ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 2 از 2 نخست 12
نمایش نتایج: از 16 به 29 از 29
  1. #1
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,998
    22,426
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض 【ツ】زنـگ انـشــا ، موضوع اين هـفـته: خـالـي ببنـد !【ツ】

    سلام به همه !

    يادتونه قبلا توي زنگ انشا چقدر خوش مي گذشت؟! معلم يه موضوع مي نوشت روي تخته و تمام!

    ميرفت واسه خودش كتاب مي خوند، با موبايلش كار مي كرد و بقيه هم يا مي نوشتند يا حرف مي زدند د شلوغي مي كردن!

    الان "
    زنگ انشا " و شما تا آخر زنگ وقت نداريد!

    شما تا آخر هفته وقت داريد يه انشاي عالي و زيبا بهمون تحويل بديد و از اونجايي كه همه به دلخواه شركت نمي كنن مثل هميشه بايد
    دو نفر بعدي رو معرفي كنيد :)

    البته دوستان بدون دعوت هم ميتونن شركت كنن ، اينكه گفته شده حتما بايد دونفر رو دعوت كنيد صرفا براي بالا آمدن تاپيك هست.

    موضوع انشا هفته اي يكبار عوض ميشه و شما بايد حدود 15-20 خط براي ما يه متن بنويسيد كه به موضوع هفته ربط داشته باشه!

    ما اگه ميگيم بوستان شما نري از عشق حرف بزني

    معلم هم نداريم .. همه آزاد .. صَفــــا

    ولي نمره مي گيريد ! الكي نيست !

    دوستانتون بهتون نمره ميدن و البته ! به خودتون هم نميره ميديد و راستكي ! پارتي بازي نداريم .. نگي چون اين آواتارشو دوست دارم و نميدونم از اين حرفها بهش نمره بدي ها !

    اون موقع خودتي و وجدانت!

    تاپيك جداگانه اي هم داره .. جايزه اش هم معنويه

    كارت شارژ و پست نيست ولي افتخار مي كني كه انشات بين بقيه بهتر شده

    و يك نكته :

    موضوع انشا هفتگي عوض ميشه و شما تا يك هفته (تقريبا) وقت داريد تا شركت كنيد و وقتي يك هفته تموم شد راي گيري شروع ميشه براي انتخاب برترين انشا

    و البته در اين مدت كه همه نظر ميدن .. موضوع بعدي انشا برقرار ميشه و موضوع جديد

    يعني راي گيري به معناي توقف زنگ انشا نيست





    تشكر مي كنم از كاربر H4maN كه پيشنهاد اين موضوع جالب رو دادن و همه رو سرگرم كردن .

    .


    موضوعات قبلي:

    تنهايي

    ترس

    خالي ببند!
    ویرایش توسط Sin-Sin : 2015.07.21 در ساعت 14:00


    But if the world was ending
    You'd come over, right?
    right?
    ..

  2. #16
    تاریخ عضویت
    November 2014
    محل سکونت
    زیر آسمون خُـבا
    نوشته ها
    5,313
    3,306
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    پیش فرض

    سلــآم :)
    اوّل تشکر از
    سما گلی برایِ تاپیکِـ خیلی جالب و زیبایی کهـ زد ماشالله به استعدادت بآنو
    دوّم اینکهـ عُذر میخوام از
    نگآری کهـ دعوتم کرد و من نتونستم برایِ موضوع قبل شرکت کنم .. منو ببخش دوست جآنی
    سوّمم واقعاً ایول و آفرین به کاربرایِ با استعداد انجمن کهـ اینقدر قلمِ خوشگلی دارن ^___^ انشایِ همه مخصوصاً
    اُمید خآن بسیار بسیار زیبا و با مفهوم بود

    و امّا انشاء این هفته یِ مــن :

    سالها پیش که کوچکــ تر بودم در روزی برفی وقتی از کوچه پَس کوچه های خلوتِ شهرمان از مدرسه به خانه بازمیگشتم ناگهان تنِ کوچکم در میانِ دستهایِ قوی گُرگهایِ کثیف شهر زندانی شد ! نمیدانستم باید چکار کنم ! جیغ بکشم ، گریه کنم و یا ...

    آن روزها مُد شده بود دُخترها را میدزدیدند تا طلاهایشان را به دست بیاورند امّا من که طلایی نداشتم ! با چشمهایم مُلتمسانه و خفه شده به آنها خیره شده بودم
    یکی سره دیگری داد میزد دهانش را بگیر جیغ میکشد ! دیگری آروم میگفت : هیس آروم تر توجّه جلب نکنید و یکی میگفت زیباییش منحصر به فرد است و ...
    قیافه یِ هیچکدامشان نمیخورد که شبیهِ دُزدهایی که از داستان ها بر ذهن داشتم باشند و این کمی مرا آرام میکرد که به خیالم دزد نیستند ×
    وقتی مرا در ماشین پرت کردند بعد از چند دقیقه خوابم برد . . .
    با فریاد او که خشن تر از همه بود بیدار شدم .. خودم را خیس کردم !
    یک لبخند کج تحویلم داد و یکدفعه بلند خندید و به من خیره شد
    دستش را آورد جلو صورتم را نوازش کرد !
    لبخند زدم
    دلم آرام گرفت
    اما مرا بلند کرد روی دوشش انداخت و آویزان ماندم رویِ شانه هایش .. به داخل خانه یِ متروکه ای رفت
    اولین قطره ی اشکم با دیدنِ آن چند مردی که من میانش تکـ دُختر بودم فرو ریخت . . .
    مرا رویِ مبلی که هیچ ازش نمانده بود رها کرد و همه دورم جمع شدند و ...
    دیگر فقط صدایِ جیغ هــایِ بی فایده و گریه هایِ خفه اَم در فضا بود !
    دو روز بعد خوانواده اَم مرا از حال رفته در همان کوچه یِ کزایی پیدا کردند !




    و من سالهاست که به خاطرِ دختر بودنم از تــــــــــــرس فقط سکوت کرده اَم و واژه یِ ترس برایم کلِ زندگی شُده است !




    . . . پایان . . .


    دو نفرِ بعدی :

    LOVIX

    samira BanOo
    ویرایش توسط ℬαℋαℛ : 2015.07.12 در ساعت 17:53
    این روزها که می گُذرد
    بیهـــوده شادم . . .
  3. #17
    تاریخ عضویت
    April 2014
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    8,034
    2,157
    كوچولو ماندگار

    پیش فرض

    «« به نامـ دوستــ »»
    +

    هامان، بیا پسرم...تو خونه تنها نمون بچه...
    _ نه خیر ....میخوام بازی کنم...شما برید...

    هامان بابا جون بیا....معلوم نیست چند ساعت طول بکشه ها....
    _ گفتم نهههه.....نمیخوام...
    مهربان الان میاد شما برید....
    +
    آره واقعا رفتن....
    منهـ 5...6...ساله موندم تنهای تنها...

    اولش خوب بود...داشتم بازی میکردم...
    حواسم به خودم بود....
    تا اینکه صدای زنگ اومد..دویدم و رفتم در و باز کردم...
    به گمونم که حتما خواهرمهـ..مهربان....
    اما هیچکسی پشت در نبود....
    اینور...اونور....هیچکس نبود....
    برگشتم تو خونه...
    یه حس بدی داشتم....
    خیلی ساکت بود....

    صدای تیک تیک ساعت راحت شنیده میشد...
    نشستم یه گوشه....
    یهو صدای استارت دوباره ی یخچال اومد...
    از جام پریدم...
    قلبم حالا تندتر میزد...
    هی به خودم دلداری میدادم که چیزی نیست...
    خب بیجا کردی تنها موندی...
    دلم میخواست زودتر برگردن...یکی بیاد...

    خودمو یکم جمع و جور کردم....یکم ارومتر شدم....
    که یدفه...
    از بس ظرفها رو رو هم چیده بودن...یه سبد ازون بالا سر خورد و افتاد...
    این دیگه اخرش بود...
    سرمو فرو کردم پشتهـ پشتی....
    بغض کرده بود...
    تو دلم میگفتم تو رو خدا بامن کاری نداشته باشید....
    عرقای ســرد رو پیشونیم نشسته بود...
    یه قطرش از کنار گیجگاهم سر خورد اومد پایین....

    دوباره صدای استارت یخچال که ایندفه خاموش شد....
    صدای تیک تاک ساعت لعنتی....
    اینا به کنار صدای تلق و تولوقم از آشپزخونه اومد ایندفه...
    دیگه نا امید شده بودم...
    قلبم داشت میکوبید....
    ناامیدهـ ناامید...
    حتی نا امید تر از وقتی که صدای اون پــِـــخ پـــِــخ آخر آبمیوه رو میشنیدم....!
    آخه این چه صداییهـ...
    چرا من تنها موندم اخه....
    حتما هیولا اومدهـ....
    دیگه گریم گرفته بود...
    منتظر بودم تا یه هیولا از پشت منو بگیره و بخوره...
    اصن وضی بود....
    هی بیشتر سرمو فرو میکردم لای پشتی....

    که یهو صدای کلید انداختن توی در اومد...
    بلــــ]...دیگه کارم تموم شد....
    دیگه صدای گریه هام بلندهـ بلند شده بود....

    که ناگهان صدای ارامش بخش خواهرم اومد..
    هامان؟؟ چیکار میکنی داداشی؟

    جونه؟ داداشی؟
    اصن آبهـ رو آتیش شد صداش...
    آرومهـ آروم شدم....
    با اینکه بدنم حس نداشت....
    خودمو بلند کردم..
    دویدم تو بغل خواهرم....با تمام سرعت...
    +
    نه تنها برای خواهرم....
    بلکه برای هیچکس تا الان...
    ماجرای اونروزو تعریف نکردم..
    گرچه خودشون فهمیده بودن گمونم...
    روز عجیبی بود....!

    +

    سبــــــــز باشید....

    +

    نفرات بعد

    بانو سما + نگار پی سی
    آیندمونــ روشـن بود.....حیــف برق رفتــ..!
  4. #18
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    18,947
    23,808

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    پیش فرض

    به قول کاراگاه گجت دستان پر توان برس به دادِ منِ ناتوان.. بعد بزنی تو دهن آدمایی که میگن چرا تو همش حالت بده؟چرا همش مینالی؟چرا هی مشکلاتتو جار میزنی؟چرا انقد انرژی منفی میدی؟

    وای چه کیفی داره با پشت دست چنان بکوبونی توی دهنشون که دیگه نتونن لام تا کام حرف بزنن.. همیشه ترس داشتم از قضاوت شدن.. همیشه ترس داشتم از اینکه بهم تک تک این جمله هارو بگن!اون اوایل که اینارو میشنیدم،سکوت میکردم شاید بخاطر ترس از .. نمیدونم بگم ترس از آبرو؟ اخه مگه هرکی مشکل داشت آبروش رفته؟ نمیدونم اما خب تنها حربه ی من در مقابل این آدما سکوت بود..

    بعد از یه مدت تصمیم گرفتم براشون توضیح بدم،اقا جون اینه مشکلاتِ من!تصمیم گرفتم قانعشون کنم.. اما چیزی که عایدم میشد یا ترحم بود یا نصیحت!که از جفتش متنفرم..

    میشینن و اُرد میدن که فلان کن بیسان کن،هزارتا مثال برات میزنن از آدمای بدبخت تر از تو،و اینکه خودتو با اونا مقایسه کن!آخه مرد حسابی،زن حسابی اینم شد حرف؟مگه احمقم؟من برای شکر کردن خدا باید هرجور شده خودمو قانع کنم که بدبخت تر از منم هست و خودمو بزنم به خریت؟ من شک دارم خدا خودش هم اینو بخواد!

    نفرت دارم از برچسب و انگ خوردن،برچسب یه ادمِ افسرده رو سالها یدک کشیدن کار آسونی نیست.. اما اینو تا بیای به این آدما حالی کنی پیر میشی..

    انقدر برچسب خوردم،انقدر قضاوت شدم بعنوان آدمهای مختلفی که اصلا ربطی بهم ندارن،
    نامرد/با معرفت .. مهربون/سنگ دل.. بنده ی خوب خدا/کافر.. ساکت و کم حرف/وراج و پرحرف.. شوخ وشیطون/افسرده و منزوی.. عاقل/بچه..

    حق بدید هرکس بود گیج میشد!من الان واقعا موندم بین این همه شخصیت!من واقعا کدومشونم؟هرازگاهی خودمو غرق هر کدومشون میکنم،گاهی میشم یه عاشق و دلداده و شروع میکنم به نوشتن،گاهی یه آدم مغرور مزخرف که به احدی رو نمیده،گاهی دلم میخواد یکی کنارم باشه و گاهی از وابسته شدنه میترسم و قید همه چیز رو میزنم،گاهی گیر میدم به خدا نماز و روزه،گاهی اصلا رغبت نمیکنم دعا کنم.. گاهی میشم یه ادم مسئولیت پذیر و بعضی وقت ها فقط اکتفا میکنم به یه جمله: بمن چه؟

    اصلا شاید اگه برای هر حالتی یه اسم نمیزاشتن،مثل غمگین،شاد،مهربون،نامرد،خو دخواه،دل رحم... شاید اونموقع اگه این همه برچسب نبود آدم میتونست خودش گلیمشو از آب بکشه بیرون.. شاید اونموقع بخاطر اين همه تردید دست به دامان یکی دیگه نمیشد.. شاید اونموقع به کسی اعتماد نمیکرد،شاید اونموقع با کسی دردودل نمیکرد.. که آخرش بشنوه چرا تو همش حالت بده؟!

    حتی از پایان دادن به این مطلب هم میترسم چون تهش میرسم به یه قضاوتِ دیگه!!

    درسته،ترس من همیشه تر از قضاوت شدن بوده.. و هست

    ویرایش توسط دخترك ژولیده : 2015.07.13 در ساعت 22:17

    نه ز بویم
    نه ز رنگم
    نه ز نامم
    نه ز ننگم
    حذر از تیر خدنگم

    که خدایی است کمانم

    ...

  5. #19
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    18,947
    23,808

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    پیش فرض

    نفرات بعدي:

    پريا
    لادن


    نه ز بویم
    نه ز رنگم
    نه ز نامم
    نه ز ننگم
    حذر از تیر خدنگم

    که خدایی است کمانم

    ...

  6. #20
    تاریخ عضویت
    February 2014
    محل سکونت
    Teh
    نوشته ها
    2,202
    1,199
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض


    داشتم به این فکر می کردم که ترس واقعی رو کجا تجربه کردم
    که کی واقعا ترسیدم ،
    اما خب هرچی فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم که نرسیدم که نرسیدم

    می گن همیشه هرچی رو که دور و برت باشه کمتر می بینی یا اصلا نمی بینی
    شاید این ترس هم همیشه با منه اما هیچ وقت نمی بینمش
    یه جورایی فک می کنم من همیشه ترس رو دور و بر خودم احساس کردم ..
    من ترسـای ِ زیادی دارم ...
    ترسـای ِ کوچیک و بزرگ
    ترسایی که شاید هیچ وقت نتونم حتی به زبونشون بیارم

    مثل ترس از از آیـنده ،
    ترس از گـم شدن ،
    ترس از زنـدگی کردن ،

    مـن می ترسـم مثل
    کوری از ندیـدن ،
    لالی از حرف نـزدن ،
    کری از نشنـیدن ،
    معلولی از راه نـرفتن ،
    سکوتی از شکـستن ،
    فریادی از شنــیده نشـدن ،
    گذشـته ای از آینـده ..

    مـثـل
    اون بچه یتیمی که از ترس از دست دادن مادرش به هر دری می زنه برا مداوای سرطانش
    مثل اون بچه گل فروشی که از ترس صاحب کارش باید تموم گل هاشو تا شب بفروشه
    مثل اون پسر بچه فقیری که نمی دونه شب برا خواهر کوچیکش شام چی ببره
    مثل اون سر بی گناهی که بالای دار می ره

    مثل اون مریضی که دکترش جوابش کرد و گفت فقط چند روز دیگه فرصت داری
    مثل اون لالی که به خاطر ترس زبونش بند اومده و با خودش می گه نکنه دیگه نتونم حرف بزنم ..

    می ترسم مثل مومنی که رو به ناامیدی از خدای خودشه
    مثل شیطانی که از ترس از آدم شیطان شد
    مثل خدایی که می گه نکنه بنده ی من بنده ی شیطان بشه ...

    می ترسم مثل زنی که از شوهرش بچه دار نمی شه
    می ترسم مثل شاگردی از تنبیه معلمش به خاطر نـنِوشتن تکلیف هاش ..

    می ترسم مثل آدم کارتـون خـوابی از بارون ..

    می ترسم مثل دختر خونـه نشینی از حـرف و حدیـث های مردم
    می ترسم مثل دختری که مورد تجـاوز قرار می گـیره
    می ترسم مثل دختر عاشقی به خاطر شرط عشقش که با اون هم خوابـه بشه

    می ترسم مثل دختر فراری ای که دیگه نمی تونه به خـونه برگرده
    مثل فاحـشه ای که با خودش می گه نکنه عاشقم بشه
    مثل کودکی که هر روز زیر باد کتک های مادر سادیسمیَـش قرار می گـیره

    مثل دختری که همین امشب به خاطر پدرش سر سفـره ی عقد کسی که دوستش نداره می شینه
    مثل زنی که شوهـرش موجی شده ..
    مثل معـتادی از تموم شدن موادش ..
    مثل مرد بیکاری که صاحب خونه جوابش کرده
    مثل مادر و پدری که بچه هاش اونـو راهی آسایشگاه کـردن

    می ترسم مثل کودکی که شب ادراری داره
    مثل اون قاتلی که نمی خواست قاتل بشه ... ولی شد
    مثل اون پدری ک قول عروسک رو به دخترش داده بود اما نتونست براش بخره
    مثل زنی که بی گناه سنگسار می شه
    مثل جنینی داخل شکـم مادرش که می دونه هیچ وقت قدم به این دنیا نمی ذاره ...

    می ترسم مثل ..

    من مثل همه ی این ها می تـرسم
    مانند همه ی ترس های کوچـک و بـزرگ ..
    کوچک ترینشـان را نمی دانم اما شایــد بـزرگ ترینشان ترس از خــودم باشد ..
    من از خودم هم می ترسـم ...
  7. #21
    تاریخ عضویت
    July 2013
    نوشته ها
    4,917
    4,332
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    پیش فرض

    سلام و عرض خسته نباشید واسه تاپیک بسی بسیار زیباتون!!
    با اجازتون بدون دعوت اومدم! به خاطر این که موضوع این هفته به نظرم زیبا اومد..
    ^___^
    تازشم کسی هم ندارم واس نفرات بعدی معرفی کنم:| اگه پیدا کردم خودم میگم بهش!


    ×××
    این ترسی که می خواهم راجبش بگویم یک ترس دخترانه ست!ترسی که برخلاف اسم و ظاهر لطیف و ناچیزش دیوونه
    کننده ترین حس ممکن توی دنیــــای صورتی دختربچه های کوچک یا شاید هم هم سن و سال های من و شماست..!
    ترسی به بزرگی و عظمت دنیا! ترسی به طولانی یک عمـــر! ترسی به بی رحمی یک کابوسی که پا گرفته توی دنیای یک فرشته ی کوچولو!
    ترسی به معنی مخـــوف ترس....
    این ترس فرق دارد با هزار ترس دیگر..ترس از نگاه های سنگین یک مرد که شاید هم سن و سال پدرت باشد!ترس از لحن کثیف و حال
    به هم زن بعضی از آدم های بی خاصیت! ترس از تنها بودن توی یک خیابان خلوت..من هم می ترسم!!خیلی می ترسم!!از سریدار مدرسه ای که هر روز صبح
    با نگاه های خیره ش بدرقه یمان می کرد!!ترس از هر یک قدمی که به طرف مان بر می داشت!تنها یک دختر می داند سست شدن زانو ها از ترس یعنی چه!
    تـــرس از روزی که مبادا همین آدم های حقیر و پست به خودشان جرات بدهند و آتیــــش بزنند به دامــن احساسات دخترانه ات!آن وقت است
    که علاوه بر ترس ، بی اعتمادی ، گوشه گیری و گریه های شبانه ات!
    بقیه هم می ترسند!اما این ترس کجــا و ترس تو کجا؟!!
    ترس پدری از رفتن آبرویی که به قیمت زخمی شدن روح دخترش تمام می شود!
    ترس از بین رفتن اعتبار چندین و چند ساله اش میان چند آدم کله گنده بازاری!
    آیا به آینده ی دوردانه اش فکر کرده است؟؟؟آیا قند عسلش معنی عدالت رو خواهد فهمید؟!آیا دکتر
    و مهندس شدنش هنوز هم برایش ارزوست؟!!!! چه حالی می شود وقتی روز به روز بر تعداد امسال دخترش افزوده میشود؟!
    باز هم می ترسند!ترس از چه؟ از حرف مردم؟!!
    مردم چه می گویند وقتی بشنوند!مردم چه فکری می کنند وقتی پی ببرند؟! مردم..مردم..مردم!!
    مگر غیر از این است که" یک پدرو مادر برای بچه هاشان زندگی میکنند؟!"
    آخر مگر مردم می دانند آن دخترک ظریف و نحیف چه کشیده است؟مگر می دانند چه بر اوگذشته؟مگر درک میکنند تجربه کردن چیز هایی که حتی برای ده ساله اینده یک دختر ابتدایی زود است.....؟!!صدای جیغ ها و زجه هایش را بگو!!!مگر انان را شنیده اند که به خود اجازه ی اظهار نظر می دهند؟!
    کسی دلش می اید راجب دختر 8ساله ای که تمام دنیایش خلاصه می شود در یک عروسک مو طلایی اظهار عقیده کند؟!هر چند که در این دور و زمانه دیگر دخترو پسر فرقی ندارد!دست درازی می کنند به هر کس که بخواهند بدون هیچ ترس و مانعی!!

    ترس های خالی..! پوچ..! بیهوده...!

    ترس هاییی که اجازه می دهند همین آدم های حقیر که از یک چاه پر از سوسک برای یک دختر بد تر و ترسناک ترند روز به روز بر تعدادشان افزوده و
    از وجدانشان کــــم شود...!

    " به امیـــد دنیایی بدون تــــرس های دختــــرانه "

    " پایان."



    ویرایش توسط گیسوطلا : 2015.07.16 در ساعت 15:45 دلیل: هویجوری...^__^
    یَدُ اللهِ فَوقَ اَیدیهِم

    خدا وقتی بخواهد،
    غیرممکن ، ممکن میشود...

  8. #22
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تبریز
    نوشته ها
    7,742
    4,263
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    پیش فرض

    سلام منم با اجازتون بدون دعوت اومدم

    موضوع جالب و جذابیه

    وقتی چشمامو باز کردم خیسی رو زیر بدنم حس کردم

    نفسام به شمارش افتاده بود

    حرکت سینم سنگین بود

    دستامو نمیتونستم تکون بدم

    بوی جسد زیر بینیم پر شده بود

    صدای زوزه سگا گوشامو پر کرده بود

    از سرما داشتم میلرزیدم

    حتی نمیتونستم کسی رو صدا بزنم

    یه چیزی بالای سرم بود که مانع بلند شدنم میشد

    تو ذهنم داشتم جواب سوالامو میگشتم

    که کجام ؟ چرا نمیتونم بلند شم ؟ چرا تنهام ؟

    یواش یواش ذهنم پر کشید به وقتایی که بچه بودم

    وقتایی که میترسیدم تنها پناهم بغل مامانم بود

    دستای کوچیکمو میگرفت تو دستش و با یه دستشم پشتمو نوازش میکرد

    با لباش موهامو میبوسید و از همین لبا آرامش رو به وجودم تزریق میکرد

    همیشه از بچگی از تاریکی میترسیدم

    از جایی که سر بسته باشه و من تنها توش بمونم

    مامانم نمیذاشت این جور جاها باشم

    پس کجاست مامانم ؟

    من الان آرامش مامانمو میخواستم

    اشک صورتمو خیس کرده بود

    و همینم جلوی دیدمو تار میکرد و نمیتونستم چیزی رو ببینم

    ترس و لرز همه وجودمو گرفته بود

    همه جا تاریک بود

    من نمیخواستم اینجا باشم

    ولی کاری از دستم بر نمیومد

    چند ساعت بود که همون جا بودم و کسی سراغم نیومده بود

    با خودم میگفتم کی صبح میشه

    شاید شبه و کسی منو نمیبینه

    تعجبم از این بود که خانوادم کجان ؟ چرا منو تنها گذاشتن ؟

    ینی من گم شدم ؟


    یواش یواش صداهایی رو از دور شنیدم

    ولی اینا صدای کی بود ؟ داشتن چی میگفتن ؟

    کمی تمرکز کردم

    آره میتونستم بشنوم ..... چند دسته آدم بودن و داشتن چیزی رو با هم میگفتن

    ولی چرا همه باهم حرف میزدن ؟

    صدا داشت بهم نزدیک میشد

    نزدیک و نزدیک تر شد

    الان بهتر میشنیدم

    داشتن الله و اکبر میگفتن

    الله و اکبر

    الله و اکبر

    لا الله و اله الله


    نمیخواستم به چیزای بد فکر کنم

    مغزم قفل کرده بود

    چرا نمیتونستم چیزی رو ببینم

    روزنه کوچیکی از امید تو دلم روشن شد

    آره وقتش بود باید کمک میخواستم الان وقت نا امید شدن نیست

    هنجرم درد میکرد نمیتونستم داد بزنم

    با این حال شروع کردم داد زدن

    کمکم کنیییییییییید

    تو رو خدا کمکم کنید

    کسی نیستتت ؟

    من اینجام

    ولی صدام به حدی اروم بود که میدونستم کسی نمیشنوه

    آدما رفتن و من دوباره تنها موندم

    همون روزنه کوچیک هم به روم بسته شد

    دیگه ناامید شده بودم

    من مرده بودم

    با بند بند وجودم ترسو حس میکردم

    تو دلم داشتم خدا رو صدا میزدم

    خدایا کمکم کن

    تو رو به فاطمه زهرا منو از اینجا بیار بیرون

    من میترسم

    تنها امیدم تویی خدا

    چرا کسی جوابمو نمیداد

    همینا رو زمزمه میکردم و گریه میکردم

    ینی کسی صدای هق هقامو نمیشنوه

    تو رو خدا کمکم کنیییییییییییییید

    ولی هیچ تاثیری نداشت

    میدونستم که کسی کمکم نمیکنه

    نمیدونم چند ساعت گذشته بود که با قطرات آبی که رو صورتم میریخت از خواب بیدار شدم

    چشمامو باز کردم

    تو حیاط خونمون بودم

    صدای گنجشکا گوشامو پر کرد

    بوی آشی که مامانم پخته بود زیر بینیم پر شد

    بلند شدم و دستمو به چشمام کشیدم

    من داشتم میدیدم

    این بار محکم تر چشمامو لمس کردم

    اره داشتم میدیدم

    دستمو گذاشتم رو قلبم داشت میزد

    لبام به خنده باز شد

    شیرین ترین خنده ای بود که تو عمرم تجربه کردم

    بلند شدم و دویدم پیش مامانم اول با دستام صورتشو لمس کردم

    بوش کردم

    آره ... آره خودشه

    مامانمه

    منبع آرامشمه

    شروع کردم بلند بلند خندیدن

    من زنده بودم

    خدایا شکرت

    شکرت


    ویرایش توسط gole_sorkh1017 : 2015.07.16 در ساعت 18:31
    هر روز با هم دعوا داشتند ولی زورش به او نمی رسید.
    نمی دانست چه کند، با خودش گفت می روم شکایت می کنم...
    کتاب مفاتیح را برداشت و آن را باز کرد:
    «الهی الیک اشکو نفساْ بالسوء اماره...»
    خدایا به تو شکایت می کنم از نفسم

  9. #23
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,998
    22,426
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض

    درود

    ممنون از هامان بابت دعوت

    +

    - وای سوسک!
    این جمله اوج ترس یک زن را موقع دیدن آن حشره لعنتی بیان می کند. مردها معمولا موقع دیدن سوسک ها عکس العملی از خود نشان نمی دهند چون، مَرد اند!. مسخره است اگر جنسیت ما، نوع ترس های ما را مشخص کند!

    مثلا اینکه زن ها از سوسک یا تاریکی بترسند یک مسئله پذیرفته شده و معمول بین همه است. ک حتی اگر در جمعی، شخصي از اینها واهمه نداشته باشد می گویند "واقعا نمی ترسی؟؟" ..

    اما یک ترس هایی هم هست ک به جنسیت، بزرگی یا کوچکی آدمها کار ندارد. آرام آرم در وجودت رخنه می کند و و قتی ب خودت می آیی می بینی مدت هاست ک داری از آن فرار می کنی!


    ترس از تنهایی و دوست نداشته شدن. بعضی ها با خودشان کنار آمده اند و پذیرفته اند ک تنهایند.. دیگر چشمشان ب در یا موبایلشان نیست ک کسی با ضربه ای کوچک، حباب تنهایی شان را بترکاند.

    بچه ها موقع تنهایی، جیغ می کشند و گریه می کنند تا اینکه کسی از درون تاریکی ها با لبخند می آید و در آغوش می کشدشان.. ولی اگر آدم بزرگها جیغ بزنند چی؟ کسی پیدایش می شود ک آرامشان کند؟ بغل بگیردشان و آرام در گوششان زمزمه کند "من هستم" یا همان جمله معروف زمان بچگی ک موقع شنیدنش آرام می گرفتی.. همان "مامان پیشتِ"؟!


    همه تنهاییم .. این را وقتی می فهمی ک کسی وارد جمع می شود و از تو بهتر است؛ بهتر هم ک نباشد، یک آدم جدید است .. نو است! آن وقت همان آدم هایی ک تا چند دقیقه پیش قربان صدقه حرف زدنت می رفتند، دورت را خالی می کنند.


    همه تنهاییم .. این را وقتی می فهمی ک همه حالشان خوب است! غمی ندارند و برای همین دلیلی هم برای سر زدن ب تو ندارند.


    همه تنهاییم .. این را وقتی می فهمی ک اطرافیانت هم صحبت دارند؛ کسی هست ک سرشان را گرم کند یا غم خوارشان باشد.


    ولی .. تنهای تنهای تنها نیستیم! يك نفر هست.

    يك نفر توی کافه سر خیابان، توی پارک موردعلاقه ات، توی اتاقت،بغض هایت،شعرهایت،خنده و نگرانی هایت.. کسی ک اول از هر چیز ب فکر خوشبختی توست و تو آخر همه سراغش میروی.. کسی ک گاهی دلم می خواهد می آمد روی زمین، توی اتاقم و من محکم در آغوشش می گرفتم و تا حرکتی می کرد می گفتم "نرو!"..


    کسی ک وسط شلوغی هم حواسش ب توست.. من ب او می گویم دوست . نه از آن دوستهای الکی ک اگر بگویی بالای چشمشان ابرو است ، بروند! .. یک دوست واقعی.. همانی ک نبودنش، نداشتنش بزرگترین ترس مشترک بین همه آدمهاست .. هزچند گاهی اوقات خودمان هم نمی دانیم ..


    ترس اینکه دیگر دوستت نداشته باشد. آدمهای بی وفا را بیخیال! ببین خدا چقدر دوستت دارد؟

    پ.ن: واقعيت بود .. هر چند كوتاه ..

    نفرات بعدي ندارم چون موضوع عوض ميشه

    مرسي از همه دوستاني ك شركت كردن


    But if the world was ending
    You'd come over, right?
    right?
    ..

  10. #24
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,998
    22,426
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض

    ممنون از همگي :)

    موضوع اين هفته :

    خالب ببند!

    + يه موضوع متفاوت ك خيلي وقته تو ذهنمه ..
    اين انشاي ما پره از خالي بستن و واقعيت نداره چيزهايي ك گفته ميشه .. و همه ميدونيم شخصي ك اينو نوشته داره خالي ميبنده :) ..

    خالي ببند ببينيم چقدر بلدي :)

    شروع كنيد دوستان

    نفر اول :

    هامان


    But if the world was ending
    You'd come over, right?
    right?
    ..

  11. #25
    تاریخ عضویت
    April 2014
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    8,034
    2,157
    كوچولو ماندگار

    پیش فرض

    دنیای من ترس ندارد!

    +

    در دنیای من هیچ دکل نفتی غیب نمی شود..!

    در دنیای من آزادیست...
    من آزادم...
    اصلا در دنیای من همه دخترکان سرزمینم احساس امنیت و آزادی دارند..

    چه کسی گفته در دنیای من به صورت زیبای دخترکانش اسید میپاشند..؟!

    دنیای من دنیای پاکی هاست...
    در دنیای من تابه حال هیچ مادری برای پوشاندن تن کودکش
    تن خودش را عریان نکرده..!

    در دنیای من..!
    در دنیای من ندیدم هیچگاه نگاه ملتمسانه دخترک فال فروش را
    که با حسرت به شیشه ی ماشین چند صد ملیونی حاج آقا خیره شده باشد..
    دخترک در گرما...
    حاج آقا زیر لب صلوات نشخوار میکند..نشخوار میکند...و نشخوار میکند..
    شیشه را اما پایین نمیدهد برای خرید فال از دخترک..
    باد کولر حرام میشود..حیف است نعمت زوالی..!

    در دنیای من همه چیز خوب است..

    در دنیای من هیچگاه پسری ۱۳ساله مخ نمی زند..!
    و دخترکی ۱۳ ساله سیزده بار شکست عشقی نمیخورد..!

    در دنیای من وقتی دختر کوچولوی ۶ ساله سرطانی از من میپرسد:
    یعنی خدا من و دوست نداره که خوبم نمیکنه؟!
    من راحت جوابش را میدهم..!
    اصلا هم گیر نمیکنم....که بگویم حکمت خداست...قسمت است..
    کدام کودک معنی قسمت و حکمت را میفهمد؟!
    من هم نفهمیدم..!

    وای دنیای من...چه دنیای خوبی؟!

    در دنیای من اصلا مجنون خسته نیست از خیلیا..
    اصلا سرش گرم نیست با لیلی "ها"..!

    هه..!
    در دنیای من همیشه صداقت بوده و راستی..
    بی کم و کاستی...!

    دنیای خوبه من..!

    دنیای بی ریا و دروغه من...!

    در دنیای من عشق ینی صداقت و یکرنگی..
    یعنی رنگ سفید باطن و سادگی ظاهر..
    نه رنگ چشم و موی بلوند و پوست برنزه و.......!
    نه...

    در دنیای من هیچ پدری خسته از بی حاصلی
    شب را روانه سرایش نمیشود با شرمندگی..!

    چقدر خوب است دنیای من...

    چقدر شیرین نوشتم....!
    +
    +
    +
    ثمین چال ندارد..
    .
    سما جناب خان را دوست ندارد..
    .
    امید بداخلاق و بی معرفت است..
    .
    پریا شاتوت دوست ندارد..
    .
    لادن همیشه خوشحال است..
    .
    نگرار پی سی کنکورش را بد میشود ان شا الل...
    .
    مهتاب دختر بدی است...
    .
    هیچکس هیچ جا لفت نمی دهد..!
    .
    من شما دوستانم را دوست ندارم..
    .

    این بود خالی بندی....
    یا پر بندی!ما...
    .


    آیندمونــ روشـن بود.....حیــف برق رفتــ..!
  12. #26
    تاریخ عضویت
    April 2014
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    8,034
    2,157
    كوچولو ماندگار

    پیش فرض

    ببخشید....
    نغرات بعد

    ثمین +پریا
    آیندمونــ روشـن بود.....حیــف برق رفتــ..!
  13. #27
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    ღ|. حـَوالـی روستـاهـایِ دور اُفتـاده♥.|ღ
    نوشته ها
    14,266
    15,187
    مدیر بخش مذهبی و مسابقات

     

    کادر مدیریتی

    Icon16

    سـلـام من با توجه بهـ دعوت های پیشین اومـدم :))

    ممنونم از بهار که دعوتم کرد من در اون موضوع هر چی خواستم سلول های مغذیمو گسترش بدم نشد :)))

    اینم بگم انشاء بنده برای بار سوم نوشته میشه با اینکه کامل بود و میخواستم دکمه ارسال و بزنم و البته شاید مثل اولیه نشه :|:))

    اون دو بار فک کنم قسمت نبوده :|


    +

    بـه نام خـدا

    خب اول بگیـد از کدوم خاطرم تعـریف کـنم :))

    از هم خاطراتم با جناب خان ^ــ^ یا از خاطراتم با داش هری و دوستان

    یا نه مخلوطــي ازین دو بــاهم

    خب فک کنم مخلوط باشن بهتر بشه باهاشون خالی بست :))

    جونم براتون بگـه که یه روز من و جنـاب خان صبح یک روز زمستونـی قرار بود بریم سیاره ی مریخ

    برای فروش لبوهای آلووواورایی و ساخت یک پلیس فضایی برای اینکه در اونجاهم مویرگی آشنا داشته باشه

    هر کی خواست بره اونجا دیگه خیالش از جریمه و بازداشت و اینا راحت باشه :))

    خلاصه همین که اومدیم در سفینرو باز کنیم

    یهو صدای در خونه بلند شد :|

    جناب خان همینجوری هاج و واج منو نگاه میکرد منم همینجوری اونو نمگا میکردم :))

    گفت خو برو دروباز کن ببین کیـه خو؟؟

    هیچی آقا ما اومدیم بریم در و باز کنیم دیدیم که " به به چه دستگلایی پشت درن "

    داداش هری و دوستان تازه فامیل دورم بود باهاشون :))

    خلاصه بسی شادمان شدم و مسرور جناب خانوم هی میگفـت ناموسـا ؟؟!!! :))

    بعد کلی چاق سلامتی و احوال پرسی به داش هری گفتم میبینی سفین رو دیگه داشتیم با جناب خان میومدیم تو فضاها دنبالت بگردیم :))

    فامیل دور پرید وسط و یه مُشت مَشتی زد تو گوشمو گفت تو نباید یه سر بیای خونمون آقــو :| نمیگی دلتنگت میشیم آقو :| من دیگه حرفی ندارم :))

    هیچی دیگه منم که از رو خجالت لپام آلبالو گیلاسی شده بود ،

    گفتم ببخشید من کلی کار ریخته سرم یه پام مریخه یه پام زمینه یه پام مشتری و ... خلاصه ببخشید بی معرفتی از ماست :))

    داش هری گفت پیش میاد دیگه دخی ببینم چاییت داغه؟یه چایی بدی بهمون :))

    منم خیلی ریلکس نشتم گفتم بله یه بشکن زدم به تعداد نفرات چایی جلومون ظاهر شد :))

    داش هری گفت : دست مریزاد :))

    جناب خان : چــــــایــــــــــی؟؟!! O_o

    فامیـل دور : من دیگه حـرفی ندارم :))

    همین که در حال خوردن چایی بودیم دیگه داش هری سر صحبت و باز کرد هی از افتخاراتش میگفت از سر هایی که انجام داده بود :|

    منم برا کم نیاوردن شروع کردم به ریا کردن افتخاراتم :))

    منم از 1234567890 مقدار مدال طلایی که گرفتم صحبت کردمـ ^ــ^ و خلاصه خالی بندی بنده پیشتاز شد:))

    و همه برای این موفقیتم تحسینم میکردن :))

    جناب خانم ازون به بعد هر جا میرفت میگفت اگه میخوای مدال طلا بگیری بگو برت بگیروم مویرگی آشنا داروم :)))

    ستــــاره بچینی ، مدال طلا بگیــری ، ازین داستان درس بگــیری که خالی نبندی :)) { چقدم آموزنده بود :)) } رویای عمیق ببینی :))

    خوب خوابی ^ـــ^ قربانت بوووس بوووس :))

    و این داستان ادامه دارد :))

    +

    اینم از خالی بندی من :))

    هم تخیلی بود هم خالی بندی



    جان [ فَدا ]
    در رهِ
    جانانه یِ
    [ عِشقیم ]
    هنوز
    ...
  14. #28
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    ღ|. حـَوالـی روستـاهـایِ دور اُفتـاده♥.|ღ
    نوشته ها
    14,266
    15,187
    مدیر بخش مذهبی و مسابقات

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض

    آخ منم یـادم رفــت دو نفــر بعدی اعـلـام کنم :)

    لـــآویکــس :)

    سمــای عزیز :)
    جان [ فَدا ]
    در رهِ
    جانانه یِ
    [ عِشقیم ]
    هنوز
    ...
  15. #29
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,998
    22,426
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض

    ممنون از دعوت :)

    +

    سلام آليس! خوبي دوست عزيزم؟ خوب نيستي؟ چرا؟؟ من اگر جاي تو بودم و آن موهاي طلاييِ لطيف از آنِ من بود حتما حالم بايد بهتر از تو مي بود! چي؟ از سرزمين عجايب دلخوري؟ مي گويي آنجا عجيب و غريب است و هيچ چيز با عقل جور در نمي آيد؟

    دستت را به من بده تا برايت از شگفتي ها بگويم! چه دستان لطيف و نرمي! جنيس دست تمام مردم من هم مثل پوست تو نرم است. هيچوقت براي پول در آوردن سراميكهاي كفِ خانه ارباب ها را دستمال نمي كشند.

    ما همه خوبيم و همه در يك سطح! فقر كجا بوده عزيز؟! جك گفتن را از گربه پشمالوي توي سرزمين عجايب ياد گرفته اي؟!

    اين پسري ك اينجا ايستاده پسري متين و خوب است. صبحها زود بلند مي شود و مي رود دنبال يه لقمه نان حلال! اصلا هم به اين فكر نكن ك مثلا ممكن است در راه به دختري چيزي بگويد و متلك بياندازد! مي گويي متلك چيست؟ خب مگر نمي داني؟ البته ما هم از آن چيزي نمي دانيم و فقط در افسانه ها خوانده ايم ك متلك چيزي است كه آدمها بهم مي گويند و موجب رنجش افراد مي شوند!

    بگذريم آليس جان! در اينجا هيچ شورشي صورت نمي گرد و همه چيز در امن و امان است . فلسطيني ها در آرامش زندگي مي كنند و اصلا گروهك كجا بوده؟!

    آليس جان در سرزمين من به زنها احترام مي گذارند، به حريم شخصي شان تجاوز نمي كنند، مسخره شان نمي كنند و اگر در نيمه شب زني را در خيابان ببيند آزارش نمي دهند و نمي خواهند ك آنرا به زور داخل ماشين ببرند! اينجا مردم، بچه هاي ديگران را توي سر فرزندان خود نمي زنند!

    اينجا انقدر فرهنگسازي شده ك كسي ديگر آشغال در خيابان نمي ريزد. اصلا تو به من بگو آليس! ديده اي كسي، فردي را ك از نظر عقلي مشكل دارد مسخره كند؟! اصلا داريم؟ ديده اي جان هزاران نفر بخاطر بي پولي از دست برود؟ ديده اي برخي در فقر دست و پا بزنند و عده اي هم ب فكر سفر اروپايي خودشان باشند؟ اصلا امكان ندارد كسي غمگين باشد. ممكن نيست دختري عاشق شود و خانواده دو طرف بر سر راهشان سنگ نيدازند. اصل همچنين چيزي وجود ندارد ك حتي يك جوان هم بيكار باشد و مطبوعات ب راحتي بگويند ك به فكر چاره هستند!

    زير پلهاي شهرما هيچ چيز نيست. آليس! اين چه حرفي است ك مي گويي؟ سرنگ؟! آن هم زير پل و در پاركهاي خلوت؟ چرند نگو دختر مو طلايي! ما همه خوشبختيم و جناب خان هاي ما بانوهاي خود را از ته دل دوست مي دارند و اصلا هم قالشان نمي گذارند! عشق ها همه واقعي ست. خيانت كجا بوده؟! شوهر همسايه بغلي بخاطر كارش بود ك چندشب است دير به خانه بر مي گردد! آليس! سرزمين ما ك عجيب تر است! تا حالا اين همه خوبي در طول عمرت ديده بودي؟! ما همه خوشبختيم پس چرند نگو!

    ++
    سرزمین عجایب اینجا، باغی از گلای آدم خوار!مردمش تخمه میشکنن وقته، رقص محکوم روی چوبه ی دار
    سگ هارو به گلوله میبندن ،گرگایی که نشسته میشاشن
    مردهاش مثل کوه ایستادن،روی زن ها اسید میپاشن
    مردهایی که با آرزوهاشون، غرق میشن تو قیمه ی نذری
    مثل ی مزرعه که گندم رو،خواب میبینه توی بی بذری
    دیگه فرقی نداره واسه کسی،مزه ی قرص نون با قرص برنج
    هنوزم میشه خواب راحت داشت، توی عمق ی گور راحت و دنج!
    ویرایش توسط Sin-Sin : 2015.07.24 در ساعت 13:38


    But if the world was ending
    You'd come over, right?
    right?
    ..

صفحه 2 از 2 نخست 12
نمایش نتایج: از 16 به 29 از 29

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •