ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 4 از 4 نخست 1234
نمایش نتایج: از 46 به 58 از 58
  1. #1
    Sonami021
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    سیدخندان تهران
    نوشته ها
    9,439
    4,074
    5,562

    Icon14 *^^انجمن طرفداران نویسندگان ^^*

    هرکتاب فرصت یک زندگی تازه

    سلام

    از امروز شما میتونید درمورد نویسنده مورد علاقه خود در اینجا بنویسید

    از اخبار کتاب جدید و باقی اخبارشون
    از بیوگرافی تا معرفی های اثرات آنان

    ممنون

    استقبال کنید

    موفق باشید

    بدرود

    روزگار شنگولی جوانیم را برد.
    نه صدایشرا نازک کرده بود، نه دستانش را آردی!!
    ازکجا باید ،به گرگ بودنش شک میکردم...!!

  2. #46
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,498
    11,056
    21,679

    پیش فرض

    دیگری (مجموعه داستان)

    آرتور شنیتسلر
    ترجمه ی علی اصغر حداد
    نشر ماهی
    چاپ اول: بهار 94


    شنیتسلر در آثار خود اغلب به سرنوشت قهرمانانش از دیدگاه روان شناختی می پردازد. رویدادهای آثار او بیش تر در شهر وین رخ می دهند. قهرمانان او شخصیت های تیپیکی هستنداز جامعه ی آن روز وین: افسران، پزشکان، هنرمندان، خبرنگاران، بازیگران، افراد خانواده ی سلطنتی، وابستگان دربار و البته دخترکان زیباروی حاشیه شهر. در آثار او به کارگران و تهی دستان کم تر بر می خوریم. از همین رو برخی از منتقدان ادبی او را به یکسویه نگری متهم می کنند.

    شنیستلر در آثار خود به توصیف اختلالات روانی نمی پردازد، مسئله ی مورد علاقه ی او آن روندی است که در درون شخصیت هایش جریان می یابد: کشمکشی که قهرمانانش در راه دستیابی به امیالشان با آن روبرو هستند. تصادفی نیست که شنیتسلر در نوول «ستوان گوستل» مونولوگ درونی را برای نخستین بار در ادبیات آلمانی زبان به کار می گیرد و موفق می شود فضایی بیافریند که خواننده اش بتواند کشمکش درونی قهرمان اثر را عمیق تر دریابد. شنیتسلر می کوشد راست و دروغ هایی را آشکار کند که شخصیت هایش در چنبره ی مقررات و ممنوعیت های اجتماعی با آن درگیرند. تلاش قهرمانان او برای رهایی از چارچوب تنگ بایدها و نبایدهای اجتماعی اغلب به فاجعه می انجامد.

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  3. #47
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,498
    11,056
    21,679

    پیش فرض

    بهترین و بدترین مادرهای جهان

    فضول*ترین مادر



    خانم بِنت، رمان غرور و تعصب – جین آستن

    راوی داستان غرور و تعصب در مورد او می*گوید: «زنی با درک معمولی، اطلاعات کم و بی اعصاب.» شاید خانم بنت در فهرست مادران دنیای ادبیات خیلی محبوب نباشد! او زنی یک*دنده بود که فقط می*خواست دخترانش را شوهر دهد. می*توان گفت که او یکی از فضول*ترین مادران ادبیات باشد. برخی در مورد او می*گویند که شاید یکی از بداخلاق*ترین*ها باشد، اما برخی دیگر می*گویند در قرن نوزدهم و در آن منطقه، ازدواج یک تجارت اجتماعی بوده است. بارات تاندون در مورد خانم بنت نوشته است: «حداقل او به دخترانش اهمیت می*دهد. هر اتفاق خوبی را او برای دخترانش می*خواهد. شاید شما دوست نداشته باشید نزدیک شخصی مانند خانم بنت شوید، اما مطمئن باشد آدم*های بد زیادند.»

    بی*خیال*ترین مادر


    اِما بوواری، رمان خانم بوواری – گوستاو فلوبرت

    شاید تعداد والدین بی*خیال در دنیای ادبیات زیاد نباشد. اما یکی از شخصیت*هایی که نسبت به فرزندش خیلی بی*اهمیت بود اِما بوواری است. البته در این فهرست، شخصیت «آنا کارِنینا» تولستوی و «اوندین اسپراگِ» اِدیث وارتون نیز به دلیل مشکلات تربیتی بچه*هایشان جای دارند. اما اِما بوواری در صدر این فهرست است. به دلیل ویژگی*های شخصیتی*اش، برخی می*گویند او یک بورژوازی خودشیفته است.

    ظالم*ترین مادر


    مِدِآ، رمان کری - استیفن کینگ

    مدآ دخترش را چند ساعت در کمد می*گذاشت و در را بر روی او قفل می*کرد. آیا می*توان گفت که دلیل این کارش، عشق زیاد به دخترش بود؟ او به دخترش می*گفت که جوش*های روی صورتش مجازاتی از سوی خداست. البته شاید بتوان یک مادر ظالم دیگر را بالاتر از مدآ دانست. قهرمان زن تراژدی یونانی «اوریپید» دو فرزند خود را برای انتقام از شوهرش کشت. دلیلش نیز این بود که شوهرش یک شاهزاده را به او ترجیح داده بود.

    قوی*ترین مادر


    هلن گراهام، رمان مستاجر عمارت وایلدفل – آن برونته

    برخی می*گویند که مدآ یک شخصیت فمینیست است و به همین دلیل شخصیت او اینگونه بوده است. اما به نظر می*رسد که می*توان فمینیست بود ولی فرزند خود را اذیت نکرد. آن مادر دقیقا شخصیت مادر در رمان مستاجر عمارت وایلدفل است. دومین و البته آخرین رمان آن برونته که با نام «آکتون بِل» آثار خود را به چاپ می*رساند. این رمان آن*قدر تکان*دهنده بود که پس از مرگ آن برونته، خواهرش «شارلوت برونته» از چاپ مجدد آن جلوگیری کرد. رمان مستاجر عمارت وایلدفل در ابتدا در سال 1848 منتشر شد و داستان زنی را روایت می*کرد که از زنانگی خود و شوهر الکلی*اش فرار می*کند و خطرات اجتماعی را به جان خرید تا بتواند از پسرش محافظت کند. هلن با فرار از دست شوهرش، نه تنها ساختار اجتماعی آن زمان را به چالش می*کشید، بلکه قانون را نیز نقض می*کرد. زیرا یک زن متاهل هیچ حق قانونی مستقلی نداشت و همین*که پسرش را با خود برده بود متهم به آدم*ربایی شده بود.

    دوست*داشتنی*ترین مادر


    ماریلا کاتبرت، رمان آن شرلی در گرین گیبلز - لوسی ماد مونتگمری


    ماریلا و متیو کاتبرت صاحب گرین گِیبلز هستند. آن*ها تصمیم می*گیرند سرپرستی پسربچه*ای را به عهده بگیرند، اما فرد مسئولیت به اشتباه دختربچه*ای به نام آن شرلی را به گرین گیبلز می*آورد. آن شرلی نیز در آنجا ماندگار می*شود و به ماریلا در خانه*داری کمک می*کند. مادرخوانده آن شرلی شخصتی فوق*العاده مهربان دارد و عشقش به آن شرلی مثال*زدنی است.

    بهترین مادری که هر طور شده خانواده را در کنار هم نگه داشت


    خانم واتربوری، بچه*های راه*آهن - ادیت نِسبیت

    شخصیت مادر در رمان زنان کوچک هم می*توانست در این فهرست باشد. اما شخصیتی که در نبود پدر خانواده از جان مایه گذاشت تا فرزندانش را سروسامان دهد واقعا مورد ستایش است. شخصیت مادر در بچه*های راه*آهن یک مادر واقعی است؛ درست از همان جنسی که همه ما دوستش داریم.

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  4. #48
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,498
    11,056
    21,679

    پیش فرض

    چه کسی کتاب ها را به یغما بُرد؟!

    موج تازه ای علیه یغما گلرویی به راه افتاده. در این جریان، مترجمان و شاعران دیگری نیز وارد شده اند و پشت هم جوابیه می نویسند. اتهام گلرویی در این میان به یغما بردن ترجمه های مترجمانی است که پیش از او، آثار شاعران جهان را ترجمه کرده اند و گلرویی بار دیگر سراغ ترجمه آثار این شاعران رفته.


    البته در این جنجال تازه، سخن از کپی کاری برخی طراحان جلد ایرانی هم به میان آمده که در نوع خود قابل تأمل است...





    ماجرا کمی مشکوک به نظر می رسد. دقت بفرمایید که نام یغما گلرویی به عنوان مترجم روی جلد 16 کتاب شعر موجود در بازار چاپ شده که به زبان های مختلف هستند؛ از زبان های فرانسه، انگلیسی و ایتالیایی گرفته تا اسپانیایی، عربی، ترکی استانبولی و حتی کردی.

    در واقع لازم نیست ای 16 جلد کتاب را بخرید و کنار هم بگذارید. هر ناظر بی طرفی اولین سوالی که از خود می پرسد این است که چطور می شود کسی به این همه زبان دنیا تسلط داشته باشد؟ گلرویی در پاسخ به این سوال و در جوابیه خود نوشته: «من به هیچ زبان خارجی مسلط نیستم، چرا که «تسلط» در تعریف من آن است که مثلا «داریوش آشوری» به انگلیسی دارد یا «داریوش شایگان» به فرانسه.

    من در حد بیرون کشیدن گلیمم از آب و گذران روزانه در جایی که با این زبان ها سخن می گویند آنهار ا بلدم و نه بیشتر... در اغلب آثاری که از من منتشر شده است هم نام یک همراه که وظیفه برگرداندن بخشی از زبان اول، یا تطبیق متن با زبان اصلی یا گرفتن ایرادات از متنی که من با دیکسیونر برگردانده بودم را به عهده داشته است... یعنی برگرداندن آن کتاب ها با همراهی ایشان و اغلب از متون انگلیسی یا فرانسه و در یک مورد آلمانی بوده است و در مواردی ترجمه ها با زبان اصلی تطبیق داده شده اند...»

    با این مقدمه به نظر می رسد که گلرویی از زیر بار بخشی از اتهامات رها شده باشد اما چند روز بعد، اصلی ترین منتقد او در شبکه های اجتماعی شروع کرد به مقایسه ترجمه های او با ترجمه های قبلی. به عنوان مثال «ای آزادی» دفتر شعری است که در سال 1375 توسط دکتر محمد تقی غیاثی از زبان فرانسه ترجمه شده است و بعد از او یغما گلرویی نیز بار دیگر آنها را ترجمه کرده.

    شاید نتوان به قطع و یقین درباره این ماجرا قضاوت کرد اما دست کم می توان ترجمه های قبلی را با ترجمه های جدیدی که گلرویی داعیه بازترجمه شان را دارد، مقایسه کرد.





    به عنوان مثال غیاثی در ترجمه قطعه شعری از الوار آورده: «شب هرگز کامل نیست/ نشان به آن نشان که من می گویم/ در انتهای غم همیشه پنجره ای باز است/ پنجره ای روشن.» و گلرویی نیز در ترجمه خود تنها یک واژه را جابجا کرده که به نظر جابجایی شاعرانه ای هم نمی آید!

    او در ترجمه خود آورده: «شب هرگز کامل نیست/ نشان به این نشان که من می گویم/ در انتهای غم همیشه دریچه ای باز است/ دریچه ای روشن.»

    هر چند که نویسنده این گزارش نسبت به زبان فرانسه بی اطلاع است اما می داند که استاد غیاثی در این زمینه تبحر بالایی دارند و سال هاست یکی از اساتید برجسته دانشگاه به شمار می روند و «شب» در ترجمه ای که ایشان انجام داده با «پنجره» قرابت شاعرانه بیشتری دارد تا «دریچه»ای که گلرویی آورده.

    در جای دیگری از این مقایسه، شعری از ناظم حکمت با ترجمه احمد پوری نقل شده و سپس در کنار ترجلمه گلرویی قرار دده شد. پوری ترجمه کرده: «ترا دوست دارم/ چون سفر نخستین با هواپیما/ بر فراز اقیانوس/ چون غوغای درونم/ لرزش دل و دستم/ در آستانه دیداری در استانبول/ ترا دوست دارم چون گفتن: شکر خدا زنده ام.» و گلرویی ترجمه کرده: «دوستت دارم/ چون اولین سفر با هواپیما/ بر فراز اقیانوس/ چون هیاهوی درونم/ لرزش دل و دستم/ در آستانه دیداری در استانبول/ دوستت دارم چون گفتن: شکر خدا زنده ام!»

    البته توجه داشته باشید که در تمام ترجمه ها، شباهت هایی تا این حد نزدیک و مشکوک دیده نمی شود و گلرویی ادعا دارد برخی ترجمه هایی که او انجام داده، پیش از آن به فارسی برگردانده نشده اند؛ از جمله شعرهایی که در کتاب «یک مرد» اثر اوریانا فالاچی و کل کتاب «باران یعنی تو برمی گردی» سروده نزار قبانی.





    با تمام این حرف و حدیث ها به نظر می رسد بخشی از دعوای امروز، زیر سر دیروز باشد و باید برگردیم به سابقه چنین ترجمه هایی؛ ترجمه های احمد شاملو. گلرویی در جوابیه خود می آورد: «این نوع ترجمه اختراع من نیست و از سال ها قبل «شاملوی بزرگ» هم اغلب به همین روش ترجمه می کرد و مثلا... هایکوی ژاپنی را با عسگر پاشائی و شعر «یوری کاستلان» را با احمد کریمی حکاک برگردانده بود. حتی در بعضی چاپ ها هم - با یا بی اطلاع «شاملو» - اسمی از این افراد در مقدمه ها نیامده است. یعنی این نوع ترجمه - خوب یا بد و درست یا غلط - اختراع من نیست و لااقل در ایران شیوه ای از این کار است.»

    پس از این جوابیه چنانچه گفته شد، شاعران و مترجمان دیگری هم به میدان آمدند و له یا علیه گلرویی سخن گفتند. محسن عمادی، مدیر رسمی سایت شاملو به خاطر اسم بردن از نام این شاعر نوشت: «کلمه ای به اسم «بازسرایی» در ایران مد شده که فی نفسه اعتباری ندارد مگر آنکه مترجم نشان دهد که شعری فراتر یا در حدود تجربه شعر هیوز یا لورکا و امثالهم را در زبان مقصد آفریده است. پیش تر، آقای سید علی صالحی هم به همراهی عرفان قانمی فرد، دست به چنین افتضاحی زده است و شعر کلارا خانس را به شکلی مفتضح، بازسرایی فرموده است... بی تردید کسی که اسپانیایی می داند و لورکای شاملو را خوانده است، می فهمد که اجرای او از شعر لورکا یگانه است...»

    با این جوابیه احتمالا در روزهای آتی شاهد ورود شاعران دیگری مثل سید علی صالحی هم برای دفاع از ترجمه خود خواهیم بود اما در کنار این جوابیه ها، علی ثباتی (مترجم و منتقد ادبی) نیز کلیت ماجرا را زیر سوال برده و کار شاملو را هم از بیخ و بن اشتباه خوانده: «از قضا مسئله این است که اگر شاملو چنین کاری کرده باشد، یعنی روی این شکل از برگردان اثر ادبی اسم ترجمه گذاشته باشد، او هم اشتباه کرده است و حاصل کار شاملو را هم باید «بازنویسی ترجمه» و نه خود ترجمه تلقی کرد. هیچ کجای دنیا نمی بینید که فردی که اثری ترجمه شده را بازنویسی می کند، اسم «مترجم» روی خود بگذارد و نمی دانم چرا کشور ما باید در این زمینه مستثنا باشد.»



    در هر حال گلرویی آتش این جنجال را زیر سر احمد پوری می داند و در جوابیه خود می نویسد: «اول کسی که تاس چنین حرفی را به میان انداخت «احمد پوری» بود که... این نوع ترجمه را «سرقت ادبی» دانست. دلیل ایشان هم این بود که شعرهای انتخاب شده از طرف من قبلا توسط مترجمین دیگر ترجمه شده بود. البته خود ایشان در بیشتر ترجمه هاشان سراغ آثاری رفته که پیش از آن بارها ترجمه شده بوده اند.

    برای مثال می شود به مجموعه «هوا را از من بگیر، خندهات را نه» (چشمه/1387) ایشان از «پابلو نرودا» اشاره کرد که تمام شعرهایش قبل از آن... با ترجمه فرود خسروانی و «چهار مجموعه پابلو نرود!» (نیلوفر/1360) با ترجمه فرهاد غبرایی به زیبایی ترجمه شده بود اما ایشان خود را محق به ترجمه مجدد دانسته بودند و جالب اینکه برای هیچ کسی بعد از خود چنین حق و اجازه ای قائل نیستند.»

    پس از این جواب ها و جوابیه ها، پای شهیار قنبری هم به ماجرا باز شده و علیه گلرویی عنوان کرده: «لازم نیست زبان یاد بگیری، چرا که زیرآبی می شود رفت... در هر حرفه ای از آدم مدرک کارشناسی می خواهند مگر این حرفه... اگرچه دوستان بسیار دیر به سروقت «کپی کاران» رفته اند اما همین هم غنیمت است.» که پاسخ تند گلرویی را به دنبال داشت: «آن ترانه سرای لمیده در کنار اقیانوس آرام که بعد از سال ها ناسزا گفتن به من، همچنان خوش دارد مقام اول را در همه رشته های ادبی از جمله «ترجمه» کسب کند و وقیحانه در مقدمه کتابی که جدیدا از او منتشر شده خود را نخستین مترجم شعرهایی از «لورکا» معرفی کرده در حالی که اغلب آن شعرها سال ها پیش در مجموعه «بیژن الهی» در سالی که ایشان دبیرستانی بودند منتشر شده بوده ولی انگار آب و هوای غربت و بی خبری کار دست آن جناب داده...» در واقع اشاره گلرویی به کتاب «بنویس، ساعت پاکنویس» است که به تازگی با ترجمه شهیار قنبری از سوی نشر نیماژ مجوز انتشار گرفته و چاپ شده است.

    جالب اینجاست پس از این حرف و حدیث ها سر طراحان جلد هم بی کلاه نماند. ماجرا از این قرار است که طرح جلد برخی کتاب های داستانی، عکس هایی سرشناس یا گمنام از عکاسان سراسر دنیاست که در برخی موارد بدون نام بردن از عکاس خارجی، در طرح اولیه دستکاری شده و سپس روی جلد کتاب نچاپ شده است. در برخی از آن ها هم اسم عکاس خارجی، پشت جلد کتاب ذکر شده. (نمونه این طرح جلدها را می توانید در تصاویر ببینید.)

    البته در مجموع به نظر می رسد بسیاری مواردی که در باب طرح جلد کتاب و کپی کاران طراحان داخلی مطرح می شود، از پایه و اساس ایراد دارد چرا که ایران در کل عضو قانون کپی رایت نیست؛ مگر اینکه طراح جلد، عکسی از کتابی را برداشته و به نام خود چاپ کرده باشد. در این باره هنوز پاسخی رسمی از سوی ناشرانی که طرح جلدهای آنها با تصاویر اولیه مقایسه شده، منتشر نشده است اما بهمن دارالشفایی در یکی از پست ها خطاب به این انتقادها نوشته: «برداشت من با دیدن این عکس و یکی دو عکس دیگری که از جلد کتاب های نشر سرچشمه گذاشته اید این بود که نام عکاس عکس ها در کتاب ذکر نشده و در واقع طراح اثر دیگری را به نام خودش قالب کرده. در حالی که به نظر می رسد اینطور نیست و طراح نام عکاس را ذکر کرده...

    همه عکس هایی که در همه روزنامه ها، مجله ها و کتاب ها استفاده می شود اگر متعلق به عکاسی ایرانی نباشد پولی بالایش پرداخت نمی شود؛ به علت عضو نبودن ایران در قانون کپی رایت... این کاری که طراح نشر چشمه کرده همه طراحان می کنند. اگر از نقاشی یا عکسی روی جلد استفاده کنند، نام اثر و خالقش را پشت جلد می نویسند. البته یک عده هم هستند که اسم خالق را ذکر نمی کنند که آن وقت از نظر من انتقاد تو کاملا وارد است. مثل آن دو کتابی که نام عکاس را نیاورده اند... وقتی طراحی در چند ده مورد نام عکاس را ذکر کرده و دردو مورد ذکر نکرده احتمال قوی تر این است که در آن دو مورد نتوانسته نام عکاس را پیدا کند...»

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  5. #49
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,498
    11,056
    21,679

    پیش فرض

    ادبیات فانتزی با اینکه کماکان از جانب کرسی های علمی دانشگاه های بین المللی با مخالفت مواجه می شود اما در دهه اخیر تبدیل به یکی از پرطرفدارترین ژانرهای جهان شده است. در ایران هنوز نویسنده ای نیست که توانسته باشد تلفیقی از فضای شگفتی این ژانر را با شوخ طبعی و سرخوشی همراه کند. این نوع نگاه در ایران غالبا یا برای هجو و حتی هزل جریان های اجتماعی و سیاسی به کار گرفته شده یا در فضایی صرفا خیالی یا در آسمان داشته؛ به شیوه ای که نتوانسته خوانندگانی زمینی برای خود فراهم کند!

    نوشته های آنالی اکبری اما از رویکردی تازه خبر می دهد. داستان های او در اولین کتابش (کار من جادو کردن است) هم خوش باشانه وس رخوشانه است و هم گاهی به سمت و سوی ساخت جهانی کاملا فانتزی می رود.

    این نوشته ها همچنین از رمانتیسیم و ذهنی گرایی افراطی فاصله دارند. او جهان خودساخته اش را طوری روایت می کند که گویی یک جهان عینی باورپذیر است. همین مسئله باعث شده در سال های اخیر خوانندگانی هم همراهش شوند. او یک زندگی دیگرگونه هرا پیشنهاد می کند و کسی که می خواند یا نمی پذیرد یا می پذیرد و از سیر و سفرش در این جهان لذت می برد. با او درباره کتاب «کار من جادوگری کردن است» گفتگو کردم که در ادامه می خوانید...

    در کتاب اول شما نوشته هایی خواندم که خبر از یک جهان ویژه می داد. نوشته هایی که گاهی داستان بود، گاهی خرده داستان بود و گاهی هم صرفا بیان یک حالت درونی اما برای من مهم این جهان ویژه است. یک نوع خلاقیت که نویسنده به نظرم از آن بهره مند است. دوست دارید از تعریف این جهان شروع کنیم؟

    - من از وقتی که جدی نوشتن را شروع کردم اینجور نوشتم. راستش برای من مرز بین خیال و واقعیت خیلی کمرنگ است. آنقدر کمرنگ که گاهی نمی توانم درست تشخیص بدهم چیزی که الان اتفاق افتاد، واقعی بود یا خیالی. این جهانی هست که هر روز در آن زندگی می کنم. چه در واقعیت، چه در دنیای داستاتن هایم.

    اما به نظرم همچنان به واقعیت پایبند هستید، منتها یک نوع واقعیتی که با اتفاقات نامتعارف همراه می شود؛ یا با شگفتی های غیرقابل پیش بینی.

    - بله. اتفاقات این داستان ها طوری هستند که می شود در دنیای واقعی هم به وقوع بپیوندد ولی نه در دنیای روزمرگی ها. البته خودم شخصا خیلی طرفدار «واقعیت» نیستم. وقتی بحث واقعیت وسط می آید، آدم ها معمولا خودشان را درگیر «تلخی» و ماجراهای حزن آلود می کنند.

    خب به نظر شا ساخته شدن این جهان شخصیف به خاطر فرار از این تلخی ها نبوده؟

    - شاید همیشه سعی کردم از غم و اندوه فاصله بگیرم، نه اینکه خودم هیچ وقت دچارش نشده باشم، بلکه تلاشم بر این بوده که بتوانم آن را کمرنگ کنم. سیاه نمایی و تکرار هزارباره اینکه «وای چه زندگی سختی؛ وای چه روزهای سیاهی؛ وای چه مردمان نامرد و نامهربانی» و اینها را دوست ندارم.

    البته این نگاه از قصه ها مشخص است. در اکثرشان یک نوع فضای سرخوشانه وجود دارد که البته گاهی هم به سمت یأس می رود. همانطور که گفتید قطعا دچار اندوه هم می شوید. مثلا شخصیت قصه می گذارد و می رود یا ترجیح می دهد تنها بماند. راستش برای خودم خواندن داستان های شما لذتبخش بود، به خاطر اینکه تکرار تجربه های زیستی دیگران نیست. یک جهان تازه زیست است. یک جایی که نویسنده سعی می کند خودش آن را بسازد. ممکن است موفق شود یا نشود اما این مهم نیست. مهم این است که دارد تلاش می کند، یک مکان نو بسازد. من به این می گویم خلاقیت.

    - ممنون، فکر می کنم این رفتن ها و این تنها ماندن ها هم شکل های مختلفی دارد. به هر حال دنیا مثل چهارراه محل گذشتن است. کسی برای همیشه در یک چهارراه نمی ماند. تفاوتش را می شود در نگاه آدم ها دید. عده ای این رفتن ها را با اشک و آه و نفرین همراه می کنند و عده ای هم سعی می کنند با ماجرا کنار بیایند؛ سوت منی زنند، شانه بالا می اندازند و به زندگی شان ادامه می دهند.

    شاید به خاطر این است که کوتاه می نویسید. چون اگر بلند می نوشتید، ممکن بود فضای تنها ماندن آدم های داستان تان طولانی شود و اگر اینطور می شد ناچار به بازگشت به تلخی ها و مرور رنج های عالم واقعیت بودید. شاید برای این است که مُقَطّع می نویسی. سوت می زنی، عبور می کنی و می روی به ساختن یک فضای دیگر؛ نوشتن یک داستان دیگر. تا به حال فکر کرده اید چرا آنقدر کوتاه می نویسید؟ مقصودم ارزشیابی اثر شما نیست یا بیان یک نکته منفی یا مثبت. مقصودم صرفا تمرکز روی دلایل کوتاه نویسی شماست.


    - خب بیشتر داستان های این مجموعه قبلا در ستون فقرات «هفت صبح» چاپ شده بود. برای روزنامه می نوشتم و نمی توانستم ماجرا را زیاد طولانی کنم اما جدا از این، کلا اهل طولانی نویسی نیستم. همانطور که در دنیای واقعی هم نه خودم اهل یک سره حرف زدنم و نه حوصله گوش کردن مکالمان طولانی را دارم. ترجیح می دهم هر ماجرایی زود تمام شود و بروم سراغ ماجرایی جدید. یک جور زندگی کولی وار. دائما در حرکت. اهل یکجانشینی نیست.

    پس هرگز رمان نخواهید نوشت احتمالا؟

    - چرا اتفاقا. اولین رمانم را تازه تمام کرده ام ولی خودم احساس می کنم در رمانم اتفاقات سریع به وقوع می پیوندند. تند تند! باید فکری به حالش کنم.

    خواندنش قطعا برایم جالب خواهد بود چون می خواهم بدانم نویسنده چطور می خواهد این جهان فانتزی را گسترش بدهد. روایت بلندتر قطعا بسیار دشوارتر خواهد بود اما مطمئنم اگر از پس آن بربیایید، مخاطبان هم از آن استقبال خواهند کرد. مثل همیه قصه هایی که می نویسید. مثل همین کتاب. به نظر خود شما چه چیزی در این قصه ها هست که مخاطبان دوست دارند؟

    - بیشتر خواننده های من، آنهایی که مرا از نزدیک نمی شناسند، همین بی غصه بودن نوشته هایم را دوست دارند. خیلی ها هم گفتند که من چیزی را می نویسم که همه، خیلی وقت ها به آن فکر می کنند. به هر حال شنیدن این نظرات خیلی لذتبخش است.

    می دانم اما گاهی فکر می کنم استقبال مخاطب ها برای خلاقیت یک شمشیر دو لبه است. خلاقیت نمی تواند خودش را محدود کند و در عین حال نیاز به پشتیبانی هم دارد. فکر می کنم این جمله برای روسو باشد که می گوید: «فکر نو به شدت زخم پذیر است. با کوچکترین بی اعتنایی می خشکد و پژمرده می شود.» برای همین خلاقیت احتیاج به دلگرمی از جانب دیگران دارد اما در عین حال اگر بخواهد محدود شود هم دیگر اسمش خلاقیبت نیست. دست و پای آدم را می بندد تا آنطوری بنویسد که دیگران دوست دارند. یعنی نویسنده به جای اینکه نویسنده باقی بماند، تبدیل می شود به یکی از طرفداران خودش!

    - کاملا درست است. بعضی داستان هایی که خودم خیلی دوست دارم برای بقیه زیاد جالب نیست. برعکس گاهی که نچیزی می نویسم و خودم برایش دهن کجی می کنم و یک جورهایی لوس به نظر می آید، پرطرفدار می شود. چیزی که در این سال ها فهمیده ام، این است که بیشتر مردم مطالب احساسی همراه با کمی غم و دلتنگی را به نوشته های صددرصد فانتزی ترجیح می دهند. دروغ است اگر بگویم همیشه جوری می نویسم که خودم راضی باشم. خیلی وقت ها هم چیزی می نویسم که خواننده هایم را راضی نگه دارم.

    از صداقت شما ممنونم. این دقیقا همان چیزی است که اگر استعداد نویسندگی داشته باشی به آن فکر می کنی. یعنی یک جایی می مانی که من دارم برای خودم می نویسم یا برای دیگران؟ بعد سعی می کنی تعادل را حفظ کنی یا اینکه به هر حال یک راه میانه را پیدا کنی. برای همین همیشه گفته ام نویسندگی مثل راه رفتن روی طناب است که گاهی حتی چوب هم از دست آدم می افتد و نمی داند که دیگر چطور باید تعادلش را روی طنابی که تلو تلو می خورد حفظ کند. برای همین به خصوص حرکت در فضای صددرصد فانتزی بسیار کار دشواری است. «آلیس در سرزمین عجایب» همانقدر که ممکن است مخاطب پیدا کند، به همان میزان هم ممکن است از جانب خواننده ها پس زده شود.

    - یادم هست چند سال پیش که به صورت جدی وبلاگ نویسی می کردمپف در بلعضی وبلاگ های سوت و کور و بی خواننده، نوشته هایی شبیه این می دیدم که «برای من مهم نیست که کسی نوشته هام رو نمی خونه. من برای دل خودم می نویسم.» خب این دروغ بزرگی است. در واقع از آن دسته دلداری هایی است که آدم ها به خودشان می دهند تا احساس بهتری داشته باشند. کسی که در فضای عمومی وبلاگ می نویسد و نوشته هایش را در آن فضا منتشر می کند، چطور می تواند ادعا داشته باشد که برای دل خودش می نویسد؟ «برای دل خود نوشتن» فقط در دفتر خاطرات می تواند تحقق پیدا کند.

    برای من از همان موقع مهم بود که نوشته هایم خواننده داشته باشد. جدا از این برایم مهم بود که در کامنت دونی وبلاگمم بیشتر کامنت های مثبت باشد تا نظرات منفی و جملاتی از این قبیل که «وبلاگ خوبی داری. به مال من هم سر بزن». به نظرم این برای هر نویسنده ای مهم است که خوانده شود و دوست داشته شود؛ که اگر غیر از این باشد، چرا بنویسد؟

    موافقم کاملا. این معضل البته عوامل زیاد دارد که یکی از آنها بدنه نحیف ادبیات و سیستم نشر در کشور است. نویسنده وقتی می بیند مخاطب ندارد، ناخودآگاه اسیر یک نوعی از تقدیرگرایی می شود و می رود به سمت دلداری دادن به خودش و فرار از واقعیت. عده اندکی که باهوش هستند فورا تصمیم می گیرند نوع نوشتن شان را عوض کنند، عده ای به همان روش قبلی شروع می کنند به توجیه کردن و غر زدن و عده ای هم دست به دامن جمله هایی از این قبیل می شوند که «مخاطب نمی فهمه» یا «من برای آیندگان می نویسم» یا «کسی منو درک نمی کنه». به نظر شما علت اینکه اکثر متن های داستانی و غیرداستانی مخاطب ندارند، چیست؟ آیا مشکل از نویسنده هاست یا مشکل از مخاطب ها؟ یا هر دو؟


    - نه، مشکل همیشه از نویسنده نیست. بعضی آدم ها جدا در زمان و جغرافیای مناسب به دنیا نمی آیند. شاید نوشته های خیلی از این «درک نشده ها» در گوشه دیگری از زمین پرطرفدار باشد. به نظرم در ایران نویسنده های کمی هستند که موفق شده اند دل و ذهن مردم را به دست بیاورندو خوانده شوند. نویسنده ای مثل زویا پیرزاد را گروه های مختلفی از مردم دوست دارند. نوشته های پیرزاد نه به دسته عامه پسندها تعلق دارد و نه به دست سوپر روشنفکرها ولی کتاب هایش همه جور مخاطب دارد. از دوستداران سوز و گدازهای عاشقانه بگیر تا تحصیلکرده ها؛ به نظرم این یعنی موفقیت.

    در نوع نگاه شما و نوشتن شما چقدر این قابلیت وجود دارد؟ درست است که ادبیات فانتزی یا رئالیسمی که پهلو به ادبیات شگفت بزند، در جهان طرفداران خودش را پیدا کرده اما رئالیسم همچنان پرقدرت ترین سبک ادبی است و در همه جا پیشتاز. اینکه بتوانی اقشار مختلف را به خواندن آثارت جذب کنی، رویای تماتم نویسندگان است اما راهی که شما انتخاب کرده ای خطرناکتر است.

    البته بعضی نوشته هایتان در این کتاب کاملا رئال است و من نمی دانم در ادامه شما به کدام سمت بیشتر بروی اما فعلا درباره جهان داستانی شما در این کتاب حرف می زنم. این نگاه فانتزی چقدر جذابیت برای تمام اقشار و سلیقه ها دارد؟


    - راستش خودم هم نمی دانم که بعدها بیشتر در چه سبکی خواهم نوشت. رمانی که نوشته ام، یک فانتزی به تمام معناست اما احتمالش هست که بعدها رئال بنویسم. بیشتر تلاش من در داستان هایم، برای این است که خواننده هایم را تشویق کنم از کلیشه ها فاصله بگیرند و برای چند دقیقه ای در فضایی پرواز کنند که در آن قانون و چارچوبی نیست. بعید می دانم این نگاه برای تمام اقشار جالب باشد اما به هر حال تلاشم را می کنم. من نویسنده کم تجربه ای هستم و فعلا باید تمرین کنم. به هر حال هیچ وقت نمی شود همه آدم ها را راضی نگه داشت.

    از چه سالی نوشتن را شروع کردید؟

    - از بچگی می نوشتم. البته مثل خیلی های دیگر اول با شعر شروع کردم ولی کم کم احساس کردم روحیاتم چندان شبیه شاعرها نیست اما جدی نوشتن را از سال 87 شروع کردم و از همان موقع بود که جذب مطبوعات شدم.

    خودتان داستان نویسی را شروع کردید؟ یا با شرکت در کارگاه های داستان نویسی؟

    - خودم شروع کردم. راستش هیچ نمی دانم چطور می شود در کارگاه، داستان نویسی یاد گرفت؟ آدم یا می تواند بنویسد یا نمی تواند.

    ببینید، دو نوع نگاه نسبت به نوشتن وجود دارد. نگاهی که داستان نویسی را یک نوع مهارت می داند که باید یاد گرفت و نگاهی که آن را وحشی و بی قید و بند تعریف می کند. طرفداران نگاه اول بیشتر دنبال یک داستان ساختارمند هستندکه بدون عیب و ایرادهای عرفی داستان نویسی باشد اما طرفداران نگاه دوم بیشتر دنبال جنبه های خلاقه داستان می گردند. دنبال خلاقیت و کشف آنات مختلف زندگی و دست یافتن به وجوه ناشناخته ای که تا به حال کشف نشده. راستش کتاب شما برای من جزو گروه دوم است و خودم هم از این نوع آثار بیشتر لذت می برم.

    در بعضی قصه های شما ایراد وجود دارد. در این شکی نیست. بیشتر ایرادهای کتاب شما را هم مربوط به بخش کشمکش های داستانی و تعاملات شخصیت ها می دانم اما نگاه تازه شما واقعا بعضی جاها آدم را به وجد می آورد. رفتارهایی ناگهان از راوی سر می زند یا جملاتی می گوید که غیرمترق5به و در عین حال قابل تامل است. سعی می کنید اتفاقات را طوری پیش ببرید که مطابق با جهان تازه خودتاتن باشد نه مطابق با رفتاری که از واقعیت انتظار داریم.

    این برای من ارزشمندتر و جذاب تر از خواندن یک داستان سالم بی عیب و نقص است. تفاوت این دو مثل نگاه کردن به حرکات یک ببر تربیت شده است با پرسه ها، شتاب ها و زندگی بی قید یک ببر رام ناپذیرل. تفاوت زندگی بکر است با یک زندگی درست شده. تفاوت این دو نگاه برای من تفاوت یک گل گل خانه ای است با یک گل صحرایی خودرو. ممکن است اولی به نظر زیباتر و بی نقص تر برسد ولی تفاوت اینجاست که زیبایی را چطور ببینیم و به چه چیز بگوییم زیبا. می خواهم بگویم آن مصنوعیت در نوشته شما نیست و من از این لذت می برم.


    - ببر رام ناپذیر... چه تعریف قشنگی. در مورد نقص های بعضی داستان ها با شما موافقم. خودم هم می دانم که بعضی از آنها اشکالاتی دارند. آنها بی نقص ها را بعدا در مدینه فاضله ام می نویسم! ولی جدا از شوخی، بعد از چاپ شدن کتاب و خواندن دوباره اش، با خودم فکر کردم کاش بعضی از قصه ها را در کتاب نمی گذاشتم. حالا برای کارهای بعدی باتجربه تر عمل خواهم کرد.

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  6. #50
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,274
    13,462
    21,540

    پیش فرض

    «اگر در آبی خرد نهنگی پیدا شود، راه چاره اش گویا این است که آب را گل آلود کند تا نبینند که نهنگ است. من، البته اگر نهنگ این آب خرد داستان نویسی ایران باشم، این طورها زیسته ام: گاهی سر به دیواره ها کوبیده ام...»

    هوشنگ گلشیری

    هوشنگ گلشیری در سال 1316 در اصفهان به دنیا آمد و ... قصدم این نیست که در این مرور کوتاه از زندگی و مرگ هوشنگ گلشیری بنویسم. هوشنگ گلشیری داستان نویس، منتقد، آموزگار داستان نویسی، سردبیر مجله کارنامه و.... در این مختصر نخست بخشی از «چرا داستان می نویسم» به قلم هوشنگ گلشیری را می خوانید. سپس توصیفی از منش گلشیری به روایت ضیا موحد شاعر معاصر و یکی از دوستان نزدیک او و در انتها فهرستی از آثار در دسترس هوشنگ گلشیری



    برشی از «چرا داستان می نویسم» (هوشنگ گلشیری)


    «با این همه داستان یکی از مهمترین ابزار شناخت دیگران است. پس ما می نویسیم تا دیگران را بشناسیم. ما نویسندگان گاهی در شناخت خودمان از همین ابزار سود می جوییم. زمانی، درسال های دور، داستانی نوشتم و بعد به قصد کار بر موسیقی کلم آن را ضبط کردم. شبی که داشتم به صدای خودم گوش می دادم، از لحن صدا دریافتم که راوی داستن عاشق شده است. واقعه های داستان گاهی برگرفته از اتفاقاتی بود که در زندگی من اتفاق می افتاد، اما من خودآگاهانه می خواستم فقط راوی آنها باشم. پس از این داستان من شش داستان دیگر نوشتم. با مصالح زندگی روزمره ای که برای خودم یا در کنار من اتفاق می فتاد.

    حاصل کار هفت داستان پیوسته بود، چیزی میان یک رمان وهفت داستان کوتاه پیوسته. بعضی از منتقدان گفته اند که این اثر ثبت وضعیت روشنفکران زمانه است در تقابل با فرهنگ غرب، چرا که زن در آن داستان غربی بود و راوی آدمی برآمده از سنت. سرانجام و با سفر زن راوی می نشیند تا وقایع رفته را بنویسد. پس ما می نویسیم تا ببینیم در عرصه دنیای خصوصی مان چه می گذرد و ابزار این شناخت داستان است.....»



    برش هایی از «یادی از دوست» (ضیاء موحد)


    «در زندگی گلشیری مثل این که هیچ چیز شخصی و خصوصی وجود نداشت. در خانه اش همیشه به روی ما باز بود و اگر کسی مدت کوتاهی با او رفت و آمد می کرد از همه چیز زندگی گذشته و حال او آگاهی می یافت. برای او آن چه مهم بود ادبیات بود. کسی که بیشترین آزار را به او رسانده بود همین که شعر، داستان یا مقاله ای خواندنی می نوشت زنگ کدورت را به آنی از قلب او پاک می کرد.

    اصلاً دلخوری های اش از دیگران دوام نمی آورد و خیلی زود آن ها را فراموش می کرد. برای او اصل ادبیات بود. هر چیز دیگر از سیاست و مادیات تا اموری که بسیاری از افراد آن ها را تا حد راز و پنهان کاری بالا می برند در چشم او اموری گذرا و فراموش شدنی بود.اصل ادبیات بود. ادبیات را بهانه ی سیاست نمی کرد. این سیاست بود که بهانه ی ادبیات می شد. این ادامه ی همان گرایش مسلط بر جنگ اصفهان بود که اعتراض بسیاری از جمله آل احمد و ساعدی را برانگیخت....
    گلشیری بر خلاف پرخاش جویی های اش آدم بسیار محجوبی بود. حجب و حیایی داشت ذاتی و این ویژگی همه ی آدم های هنری و فرهیخته است.

    گاهی تشخیص صراحت از وقاحت و اطمینان به نفس از پررویی و بی شرمی آسان نیست. گلشیری در برابر افراد پررو ساکت می نشست، حتا گاهی به وضوح دست و پای اش را گم می کرد و تنها وقتی کار به استخوان اش می رسید منفجر می شد. این واکنش هم درست واکنش آدم های محجوب و خجالتی است. دربرابر تحسین دیگران هم، برخلاف بعضی که آن را با پررویی حق خود می دانند، شرمنده سرش را زیر می انداخت.

    فیلم شازده احتجاب را که نشان می دادند کارگردان، بهمن فرمان آرا، برابر پرده ی سینما آمد و گفت امشب هوشنگ گلشیری، نویسنده ی شازده احتجاب، هم در سینما حضور دارد. تماشاگران برخاستند، به جانب گلشیری برگشتند و فریاد تحسین و شادی شان فضا را به لرزه درآورد. درست در همین لحظه گلشیری به جانب من که پشت سر او ایستاده بودم و نگاهی کرد چنان شرم آگین و چنان درمانده که هیچ گاه آن را فراموش نمی کنم. گویی دنبال پناهگاهی می گشت.....

    نقد گلشیری از داستان، بسیار حرفه ای و از سر آگاهی عمیق از داستان نویسی جهان بود. به داستان نگاه ساختارشناسانه و ارزیابانه داشت. تازه را از کهنه، تقلید را از خلق و عادت را از خرق عادت خوب تشخیص می داد. نویسنده ای که بیش از سی سال پیش در سنی کم تر از سی سال شازده احتجاب را با شگرد پیشرفته ی داستان نویسی جهان و تسلط بی همتا در بازی با زبان و زمان و با نثری شیوا و استوار نوشته بود و توانسته بود با این شگردها بخشی از تاریخ ایران را چنان گزارش کند که خواننده تا کتاب را تمام نکند زمین نگذارد چگونه می توانست، برای مثال، بامداد خمار را به عنوان گامی تازه در داستان نویسی ایران بپذیرد؟...»



    گزیده آثار هوشنگ گلشیری


    نیمه تاریک ماه (مجموعه داستان کوتاه) انتشارات نیلوفر ، چاپ دوم: 82



    شازده احتجاب، انتشارات نیلوفر، چاپ چهاردهم: 8



    آینه های دردار، انتشارات نیلوفر، چاپ ششم: 93



    باغ در باغ، انتشارات نیلوفر، چاپ سوم: 88




    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  7. #51
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,498
    11,056
    21,679

    پیش فرض

    «اگر در آبی خرد نهنگی پیدا شود، راه چاره اش گویا این است که آب را گل آلود کند تا نبینند که نهنگ است. من، البته اگر نهنگ این آب خرد داستان نویسی ایران باشم، این طورها زیسته ام: گاهی سر به دیواره ها کوبیده ام...»

    هوشنگ گلشیری

    هوشنگ گلشیری در سال 1316 در اصفهان به دنیا آمد و ... قصدم این نیست که در این مرور کوتاه از زندگی و مرگ هوشنگ گلشیری بنویسم. هوشنگ گلشیری داستان نویس، منتقد، آموزگار داستان نویسی، سردبیر مجله کارنامه و.... در این مختصر نخست بخشی از «چرا داستان می نویسم» به قلم هوشنگ گلشیری را می خوانید. سپس توصیفی از منش گلشیری به روایت ضیا موحد شاعر معاصر و یکی از دوستان نزدیک او و در انتها فهرستی از آثار در دسترس هوشنگ گلشیری


    برشی از «چرا داستان می نویسم» (هوشنگ گلشیری)


    «با این همه داستان یکی از مهمترین ابزار شناخت دیگران است. پس ما می نویسیم تا دیگران را بشناسیم. ما نویسندگان گاهی در شناخت خودمان از همین ابزار سود می جوییم. زمانی، درسال های دور، داستانی نوشتم و بعد به قصد کار بر موسیقی کلم آن را ضبط کردم. شبی که داشتم به صدای خودم گوش می دادم، از لحن صدا دریافتم که راوی داستن عاشق شده است. واقعه های داستان گاهی برگرفته از اتفاقاتی بود که در زندگی من اتفاق می افتاد، اما من خودآگاهانه می خواستم فقط راوی آنها باشم. پس از این داستان من شش داستان دیگر نوشتم. با مصالح زندگی روزمره ای که برای خودم یا در کنار من اتفاق می فتاد.

    حاصل کار هفت داستان پیوسته بود، چیزی میان یک رمان وهفت داستان کوتاه پیوسته. بعضی از منتقدان گفته اند که این اثر ثبت وضعیت روشنفکران زمانه است در تقابل با فرهنگ غرب، چرا که زن در آن داستان غربی بود و راوی آدمی برآمده از سنت. سرانجام و با سفر زن راوی می نشیند تا وقایع رفته را بنویسد. پس ما می نویسیم تا ببینیم در عرصه دنیای خصوصی مان چه می گذرد و ابزار این شناخت داستان است.....»


    برش هایی از «یادی از دوست» (ضیاء موحد)


    «در زندگی گلشیری مثل این که هیچ چیز شخصی و خصوصی وجود نداشت. در خانه اش همیشه به روی ما باز بود و اگر کسی مدت کوتاهی با او رفت و آمد می کرد از همه چیز زندگی گذشته و حال او آگاهی می یافت. برای او آن چه مهم بود ادبیات بود. کسی که بیشترین آزار را به او رسانده بود همین که شعر، داستان یا مقاله ای خواندنی می نوشت زنگ کدورت را به آنی از قلب او پاک می کرد.

    اصلاً دلخوری های اش از دیگران دوام نمی آورد و خیلی زود آن ها را فراموش می کرد. برای او اصل ادبیات بود. هر چیز دیگر از سیاست و مادیات تا اموری که بسیاری از افراد آن ها را تا حد راز و پنهان کاری بالا می برند در چشم او اموری گذرا و فراموش شدنی بود.اصل ادبیات بود. ادبیات را بهانه ی سیاست نمی کرد. این سیاست بود که بهانه ی ادبیات می شد. این ادامه ی همان گرایش مسلط بر جنگ اصفهان بود که اعتراض بسیاری از جمله آل احمد و ساعدی را برانگیخت....
    گلشیری بر خلاف پرخاش جویی های اش آدم بسیار محجوبی بود. حجب و حیایی داشت ذاتی و این ویژگی همه ی آدم های هنری و فرهیخته است.

    گاهی تشخیص صراحت از وقاحت و اطمینان به نفس از پررویی و بی شرمی آسان نیست. گلشیری در برابر افراد پررو ساکت می نشست، حتا گاهی به وضوح دست و پای اش را گم می کرد و تنها وقتی کار به استخوان اش می رسید منفجر می شد. این واکنش هم درست واکنش آدم های محجوب و خجالتی است. دربرابر تحسین دیگران هم، برخلاف بعضی که آن را با پررویی حق خود می دانند، شرمنده سرش را زیر می انداخت.

    فیلم شازده احتجاب را که نشان می دادند کارگردان، بهمن فرمان آرا، برابر پرده ی سینما آمد و گفت امشب هوشنگ گلشیری، نویسنده ی شازده احتجاب، هم در سینما حضور دارد. تماشاگران برخاستند، به جانب گلشیری برگشتند و فریاد تحسین و شادی شان فضا را به لرزه درآورد. درست در همین لحظه گلشیری به جانب من که پشت سر او ایستاده بودم و نگاهی کرد چنان شرم آگین و چنان درمانده که هیچ گاه آن را فراموش نمی کنم. گویی دنبال پناهگاهی می گشت.....

    نقد گلشیری از داستان، بسیار حرفه ای و از سر آگاهی عمیق از داستان نویسی جهان بود. به داستان نگاه ساختارشناسانه و ارزیابانه داشت. تازه را از کهنه، تقلید را از خلق و عادت را از خرق عادت خوب تشخیص می داد. نویسنده ای که بیش از سی سال پیش در سنی کم تر از سی سال شازده احتجاب را با شگرد پیشرفته ی داستان نویسی جهان و تسلط بی همتا در بازی با زبان و زمان و با نثری شیوا و استوار نوشته بود و توانسته بود با این شگردها بخشی از تاریخ ایران را چنان گزارش کند که خواننده تا کتاب را تمام نکند زمین نگذارد چگونه می توانست، برای مثال، بامداد خمار را به عنوان گامی تازه در داستان نویسی ایران بپذیرد؟...»



    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  8. #52
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,498
    11,056
    21,679

    پیش فرض

    ماکسیم گورکی، این شمایل نویسندگان انقلابی دوران شوروی، کسی که در طی زندگی و مرگش مورد تحسین مقامات شوروی بود. در طول حیات ادبی اش تنها یک اثر انقلابی نوشت: «مادر»

    استالین مرگ گورکی را به گردن تروتسکیست ها انداخت اما با انتشار اسناد محرمانه پس از فروپاشی شوروی مشخص شد این نویسنده ظاهراً محبوب میان رهبران کمونیست، نویسنده ای سر به زیر و گوش به فرمان رهبران انقلابی نبوده چنان که لنین او را به تبعیدی طولانی به ایتالیا فرستاد و پس از آن جانشینش استالین زمینه های مرگ مشکوک او را فراهم کرد. به نظر می رسد علت این بود که گورکی تا آن جا که می توانست از توطئه علیه نویسندگان ناراضی جلوگیری می کرد. و از انتقاد نسبت به سیاست های رسمی حکومت ابایی نداشت.. و همین نکات برای خاموش کردن پدر رئالیسم سوسیالیستی کفایت می کرد...

    الکسی ماکسیموویچ پشکوف که نام ادبی «گورکی» به معنی «آدم تلخ »را برای خود برگزید در سال 1868 در نیژنی نووگرود زاده شد این شهر پس از انقلاب به افتخار این نویسنده به گورکی تغییر نام یافت و پس از فروپاشی به نام سابق خود بازگشت. گورکی کودکی سختی را تجربه کرد و این دوران سخت در «دوران کودکی» بازتاب یافت. «گورکی در نه سالگی خانه را ترک کرد، زندگی آمیخته با آوارگی پیش گرفت و برای امرار معاش به شغلهای کوچک و گوناگون تن در داد: در تجارت خانه، دکان نانوایی و کارگاه نقاشی به کار پرداخت؛ چندی نیز در بندر ولگا، در میان کارگران کشتی به ظرفشویی اشتغال یافت.

    گورکی اگرچه تحصیلات منظم مدرسه*ای انجام نداد و به تحصیلات عالی دست نیافت، بنابر گفته خود او زندگی بزرگترین مدرسه*اش بوده است، از دوران کارگری تجربه بسیار اندوخته و درباره بشر و روح کارگری معرفت فراوان به دست آورده که الهام*بخش بسیاری از آثارش گشته است. از طرف دیگر قصه*های مادربزرگ و قصه*های عامیانه روسی سرچشمه*ای غنی برای اولین اثار منظومش فراهم آورد.»

    زندگی پر فراز و نشیب او پس از «دوران کودکی» در «در جستجوی نان» و «دانشکده های من» به قلم خود نویسنده روایت شد. از این سه گانه گورکی اقتباس سینمایی در سال های 1938-1940 در اتحاد شوروی ساخته شد.

    «گورکی مانند چخوف به ادبیات عظیم رئالیست نیمه دوم قرن نوزدهم تعلق دارد و تنها کسی از نسل خویش است که در عین حال قهرمان ادبیات جدید شوروی پس از انقلاب نیز می*باشد که از اصول رئالیسم سوسیالیست دفاع کرده است. گورکی که خود نویسنده*ای بی*سر و سامان بوده، به خوبی از عهده توصیف دقیق زندگی مردم بی*خانمان برآمده است. دنیای او دنیای بینوایان و بیچارگان است.

    دنیای رنج و مبارزه. گورکی در ادبیات تنها یک هدف را پیش چشم داشت و آن عمل و تحرک بود. گورکی در کشور روسیه و خارج از آن شهرت و محبوبیت عظیمی به دست آورد، در سراسر جهان چه نویسندگانی از آثار رئالیست سیوسیالیست او مایه گرفته*اند و از جمله پیروان او می*توان از «جک* لندن»، «برتولد برشت» و «کافکا» نام برد.»

    کارهای مهم این نویسنده روس به فارسی ترجمه شده هر چند بسیاری از این ترجمه ها قدیمی است اما در سال های اخیر اکثر آن ها تجدید چاپ شده اند. محبوب ترین کتاب گورکی میان خوانندگان فارسی زبان رمان «مادر» است که بهترین ترجمه از آن به قلم محمد قاضی است. قاضی رمان ناتمام گورکی «زندگی کلیم سامگین» را نیز به فارسی ترجمه کرده که سال ها ست در بازار کتاب ایران نایاب است.

    برشی از مادر (ترجمه محمد قاضی)

    شما شوهر دارید؟

    شوهر من مرده؛ من فقط یک پسر دارم...

    پسرتان کجا ست؟ با خود شما زندگی می کند؟

    او الان در زندان است.

    و حس کرد که در درون قلبش غروری آرام با غم و اندوهی که معمولاً همیشه این کلمات بر می انگیزند مخلوط می شد. باز ادامه داد:

    این بار دوم است که حبسش می کنند، و همه ی اینها برای این که او حقیقت خدا را درک کرده و بذر آن را آشکارا در دل های مردم کاشته است...

    او جوان است و پسر زیبا روی و باهوشی است. این روزنامه هم در نتیجه ی فکر او به وجود آمده است. و هم او بود که میخائیل رپیین را به راه حقیقت انداخت، هرچند سن میخائیل دو برابر سن پسر من است. حال می خواهند پسرم را به همین جرم محاکمه کنند... و حتماٌ محکومش هم خواهند کرد... به سیبری هم تبعید خواهد شد و از آنجا خواهد گریخت و برخواهد گشت تا باز دست به کار بشود...


    حرف می زد و احساس غروری که به او دست داده بود هر دم اوج می گرفت. گلویش را می فشرد و کلمات خاصی را ایجاد می کرد که مادر به کمک آن ها بتواند سیمای یک قهرمان را ترسیم کند. شدیداً احساس می کرد که لازم است تابلویی از خرد و از نور در برابر صحنه ی تاریکی که خود در آن روز شاهد بوده و با وحشت سفیهانه و شقاوت بی شرمانه خود خوردش کرده رسم کند. به پیروی کورکورانه از این سرشت بی آلایش خود همه ی چیزهای روشن و نابی را که تا به آن دم دیده بود به صورت شعله ای یگانه گرد آورد که با درخشش بی غش خود کورش می کرد. بازگفت:

    از این گونه آدم ها بسیار به دنیا آمده اند و باز خواهند آمد و همه تا دم مرگ برای آزادی و به خاطر حقیقت مبارزه خواهند کرد...

    بارها کردن زمام احتیاط، و در عین حال بی آن که از کسی نام ببرد، آن چه را که درباره ی کارهای پنهانی زیرزمینی به منظور آزاد ساختن توده های زحمت کش از زنجیر استثمار آزمندان انجام می گیرد شرح داد. ضمن ترسیم چهره هایی که خود قلباً دوست شان می داشت تمام نیرو و عشقی را ک بسیار دیر و به انگیزه اضطرابات و تصادمات زندگی در او بیدار شده بودند در سخنانش به کار می گرفت، و خودش نیز از این مردانی که حافظه اش به او نشان می داد و احساساتش ایشان را نورانی و زیبا می نمود با شور و نشاطی گرم به وجد و هیجان می آمد.

    این کار مشترکی است ما بین همه ی همه ی کشورهای روی زمین و همه ی شهرها؛ مردمان شریف و آزاده تشکیل نیروی یک پارچه ای می دهند بیرون از شمار و اندازه، نیرویی که همواره رو به افزایش است و تا هنگام پیروزی ما همچنان به عظمت آن افزوده خواهد شد.....

    از گورکی چه بخوانیم؟

    - دوران کودکی، ترجمه ی کریم کشاورز، انتشارات نگاه

    - در جستجوی نان، ترجمه ی احمد صادق، انتشارات نگاه

    - دانشکده های من، ترجمه ی علی اصغر هلالیان، انتشارات نگاه

    - سه رفیق، ترجمه ی ابراهیم یونسی، انتشارات جامی

    - مادر، ترجمه ی محمد قاضی، انتشارات جامی

    درباره گورکی

    گورکی؛ خاطرات ادبی، کنستانتین فدین، ترجمه سیروس سهامی، نشر نیکا

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  9. #53
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,498
    11,056
    21,679

    پیش فرض

    یکی از نادرترین اتفاقات در ادبیات پس از جنگ آلمان شکل گیری ادبیاتی بود که به ادبیات ویرانی معروف شد. جنگ جهانی دوم با بمباران شهرهای آلمان توسط متفقین به اتمام رسید. نویسندگان پس از جنگ آلمان به سه شاخه اصلی تقسیم می شوند. شاخه اول شامل نویسندگانی می شود که خروج از مرزهای آلمان و زندگی در تبعید را راهکار مناسبی برای مقابله با رژیم سوسیالیست ها نمی دانستند. آنها ماندن و سکوت خود در طول حکومت دیکتاتوری هیتلر را نوعی اعتراض تلقی می کردند. از مشهور ترین نویسندگان این گروه می توان به ارنست یونگر و اشتفان اندرس اشاره کرد.

    شاخه دوم شامل نویسندگانی می شود که تاب تحمل استبداد و خفقان نازیسم را در خود ندیدند و به آمریکا، سوییس یا کشورهای دیگر گریختند و «ابیات تبعید»*را شکل دادند. از مشهورترین آنها می شود به توماس مان، برتولت برشت، اریش ماریا زمارک، آنا زگرز و کارل زوکمایر اشاره کرد.

    دسته سوم شامل نویسندگان از جنگ برگشته ای می شود که سازنده بخشی از ادبیاتِ پس از جنگ آلمان هستند. این نویسندگان عموما تحت تاثیر موج فلسفی اگزیستانسیالیسم ژان پل سارتر و آلبر کامو و همچنین ارنست همینگوی مشهورترین الگوی ادبی این ژانر بودند.

    از مشهورترین نویسندگان این گروه می توان به هایریش بُل، برنده جایزه نوبل ادبی اشاره کرد اما گرت لدیگ نویسنده ای که از سال 1999 در آلمان به شهرتی دوباره دست یافته است و آثارش بارها به عنوان موضوع رساله دکتری دانشجویان ادبیات آلمان انتخاب شده است، سرگذشتی متفاوت با سایر این سرشناسان دارد.

    لدیگ سربازی بود که برخلاف هاینریش بُل بلافاصله پس از بازگشت از جنگ شروع به نوشتن نکرد. به گفته خودش 10 سال برای تجزیه و تحلیل تمام خاطراتش زمان نیاز داشت تا در سال 1956 اولین رمان خود را به نام «کاتیوشا» منتشر کند. انتخاب این عنوان به این دلیل بود که محل وقوع رمان جبهه استالینگراد بود که در این کارزار ارتش سرخ برای نخستین بار از این سلاح استفاده کرد و آلمانی ها برای نخستین بار از وجود چنین سلاحی آگاه شدند.

    اکثر نویسندگان بر این باورند که کتاب او یکی از رادیکال ترین آثار ادبیات پس از جنگ آلمان است. رمان او یکی از بنیادی ترین حقایق نگاری از اتفاقات و حوادث جنگ با تمرکز روی خشونت است. رمان لدیگ با شباهت زیاد به مستند ادبی آخرین 48 ساعت نبرد ارتش هیتلر را در استالینگراد با شیوه کلاژ که تلفیقی از تصاویر و رخدادهای رعب انگیز گوناگون با جزییات لحظه به لحظه و همزمان است و بیشتر به تماشای یک فیلم شباهت دارد، به تصویر کشیده است.

    شخصیت های تخیلی رمان که اکثرا تا نیمه های داستان بدون اسامی معین و تنها با درجه های نظامی در داستان حضور پیدا می کنند از ویژگی های خاص نویسندگی لدیگ در این اثر است. او با پرهیز از شخصیت پردازی و قهرمان پروری و روایتی که بر اساس یک بازه زمانی مشخص پیش می رود، شباهت رمانش را با یک مستند ادبی پررنگ تر جلوه داده است.

    از دیگر ویژگی های این رمان که یقینا متاثر از سبک خاص این نوع روایت است این است که حوادث رمان تنها معطوف به سربازان آلمانی نیست بلکه به طور عادلانه ای میان سربازان هر دو سوی جنگ یعنی آلمان و شوروی تقسیم می شود.

    شاید اشاره به این نکته مهم باشد که اکثر آثار نویسندگان این گروه در سال های آغازین بعد از جنگ تلاشی برای بازتاب دادن قربانی شدن سربازهای آلمانی رده پایین ارتش هیتلر است و در کمتر آثاری چنین تلاشی را در مورد سربازهای دیگر کشورها می توان دید.

    بیان جزییات و تشریح کشته شدن ها، زخمی شدن ها و شرایط سخت و به ذلت کشیده شدن شخصیت سربازها یا به طور کلی انسانیت دورنمای اصلی رمان او را شکل می دهد و اصلی ترین نکته ای که رمان او را از سایرین متمایز می کند، همین نکته است.

    «کاتیوشا» در 13 فصل با یک پیش گفتار و یک پی گفتار در سال های راه افتادن چرخ اقتصاد پس از جنگ آلمان روانه بازار شد و در زمانی که بسیاری از همرزمان نویسنده از خاطرات جنگ به تدریج فاصله می گرفتند و مردم آلمان بر آن بودند که روزهای سخت جنگ را اندک اندک به فراموشی بسپارند، تکرار خاطرات خشونت آمیز و دردآور جنگ خواننده ای نداشت.

    پس از دریافت بیش از 50 پاسخ منفی، سرانجام ناشری را پیدا کرد که حاضر بود «کاتیوشا»*را به دست خوانندگان برساند. برخلاف انتظار ناشر، کتاب با استقبال فوق العاده ای روبرو شد. طی مدت کوتاهی رمان گرت لدیگ به بیش از 30 زبان دنیا ترجمه شد. تنها انتقاد وارده بر رمانش فاصله گرفتن نویسنده از انتقادهای واضح نسبت به حکومت سابق یعنی ناسیونال سوسیالیست ها بود.

    این رمان نگاهی انتزاعی به شرایط بحرانی و خاص انسان ها در طی جنگ، عاری از جبهه گیری های واضح و مشخص سیاسی، می اندازد. در عین حال در برخی از قسمت های رمان اشاراتی از اعتراض به حکومت حاکمه را به صورت نامحسوس می توان دید. موفقیت رمان نویسنده را که معتقد بود به اندازه تمام عمرش موضوع برای نوشتن درباره جنگ دارد بر آن داشت تا یک سال بعد رمان دوم خود را بنویسد.

    رخدادی باورنکردنی در طول تاریخ ادبیات پس از جنگ آلمان در سال 1957 شکل گرفت. رمان «انتقام» از سوی خوانندگان مورد توجه قرار نگرفت. بازتابی منفی و کاملا متفاوت از رمان نخست به همراه داشت. انتشار رمان سوم او با نام «مشت حقیقت»*در سال 1958 با اقبال روبرو نشد. چرا رمان دوم لدیگ «انتقام» مورد توجه قرار نگرفت؟

    او در رمان دومش موضوعی را انتخاب کرد که بعد از هانس اریش نوزاک بااثری به نام «سقوط» که ویرانی زادگاهش هامبورگ را بر اثر حملات هوایی متحدین توصیف می کند، جزو نخستین نویسندگانی بود که این جرأت را در خود پیدا کرد تا به حملات هوایی متحدین بپردازد.

    زمان یاد شده براساس تجربیات شخصی لدیگ از حملات هوایی متحدین در شهر لایپزیک نوشته شده است. او خود جزو سه و نیم میلیون آلمانی بود که بر اثر این حملات بی خانمان شده بود. لدیگ در رمان «انتقام» 69 دقیقه از آخرین روزهای جنگ جهانی دوم را در شهری که ظاهرا مونیخ است به تصویر می کشد.

    نویسنده دقیقا 11 سال پس از پایان جنگ، ملتی را که در تمام دنیا به عنوان مسببان اصلی جنگ شناخته شده بودند در زمره گروهی دیگر از قربانیان جنگ جهانی دوم قرار می دهد. «انتقام» که باز هم همان سبک کلاژ و داستانی تخیلی که ویژگی های یک مستند ادبی را دارد در 13 فصل، 13 گروه مختلف از اقشار گوناگون آلمان را توصیف می کند که هیچ پناهی از هجوم حملات هوایی متحدین ندارند.

    کشته شدن کودکان و مادران، حبس شدن یک گروه 300 نفره از غیرنظامیان در پناهگاه، دفاع نوجوانان در کنار سربازان از شهر و همچنین پدران و مادرانی که در میان شهری از انفجار و آتش و دود به دنبال فرزندان سرباز خود تن به هر خفت و خواری می دهند، صحنه هایی غم انگیز که در این کتاب به خوبی توصیف شده است.

    البته در رمان دوم هم تنها آلمانی ها جزو قربانیان جنگ نیستند، بلکه یکی از خلبانان آمریکایی هم که بر اثر سقوط جنگنده اش به دست مردم عادی هر می افتد مواجه با رفتاری عجیب و خشونت آمیز از سوی مردم شهر می شود.

    گرت لدیگ به معرفی زنجیره ای از قربانیان و مجرمان در کتاب دوم خود پرداخته است و شاید در برخی از بخش های کتاب مرزبندی میان مجرم و قربانی بسیار دشوار باشد. برای مثال نویسنده پیرمردی را توصیف می کند که به همراه دختری جوان بر اثر حملات هوایی در مخفیگاهی حبس شده اند و هر دوی آنها جزو قربانیان حملات هوایی حساب می شوند ولی پیرمرد بعدا موجب آزار دختر جوان می شود و نویسنده او را مجرم نشان می دهد. همان دختر جوان که خود قربانی دو حادثه وحشتناک است، زنی سالخورده را که توان پایین آمدن از پله ها ندارد تا خود را به پناهگاه برساند در ابتدای رمان در راه پله ها تنها رها می کند.


    مجموعه ای از انسان ها که تنها در فکر انتقام گرفتن از همنوعان خود هستند بی آنکه باز هم به وضوح به مقصران اصلی پرداخته شود. این رمان با آماجی از انتقاد هم از سوی اهل قلم و هم از سوی مطبوعات روبرو شد؛*با این استدلال که حاوی موضوعات سخیف و فاقد ارزش ابدی است. با تاکید بر این موضوع که نویسنده تنها تلاشش در بزرگنمایی ابعاد فاجعه و تاکید بر کشتار و صحنه های دلخراش بوده است.

    چهل سال بعد از انتشار دومین رمان لدیگ، وینفرید گئورگ زیالد، محقق و نویسنده ادبی در سال 1997 طی سخنرانی خود در دانشگاه زوریخ فصلی تازه را در تاریخ ادبیات آلمان گشود. او از فقدان رمان هایی صحبت کرد که در آنها به حملات هوایی متحدین به آلمان و اثرات ویرانگر آن انتقاد شده باشد و نویسندگان ادبیات ویرانی کشورش را به کم کاری در این زمینه متهم نمود و از این موضوع به عنوان تابویی یاد کرد که تنها دو دلیل می تواند داشته باشد: نخست آنکه متحدین اجازه چاپ و انتشار آثاری در مورد حملات هوایی را به نویسندگان نداده اند و دوم مردم آلمان به حدی خود را مقصر در جنگ جهانی دوم می دانستند که هیچ نویسنده ای این جسارت را پیدا نمی کرد اثری بیافریند که در آن آلمانی ها به عنوان گروه یاز قربانیان جنگ جهانی دوم نمایش داده شوند.

    از آن پس نظریه زیالد در محافل ادبی آلمان با مخالفان و موافقان زیادی روبرو شد. در کتاب زیالد که برگرفته از سخنرانی او در زوریخ بود دوباره نام گرت لدیگ مطرح شد؛ نویسنده ای که پیشتاز روایت حملات هوایی متفقین به آلمان بود گوشه نشین شده بود.

    وقتی فولکر هاگه، منتقد ادبی اشپیگل دو سال قبل از مرگِ لدیگ به ملاقاتش رفت از او چنین یاد کرد: «مردی با پیشانی چین خورده و محاسن یک دست سفید مثل یک فیل دریایی، با حیرت و لذت توأمان توجه دوباره به آثار را پذیرفته است. هیچ کس در دوره های اخیر سراغی از او نگرفته بود. نه ناشری تماس گرفته و نه دانشجوی ادبیاتی به او سر زده بود تا روزی که بحث حملات هوایی و ادبیات دوباره شعله ور شد.»

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  10. #54
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,274
    13,462
    21,540

    پیش فرض

    ( شاعر/ ترانه سرا /نویسنده /مترجم/ فیلم نامه نویس/ عکاس)




    «یغماگلرویی» شاعر، ترانه*سرا، نویسنده، عکاسِ ایرانی در ساعت پنج بامدادِ روز ششمِ امرداد 1354 برابر با 1975 / 7 / 28 در بیمارستان «مهر» شهرستانِ «ارومیه» متولد شد. مادرش «نسرین آقاخانی»، پدرش «هوشنگ گلرویی» و خواهری بزرگتر از خود به نامِ «یلدا» داشت.
    در یک سالگی*اش خانواده به «تهران» نقل مکان کرد و در خیابان «گیشا» ساکن شد. در دوران ابتدایی سیاهی جنگ و مرگِ دوستانِ همکلاسش در بمباران را تجربه کرد. سال دوم دبیرستان بود که به خاطرِ درگیری فیزیکی با ناظم دبیرستان که در مراسم صبح*گاه به گوش او سیلی زده بود برای دو سال از تحصیل در مدارس روزانه محروم شد و به دبیرستانِ شبانه رفت. در همان* سال*ها به جرمِ «دیوارنویسی» برای چند روز بازداشت و به مدتِ شش ماه مجبور به خارج نشدن از «تهران» شد.
    در اوایل دهه*ی هفتاد، با «غزاله علیزاده» آشنا شد و به سفارشِ او به دفترِ نشریه «آدینه» رفت و آمد پیدا کرد و توانست با نویسندگانی چون «فرج سرکوهی»، «مسعودبهنود»، «عمران صلاحی»، «محمدمختاری»، «حمید مصدق»،«علی باباچاهی»، «ناصرتقوایی» دیدار کند. در پاییز سال هفتاد و سه، برای بار نخست با «احمدشاملو» در دهکدی فردیس کرج دیدار کرد و آثار خود را برای او خواند. این دیدار و دیدارهای بعدی باعث مصمم شدنش به ادامه* دادنِ راهِ شعر شد.
    به همراهِ «عزت ابراهیم*نژاد» کوشید نشریه یی با نامِ «آرمان» را راه*اندازی کند اما تمامِ مطالبِ جمع*آوری شده برای شماره نخست به همراه رایانه شبانه از تحریریه به سرقت رفت.
    در اردی*بهشت سال هفتاد و هفت نخستین مجموعه شعرِ خود را با عنوان «گفتم: بمان! نماند...» توسط موسسه فرهنگی هنری دارینوش منتشر کرد و بعد از آن حدود سی عنوان کتاب از او در زمینه*های شعر، ترانه، ترجمه، فیلم*نامه بازسرایی متون منتشر شده است.
    به همراهِ «افشین یداللهی»، «نیلوفرلاری*پو»، «سعید امیراصلانی»، «افشین سیاه*پوش»، «مهدی محتشم» و... جلساتِ ترانه*خوانی در خانه*ی پدری خود برگذار کرد و تداوم این جلسات رفته رفته باعث تشکیلِ «خانه ترانه» شد. بعد از حدود یک دهه در اعتراض به نحوه*ی گرداندن جلسات با نوشتن یک یادداشت از آن جلسات اعلام جدایی کرد.
    در فیلم سینمایی «هفت* ترانه*« به کارگردانیِ بهمن* زرین*پور در کنارِ ایرج* راد، لعیا زنگنه، سحر جعفری*جوزانی*، شروین* نجفیان* بازی کرده و همچنین درچند مستند مانندِ «سفرنامه»، «شبِ شیدایی»، «خاطره*های خط*خطی»، «ترانه در تبعید» و «یغما گلرویی: ترانه*سرا» حضور داشته است. مقالاتش در نشریه*هایی مانندِ «فیلم و سینما»، «ترانه*ی ماه»، «باور»، «گلستان ایران»، «نسیم هراز»، «گوهران»، «شرق»، «اعتماد»، «همشهری» منتشر شده*اند.
    از بسیاری چهره*های فرهنگی مانندِ محمود دولت*آبادی، جواد مجابی، مسعود کیمیایی، سیمین بهبهانی، سید علی*صالحی، شیرین عبادی، ایرج جنتی*عطایی، محمد حقوقی، شمس لنگرودی و... عکاسی کرده است.
    چندبار به همراه تعداد دیگری از ترانه*سرایان به اتهام کار با خوانندگان خارج از ایران بازداشت شده و در دوره*های مختلف و به بهانه*ی کارهای اجتماعی خود در ایران ممنوع*الفعالیت بوده است.
    برخی از آثار او عبارتند از:

    1/ «کتاب*ها»

    مجموعه شعر*ها:
    ● گفتم* : بمان*! نماند...
    دارینوش 1377
    ● مگر تو با ما بودی*؟
    دارینوش 1378
    ● این*جا ایران* است* و من* تو را دوست* می*دارم
    دارینوش 1382
    ● چپقِ صلح
    دارینوش 1385
    ● گریه*های گربه*ی خاکستری
    زخمه 2013
    ● باران برای تو می*بارد
    نگاه 1392
    ● دیوار نوشته*های انفرادی
    چاپ نشده

    مجموعه ترانه*ها:
    ● پرنده* بی*پرنده
    دارینوش 1379
    ● تنهابرای* تو می*نویسم*، بی*بی*ِ باران
    دارینوش 1380
    ● بی*سرزمین*تر از باد
    دارینوش 1383
    ● رقص* در سلول* انفرادی
    دارینوش 1384
    ● تصور كن*
    نگاه 1386
    ● رانندگی در مستی
    زخمه 2012

    ترجمه*ها:
    ● نه*! نمی*خواهم* ببینمش* / فدریکوگارسیا لورکا
    دارینوش 1379
    ● تمام* كودكان* جهان* شاعرند / شعر جهان
    دارینوش1381
    ● فرشته*یی* در كنار توست*/ مارگوت*بیکل/ با ندازندیه
    دارینوش1383
    ● جهان* در بوسه*های* ما زاده* می*شود / شعر جهان
    دارینوش1383
    ● باران* یعنی*: تو برمی*گردی*! / نزار قبانی
    دارینوش1384
    ● دیوارها سخن* نمی*گویند / احمدکایا / با آیدین آقاخانی
    نگاه 1383
    ● چشمان*ِ تو قاتل*ِ منند / مختوم*قلی فراغی
    نگاه 1385
    ● ماهی*ِ مست* / اورهان ولی*کانیک
    نگاه 1385
    ● یک فنجان قهوه، دو نخ سیگار / شل سیلوراستاین
    چاپ نشده
    ● اگر در انتظار زنی باشی / ریچارد براتیگان
    چاپ نشده
    ● خدا در لباس کارگری / کارل سندبرگ
    چاپ نشده
    ● زوزه / آلن گینزبرگ
    چاپ نشده
    ● یك* مرد / اوریانا فالاچی
    دارینوش 1382
    ● نامه* به* كودكی* كه* هرگز زاده* نشد/ اوریانا فالاچی
    دارینوش1383
    ● جنس* ضعیف* / اوریانا فالاچی
    نگاه 1387
    ● پنه*لوپه به جنگ می*رود / اوریانافالاچی
    چاپ نشده

    آثارِ دیگر:
    ● سلام*! خانم*ِ رنگین*كمان*! / مجموعه نامه
    دارینوش 1384
    ● پری* كوچك* / علامت*گذاری شعرهای فروغ فرخ*زاد
    دارینوش 1381
    ● مرا به* خانه*ام* ببر/ شناخت*نامه ایرج جنتی*عطایی
    دارینوش 1384
    ● حافظِ یاغی / علامت*گذاری و تقطیع دیوان حافظ
    چاپ نشده
    ● عاشقانه*های سلیمان / بازسرایی عهد عتیق
    چاپ نشده
    ● مسیح سرگردان / داستان
    چاپ نشده
    ● خاطراتِ یک چاقو / داستان
    چاپ نشده
    ● ما ترانه*سراییم / مجموعه*ای از آثارِ ترانه*سرایان معاصر
    چاپ نشده
    ● زنجیری */ فیلم*نوشت
    دارینوش 1382
    ● پوکه / فیلم*نوشت
    چاپ نشده
    ● تدفین / فیلم*نوشت
    چاپ نشده

    3 / ترانه برای سریال*ها و فیلم*های سینمایی:

    ● فیلم*سینمایی «حکم»
    کارگردان: مسعود کیمیایی / خواننده: رضا یزدانی
    ● فیلم سینمایی «رییس»
    کارگردان: مسعود کیمیایی / خواننده: رضا یزدانی
    ● فیلم سینمایی «محاکمه در خیابان»
    کارگردان: مسعود کیمیایی / خواننده: رضا یزدانی
    ● فیلم سینمایی «هفت ترانه»
    کارگردان: بهمن زرین*پور / خواننده: شروین نجفیان
    ● فیلم سینمایی «سرود تولد»
    کارگردان: محمد قویتن / خواننده: امین حیایی
    ● فیلم سینمایی «نسکافه*ی داغ داغ»
    کارگردان: امیر قویتن / خواننده: خسرو شکیبایی
    ● فیلم سینمایی «رفقای فراموش شده»
    کارگردان: روزبه روحی*پور / خواننده: رضا یزدانی
    ● فیلم سینمایی «دموکراسی تو روز روشن»
    کارگردان: علی عطشانی
    ● فیلم سینمایی «گام*های معلق»
    خواننده: رضا یزدانی
    ● فیلم سینمایی «کسی از گربه*های ایران خبر ندارد»
    کارگردان: بهمن قبادی / خواننده: شروین نجفیان
    ● ترانه*ی تیتراژ سریالِ* کوچه*ی اقاقیا
    ● ترانه*ی* تیتراژ سریالِ* توپ گرد
    ● ترانه*ی* تیتراژ سریالِ* عشق*ِ گمشده*
    ● ترانه*ی* تیتراژ سریالِ متهم* گریخت*
    ● ترانه*ی* تیتراژسریالِ کنکوری*ها
    ● ترانه*ی* تیتراژ سریالِ* بعد از بیداری
    ● ترانه*ی* تیتراژ سریالِ* شب نشینی
    ● ترانه*ی* تیتراژ سریالِ* رانت*خوار کوچک
    ● ترانه*ی* تیتراژسریالِ زنده*گی* به* شرط*ِ خنده
    ● ترانه*ی* تیتراژ سریالِ* کمربندها را ببندید
    ● ترانه*ی* تیتراژ سریالِ* مرگ تدریجی رؤیا
    ● ترانه*ی* تیتراژ سریالِ* قلب یخی


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  11. #55
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,498
    11,056
    21,679

    پیش فرض

    انتشار همزمان نخستين و دومين رمان*هاي اورهان پاموك به فارسي مناسبتي شد براي بازخواني ديگربار آثار اين نويسنده بزرگ ترك.

    «جودت*بيك و پسران» (ترجمه ارسلان فصيحي، نشر كتاب*نشر نيكا) نخستين رمان پاموك است كه در سال 1982 منتشر مي*شود و 24 سال بعد همان*طور كه پدرش پيش از انتشار رمان به پسرش گفته بود «پسرم تو نوبل مي*بري»، جايزه نوبل ادبيات 2006 را از آن خود كرد. «جودت*بيك و پسران»، داستان سه نسل از خانواده*اي ساكن يكي از محله*هاي اعيان*نشين استانبول است.

    «خانه خاموش» (ترجمه سارا مصطفی پور، نشر مركز) دومين رمان پاموك نيز يك سال بعد منتشر مي*شود: 1983. «خانه خاموش» داستان سه نوه است: يكي مورخ، ديگري انقلابي و آن ديگري كه سوداي پولدارشدن دارد. آنچه مي*خوانيد برگزيده گفت*وگوهاي اورهان پاموك است در سال*هاي 2014 و 2015، به استثناي گفت*وگوي كارل بكر از دانشگاه كلمبيا كه در سال 2007 انجام شده است. گفت*وگوي كارل بكر با اورهان پاموك، 22 سپتامبر 2007:

    آيا مي*دانيد خوانندگان آثار شما در تركيه شامل چه افرادي مي*شوند؟

    خوانندگان آثار من چه درتركيه و چه خارج از مرزهاي آن يكسان هستند؛ زنان و دانشجوياني كه علاقه*مند به خواندن رمان هستند و همچنين روشنفكراني كه تمايل دارند ديد خود را نسبت به خلاقيت*هاي تاليف به روز كنند. در كشور من95 درصد مردان بالاي 35 سال رمان نمي*خوانند و اين در ساير نقاط دنيا نيز به همين شكل است.

    من با نظریات بسياري مواجه شده*ام كه حاكي از رنجش و نفرت بودند. مانند اينكه: من هم مي*توانستم رمان بنويسم اما كارهاي مهم*تري در زندگي هست. يا اينكه: آقاي پاموك، من عقايد سياسي شما را نمي*پسندم اما به عنوان يك نويسنده جدی ارزش زيادي برايتان قائلم. ممكن است اين كتاب را براي همسرم امضا كنيد؟

    اما دانشجويان يا آن دسته از افرادي كه به خلاقيت، نقطه نظرات متفاوت و تمام آن مسائلي كه اشتياق يك دانشجوي روشنفكر را برمي*انگيزد، بها مي*دهند و نيز عده*اي كه بازگو كردن زندگي و مشكلات مردم برايشان اهميت دارد، همه اين افراد رمان*هاي مرا مي*خوانند. همانطور كه مي*دانيد پرسش متداولي كه غالبا از ما نويسندگان مي*شود اين است: چرا مي*نويسيد؟ جواب من اين است: مي*نويسم چون نياز ذاتي به نوشتن در خود احساس مي*كنم. مي*نويسم چون نمي*توانم مانند بقيه كارهاي عادي و انجام دهم. مي*نويسم چون مي*خواهم كتاب*هايي شبيه آنچه كه مي*نويسم بخوانم. مي*نويسم چون از دست همه آدم*ها عصباني*ام. مي*نويسم چون عاشق اين هستم كه تمام روز را در اتاقم بنشينم و مشغول نوشتن باشم.

    مي*نويسم چون تنها در صورتي مي*توانم در زندگي واقعي سهيم باشم كه بتوانم آن را تغيير دهم. مي*نويسم چون مي*خواهم همه مردم دنيا اين را بدانند كه ما در استانبول و تركيه به چه شيوه*اي زندگي مي*كنيم و خواهيم كرد. مي*نويسم چون عاشق بوي كاغذ، خودكار و جوهر هستم. مي*نويسم چون بيش از هر چيزي در دنيا به ادبيات و هنر داستان*نويسي اعتقاد دارم.

    مي*نويسم چون اين كار برايم يك عادت و لذت است. مي*نويسم چون از فراموش شدن واهمه دارم. مي*نويسم چون شهرت و جذبه*اي را كه نوشتن در پي خود مي*آورد دوست دارم. مي*نويسم چون از تنها ماندن مي*ترسم. مي*نويسم تا تنها باشم.

    شايد به اين اميد مي*نويسم كه بفهمم چرا نسبت به شما و همه آدم*ها تا اين اندازه عصباني هستم. مي*نويسم تا خوانده شوم. مي*نويسم چون هنگامي كه يك رمان، مقاله يا صفحه*اي را شروع مي*كنم مي*خواهم آن را به اتمام برسانم. مي*نويسم چون همه از من انتظار دارند كه بنويسم. مي*نويسم چون باور كودكانه*اي به جاودانگي كتابخانه*ها و كتاب*هاي موجود در قفسه*ام دارم. مي*نويسم چون زندگي به طرز خارق*العاده*اي زيبا و شگفت*انگيز است. مي*نويسم چون ريختن تمام اين زيبايي*ها در قالب كلمات لذت*بخش است. مي*نويسم نه براي گفتن داستان كه داستاني بسازم. مي*نويسم تا از اين دلشوره رهايي يابم كه نكند به جايي كه بايد در زندگي بدان جا بروم نرسم. مي*نويسم چون هرگز خوشحال نبودم. مي*نويسم تا خوشحال باشم!

    از آرزوهاي كودكي*تان بگوييد.

    بين سنين هجده تا بيست سالگي دريافتم كه دلم مي*خواهد تنها در اتاقم بنشينم و خيال*بافي كنم، نقاشي بكشم يا رمان بنويسم. كارهاي انفرادي را دوست داشتم اما اين قرار نبود صرفا در زمينه ادبيات باشد. رويايي كه از هفت سالگي تا نزديك به بيست و دو سالگي در سر داشتم روياي نقاش شدن بود كه در كتاب «استانبول» تمام اتفاقات آن دوره از زندگي*ام را با خوانندگانم در ميان گذاشته*ام. از آن روز بزرگ بگوييد كه نوبل ادبيات را برديد. زماني برنده جايزه نوبل شدم كه نوشتن «موزه معصوميت» به نيمه رسيده بود. اما هرگز به صرافت نيفتادم كه حالا كه برنده نوبل شدم و دقت و توجه مردم روي آثارم بيشتر خواهد شد چه بايد بنويسم؟

    مدتي كه از تب و تاب اين اتفاق سپري شد، كارم را از همان جايي كه مانده بود از سر گرفتم. البته هيچ شكي در اين نيست كه نوبل آدم را معروف مي*كند و به تبع آن توجهات، حسادت*ها، خشم و علاقه مردم هم بيشتر مي*شوند. نوبل باعث شد تا كمي بيشتر ديپلمات شوم. من نماينده كسي نيستم و صرفا از طرف خودم حرف مي*زنم. نوبل براي من با مشكل تمثيل همراه بود. فكر نكنيد كه زيادي دارم شكايت مي*كنم. اين چيزي است كه روزنامه*نگارها همواره از نوبليست*ها انتظار دارند. اينكه آنها بي*وقفه شكايت كنند و بگويند: معروف بودن خيلي بد است و اين حرف*ها... اما من هرگز اين را نمي*گويم. حتي برعكس اين را نيز مي*گويم كه شهرت براي من خيلي هم خوشايند بود و پاسخ كساني را هم كه اصرار دارند همواره شكايت بشنوند اينگونه مي*دهم: نوبل براي من يك اتفاق بسيار خوشايند بود. اميدوارم شما هم روزي آن راتجربه كنيد!

    اگر يك زن بوديد، زندگي*تان دستخوش چه تغييراتي مي*شد؟ آيا در اين صورت زندگي متفاوتي را تجربه مي*كرديد؟

    ما نويسندگان زن بااستعدادي در تركيه داريم كه همه شخصيت*هاي قابل احترامي هستند. اما به نظرم مي*رسدكه من اگر زن بودم نمي*توانستم در دوران جواني از عقايد خودم دفاع كنم. دستكم من توانستم به خانواده*ام بگويم كه مي*خواهم داستان*نويس شوم. اگر زن بودم نمي*توانستم.

    نمي*توانستيد پافشاري كنيد؟

    نه! نمي*توانستم.

    حتي در شرايط خانوادگي شما؟

    بله! نمي*توانستم. البته نمي*خواهم خداي ناكرده حق پدر و مادرم را ضايع كنم اما دست آخر آزادي يك زن در چهارچوبي است كه خانواده يا همسرش براي او تعيين مي*كنند. آيا مي*توانيم زني را تصور كنيم كه در خانه با كتاب*هايش زندگي كند و جامعه هم ديد مثبتي به او داشته باشد و هم او از عهده گذران زندگي*اش برآيد؟ نمي*توانستم. من به خانواده و اطرافيانم چنين گفتم: داستان*نويس خواهم شد. نه رئيس و نه مرئوس، نمي*خواهم هيچ كدام از اينها شوم. دوست دارم براي خودم زندگي كنم. اجاره همين خانه كوچك هم براي گذران زندگي*ام كفايت مي*كند. اينها را گفتم و ده سال اول را به اين نحو سپري كردم. آن زمان درآمدي كه از تاليف داشتم كفايت نمي*كرد. حالا اگر زن بودم، حتي تصور اين چيزها هم مشكل مي*شد.

    كار*هاي بعدي*تان چگونه است؟

    حس مي*كنم چيزي كم دارم. چيزي شبيه به اينكه انگار نمي*توانم داستان كوتاه بنويسم. مي*خواهم اثر بعدي داستان كوتاهي از ديد يك كودك باشد. البته خودم هم فعلا از چند و چون اين كار چيزي نمي*دانم.

    يعني ممكن است قهرمان داستان بعدي يك كودك باشد؟

    بله! مي*خواهم اين*بار به دنياي كودكي در سن بلوغ بپردازم؛ مراحل رشد او و مشاجراتي كه با پدر واقعي و خيالي*اش دارد. اينكه از چه زاويه*اي به دنيا و مي*نگرد؟ چطور پا به دوران بلوغ مي*گذارد و چه مسئوليت*هايي بر دوش اوست؟


    بعضي از كتاب*ها به گونه*اي نوشته مي*شوند كه زندگي و شخصيت نويسنده را برملا مي*سازند. اما اين مساله درباره آثار شما زياد صادق نيست.

    همين*طور است. رد پاي من به عنوان نويسنده در كتاب «جودت بيك و پسران» كمتر و در كتاب «خانه خاموش» كمي بيشتر محسوس است. هرگز خودم را كامل در آثارم بازگو نمي*كنم.

    نويسندگان بسياري هستند كه دوست دارند جاي شما باشند؛ در خانه بنشينند و تنها به كار نويسندگي بپردازند.

    بله! اين درست است كه من مجبور به انجام كارهايي مانند ترجمه، روزنامه*نگاري يا كارهاي تبليغاتي نيستم. به همين دليل است كه غالبا به عنوان يك نويسنده مرفه شناخته مي*شوم. اما خودم از اين بابت زياد خوشحال نيستم. بايد بگويم حتي اگر چنين اختيار و امكاناتي هم نداشتم به گمانم در هر شرايطي باز هم مي*نوشتم.

    كمي از دوران كودكي*تان برايمان بگویید.

    من به معناي واقعي كلمه «كودك آپارتمان» بودم. به جز رفت و آمد به مدرسه، زياد بيرون نمي*رفتم. حتي توجهي هم بر روي اين موضوع نداشتم كه آيا اجازه اين كار را دارم يا نه. به گمانم آن زمان به اين فكر مي*كردم كه خب اصلا بيرون بروم كه چه بشود؟ خوب يادم مي*آيد كه آن*وقت*ها دنياي بيرون از خانه را چه وحشتناك برايمان توصيف مي*كردند. برای مثال، تنها به سينما رفتن در خانواده من قدغن بود. اين آزادي را من بعدها بين سنين پانزده تا هفده سالگي،* به تدريج و با مشقت بسيار به دست آوردم.

    دوران تحصيل*تان در كالج رابرت چگونه گذشت؟

    فرهنگ غالب در كالج رابرت بسيار متفاوت بود؛ فرهنگي برگرفته از اختيار عمل و اراده آزاد. اما من از كالج و جو آن نفرت داشتم؛ چون گرچه خودشان سعي بر كتمان اين موضوع داشتند اما عملا از مقياس*هاي آمريكايي براي سنجش موفقيت دانشجويان استفاده مي*كردند و بدين شكل دغدغه رقابت را بين آنها ترويج مي*دادند. مدتي كه از تحصيل من در آنجا گذشت به تدريج شروع به پايه*ريزي فرهنگ و اصول خودم در فراسوي مرزهاي خانواده و كالج كردم.

    اين مساله، خود مولفه مهمي براي نفرتم از كالج بود. افزون آنکه ديگر از قالب يك دانشجوي نمونه هم درآمده بودم كه خود اين هم باز دليل ديگري بر اين امر بود. دانشجويي نبودم كه با ديدن مدير آمريكايي*اش لبخند بزند و hello بگويد، دستي بفشارد و چند جمله سرهم كند. روابطم با پدر و مادرم، معلمانم و اطرافيان و دانشجوها طوري نبود كه منجر به بازخورد «چه پسر خوبي!» از طرف آنها شود. از ديد آنها من دانشجوي مشكل*داري محسوب مي*شدم.

    اين حس نفرت چه شكست*ها يا پيروزي*هايي براي شما در پي داشت؟

    شكست نه، اما موجب شد فرد راديكالي شوم و به مسائل فرهنگي بپردازم. به همين جهت بعدها فهميدم كه پول درآوردن آنقدرها هم مهم نيست. در ضمن ساختگي بودن روابط انساني را هم برايم آشكار كرد؛ اينكه مردم دائم به فكر فريب دادن يكديگر هستند.

    كار نويسندگي را چگونه آغاز كرديد؟

    نوزده بيست سالم بود كه متوجه شدم به نويسندگي علاقه*مندم. زياد كتاب مي*خواندم و تصورم اين بود كه از نوشتن هم لذت خواهم برد. بهترين نوع زندگي در نظرم زندگي توام با خيال*پردازي و تفكر بود. در نتيجه شروع به نوشتن كردم. «جودت*بيك و پسران» را در مدت چهار سال نوشتم. دو سال اول تمام وقت نمي*نوشتم. يعني اين*طور نبود كه از سپيده*دم تا غروب مشغول نوشتن باشم. اما دو سال بعدي عملا پشت ميز تحريرم گذشت. 26 ماه طول كشيد تا «خانه خاموش» را بنويسم.


    آيا منظورتان اين است كه نمي*توانيد سريع بنويسيد؟

    اين فكر خودم است كه آهسته مي*نويسم. اما خب، تصور نويسنده*اي كه پشت ميزش مي*نشيند و بي*وقفه مي*نويسد صحيح نيست. برای مثال، بالزاك نزديك به صد عنوان اثر دارد كه همه آنها را در مدت سي سال نوشته كه اين يعني در هر سال به*طور ميانگين يك رمان. با در نظر گرفتن اين نكته كه هر كدام از اين رمان*ها به*طور متوسط در400 صفحه نگاشته شده*اند پس او هر رمان را در چهار ماه مي*نوشته كه اين يعني 100 صفحه در ماه. علاوه بر آن بالزاك به اين معروف است كه 12 ساعت از شبانه*روز را به تاليف مي*پرداخته است. از آنجا كه هر روز سه صفحه مي*نوشته، پس هر صفحه را در يك يا يك و نيم ساعت تمام مي*كرده است. خب با اين حساب بالزاك كه روزي سه ساعت مشغول نوشتن بوده در نه ساعت باقيمانده چه مي*كرده است؟

    خودتان چه نظري داريد؟

    من فكر مي*كنم او هم كارهايي انجام مي*داده كه من انجام مي*دهم. كارهايي از قبيل: از پنجره بيرون را تماشا كردن، سيگار كشيدن، نشستن پشت ميز و سپس از پشت ميز برخاستن، يك چرخي زدن، فكر كردن به جمله*اي كه قرار است نوشته شود و بعد انحراف ذهن به مسيري ديگر؛ شايد به داستاني كه قرار است ده سال بعد از اين نوشته شود و دوباره بازگشتن به زمان حال و يكدفعه رجعت به زمان گذشته... من تمام اين احوالات را به شخصه تجربه مي*كنم؛ بالاخص زماني كه آنچه نوشته شده مطابق ميلم از آب درنيامده باشد.

    به نظر داريد نويسنده پركاري مي*شويد؟

    من از كاري كه انجام مي*دهم بي*نهايت راضي*ام. يكي مي*گفت: مثل بچه*اي كه با اسباب*بازي*هايش بازي كند. من از اين كار بسيار لذت مي*برم و دوست دارم تا در آنجا بازي كنم. اكنون در حال ترجمه يكي از رمان*هايم هستم. اين كار شباهت به كار يك كارمند دارد.

    نويسندگان بسياري مي*شناسيم كه به اصطلاح خودتان از بازي با اسباب*بازي لذت نمي*برند. پشت هر اثر شما كار و تلاش عظيمي نهفته است. پس چه ميزان از كار را لذت بازي با اسباب*بازي تشكيل مي*دهد؟

    من براي تاليف رمان*هايم تحقيقات فراواني انجام مي*دهم و به همين منوال هم ادامه خواهم داد. اين نسبت به هر رمان متغير است. برای مثال براي نوشتن رمان «نام من سرخ» هزاران كار تحقيقي انجام دادم. به مدت يك سال تمام هر روز صبح به دخترم اين*چنين مي*گفتم: امشب بالاخره كار نوشتن رمان را آغاز خواهم كرد. سپس به دفتر كارم مي*رفتم، مطالعه مي*كردم و عاقبت هم برمي*گشتم. درست يك سال تمام مطالعه و تحقيق كردم. حتي در حين تاليف هم به تحقيقات خود ادامه مي*دادم. بي*اينكه وارد فضا و حس و حال كتاب شوم. هرگز نمي*توانم چيزي بنويسم. در عين حال مي*نويسم تا چيزي بياموزم.

    از تمام چيزهايي كه تا به*حال نوشته*ايد چه آموختيد؟

    از تمام آنها تنها يك چيز آموختم. اما آيا اين آموخته را به كار مي*گيرم يا نه نمي*دانم. ياد گرفتم كه بايد متواضع باشم؛ اينكه عميقا به درد مردم داستان زندگي و تجارب آنها احترام بگذارم.

    قدم*هاي بعدي چيست؟ چه چيزهايي خواهيد آموخت؟

    من گاه چند رمان را همزمان با هم مي*نويسم، حتي در اين بين ايده*هاي جديدي هم براي خلق يك اثر تازه خود به خود متولد مي*شوند. مثلا هنگام جست*وجو در دايره*المعارف چنانچه قدرت خيال*پردازي قوي داشته باشيد ايده*هاي جالبي سراغتان مي*آيند و اينكار كم*كم تبديل به يك بازي برايتان مي*شود. من در كودكي هم زياد اين كار را انجام مي*دادم. براي درك داستاني كه مي*نويسم دوست دارم تا مدتي در فضاي آن زندگي كنم. به عنوان مثال براي نوشتن درباره پادشاهان عثماني دوست دارم تا در آن روزگار باشم و حس و حال آن دوران را تجربه كنم. بله! اين كم و بيش همان چيزي است كه تمام داستان*نويس*ها مي*خواهند.

    تمام كتاب*هايي كه نوشته*ايد به زبان*هاي خارجي ترجمه شده*اند؟

    تاكنون 12 ميليون نسخه از كتاب*هايم در كل دنيا به فروش رفته وآثارم به 62 زبان دنيا ترجمه شده است و مي*توان گفت كه يكي از پرمخاطب*ترين نويسندگان در تركيه هستم. گاه با سوالاتي از اين دست مواجه مي*شم كه: آيا شما به هنگام تاليف صرفا به هويت ترك خود بسنده مي*كنيد؟ يا به ديگر خوانندگان آثارتان از اقصي نقاط جهان نيز مي*انديشيد؟ اين پرسش خطرناكي است كه مي*تواند منجر به ایجاد پرسش*های زيادي در ذهن خوانندگان شود. اما من در پاسخ اين قبيل پرسش*ها همواره مي*گويم: من براي تمام خوانندگانم كه آثارم به زبانشان ترجمه مي*شود مي*نويسم.

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  12. 1
  13. #56
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,498
    11,056
    21,679

    پیش فرض

    دارن اشاگنسی معروف به دارن شان (به انگلیسی: Darren Shan) (متولد ۲ ژوئیه ۱۹۷۲) نویسنده اهل ایرلند است.

    محتویات
    ۱ زندگی
    ۲ علاقه*مندی*ها
    ۳ کتب
    ۳.۱ حماسه دارن شان
    ۳.۲ نبرد با شیاطین
    ۳.۳ سه گانه شهر
    ۳.۴ جلاد لاغر
    ۳.۵ حماسه لارتن کِرِپسلی
    ۳.۶ زام-بی
    ۴ منابع
    زندگی


    وی در سه سالگی مدرسه را آغاز کرد، او بسیار ناآرام بود به همین دلیل هیچ مهد کودکی او را قبول نمی*کرد. در ۶ سالگی با خانواده خود به ایرلند مهاجرت کرد. او پس از گذراندن دوره کالج، دو سال در یک شبکه تلویزیونی به کار پرداخت و پس از آن برای همیشه فقط نوشت. ظهور دارن شان با کتاب Ayuamarca آغاز شد که در سال ۱۹۹۹ به فروش رفت. او در ژانویه ۲۰۰۰ کتابی برای کودکان با نام سیرک عجایب نوشت. او این کتاب را بیشتر برای سرگرمی نوشت و با دو کتاب دیگر که برای بزرگسالان نوشته بود، روانه بازار کرد اما این کتاب بسیار مورد توجه قرار گرفت خصوصاً، وقتی که کمپانی برادران وارنر پیشنهاد ساخت فیلمی بر مبنای این کتاب را داد. او که پیش بینی این فروش را نمی*کرد نویسندگی را ادامه داد ولی برای کودکان! در طول ۵ سال او ۱۱ کتاب دیگر این مجموعه را نوشت. این کتاب*ها در ۲۸ کشور (که البته صد در صد کشورهایی هم کپی*هایی از آن*ها را استفاده می*کنند!) و در ۲۰ زبان ترجمه شد و حدود ۸٫۹ میلیون فروش رفت. برادران وارنر هیچ وقت فیلم هیچ کدام از کتاب*ها را نساخت و اجازهٔ ساخت فیلم دوباره به دارن شان بازگشت. در سال ۲۰۰۵ دارن شان اجازه ساخت فیلم*ها را به کمپانی یونیورسال استودیو فروخت.

    علاقه*مندی*ها


    دارن شان علاقه شدیدی به کتاب*های کمیک، فوتبال، شنا، موزیک پاپ و راک و پیاده روی دارد. مسافرت به نقاط مختلف جهان و دیدن خواب*هایی که راه*های جدیدی برای خشکاندن خوانندگان در پیش روی دارن قرار می*دهد هم از علاقه*های اوست.

    کتب

    حماسه دارن شان
    حماسه دارن شان (The Saga of Darren Shan) که بیشتر در ایران با نام قصه*های سرزمین اشباح شناخته می*شود جزو اولین کارهای وی بود. در این مجموعه به اشتباه از لغتشبح به جای خون آشام استفاده شده است. این مجموعه شامل ۱۲ جلد می*باشد و همانطور که خودش گفته قصه*اش در واقع، شرح یک کابوس است، یک کابوس دنباله دار و از ۴ سه*گانه تشکیل شده*است. نام این مجموعه ۱۲ تایی به ترتیب زیر است.

    سه گانه اول: سیرک عجایب, دستیار یک شبح, دخمه خونین
    سه گانه دوم: کوهستان شبح, آزمون*های مرگ, شاهزاده اشباح
    سه گانه سوم: شکارچیان غروب, همدستان شب, قاتلان سحر
    سه گانه چهارم:دریاچه ارواح, ارباب سایه*ها, پسران سرنوشت

    نبرد با شیاطین
    وی پس از اتمام مجموعه حماسه دارن شان قلم به دست گرفت و نوشتن مجموعه دیموناتا (The Demonata) را آغاز کرد. این کتاب سرنوشت سه نفر به نام*های گروبیچ گریدی، کورنلیوس فلک و بک مک کان است.آنها جزئی از کا-گاش هستند و در مقابل دموناتا ها میجنگند. هر جلد کتاب از زبان یکی از شخصیت*های معرفی شده*است.

    نام این دهگانه به ترتیب زیر است.

    لردلاس از زبان گروبز
    دزد شیطانی ا ز زبان کرنل
    فاجعه اسلاتر از زبان گروبز
    بک از زبان بک
    دیو همخون از زبان گروبز
    اسرار هیولایی از زبان گروبز
    سایه مرگ از زبان بک
    جزیره گرگ*ها گروبز
    فریادی از تاریکی از زبان کرنل
    قهرمانان دوزخ از زبان گروبز
    هم اکنون هر ۱۰ جلد مجموعه ی دموناتا به زبان فارسی و به نام مجموعه "نبرد با شیاطین" ترجمه شده*است (توسط انتشارات بنفشه با ترجمه فرزانه کریمی).

    سه گانه شهر


    مجموعه شهر نام کتاب بزرگسالان دارن شان است که وی ابتدا آن را با نام مستعار D.B.Shan انتشار می*داد. وی این کار را به پیشنهاد منتشر کننده کتابهایش به منظور جداسازی مجموعه بزرگسال از کودکان انجام داد.[۴]

    نام داستان ها به شرح زیر است:

    تجارت مرگ(به انگلیسی: Procession of the dead)
    افق دوزخ(به انگلیسی: Hell's horizon)
    شهر مارها (به انگلیسی: City of the snakes)


    جلاد لاغر
    جلاد لاغر (به انگلیسی: The Thin Executioner) کتابی نوشته دارن شان است. کتاب جلاد لاغر در ماه می*سال ۲۰۱۰ در کشور انگلستان و در ماه آگوست سال ۲۰۱۰ در کشور ایالات متحده آمریکا انتشار یافته*است. این کتاب داستان زیبا و متفاوتی را روایت می*کند و خود نویسنده این کتاب را بهترین کتابش می*داند. انعطاف پذیری که دارن شان در این کتاب از خود نشان داده و توجهی که علی*رغم کج بینی*های معمولش به برخی ارزش*های انسانی روا داشته، این اثر را از مجموعه آثار قبلی او متمایز می*سازد. این کتاب با الهام از «ماجراهای هاکلبری فین» نوشته شده*است.

    حماسه لارتن کِرِپسلی
    از دیگر کتاب های دارن شان (با نام مجموعه حماسه لارتن کرپسلی) در انگلستان به چاپ رسیده*است. داستان این کتاب ها مربوط به قبل از کتاب سیرک عجایب (اولین کتاب از مجموعه سرزمین اشباح) است و در این کتاب اسراری از داستان*های سرزمین اشباح بر خواننده فاش می*شوند.

    تولد یک قاتل
    اقیانوسی از خون
    قصر نفرین شدگان
    برادرانه تا پای مرگ


    زام-بی
    نوشتار اصلی: زام-بی
    نام یکی از کتاب های دارن شان است که تا اطلاع ثانوی ۱۲ جلد است. این کتاب، داستان دختری به نام بکی اسمیت را بیان می کند که اتفاقات آخرالزمانی را تجربه می کند. در این داستان، بکی اسمیت، در جلد اول می میرد و به زامبی تبدیل می شود. اما برخلاف بیشتر زامبی ها، عقل خود را از دست نداده. برای بکی و دوستانش اتفاقات عجیب و ناراحت کننده ای می افتد که این کتاب، ماجرای آن را توضیح می دهد.

    نام داستان ها به ترتیب زیر است: (شایان ذکر است که جلد هفت و نیم ، حایلی میان جلد هفتم و هشتم می باشد و به مسائل فرعی جلد ۱ تا ۸ می پردازد. هیچ کدام از کتاب های این مجموعه، در ایران به چاپ نرسیده اند ولی جلدهای اول تا هشتم توسط وبگاه های مختلف، ترجمه شده اند و جلد نهم در دست ترجمه است.)

    زام-بی (به انگلیسی: Zom-B)
    زیرزمین (به انگلیسی: Underground)
    شهر (به انگلیسی: City)
    فرشتگان (به انگلیسی: Angels)
    بچه (به انگلیسی: Baby)
    گلادیاتور (به انگلیسی: Gladiator)
    ماموریت (به انگلیسی: Misson)
    قبایل (به انگلیسی: Clans)
    خانواده (به انگلیسی: Family)
    عروس (به انگلیسی: Bride)
    فراری (به انگلیسی: Fugitive)
    الهه (به انگلیسی: Goddess)
    7.5 .سیرک (به انگلیسی: Circus)

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  14. 1
  15. #57
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,498
    11,056
    21,679

    پیش فرض

    در راستاي پستِ قبلي :)

    فيلم سرزمين اشباح

    فقط عكش:
























    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  16. 1
  17. #58
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,274
    13,462
    21,540

    پیش فرض

    ماهنامه تجربه - میلاد ظریف: بهانه این گفت و گوی نسبتا طولانی با نویسنده درجه یکی مثل جعفر مدرس صادقی برای من که در این دهه هر کجا بحث ادبیات جدی و تاثیرگذار بوده به واسطه و بدون واسطه نام جعفر مدرس صادقی را می شنیدم و می شنوم، فرصتی بود تا سویه هایی از ظرافت های فنی و ذهنی او را این بار در قالب گفت و گویی اول از همه برای خود و دوستداران این نویسنده تاثیرگذار آشکار کنم. استارت این گفت و گو زمانی زده شد که کتاب تاه او «کافه ای کنار آب» منتشر شده بود و مثل همیشه همه ما را شگفت زده کرد.

    کتاب ادامه ای بود بر کتاب دیگر او «توپ شبانه» و هیجان برای منِ عاشق جهان داستانی مدرس صادقی به اوج خود رسیده بود. در این فا صله متاسفانه او دو عزیز و دو دوست و رفیق خود را از دست داد؛ پدرش و آقای قاسم هاشمی نژاد.

    جعفر مدرس صادقی سخت دلبسته این عزیزان بود و مرگ به فاصله یک هفته دو بار به سراغ عزیزان مدرس صادقی آمد. طبیعی بود که می بایست وقفه ای در ادامه این گفت و گو ایجاد شود. وقفه کوتاه بود و در این فاصله باز کتاب تازه ای از او منتشر شد؛ «بهشت و دوزخ»، همزمان با نمایشگاه کتاب تهران، رمانی فوق العاده (که نمی دان چرا با خواندنش لذتی بهم دست داد هم جنس لذتی که به هنگام تماشای انیمه های فوق العاده ژاپنی- امثال انیمه های میازاکی و تاکاهاتا- بهم دست می دهد، با همان حال و هوا و یا همان لطافت و غنای فکری.) که ادامه منطقی شیوه خاص روایت گری مدرس صادقی است اما این بار با دستمایه قرار دادن یک شخصیت تاریخی به دشت کنش مند؛ دکتر محمدصدق.

    باز هم او آسِ دیگری رو کرده بود و چه چیزی از این هیجان انگیزتر که سوالاتی هم در مورد این کتاب از او پرسیده شود. کتاب را خواندم و پرسش و پاسخ را تا منتشر نشدن کتاب تازه ای از جعفر مدرس صادقی، با همکاری او به سرانجام رسانیدیم.

    مدرس صادقی نویسنده ای است که یک عمر کار کرده و می کند و روایت های پرکشش و جذابش یک دم از نفس نمی افتد و برای من تنها نویسنده ای است که حاضر هستم، اگر صفی باشد، ساعت ها برای خرید کتابش در صف دور و درازی به انتظار بایستم. کتاب تازه ای از مدرس صادقی در راه است... هر بار با شنیدن این جمله چشمانم برق می زند و آنقدر تحت تاثیر قرار می گیرم که به قول شاعر:

    عیشی ست مرا با تو، چونان که نیندیشی
    حالی ست مرا با تو، چونان که نپنداری

    «بهشت و دوزخ» در کارنامه رمان نویسی شما جایگاه ویژه ای دارد. این برای اولین بار است که شخصیت های واقعی تاریخ را وارد رمان می کنید و گوشه ای از تاریخ را نشان خواننده می دهید که تا به حال کسی به آن نپرداخته: سال 1319 و تبعید دکتر محمد مصدق به زندان بیرجند و به دنبال آن شفاعت طلبی پسر دکتر نزد محمدرضا به واسطه گری ارنست پرون و دوباره بازگشت دکتر به احمدآباد... در این برهه تاریخی چه چیزی به نظرتان مغفول مانده که روایت خود را در این برهه پایه گذاری کردید؟ به نظر، دوران نخست وزیری دکتر مصدق و مرداد سال 1332 کنش بیشتری برای داستان گویی و قصه پردازی دارد. این طور نیست؟

    من به این دلیل که این دوره از زندگی ایشان مغفول مانده است به سراغ این ماجرا نرفته ام. اصلا به من چه؟ من که تاریخ نویس نیستم که ببینم به چه دورانی از زندگی فلان شخصیت تاریخی کمتر پرداخته شده است و بخواهم این خلا را پر کنم. این کار من نیست. من اصلا نخواسته ام یک دوره تاریخی را بازسازی کنم یا یا به یک شخصیت تاریخی بپردازم. من فقط قصه یک آدمی را تعریف کرده ام که سالهاست خودش را از معرکه روزگار کشیده است بیرون و نشسته است کنار گود و کاری به کار کسی ندارد، اما ناگهان می آیند سراغ او و او را می برند وسط و او را درگیر ماجرایی می کنند که او را با خودش می برد.

    من به این که ایشان یک زمانی والی فارس و والی آذربایجان بوده است ووزیر دارایی و وزیر امور خارجه بوده است و ده سال بعد هم نخست وزیر می شود کاری ندارم. من دارم قصه مردی را تعریف می کنم که بعد از سالها که توی کوران ماجرا بوده، از زندگی سیاسی خسته و دلزده شده و تصمیم گرفته است که بنشیند یک گوشه ای و روزگار خودش را با آسایش خیال و با فراغ بال سپری کند، اما دست روزگار امانش نمی دهد و هُلش می دهد توی ماشینی که او را دوباره می برد وسط معرکه... و تازه مثل این که این کافی نباشد.

    وقتی که از این سفر اجباری شش ماهه بر می گردد، می بیند دختر نوجوانش را که عزیزترین فرزند و سوگلی دلبندش بود از دست داده است. اگر آن زخم اولی- که همان بتعید شش ماهه باشد- به زودی التیام پیدا می کند و تجربه تلخی است که به تجربه های تلخ دیگرش اضافه می شود، این زخم دومی زخمی نیست که به این زودی ها التیام پیدا کند. کما این که تا آخر عمرش با او باقی میم اند. پاسبان ها او را هل دادند وسط گود و دوباره درگیر روزگارش کردند، اما این سرنوشت غم انگیز خدیجه بود که او را تا گردن فرو برد توی کوران ماجرا و همان جا نگهش داشت تا آخر.

    اگر بخواهیم از این زاویه به این قصه نگاه کنیم، می بینیم این دوره کوتاه سرنوشت سازترین دوره زندگی او بوده است. اما من به این کارها کاری نداشتم و به این دلیل که فکر می کنم این دوره سرنوشت سازترین دوره زندگی او بوده است به سراغ این ماجرا نرفتم. من فکر می کنم هر قسمتی از زندگی پرماجرای ایشان را بگیرید، یک عالمه قصه از توش در می آید.

    رمان با دوچرخه سواری خدیجه شروع می شود و با درخواست دکتر برای فرستادن خدیجه به فرنگ جهت درمان بیماری اش به پایان می رسد. خدیجه از پس رفتاری که با پدرش هنگام بازداشت و فرستادنش به تبعید جلوی رویش صورت گرفته آسیب روحی شدید دیده. دکتر برای او هیچ وقت دوچرخه نخریده و بعد از بازگشتش، خدیجه با دوچرخه مدام جلوی پدرش ویراژ می رود. می توان گفت شخصیت اصلی کتابتان خدیجه است و تمام آن موقعیت ها و لحظه های ابزورد و تلاش های نافرجام و رفت و برگشت های بیهوده و آن سفر جهنمی همه و همه در پررنگ شدن و برجسته شدن نقش و وضعیت خدیجه بوده؟

    حق با شماست. سایه خدیجه روی همه داستان سنگینی می کند و ما حضور او را همه جا احساس می کنیم. خدیجه فقط در چهار فصل اول و سه فصل آخر کتاب حضور دارد، اما همه جا هست.

    این طور به نظر می رسد که در این کتاب همچنان دغدغه قصه گفتن و روایت شخصی از ماجراهای تاریخی را در اولویت دارید و سعی کرده اید تاریخ را به نفع قصه و نظرگاه شخصی قهرمانتان مصادره کنید. درواقع ما در «بهشت و دوزخ» با تمام عنصرها و ذهنیت های مستند تاریخی در پس ماجرا رو به رو هستیم و آن چیزی که اهمیت پیدا کرده ذهنیتی است که با قصه شما از برهه ای از زندگی دکتر محمد مصدق در ذهن خواننده حک می شود و به نوعی تاریخی نامکشوف را برای خواننده روشن می کنید. به نظرتان نویسنده چقدر باید وفادار به واقعیت های تاریخی باشد و رمان نویس در برابر تاریخ رسمی و نوشتن درباره شخصیت های تاریخی چگونه باید عمل کند؟

    معلوم است که قصه برای من در اولویت بوده است. اما این دلیل نمی شود که واقعیت های تاریخی را زیر پا بگذارم یا به قول شما مصادره کنم. همه این قصه براساس واقعیت های تاریخی بنا شده است و نعل به نعل با آن چیزی که اتفاق افتاده است تطابق دارد. گیرم بعضی جاها قصه نویس یک گریزی می زند و می رود توی یک عوالمی و توی یک جزییاتی که توی هیچ تاریخی و هیچ سندی ثبت نشده است. اما همه چی توی این داستان در بستر واقعیت های تاریخی اتفاق می افتد.

    داستان نویس دستش بازتر است از تاریخ نویس، اما این دلیل نمی شود که تفنن کند و یک شخصیت یا واقعه تاریخی را به دلخواه خودش بازسازی کند. اگر می خواهید دستتان باز باشد و هر کاری که دلتان می خواهد بکنید، پس چرا به سراغ یک چنین واقعه ای می روید؟ روراست و بدون تعارف بگم: مصدق من از مصدق واقعی و از مصدقی که در روایت های تاریخی می بینید خیلی واقعی تر است و خیلی زنده تر است و شما اینجا خود او را در برابر چشمتان می بینید. چون که اینجا، در داستان، دست داستان نویس بازتر بوده است و توانسته است به ی جزییاتی بپردازد که توی هیچ تاریخی وجود ندارد.

    تاریخ از روی سر واقعه رد می شود و شما در تاریخ فقط یک تصویر کلی از واقعه می بینید. اما داستان توی دل واقعه فرو می رود و واقعه را از زاویه های مختلف باز می کند و شخصیت ها را به همان صورتی که هستند و زنده و سالم به شما نشان می دهد. اما نه تحت هر شرایطی و به هر قیمتی. چون که دارید با یک شخصیت واقعی کار می کنید، ناچارید که به آن چارچوب کلی وفادار بمانید و توی همان بستر تاریخی حرکت کنید و به ورطه تفنن و بی مبالاتی و خیال پردازی نغلتید.

    اگر اجازه بدهید، با کتاب ماقبل آخرتان یعنی «کافه ای کنار آب» ادامه بدهیم. چه شد که به فکر نوشتن ادامه «توپ شبانه» افتادید؟

    نمی دانم چی شد. بعضی چیزها هست که دست خود آدم نیست. خود نویسنده تصمیم نمی گیرد. داستانه است که تصمیم می گیرد و خودش را به شما تحمیل می کند. «توپ شبانه» هم یکی از همان داستان هاست که یقه ات را می گیرد. من خودم را می گم. به خواننه کاری ندارم. تازه در فصل آخر داستان، یک داستان دیگری شروع می شود که دیگه آن داستانی که تمام شده است نیست، یک داستان دیگر است که یک شروع و پایان دیگری دارد.

    این «دیگه» هم یک چیزی بود که نوشین یادم داد. راوی «توپ شبانه» را می گم که توی «توپ شبانه» هم اسم نداشت، تازه توی «کافه ای کنار آب» اسم پیدا کرد. «دیگه» من اصلا نمی گفتم. «دیگه» یعنی چه؟ آخه «دیگه» هم شد ادبیات؟ «دیگه» را نوشین توی دهان من انداخت. اول خوشم نیامد. اما بعد دیدم بعضی جاها خیلی بهتر از «دیگر» جواب می دهد. نویسنده خودش هیچ کاره است. داستانه و آن کسی که دارد داستان تعریف می کند به جای او تصمیم می گیرد. داستانی که نوشین داده بود به جیم ادامه پیدا کرد. همان داستانی که در فصل آخر «توپ شانه» می دهد به جیم.

    این داستانه چی بود؟ جیم با این داستان چه کار می کند؟ هنوز هم، حتی بعد از «کافه ای کنار آب»، معلوم نیست چه بلایی سر این داستان می آورد و سرنوشت این داستان چی می شود اصلا این داستانه چی هست. به همین دلیل، روایت نوشین شاید ادامه پیدا کند.

    در فصل آخر «کافه ای کنار آب»، نوشین می گه تصمیم گرفته است برود تهران، پیش مادرش و پیش دخترش. شاید برود. و اگر برود، یک داستان دیگری شروع می شود. داستانه ول کن معامله نیست و همچنان ادامه دارد.



    با این که فضا چه در «توپ شبانه» و چه در «کافه ای کنار آب» در بیرون از ایران است اما روابط آدم ها و مناسبات شخصی با شرایط اجتماعی و فرهنگی و حتی سیاسی اینجا جفت و جور است. مثلا آنجا که تام در «توپ شبانه» در مورد ناشرها می گوید و یا مناسبات استاد شاگردی و آن استادی که هیچ کدام از شاگردان کلاس های داستان نویسی اش را دلسرد نمی کند و یا تکثر عجیب و غریب داستان نویس ها و شاعرها، همه اینها ما را یاد شرایط فعلی فرهنگی و اجتماعی جامعه خودمان می اندازد.

    شاید روابط آدم ها و مناسبات خشصی خیلی آشنا باشد، اما شرایطی که وجود دارد هیچ شباهتی به آن چیزی که اینجا می بینیم ندارد. اصلا به این صورت نیست که شما می فرمایید. تام که در «توپ شبانه» دارد از دست ناشرها شکایت می کند، ده دوازده تا رمان نوشته است که همه روی دستش مانده است. پیتر که به قول خودش ده هزار صفحه مطلب نوشته است هنوز نتوانسته است یک ناشر برای یکی از سفرنامه هایش پیداکند. حتی مجله ها هم حاضر نیستند نوشته های او را چاپ کنند.

    مناسبات نویسنده و ناشر در یک چنین جامعه ای خیلی فرق می کند با مناسباتی که ما اینجا داریم. اینجا نویسنده قبل از این که رمانش را نوشته باشد توی این فکر است که زمینه را برای چاپ فراهم کند و بیشتر کتاب ها فقط براساس روابط دوستانه و من بمیرم تو بمیری چاپ می شود. سختگیری چندانی از طرف ناشر وجود ندارد و در مواردی هم که یک رمان رد می شود، به این دلیل رد می شود که نویسنده اش تازه کار است و شناخته شده نیست. به دلیل خود رمان نیست. اما هیچ رمانی (من به شما قول می دهم) روی دست نویسنده اش نمی ماند. این ناشر نشد، یک ناشر دیگر. سنت ادیت و ادب کردن نویسنده وجود ندارد.

    ادیتورهای سختگیری که مو را از ماست بکشند و نویسنده را وادار کنند که برود رمانش را دوباره و سه باره و هزارباره از سر بنویسد و خلاصه کند و تمیز کند و مثل یک سد سکندر جلوی انتشار یک رمان بایستند نداریم. و تازه گیرم یک ناشری پیدا بشود که بخواهد ادیت کند. این نویسنده است که تن به ادیت نمی دهد. حتی یک نویسنده تازه کار. همین که می بیند که ناشر تیغ برداشته است و افتاده است به جان کتاب و رمان چهارصد صفحه یی او را دارد تبدیل می کند به صد و هشتاد صفحه، دادش به هوا می رود و ناشر را متهم می کند به سانسور و محافظه کاری و تحجّر و کتابش را بر می دارد می برد یک جای دیگر.

    شما مطمئن باشید که خیلی راحت یک ناشر دیگری پیدا می کند که بدون هی اعمال نظر و دخل و تصرفی کتاب نویسنده را چاپ می کند. فرهنگ تعارف و ریاکاری فرهنگ مسلط است. همان طور که یک استادهایی داریم که هیچ شاگردی را دلسرد نمی کنند و توی ذوق هیچ شاگردی نمی زنند، ناشرها هم دلشان نمی خواهد توی ذوق هیچ نویسنده ای بزنند و به این ترتیب است که می بینی بازار کتاب پر از کتاب هایی است که هیچ خاطرخواه و خواننده ای ندارد. حتی من یک چیزی به شما بگم که برای خود من هم یک معماست.

    ملت حتی کتاب هایی را هم که می خرند نمی خوانند. بنابراین، شما حتی از روی آمار فرو ش کتاب هم نمی توانید بهفمید چه کتابی خواننده بیشتر داشته است و چه کتابی کمتر. ما توی یک مملکت عجیبی زندگی می کنیم. یه هو می بینی یک کتابی هشت بار چاپ شده است، اما یک نفر هم این کتاب را نخوانده است.

    ایده یک رمان چگونه برایتان شکل می گیرد؟ بیشتر دوست دارم بدانم که در فاصله یک رمان تا رمان بعدی معمولا چه پروسه ای طی می شود تا رمان بعدی سر و شکلش برایتان پدیدار شود؟

    ایده ها معمولا بدون خبر می آیند سراغ آدم. دست خود آدم نیست. نویسنده ناگهان در معرض یک ادیده ای قرار می گیرد و ناچار است برود به طرف یک موضوعی که شاید ربط چندانی هم به کاری که پیش از این می کرده است نداشته باشد. باید ببینی تا چه اندازه ظرفیت پذیرش ایده های تازه را دای و می توانی با این ایده ها کارکنی و تبدیلشان کنی به یک اثر. و ظرفیت پذیرش ایده ها یعنی چه؟

    یعنی نویسنده از آن ایده ای که مدتی (شاید چند سالی) باشد سر و کله می زده است و درگیرش بوده است خلاص بشود و خالی بشود. و خالی شدن یعنی چه؟ یعین یک ایده ای که یک زمانی آمده است به سراغ نویسنده تبدیل بشود به یک اثر و ناشری پیدا بشود که این اثر را چاپ کند و بدهد به دست خواننده، تا نویسنده از شر آن ایده قبلی خلاص بشود و خالی بشود و آماده بشود برای حرکت بعدی.

    تیری از چله کمان رها شده است و دیگه کاریش نمی شود کرد. به هر جایی خورد، خورد. تیرانداز را هم یک تیراندازی مثل آرش کمانگیر حساب کنید که همه اش زورش را زده است و تیر را که پرت کرد، می افتد روی زمین و هیچ رمقی برای او باقی نمانده است. نویسنده با هر اثری که عرضه می کند و به عرصه می رساند، یک بار می میرد و از خودش خالی می شود و خالیِ خالی که شد، آماده می شود برای کار بعدی.

    در رمان «کافه ای کنار آب» یلی سرراست مانیفست رمان زده می شود، آن هم توسط نویسنده خارجی کتاب، یعنی آقای جیم. جیم دائمن از واقعیت و انتقال بی کم و کاست واقعیت در اثر هنری دفاع می کند. سوالم این است که جعفر مدرس صادقی نظرش در مورد مانیفست آقای جیم چیست؟ با آن وقایعی که جیم در سفرهایش شاهد آن بوده و فجایعی که دیده، حس می کنم که می خواد بگه کار جهان به جایی رسیده است که تخیل در برابر واقعیت داره کم میاره.

    مانیفست جیم مال خود جیم است. هیچ ربطی به نویسنده ندارد. نویسنده هرگز هیچ مانیفتسی صادر نفرموده است و صادر نمی کند و نخواهدکرد. اما در این که زور واقعیت به ادبیات می چربد هیچ شکی نکنید. تلاش درجهت «انتقال بی کم و کاست واقعیت» یک جور کلنجار رفتن ادبیات است با واقعیت. اما توی این بازی ادبیات بازنده است. ادبیات حتی نمی تواند انعکاس بی کم و کاستی از واقعیت باشد.

    هرچقدر هم بخواهد به واقعیت وفادار بماند، ترکیبی است از واقعیت و نویسنده. واقعیتی که از صافی نویسنده گذشته است تا به ما که خواننده اثر باشیم برسد. و تازه گیرم که ادبیاتی پیدا کنید که عین واقعیت باشد، خودمان را گول بزنیم و فرض کنیم که این ادبیاتی که در برابر ماست عین واقعیت را دارد به ما نشان می دهد. خب، که چی؟ کار چندانی از دست ادبیات ساخته نیست. ادبیات نه مُرده زنده می کند، نه هیچ مریضی را شفا می دهد. دیده اید یادداشت هایی را که در رثای بزرگانی که تازه درگذشته اند می نویسند؟

    تیتر می زنند «فلانی زنده است!» فلانی هفته پیش درگذشته است و حالا هم زیر خروارها خاک خوابیده است و جسدش دارد متلاشی می شود و آن وقت دبیر صفحه «هنر و ادبیات» روزنامه بالای مطلبی که در رثای این مرد بزرگ نوشته اند تیتر می زند «فلانی زنده است!» فلانی با این تیتر زنده می شود؟ نه. اما داریم سعی می کنیم که دلمان را به میراثی که از این مرد به جا مانده است خوش کنیم و فرض کنیم که با این که جسد او زیر خاک است و دارد متلاشی می شود، روح او همچنان زنده است و با ماست. اگر بخواهیم همین تمثیل را در تقابل ادبیات با واقعیت به کار ببریم، باید بگویم که ادبیات روح و جان واقعیت است و معنا و مفهوم و ارزش و تعبیر ماست از واقعیت. یک واقعیت ساختگی که مال خود ماست و با آن واقعیت واقعی که بیرون از خودمان می بینیم و با جسم و جسد خودمان لمس می کنیم خیلی فرق می کند.



    به خاطر پژوهشی که یک سال و نیمی درگیر آن هستم و مستقیم به کتاب های شما مربوط است سهگانه کسرا را می خواندم. ترتیب نوشتن «شریک جرم» و «کله اسب» و «سفر کسرا» به همین صورت است؟ این را از این باب می پرسم که در عین مشترک بودن شخصیت های هر سه رمان و سینه به سینه شدن خط زمانی هر سه کتاب، کتاب ها جهان کاملا مستقل و ویژه خودشان را دارا هستند.

    ترتیب داستانی به همین صورت است که شما گفتید. اما ترتیب نوشتنشان به این صورت است: «کله اسب»، «سفر کسرا»، «شریک جرم». و ترتیب انتشارشان به این صورت: «سفر کسرا»، «کله اسب»، «شریک جرم». چون که «کله اسب» ده سالی بعد از این که نوشته شد به چاپ رسید.

    برای نوشتن رمان هایتان به تحقیق میدانی اعتقاد دارید؟ مثلا برای نوشتن «سفر کسرا» یا رمان فوق العاده و کمتر دیده شده «ناکجاآباد» چقدر در مورد رسیدن به نامکان و در عین حال مکان مورد نظرتان سفر کردید؟ در کل، هنگام نوشتن یکضرب می نویسید و خودتان را در خدمت متن می گذارید تا کار به سرانجامب رسد و یا...؟

    ربطی به اعتقاد ندارد. چه اعتقاد داشت باشید چه اعتقاد نداشته باشید، ناچارید که قبل از نوشتن با فضا و با حال و هوای داستانی که می خواهید بنویسید یک ارتباط نزدیکی برقرار کنید و برای این کار شاید لازم باشد که سفر کنید و آن لوکیشنی را که قرار است داستان توش اتفاق بیفتد از نزدیک ببینید. این کمک می کند به حلول داستان در وجود نویسنده. برای این هر دو تا داستانی که مثال زدید، پیش از این که شروع کنم ووقتی که داشتم مقدمات کار را فراهم می کردم، ناچار شدم سفر کنم.

    وقتی که پیش از شروع هر داستانی قرار باشد که یک خطوط کلی و یک نقشه و برنامه ای داشته باشید، برای ترسیم این خطوط و پررنگ کردن نقشه و برنامه ای که در پیش دارید، هر کاری که لازم باشد باید انجام بدهید و سفرکردن هم یکیاز همین کارهاست. من هیچ وقت بدون نقشه و برنامه شروع نمی کنم. با یک چارچوب کلی شروع می کنم. چارچوبه خیلی کلی و از بالاست، جزییات ماجرا اصلا معلوم نیست، هنوز دقیقا نمی دانی که چه کار می خواهی بکنی، در حین کار معلوم می شود، اما یک چیزی که از همان اول و حتی قبل از این که شروع کنی به نوشتن معلوم است و تا معلوم نباشد اصلا نمی شود هیچ کاری کرد، زمان و مکان است، تاریخ و جغرافیاست. پس حالا که معلوم است، نویسنده باید برود از نزدیک ببیند و توی آن فضایی که کاراکترهاش قرار است پرسه بزنند یک چرخی بزند و یک نفسی بکشد.

    از چاپ رمان «نمایش» و قبل از آن مجموعه داستان «بچه ها بازی نمی کنند» تا این رمان های اخیرتان بیش از چهار دهه می گذرد. به فکر تجدید چاپ این دو کتاب نیستید؟ و یا حتی تجدید چاپ کتاب های دیگرتان مثل «بالون مهتا» و «ناکجاآباد»؟

    توی فکرش که هستم. اما تجدید چاپ، یک رمان یا مجموعه داستانی که سی سال پیش یا سی و پنج سال پیش چاپ شده است به همان صورتی که بود برای من اصلا قابل تصور نیست. اگر بخواهم یک کتابی را که سی سال پیش چاپ شده ست دوباره چاپ کنم، حتما باید یک دستی به سر و روش بکشم و این یک کاری است که خیلی وقت می گیرد. با «قسمت دیگران و داستان های دیگر» که سال 1364 چاپ شده بود یک چنین معامله ای کردم، یکی دو تا از داستان هاش را انداختم دور و یک دستی هم به سر و روی داستان های دیگر کشیدم و چاپ جدیدش در سال 1380 بیرون آمد و خیالم بابت این مجموعه راحت شد.

    با «سفر کسرا» و «بالون مهتا» هم این کار را کرده ام که هنوز چاپ نشده و بابت این دو تا کتاب هم خیالم راحت است. اما با «ناکجاآباد» و «بچه ها بازی نمی کنند» و «نمایش» هنوز کاری نکرده ام و بابت این سه تا کتاب خیالم اصلا راحت نیست. «ناکجاآباد» از آن دو تا واجب تر است. در اولین فرصت می روم سراغ «ناکجاآباد»، اما اگر فرصتی دست نداد که آن دو تا کتاب اولم را دوباره نویسی و احیا کنم، ترجیح می دهم که هرگز تجدیدچاپ نشوند. اصلا دلم نمی خواهد یک میراث مخدوش از خودم باقی بگذارم.



    نظر منتقدها چقدر برایتان اهمیت دارد؟ آیا اصلا نقد و نظرها را دنبال می کنید؟

    خودم که راستش اصلا دنبال نمی کنم. اما گاهی وقتها دوستان و خود منتقدین یک لینکهایی برای من می فرستند تا در جریان قرار بگیرم. بیشتر مطالبی که در مورد کتاب های من نوشته شده از حد یک اظهار لطف و تک و تعارف فراتر نرفته است و در موارد نادری هم به یک نکته هایی اشاره کرده اند که برای خود من هم تازگی داشته و یک چیزهایی دیده اند که خود من هم ندیده بودم.

    نقدهای آنچنانی هم تادلتان بخواهد گرفته ام، پنبه زنی و فحش و ناسزا و بد و بیراه، از همان اول اولش برای «بچه ها بازی نمی کنند» و «نمایش» و «قسمت دیگران» بگیر تا همین اواخر، برای «روزنامه نویس». تازه یک گرایش خیلی شدیدی هم هست در جماعت منتقدین که بعد از همه حرفها، یک رهنمودهایی هم ارائه می کنند که نویسنده از این به بعد چه کار باید بکند و به کدام طرف باید برود تا اشتباهات گذشته را تکرار نکند. نویسنده اگر قرار بود به این حرفها گوش بدهد، ای این که از همان اول اولش باید جا می زد و می رفت دنبال یک کار آبرومندانه تری یا در صورتی هم که ادامه می داد، معلو نبود که باید به ساز کی برقصد.

    نویسنده باید خیلی ساده لوح و درمانده باشد که به حرف آنهایی که بیرون گود نشسته اند و دارند تماشا می کنند گوش بدهد. نویسنده نه برای آن خواننده هایی که از کارهای چاپ شده او خوششان آمده است ول ی لی به لالاش گذاشته اند می نوسد و نه برای آن منتقدی که بیرون گود نشسته است و فقط دارد تماشا می کند. نویسنده فقط برای خودش می نویسد.

    شخصیت کسرا چگونه متوجه شد؟ برای من خیلی مهم است بدانم لحظه شکل گیری شخصیت کسرا چگونه بوده؟ اصلا شخصیت های رمان هایتان به مرور شکل می گیرند و یا از قبل کاملا در مورد شخصیت ها اطلاعات کافی را جمع آوری می کنید؟ سر و شکل شخصیت ها از پیش برایتان مشخص است؟

    همه چی به مرور اتفاق می افتد، ناگهانی نیست. یک لحظه خاصی وجود ندارد که ناگهان یک شخصیت خاصی پرده ها را بزند کنار و بیاید جلو. یک شخصیت داستانی معمولا تلفیقی از چندین تا شخصیت واقعی است و لابد یک چیزهایی هم از خود نویسنده توش هست.



    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
صفحه 4 از 4 نخست 1234
نمایش نتایج: از 46 به 58 از 58

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •