحم کرده؟عمرا..بسته ی قرص های آرامبخشو برداشتم با یه لیوان آب،۵تا خوردم و بعد از نیم ساعت خابم برد..وای که چقد خوبه این خاب که تورو از زندگی لعنتیت میکَنه و میبره به دنیای خیال!تلفن خودشو کشت،فک کنم نزدیکای صبح بود،بکشه!کی قراره زنگ بزنه مگه؟ول کن نبود،چشمامو باز کردم،گیج بودم،تلو تلو میخوردم،بله؟منزل اقای بهزادی؟بفرمایید..شما همسرشون هستید؟بله!(متاسفانه) من احسانم،دوست علیرضا،راستش سرشب بمن زنگ زد،گفت کار حقوقی باهام داره..قرار شد بیاد پیش من اما توی راه.. دیگه نشنیدم،دیگه هیچی نشنیدم جز یه اسم،اسم بیمارستان!شب بارونی لعنتی..تک تک لحظاتی رو ک گذشت تا برسم رو یادمه،با وجود منگ بودنم،گیج بودنم یادمه!علیرضا تصادف کرده بود!و بیهوش..یاد سریالهای ایرانی افتادید؟با این تفاوت که دکتر نگفت ما هرکاری که ازمون بر اومد کردیم،مابقیش با خداست،براش دعا کنید..اشکی نداشتم برای ریختن!چشمام شده بود کویر..فقط نشستم روی صندلی،و صدای یه مرد کنارم:نمیخاستم بهتون زنگ بزنم ولی..نگاهش کردم!چی میگفت؟نمیخواست بهم زنگ بزنه؟من زنش بودم،من زنش بودم،زن علیرضایی که دیگه نبود اما من هنوز زنشبودم،مرز دیوونگی رو تجربه کرده بودم اما خودش رو نه!اون مرد..تمام زندگی من بود و اینو دیر فهمیده بودم!اون مرد تماااام زندگی من بود بود بود بود!لعنت به هرچی فعل گذشته ست..هیچی از مراسم خاکسپاری علیرضا و سه ماه بعدش یادم نمیاد...از خاب که بیدار شدم مامان بالای سرم بود،در حین محبتای مادرانه ش خیلی ریز تیکه هم مینداخت،وقت دکتر داشتم،عصر..با میل خودم پیش روانپزشک میرفتم..اونروز خاستم تنها برم،و رفتم،با یه مانتو به تنم،یه شال روی سرم و کیفی که توی دست داشتم برای همیشه از خونه ی پدریم رفتم..نیاز به فکر بود،فکر فکر..توی ی پارک جای خوبی برای تصمیم گرفتن نیست اما چاره نبود..و بالاخره تصمیمی ک باید رو گرفتم،زندگی با یه دوست قدیمی،توی یه شهر دور..زنگ زدم به احسان باهاش قرار گذاشتم،محل کارش..بدون هیچ خوش و بشی ازش پرسیدم،از اون شب و چی شنیدم..علیرضا از همون روز اول شمارو دوست داشت،همیشه برام دردودل میکرد البته مثل یه مرد،از غرورش که خبر داشتید،از شما،بی محبتتیتون،بی توجهیتون و اینکه چقدر دلش میخاست همه چیز آروم و خوب بشه،همیشه میگفت اون یه دختر سرکشه ک فقط با محبت میشه مال خودت کرد..اما اون شب،بمن زنگ زد،پارک کرده بود کنار اتوبان،صداش میلرزید،فقط ازم یه چیز خاست طلاق توافقی!گفتم علی جا زدی؟به این زودی؟گفت دوستم نداره..تلفنشو قطع کرد و پیام داد که میاد پیشم و بعد که..خب بس بود،شنیدم،اون چیزایی رو که باید شنیدم..از دفتر احسان اومدم بیرون،بارون میومد،همیشه عاشق بارون بودم اما دیگه نه..دربست گرفتم..وقتی بالای سرش رسیدم دیگه نیازی به آب و گلاب نبود،خدا سنگ قبرش رو شسته بود!و بالاخره این اشکای لعنتی اومدن..سرمو گذاشتم روی سنگ قبرش و منم مثل ابرهای اسمون اون شهر لعنتی زار زدم..زاااااار زدم!ایکاش علیرضا بود تا این همه اشتیاقم رو برای به آغوش کشیدنش میدید!دیگه چی میخاستی دختره لعنتی..چی میخاستی..آسمون تیره شده بود،وقت رفتن بود،رفتن از این شهر،حالا وقت تنبیه من بود،وقتش رسیده بود مجازات بشم به جرم آزار مردی که چیز زیادی نمیخاست،ترمینال و بلیط اتوبوس و مابقی ماجرا..اما تنها نه همراه اون دوست قدیمی و حالا سالها از رفتن مرد من میگذره و من خودمو چپوندم توی ی خونه ی کاهگلی یکی از روستاهای شمال،بدون هویت،بدون روح..یه جسم که همه اونو کمند صدا میزنن..



    برگرفته شده از goonehaiechaldar.blog.ir


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  6. 3
  7. #4
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,274
    13,462
    21,540

    پیش فرض

    من و شب و پيراهنت

    ثمين - س.ن


    بحثمان که شد،وقتی خوب دادو بیداد کردی و نشانم دادی که مردی شدی برای خودت.. وقتی به نشانه ی تحکم و تاکید انگشت اشاره ات را مقابل صورتم تکان دادی و گفتی فلان میکنم،بیسان میکنم!بعد پشت پنجره رفتی و سیگارت را آتش زدی و با هر پک عمیقت توی دود جلوی چشمانم محو شدی!کلافه دست در موهای پر پشت و مشکینت کشیدی و باز آن سر درد لعنتی به سراغت آمد،در سکوت تماشایت میکنم.. که دستهایت را دو طرف شقیقه ات گذاشتی و زیر لب چیزی زمزمه میکنی و فقط خودت و خدایت میداند که فحش است یا عذر خواهی!بعد هم بدون نگاه کردن به منی که در سکوت فقط نگاهت میکنم کتت را از پشت مبل کنار شومینه با حرص برمیداری،در را باز میکنی و میگویی شب دیر برمیگردم.. تا چند دقیقه صدای ضرب در خانه توی گوشم پیچ میخورد،مثل همان بانویی که روز اول دل تو را برده بود قدم زنان،خرامان خرامان با همان ناز و عشوه سمت اتاقمان میروم،اول یک دل سیر نگاه میکنم به عکس های دو نفره مان رو دیوار و میز.. عکس شمال سال ۹۱،چقدر خوش گذشت.*. هنوز هم در عکس موهایم خیس خیس است.. اینجای ماجرا یک نفس عمیق خیلی میچسبد،سمت کمد میروم،در را با صدای قژ قژش باز میکنم،قرار بود امشب به در کمد روغن بزنی.. در را باز میکنم لابلای تمام لباس ها میگردم دنبال آن پیرهن چهارخانه ی کرم رنگ،بیرون می اورمش،پهنش میکنم روی تخت،دراز میکشم..من امشب با پیرهنت حرفها دارم...


    برگرفته شده از goonehaiechaldar.blog.ir


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  8. 2
  9. #5
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,498
    11,056
    21,679

    پیش فرض

    + یه پسر بود .. چندتا خونه بالاتر از ما مینشستن .. همیشه صدای موتورش باعث میشد برم جلو در و تا نصفه بازش کنم .. دوستم داشت .. مامانش چندبار خواسته بود پاپیش بزاره ک بابام نذاشت .. وضعیت مالیشون متوسط بود .. ولی پسره گفته بود من فقط فلانی رو می*خوام! .. یادش بخیر .. تو دلم کیلوکیلو قند آب می*کردن .. منو بهش ندادن .. رفت شهرستون .. نامه*هاشو من واسه مامانش می*خوندم، می*دونست! خودش گفته بود اگه نامه نوشتم بده دست فلانی ک سواد داره .. آخه مامانش سواد نداشت .. نصف نامه*اش برای من بود! .. نامه هاشو به بهونه دور انداختن پیش خودم نگه داشتم .. یه آدم پولدار اومد خواستگاریم .. یکی نبود ب آقاجونم بگه مگه پولشو میخواد بده دست تو؟ .. خلاصه سرتو درد نیارم .. قبول کرد .. آقاجونمو میگم! .. پسره از لجِ من رفت یکی دیگرو گرفت .. عروسیش دعوت بودیم .. تو حیاط خودشون میزدن و می*رقصیدن .. رفتیم .. خوشگل بودم! .. مامانش اصرار کرد باید برقصی .. یه آهنگ عربی زدن .. منم رقصیدم .. بلد شده بودم .. هندی و عربی! .. با دوستم ک می*رفتیم سینما، از اونجا یادگرفته بودم .. رقصیدم و اون شب تموم شد .. ازدواج کردم .. بچه دار شدم .. یه بار یکیشون مریض شد .. بردمش درمونگاه .. آره، اون موقع شاه رفته بود .. داشتم می*گفتم .. رفتیم درمونگاه ک دیدم با دختربچه*اش نشسته .. میگفتن زنشو دوست نداره .. دلم ب حالش سوخته بود .. منو دید .. از جاش بلند شد .. لبخند زد و گفت "پسرته؟" .. گفتم آره .. دیگه حرفی نزدم .. شوهر داشتم .. زشت بود ولی .. قلبم داشت محکم میزد به قفسه سینم ..
    ــ هنوزم دوستش دارین؟
    + خوابشو می*بینم .. وقتی ک بیدار میشم، تا آخرِ روز کیفم کوکِ! هِی .. امان از جوونی ..
    بلند شد و رفت ..


    منبع: من و موهام

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  10. 3
  11. #6
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,274
    13,462
    21,540

    پیش فرض

    گفته بود می آید
    روز یکم فروردین
    اولین روز بهار
    اما ساعتش را مشخص نکرده بود
    گفته بود می آید،مردی که هیچ نسبت نصبی و سببی با زن نداشت
    ساعت ۱. : .. را نشان می داد
    خانه که مرتب بود
    فرش های نخ فرنگ جارو خورده بودند،از همان جارو دستی های خاتون
    سرویس حمام و توالت هم با وایتکس برق افتاده بودند
    ردیف اول جاکفشی را خالی کرده بود برای کفش هایش
    درختان بادام و گیلاس همه به یمن قدم مرد داستان شکوفه هایشان را به نمای گذاشته بودند
    خانه را پر از بوی عطر یاس کرده بود
    به سمت اتاقش رفت تا آراویرا کند خودش را برای میهمان ناخوانده اش
    بعد از یک دوش آب گرم نیم ساعته،موهایش را خشک کرد
    سشوار را از داخل کشو بیرون آورد و با هر مصیبتی بود کل موهای کوتاه(کلاسیک انگلیسی)را مدل داد و چتری هایش را روی پیشانیش اش ریخت
    در آیینه خیره شد،یاد حرف خاتون افتاده بود هر کس پیشانیش بلند تر باشد بختش بلند است
    اصلا گور پدر بخت و اقبال،پیشانی نوشتش چه بود؟!
    صورتش را با کرم مرطوب کننده مرطوب و نرم کرم
    و با یک لایه کرم پودر برنزه پوشاند
    با یکی از همان مژه فرکن های قدیمی جیزیه مادر مژه های مشکی اش را فر کرد،معتقد بود ریمل چشم های یک زن را مصنوعی میکند
    مداد سیاه را چند بار داخل چشمش چرخاند و با همان مداد خط چشمی از وسط پلک تا گوشه ی چشمش کشید
    هنوز آنقدر مهارت نداشت تا از خط چشم های سوزنی استفاده کند،هربار دستش میلرزید و خط نازک میشد
    از بین رژ ها رنگ جیگری را انتخاب کرد و قبلش لب هایش را در قالب خط لب قهوه ای قرار داد
    پیرهن طوسی رنگ را به تن کرد،آستین های پیرهن بلند و یقه اش کیپ بود و قدش هم تا زیر زانوان دختر
    جعبه ی کفش های مشکی اش را از زیر تخت بیرون آورد،تمیزشان کرد و بپا کرد همان کفش های پاشنه بلندی را که عاشقشان بود
    جلوی آینه رفت،نگاهی به خودش انداخت،بد نشده بود،دستی بین موهایش کشید تا کمی از پُفش بخوابد
    سرویس یاقوت سبز رنگ را از صندوقچه ی قدیمی بیرون آورد و گوشواره را به گوش و گردنبند را به گردنش آویزان کرد
    درآن لحظه دستبند و انگشتر عرصه را به او تنگ میکرد
    زنگ در را زدند
    با طمأنینه راه میرفت
    اول زیر قهوه جوش را روشن کرد
    باز زنگ زدند
    به سمت در رفت
    دستگیره را در دستش گرفت چشم هایش را بست،زیر لب یا نصیب و یا قسمت خواند و دستگیره را چر خاند!


    پ.ن:نوشتنش لذت بخش بود



    ۱۲آذر ۹۴

    برگرفته از goonehaiechaldar.blog.ir


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  12. 1
  13. #7
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,274
    13,462
    21,540

    پیش فرض

    عجیب بود،دیدنش در زیرگذر تئاتر شهر،کالبدی که همه چیزش او بود اما خودش نبود..و عجیب تر از آن حال دختر که دگرگونی ۲۰۱۲ را در جیب چپش گذاشته بود،انگار تمام فضای اطراف محو شده بودند و فقط او بود که مشخص بود مثل افکت سلفی ها!خیره شده بود..خیره شده بود..خیره شده بود!خوشوقتم،پرهام هستم..زبانش یاریش نمیکرد برای گفتن هیچ صوتی چه رسد به کلمه و بعدش جمله ی:من هم همینطور!پس همان لبخند کج همیشگی اش را تحویل داد..و در ذهنش میگشت تا دلیلی بیاورد برای زبان بسته بودنش.. من الان برمیگردم،رفت سوپرمارکتی که آن سمت خیابان بود،باید خودش را جمع و جور میکرد،آقا یه نوشابه بمن میدید لطفا!شده بود ملوان زبل که با خوردن اسفناج قدرت میگرفت،اما نه ملوان بود،نه زبل!اسفناجش هم شده بود نوشابه ی لیمویی..بطری را سرکشید و به سمتشان برگشت!باز همان چهره،این همه شباهت،مگر میشد؟اما شده بود..یک پسر دانشجوی رشته ی بازیگری عجیب شبیه س بود،همان موهای کم پشت خرمایی،همان استایل بدنی،همان تیپ،همان نگاه،همان فرم بینی!اما فقط لبخندش شبیه نبود..دلش میخاست ساعت ها بنشیند و نگاهش کند و در ذهنش هی بچیند و وا بچیند،اصلا خدا خدا میکرد تا شام را با همان گروه بخورد،تا زمان بیشتری باشد برای یادآوری گذشته ای که مدت کمی بود خاکش کرده بود،تا زمان بیشتری باشد تا غصه بخورد و این را همه از نگاهش فهمیده بودند،اما باز هم خودش را نباخت..زن بود!حالِ یک زن دستخوش خیلی چیزها میشود،جز دستخوشِ دستِ خودش!زن بود و انگار نافش را بریده بودی با تیشه ای که به زمین بزند و غم بتراشد!زن بود و غم را با تک تک سلولهای بدنش حس میکرد!زن بودو به هیپوکامپ دستورِ یادآوری خاطرات را داده بود!زن بود و آن پسر دست درازی کرده بود به قهقرای ذهنش تا آدمی را بیرون بکشد که برایش مرده بود..اما!اما بخاطر همین زن بودنش،و خوردن ان نوشابه ی لیمویی،و قدرت گرفتن و خون رسانی به مغزش جرات این را داشت تا دست پسر را پس بزند،و قاشق داغ کند و پشت دست خودش بگذارد تا دیگر خاطرات مرده زنده نشوند.**.پس آن شب را تمام کرد،بدون شام..یک خداحافظی ساده،خیلی مقتدر!از پله های خانه که بالا می آمد،پشت زانوهایش میلرزید،کلید را در قفل انداخت،چرخاند،کیف و پالتویش را پرت کرد روی زمین و پناه برد به تخت و پتوی گلبافتش..

    ۸آذر ۹۴

    برگرفته از goonehaiechaldar.blog.ir


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  14. 1
  15. #8
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,274
    13,462
    21,540

    پیش فرض

    جای خیلی چیزها خالی ست،مثلا جای بوت های سایز ۴۳ مردانه روی برف های نشسته در پیاده رو،جای نگاه های پر از خنده ی زن و مردی منتظر پشت چراغ قرمز،جای دسته گل نرگس جلوی داشبورد ماشین،جای جایت خالیست از آنور گوشی و ضعف رفتن برای صاحب صدایی که حکمِ زندگی را دارد،نگاه مهربان از دو چشمِ قاب گرفته پشت عینکی بدون فرم که اول روی بینی تنظیم می شود تا دقیق تر مهربانی اش را تقسیم کند،خودنویس لابلای انگشتانی بلدند بنویسند،نوازش کنند،آچار به دست بگیرند یکجورایی درمایه های دستان پرتوان گجت،جای خیلی چیزها خالی ست!مثلا ترکیب بوی کتلت و rich man، صدای ضربات چاقو روی تخته ی چوبی و عطر گشنیز پیچیده در هوا با خنده هایی که نوید نهاری مردانه*را می دهد،راستش بی رودربایستی عرض کنم لپ کلام اینکه جایت بین همه چیز خالی ست!و جای خالیِ پالتوی طوسی رنگت روی چوب لباسی پشت در ورودی و چترت در کنار جا کفشی عجیب دهن کجی می کند به چشم های زنی منتظر که منم!


    .
    .
    .

    برگرفته از گونه های چالدار



    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  16. 1
نمایش نتایج: از 1 به 8 از 8

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •