ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 25
  1. #1
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,498
    11,056
    21,677

    پیش فرض 【ツ】انتخـاب انـشـاي برتـر هفـتـه 【ツ】

    انشاي كي قشنگتره ؟

    همــه:

    مــَــن مـــَــن


    بله ! شايد شما برنده ي خوش شانس اين هفته باشيد

    اين تاپيك بمنظور انتخاب "
    انشــاي بـرتـر هفـتـه " بوجود آمده و در آخر هفته .. تمام انشاها جمع شده و شما فقط به يك انشا راي مي ديد ..

    و يادتون باشه كه "
    دليـل انتخـاب رو ذكـر كنيـد " :)

    و يادتون باشه كه :

    اگر انشاي شما انتخاب نشد از بار ادبي انشاي شما كاسته نميشه .. بقول فردي هر نثر ادبي ارزش خاص خودش رو داره و براي همه محترمه .. و اين رقابتي هست براي بالا بردن روحيه ادبي و نويسندگي :)

    و در پايان راي گيري به ترتيب ذكر ميشه كه هر انشا چه تعداد راي آورده ..

    قوانين تاپيكها رو هم كه مي دونيد !

    اسپم ممنوع

    بي احترامي ممنوع

    حتما دليل انتخابتون ذكر بشه

    و يه قانون مهم : از كنار هم بودن و شاد بودن .. لذت ببريد :)



    ممنون از حضورتون
    ویرایش توسط Sin-Sin 137179 : 2015.07.01 در ساعت 19:06

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  2. 8
  3. #2
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,498
    11,056
    21,677

    پیش فرض

    خُب خُب؟! خــــُـــب! :)

    سخنِ انشا خوشتر است ، پس ميريم سرِ اصل مطلب

    انشاهاي زير دست نوشته دوستانمون در سايت هست كه از بين اين چند انشا يكي رو (با ذكر دليل) انتخاب مي كنيد تا انشاي برتر مشخص بشه :)

    فقط توي
    دو پست قرارشون ميدم ك خيلي طويل نشه ..

    بسم الله ..


    +

    انشاي اول متعلق به sin-sin 137179 :

    با خستگی نگاهش را بالا آورد و به صورت گلگون تنها دوستش دوخت .

    انگار به چشمانش وزنه آویخته اند .. وزنه هایی سنگین .. خیلی سنگین! ب اندازه ی کیسه ی برنج گوشه حیاط سنگین نبود! باید وزن آنرا ده برابر می کردی تا معنی وزن زیاد را می فهمیدی.

    وزن آن کیسه برنج کم بود! خیلی!

    خمیازه اش را پشت دست مشت کرده اش پنهان کرد و آرزو کرد که زودتر حرفهای دوستش تمام شود ؛ ذهنش پر کشید به اول هفته .. شنبه ای ک نحس بود .. شنبه ای ک در تقویم باید سیاهش می کردی تا نیشخندش معلوم نشود، تا یادآوری نکند که نیمه شب در خیابانها پرسه زد تا "خانوم جان" را پیدا کند.

    شنبه ای که در آن هزاربار نفرین کرد و در دلش لعنت فرستاد به بیماری اي که خانوم جان دچارش بود .. دکترها می گفتند آلزایمر .. معنایش را نمی دانست .. تنها چیزی ک در ذهنش چرخ می خورد یک جمله بود :

    "لعنت ب آلزایمر!"

    و در آخر ، مثل فیلمهایی که عاشقش بود، پایان زندگی آن پیرزن با صدای جیغ لاستیکها رقم خورد.

    ناراحت نبود! اصلا! حتی کمی شاد بود که پایان زندگی یکی از اطرافیانش مثل فیلمها بود ..

    همان خیابان تاریک .. همان ماشین با سرعت زیاد ولی با مدلی پایین تر! خیلی پایین تر و با تفاوت اینکه بعد از فرود آمدن جسد آن زن روی زمین آدمها دورش حلقه نزدند .. کسی شیون و زاری ب راه نینداخت و .. کسی افسوس نخورد .

    و روز بعد لبخند مهربان مامان جان زیرِ خاکهایی رفت که بخاطرش باید پول میدادی ! و آخرین سرمایه پدر هم براي خريد قبر تمام شد.

    مامان جان رفت همراه آلزایمرش!

    نگاهش خورد به دهان دوستش که وراجی هایش همچنان ادامه داشت و نمی دانست چطور شد که با او دوست شد؟ وصله ای ناجور بودند! مثل اینکه بخواهی یک تکه پارچه ابریشمی را با یک گونی بهم بدوزی! آن هم با خیاطی افتضاح زری خانوم ک با آن دندانهای یکی در میانش لبهند گشادی میزد و فکر می کرد خیاط بهتر از او نیست!

    دوستش،پری، واقعا پری بود! اما او .. معمولی بود ،خیلی! مانند زندگیه خیلی معمولی تر و خانه خیلی تر از خیلی معمولی تر اش!

    دوباره فکرش پرواز کرد سمت اول هفته .. هفته ای که بی کس شد .. هفته ای که بدبختی هایش تغییر شکل دادند و تمام نشدند! فقط تغییر یافتند مدلشان عوض شد و سختي، همچنان بود.

    هفته ای که او ماند و خانه ای که جای جایش پر از سوسک بود و جیغ هایی که به موقع دیدنشان می کشید و دیگر مادر جونی نبود ک تشر بزند و لقب "خرس گنده" به او بدهد!

    حالا او بود و خانه و تنهایی ..

    دختری که از مادر و پدر فقط اسمشان را یادش بود و فامیل اي که نداشت و خاطراتی از گردش هایی که نرفت و یادی از مادرجانی که هیچوقت مهربان نبود.

    دوباره نگاه کرد به پری و کمی به صدایش گوش داد و شنید "من خیلی تنها شدم!"

    چشمانش گرد شد .. باریک شد .. تهی شد و از زور خنده اشکی شد!

    اوه خودت را جمع و جور کن پری! شوخی می کنی؟! تو و تنهایی؟ چرا؟!

    فقط برای اینکه بابک،دوست پسر هفتم ات، ترکت کرده؟

    فقط برای اینکه مادرت سرت داد میزند که "غذایت را بخور تا سرد نشده" ؟

    تو بدبختی فقط برای اینکه پدرت پول خرید ست کیف و کفش را نمی دهد؟ راستی گفتی پولش چقدر بود؟ میدانم! گفتی صد هزار تومان .. ببخش! ندیده ام تابحال.. یعنی چند اسنکاس سبز هزاری؟ اوه! نگو!

    بمن نگو نديد بديد! .. خب راستش را گفتم..

    راستی گفتی تو تنهایی و بدبخت؟!

    بالاخره پری رفت و تنها نشستم گوشه ی اتاق .. کاش مادرم بود و اصلا مرا کتک میزد ک چرا غذا نمي خورم! کاش فقط کسی بود ..

    کاش کسی بود که من الان ب فکر دخل و خرج ام نباشم .. یک دختر نوجوان ..

    زندگی
    تنهایی
    بدبختی
    خرج
    پول
    اسنکاس های سبز هزاری

    خداجان؟ هستی؟ دلم فقط به بودن تو خوش است .. همان خدایی ک بارها مامان جان صدایش کرد وقتی که از درد ب خود می پیچید ..

    خدایی که پری صدایش کرد وقتی ک پسرعمه اش گفت نمی خواهدش ..

    تو همان خدایی؟

    خدایی که من صدایش کردم ؟ نه بخاطر درد .. نه بخاطر پسرعمه ای ک نداشتم .. من صدایش کردم همان شبی که یک روز از نبودِ مادرجان گذشت و من یخ زده کنار دیوار جمع شده بودم و دستهایم حس نداشت ؟

    همان خدایی ک کمکم کرد و زنده ماندم ؟

    آه! دوباره شب و تنهایی و ..

    دیدن شاخکهای سوسک و جیغ و ضجه های بی کسی ..

    پری گفت تنهاست؟

    فقط بخاطر اینکه بابک ترکش کرد؟

    اگر پری تنهاست پس من چی؟!

    خدایا؟
    هستی؟

    +

    انشاي دوم متعلق به دخترك ژوليده :

    ياد زنگ انشاي مدرسه افتادم ، كلاس چهارم كه بودم ، هميشه نمرات انشام خوب بود اما خودم راضي نبودم !

    نه از نوشتنم و نه موضوعات .. موضوعها هميشه تكراري بود مثل همون موضوع كليشه اي " علم بهتر است يا ثروت ؟ "

    و هميشه همه توي دلشون ثروت رو انتخاب مي كردند ولي علم برنده ي ظاهري اين انتخاب بود .

    تا جايي كه يادمه همه درگير ماديات بوديم و اين جمله هيچ وقت از ذهنم بيرون نميره كه " عاشقي برات نون و آب نميشه! "

    شايد اگه موضوع انشاهامون درباره ي دوست داشتن و نقطه ي مقابلش، دوست نداشتن و تنهايي بود، الان اين غول دو سر ، كابوس بيداري و خوابمون نميشد! و با افتخار اختيارمون رو دست نمي گرفت.

    همه يجورايي تنهاييم! مني كه بيست و اندي از اين زندگي رو ديدم و مادربزرگم كه سني ازش گذشته، ولي تنهايي ما دو تا يك فرقي با همديگه داره

    شايد بشه گفت تنهايي اون اقتضاي سنشه ، بشه گفت اون الان بايد تنها باشه ، اما من چي؟

    منم بايد تنها باشم؟

    تو اوجِ جووني؟

    خيلي دلم ميخواد از مادر بزرگم بپرسم معني تنهايي براي اون چيه؟ شايد اصلا اون احساس تنهايي نميكنه و من اشتباه برداشت كردم،شايد اين فقط يك فرضيه باشه كه من براي دلداري دادن بخودم تو ذهنم ساختم !

    واي به اون روزي كه بفهمم اين فرض هم اشتباست،اونوقته كه من ميمونم و تنهايي،اونوقته كه ديگه نميتونم بهش اَنگ بزنم كه تو الان با مادربزرگه هم هستي! اونوقته كه اين رابطه هر روز تنگ و تنگ تر ميشه...

    و تنهايي ميشه يارِ جانيِ من و راهي جز تسليم ندارم!

    تنهايي ميشه مردي با قد بلند، چهار شانه، با باراني مشكي و سيگاري گوشه لبش كه در خياباني بي انتها از دور مي آيد و هميشه دور است!

    هيچ وقت نزديك نمي شود! هيچ وقت مانند آن جمله ي تكراري اول دبستان كه معلم براي تمرين املا ميگفت " آن مرد آمد " نمي آيد!

    تنهايي از دور دست تكان مي دهد و ريشخند ات مي كند و دودهاي سگارِ برگ اش مي رود بالا .. بالا .. بالا

    تنهايي مانند همان مرد است .. كه هيچ وقت نرسيد و دور ماند .. ولي هميشه ماند !

    +

    انشاي سوم متعلق به H4maN :

    اگه دور و برت شلوغ باشه خیلی خوبه..
    اگه دوستات پیشت باشن عالیه..
    گذروندن وقتت با خانواده حرف نداره..
    اما..!
    هرچه قدر هم ازین شلوغیا..از آدما انرژی بگیری و لذت ببری..
    یه وقتاییم هست..دلت میخواد تنها باشی..
    تنهای تنها..خودت باشی و خودت..
    خودت با خودت بری راه بری...
    تنها بری خرید..تنها ی تنها...
    پس تنهایی بد نیست..!
    +
    چیزای خیلی خوبی هستن..
    خیلی زیبا...خیلی دوستداشتنی..که تنهان..!
    خدا تنهاست..خورشید...ماه هم...هم..!
    پس تنهایی بد نیست..
    +
    تنهایی خیلیا با ارزش تر از "تن" هایی که باهمن..!
    تنهایی ینی تو باارزشترینی..
    تنهایی ینی..تنهاییت گرونه..!
    تنهایی ینی تنهایی قدم زدن..زیر بارون..
    تو هوای یه نفره..
    تنهایی ینی یه گوشه ی دنج...
    تنهایی ینی تو باشی و خودت..!
    پس...تنهایی بد نیست..!
    .

    بعضی وقتا...باید بعضی کارا رو تنهایی انجام بدی..
    مشکلاتتو تنهایی حل کنی..
    تنهایی بجنگی..
    پس تنهایی بد نیست..!

    وقتی باورت شه..
    که نتونی خوشبختش کنی..
    وقتی باورت شه باید تنهاش بزاری...
    تنهایی ینی فداکارای...
    ینی تنهاییت مقدسه..
    پس تنهایی بد نیست..!

    تنهایی اومدی.....تنهایی میری...!
    پس اگه تنهایی....
    قدر شو بدون...
    بدون که همیشه تنها بودن بد نیست...
    حد اقل تنها بودن از تنها شدن بهتره..!!..!
    تنهاییت و با تن هایی شریک شو..که باید..!
    که لایقن...تنهاییت و مفت نفروش..
    پس...
    تنهایی بد نیست.....!

    +

    انشاي چهارم متعلق به NEGARP30TODAY:

    قسمت اول:

    تنهایی واژه ای است که با تفکر وتخیلات ماآدمها بزرگ میشود
    ودراین بین مارا درخود غرق می کند
    انسان تنها منزوی وگوشه گیر می شود
    تنها روح وروانش محدود میشود چون از اجتماع جدا میشود
    وافکار ودنیا ی محدود پیرامونش را تجزیه میکند.....
    افکار منفی به سراغت می آید و بجای دورکردنش به ان دامن میزنی...


    قسمت 2:

    صدای عقربه های ساعت فکرش را عمیق تر می کرد به اوضاع زندگیش...به تنهاییش
    روی مبل دراز کشیده بود و فضای خانه تاریک و تاریک تر میشد
    آن ادم سابق نبود...
    آن روزها خنده دوای هرلحظه اش بود
    داشت باتمام وجود بزرگ شدنش را درک می کرد...
    تنهایی فرصت فکر کردن را به او داد
    فکری برای شروع دوباره...
    ویرایش توسط Sin-Sin 137179 : 2015.07.11 در ساعت 21:48

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  4. 6
  5. #3
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,498
    11,056
    21,677

    پیش فرض

    انشاي پنجم متعلق به لاويكس:

    به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست ..

    زندگی پر از پیچ و خم ها و بالا پایین ها هستش تا بتونیم به بهترین نحو خودمون رو به آخر مقصد برسانیم و کمی لذت ببریم بخاطر گذشت از این همه سختی و دشواری

    یادمه یه زنی بود تو همسایگی ما که خیلی بچه هاش رو دوست داشت یعنی جونش میرفت واسه بچه هاش البته همه ی مادرای ایرانی جونشون هستو بچه هاشون

    این همسایه ما 6 تا بچه داشت که 4 تاش پسر بود و 2 تاش دختر ، فاصله سنی بچه ها خیلی نبود یعنی حداکثر 2 سال بود

    این بنده ی خدا هرجا که میخاست بره باید 2 الی 3 ساعت فقط وقت میذاشت که این وروجکا رو آماده کنه و بهشون برسه تا شیک بشن تا با نشون دادن بچه هاش به دیگرون لذت ببره و با افتخار دستشون رو بگیره و تو کوچه و خیابون راه ببره

    خداییش از حق نگذریم کارش خیلی سخت بود تا میومد این بچه رو آماده کنه اون یکی نق میزد تا میرفت اونو آروم کنه اون یکی لباساش رو کثیف میکرد و تا اون یکی رو خشک و تر میکرد اون یکی گریه میکرد که گرسنمه .. :)

    هعی خدا چه بساطی بود خونشون موقع مهمونی رفتن ..

    ولی عجب زنی بود خم به ابرو نمیاورد و کم آوردن اصن تو کارش نبود بچه هاش بودن شاید یه حرکتی از عصبانیت که نگیم بهتره از روی تشر به بچه هاش میزد ولی با خنده و حرف زدن اونا آروم میشد و جون میگرفت

    خلاصه سالهای سال اینا رو بقول خودمون به نیش کشید و بزرگ کرد و هر کدومشون واسه خودشون کسی شده بودن ، آقای مهندس آقای دکتر یکی شغلش آزاد یکی دیگه تو کار تجارت خلاصه هر کدوم شخصیتی شده بودن و حسابی زندگی به کامشون بود

    دخترا هم که شوهر رفته بودن و خونه دار بودن ، بنده خدا دیگه این روزا حسابی تنها شده بود ..

    یادمه برام تعریف میکرد یه بار که رفتم واسش نون گرفتم ، میگفت وقتی این وروجکا جیغ و داد میکردن تو این حیاط و بالا پایین میپریدن این درختا انگار جون میگرفتن بیشتر اکسیژن تولید میکردن آخه اینا عزیز دل بودن بچه ها واقعن قند و عسل بودن ..

    بهش گفتم مادر جان حالا چی ؟؟ حالا که هر کدوم گذاشتن رفتن چی ؟؟ حالام قند و عسلن حالام عزیزدلن ؟؟

    دیدم بهش برخورد و ناراحت شد ولی مث همون قدیما بازم کم نیاورد نون رو از دستم گرفت و گفت پاشو بچه جون پاشو برو تو هنوز مادر نشدی ، بهش گفتم مادر شدن یعنی همین ؟

    یعنی یه عمر زحمت بکشی با هر سختی و بدبختی که آخرش تنها بشی ؟ انقدر تنها که پسر همسایه بره برات نون بگیره ؟؟

    سرشو انداخت پایین و رفت ..

    دلم واسش سوخت اما حرصم گرفته بود ازین روزگار و تنهایی این زن ..

    یه عمر زحمت بکشی آخرشم تنها بشی ؟ به چه قیمت ..

    بچه هاش چون واسه خودشون شده بودن کسی باید مادر رو تنها میذاشتن !!!

    ولی عجیب بود برام مادری که 6 تا بچه رو به نیش کشید و بزرگ کرد و به سروسامان رسوند حالا این آقایون و خانوما 2 ساعت وقت نداشتن واسه مادرشون ، یه بار به پسر آخریش گفتم اصغر آقا چرا نمیای مادرتو ببری بیرون و مهمونی و بچرخونی و بگردونی ؟

    یهو دیدم اخماش رفت تو هم صداشو کلفت کرد گفت بچه جون زشته واسه من بخام دست این پیرزن لق لقو رو بگیرم و ببرمش بیرون !! دهه ..

    اااوووف یادمه یه روز مادرشون لذت میبرد و افتخار میکرد این 6 تابچه رو شیک و تمیز کنه و به مهمونی ببره اما حالا ...!!

    آره دوستان تنهایی یعنی همین مادر قصه ی ما ..

    تمام

    +

    انشاي ششم متعلق به محمدداغون:

    از بچگیم شروع میکنم

    من تا جایی که از بچگیم یادم میاد دوستای زیادی داشتم . یعنی تو کوچمون با همه دوست بودم اگرم دعوایی بینمون پیش میومد تو فوتبال دوست میشدیم دوباره :)

    بزرگتر که شدم و محله عوض شد اخلاقمم عوض شد . از بد روزگار خانواده پدری من رک و رو راستن و زود عصبی میشن منم کمو بیش این اخلاقو دارم

    صلیقمم تو انتخاب دوست ضعیف تر شده بود .

    من سه تا عمو دارم که یکیش همیشه با برادراش قهره و رابطه ای نداره . اون دو تا عموی دیگه با هم خیلی جورن ولی با بابای من کمتر....

    از بچگیم که یادمه همینطور بود . تنهایی وقتی فهمیدم که بابام برادراش بهش سر نمیزدن یا خیلی کم و به ندرت . تنهاییو وقتی فهمیدم که عموم واسه برادرزادش اسباب بازی میخرید ولی به من که میرسید هیچ.


    از بچگی خیلی دوسش داشتم ولی زیاد به ما سر نمیزد . حالا سر زدنتو نمیخوایم دشنیتو چرا میاری واسه ما ؟

    گذشت و من شدم 19 ساله همین آقا عمو کلا مثل اونیکی عمو با ما تمو کرد موند یه عمو .

    خدا نکنه آدم ظالم بشه خدا نکنه غرور وجودشو بگیره .

    دو سال پیش عموی من با ماشینش تو جاده همدان تصادف سختی کرد . خبرش که به ما رسید بابام مثل بچه ها گریه میکرد واسه برادرش .

    ولی از اونجایی که واسه من عمویی نکرده بود شکه نشدم . نه که بگید سنگدلم . من یادم میمونه....خوبیا یادم میمونه بدیام خوب یادم میمونه .

    یادم میمونه وقتی بچه بودم دستگیره درمونو درآورد و من چون سه سالم بود چهار پایه گذاشتم زیر پام تا مامانم صدا بزنم که افتادم پام شکست .

    بعد از اون تصادف عموی من قطع نخاع شد ولی هربار که میدیدمش همون لحظه دلم میسوخت ولی تا به یاد کاراش میوفتادم کینه سرباز میکرد...

    تنهایی از حرف زدن پدرم فهمیدم که وقتی باهاش تنها بودم میگفت پسرم مگه من واسه برادرام و بهچهاش خوبی نکردم که این جوابشه ؟

    17 سالم بود که دوستیمو با یه دختر شروع کردم . اون از من یه سال بزرگتر بود .

    اوایل اصلا حسی بهش نداشتم ولی سه ساال که گذشت دیگه احساس کاره خودشو کرده بود .

    بعد از شیش سال که از دست دادمش تنها شدم...

    بابا بخدا تنهایی این نیست که با کسی و اخلاق کسی حال نکنی خودتو حبس کنی بگی تنهام

    وقت تنهایی همه دورو ورتن ولی اونو میخوای اون قلبتو پر میکنه قلبت خالیه میخوادش همین فقطم اونو میخواد...

    الانم شکر خدا تا جایی که بتونم تنهاییمو با رفیقای صمیمیم پر میکنم رفیقایی که نمیزارن غم تو دلم باشه ولی خدایی یه وقتایی دلت فقط اونو میخواد...

    یه زمانی دوباره با هرکسی دوست میشدم. شاید باورش سخت باشه ولی بود توشون کاسب مشروب , شیشه ای یا حتی آخوند

    ولی وقتی راه زندگیشونو دیدم دیدم همه راشون غلطه چه کاسبه چه معتاده چه آخونده...

    پس یه وقتایی تنهایی بهتر از اینه که با هر کسی رفیق باشی

    یه تنهاییا هست که بخاطر مشاجره تو اقوام و فامیل بوجود میاد که بعضی وقتا نمیتونی کاری کنی . ولی وقتی که رفیقات ارزش رفاقتتو نمیفهمن تنهایی شرف داره به اونا

    تنهایی دلمو تحمل میکنم چون بعد اون نتونستم با کسی دیگه باشم. آخه خاطراتی که برات ساخته شده اینقد قشنگه که دلت نمیاد جایگزینش کنی .

    وقتی یکی اومد پیشتون گفت خیلی تنهام و از این حرفا انقد نگید خدا که هست اون اومده با تو درد و دل کنه والا خدا اگه میومد واسه درد و دل وقتش به منو شما نمیرسید :)

    تنهایی همیشه خوب نیست ولی یه وقتایی ام راهی نداری...

    +

    انشاي هفتم متعلق به شاتوت:

    تنهایی ، همه ی رمان های نوشته شده ی دنیاست
    اونهایی که جایزه ادبی میگیرن ، قهرمان های تنهاتری دارن

    یا مثلا
    تنهایی پس زمینه ی زندگیه فرض کن
    هر جا قلم تقدیر از حرکت بایسته و نقش پر التهابی خلق نکنه نگاه ادمیزاد تازه متوجه سفیدیه کاغذ نقاشی میشه

    من عاشق سفیدیه کاغذ نقاشیم بودم ... لابلای هر نقشی که بود، زل میزدم بهش و غرق لذت میشدم... هیچوقت دلم نمیومد بهش رنگی بزنم .... چون دلبسته ی مطلق بودن رنگ سفید بودم

    با وجودیکه درگیر نقش و نگاری بودم که مداد سیاه سرنوشت روی مساحت سفید زندگیم میکشید اما تا فرصتی پیش میومد و حواس مداد سیاه پرت بود پاک کنِ انکار به دست ، محو اون سفیدی میشدم ...
    چقدر که عادت داشتم به این مشغولیت .. چقدر دوستش داشتم ... بدون اینکه بدونم چرا !

    وقتی مداد سیاه تقدیر با منه سر به هوای پس زمینه لج کرد ... من دچار رنگ سفید بودم.

    لجبازی رو از سرنوشت یادگرفتم ... چرا بیخودی کلمات رو ردیف کنم، شما هرگز نمیفهمید که وقتی من و سرنوشت گلوی همدیگه رو گرفته بودیم و فشار میدادیم ، چه ماجراها که روی سفیدی کاغذ نقاشیم رو نپوشوند ... وسط دست به یقه بودن با تقدیر، کاغذ نقاشیم رو میپاییدم و از اینهمه نقش سیاه مضطرب میشدم .. هر لحظه مضطرب تر ...
    دستمو از گلوش رها کردم ، مداد سیاهشو قاپیدم و با همه زوری که داشتم شکستمش...

    من
    مداد سرنوشتم رو
    شکستم !

    قصه زندگیم رو نابود کردم ...

    و بعدش راضی و آروم بودم
    دیگه نقشی کشیده نمیشد و همه چیز سفید مطلق بود ، چیزی که دوستش داشتم و بهش وابستگی و عادت داشتم

    مدت ها همینطور گذشت ... خیره به کاغذ سفید مطلق ... بی نقشی از تقدیر ...راضی و فارغ از هر اضطراب

    تا اینکه اون اومد ... اومدن که نه ... اتفاق بود ... دقیقا وسط کاغذ نقاشیم - بی اونکه خال به سفیدیه بی نهایتش بیفته - اتفاق افتاد و جریان پیدا کرد

    مینشست روبروم . لپ تاپش رو باز میکرد و ساعت ها حرف میزد
    از رنگی که به پس زمینه ی سرنوشتش خورده بود حرف میزد و از نقش هایی که روی کاغذ نقاشیش رقم میخورد.
    که چقدر رنگ زیبا و عجیبی بود و چقدر اون نقش ها باهاش هماهنگ بودن.

    وقتی دستاش رو زیر چونه ش میذاشت و با چشمهای لبریز از سرزنش بهم نگاه میکرد من معجونی بودم از حسرت و حسادت و عشق .

    زل زده مبهوت ، دلبسته ی رنگ کاغذ نقاشیش شدم. گرچه سفید نبود اما خاص بود
    حتی از رنگ سفید محبوب من هم خاص تر .

    تعریف میکرد از نقاشیایی که خودش بجای سرنوشت روی کاغذش کشیده بود و همین بود که منو حیرونش کرده بود

    منی که صفحه دفترم خالی بود ، بعد از مدتها آرزویی داشتم . آرزو داشتن حس خیلی خوب و دلپذیریه

    بعد از یک عمر پابند سفید بودن ، آرزوی اون رنگ خاص همه چیز منو تغییر داد.
    دربدر همه جعبه های مدادرنگی شدم ... معتکف آبرنگ ... هر روز دربدر تر
    خدا میدونه چی کشیدم ...
    در حالی که کاغذم بی نقش بود ، زجر می کشیدم ... تاوان بی طاقتی هام بود

    تاوان مدادی که شکستم ...

    ********

    مرور کردن گذشته خیلی دردناکه ...
    اونم وقتی بخوای جوری بازگو کنی که کسی نفهمه چجوری رنگ خاصت رو پیدا کردی و چرا پس زمینه ی زندگیت دیگه سفید نیست .

    اینکه مداد انتخابت دیگه توی دستاته و منتظر بهترین ایده ای تا بکشی ..

    از تماشای کاغذ خالی همونقدر لذت میبری که پر از نقش باشه ، چون نقش ها با رنگ زمینه هماهنگن.

    دیگه نه بی نقشی کاغذت تورو به سکون میرسونه نه پر نقش بودنش مضطربت میکنه.

    آرومی

    لبریزی

    و دیگه حرص شکستن هیچ مدادی رو نداری ...

    +

    انشاي هشتم متعلق به زهراسادات:

    در میان بحبوحه غم انگیز سرد دلم حسرت چشمان گرمت موج میزد
    و من از فرط تنهایی سکوتی سنگین به راه نداخته بودم در حالی که زوزه کشان از ته دل تو را فریاد میزدم، طلوع غمی که با رفتنت در من انداختی انگار غروبی نداشت
    و من از این گرمای تنهاییم سخت میسوختم یادت را در دلم زندانی کردم و خودم در این قفس مرده ای بیش نبودم بدون تو
    ولی من فقط یک چیز را دارم و آن هم اشکهایم اشکهایی که از غم تو بر گونه هایم جاری است
    و من همچنان در این امید به سر میبرم که در افق نگاهت محو شوم مهربان من بیا و ارامش را به قلب پاکم هدیه کن

    +

    انشاي نهم متعلق به سميرابانو:

    به نامـ خداییـ که تنهایی را آفـــرید تا گاهــــی یادمـان باشـد که اوهم تنهــاست

    هر چی فک کردم دیدم نمیتونم درموردتنهایی موضوعی پیدا کنم برای نوشتن یا حتی متنی زیبا و عاقل اندر صفیه ای :))

    آخه میدونین تنهایی همونجوری که از اسمش معلومه یه واژه ی غرییهـ و متاسفانه خیلی ازما آدما تنهایی رو با یه دید

    نگاه میکنیم و معنا میدیم بهش که حتی با شنید اسمش ناراحت میشیم و بعضی وقتا ممکنه باعث گریهـ هامونم بشه مثلا

    فک میکنیم وقتی کسی نباشه که باهاش درد و دل کنیم خیلی تنهاییم یا مثلا ما تنهایی رو بهـ نبودن تو جمع یا نبودن

    با کسی معنا میکنیم که از نظر من این فقط معنای ظاهری تنهاییـِ و منم انکارش نمیکنم !

    من خودمـ خیلی جاها تنهایی رو دوست دارم مثلـا تنهایی بریــ حــرمـ ، تنهــانی با خودتـــ و خدا خلوت کنــی !

    تنهــایی وقتی دلت گرفت گریه کنی و سبکــ بشی و کسی نپرسه چرا گریه میکنی ؟ یا چیزی تو زندگیت کمه ؟

    یا مثـلـآ فـلـآنی باهات خوب تا نمیکنه ؟ یا خیلی حرفای من در آوردی از خودشون و بقیه و رسوندن به گوش آدم.

    بعضــی وقتا تنهایی خلوت کردن باخودت خیلی خوبه آخــهـ دیگهـ کسی نیستــ بخواد از حرفات سو استفاده کنه و بعدها

    ازش به ضررت تموم کنه :)

    اما از یه طرف تنهایی بــده مثــلـا تنهـایی دور از خانواده و تنهـا گذاشتن بچه های آدم مثل همین پدر بزرگها و مادر بزرگهایی

    که تو آسایشگـــآه زندگی میکنند یا ساده ترش تنهایی بخوایـ بری مسافــرت و خیلــی تنهایی های این مدلـــی دیگهـ ...

    امـــا اگه تنهایی خوب نبود هیچ وقتــــ خدا تنها معبود آفرینــش نبود :)

    تنهایی ما آدمــا رو بزرگ میکنــه در برابر خیــلی از اتفاقا

    قوی میکنه در برابر خیلی از حرفـــها

    تنهایی به آدم خیلی چیزا یاد میدهـ که وقتی تو جمع باشـــی بهشون دقت

    نمیکنی ٰ تنهایی یه درس بزرگیـــهـ برای کساییــــ که تنهایی ظاهــــــری رو معنا میکنن :)

    تنهـــایی همیشــهـ هست تا آخر عمر ما آدمــآ باهامونهـ پس سعی کن مثل یه دوست صمیمی دوستش داشته باشــی و از

    اینکــه کنارت هســت احساس نا امیدیــ و پوچی نکنی :)

    تنهـــایی خوبه اما اگــهـ با دیدی مثــبت بهش نگاه کنیم و سعــی کنیم ازش لذت ببریمـ

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  6. 6
  7. #4
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,498
    11,056
    21,677

    پیش فرض

    راي ها ؟

    با ذكر دليل

    :)

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  8. 7
  9. #5
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,498
    11,056
    21,677

    پیش فرض

    انشاي مورد نظر من :

    انشاي پنجم متعلق به لاويكس

    دليل :

    هممون مي دونيم ك هرچقدر مادر خوبي كنه .. دلسوز باشه .. عزيز باشه .. آخرش تنها مي مونه .. مي مونه خودش و كوله باري از خاطره ي بچه هاش .. روز و شبش رو با يادِ شونه كردن موهاي دختركوچولوش ميگذرونه و تخس بازياي پسراش .. ديدم ك ميگم .. هرچقدر ادعا كني ك هيچوقت تنهاش نميزاري آخرش ب خودت مياي و پيكر نحيف و رنجورش رو تنها مي بيني و در كمالِ تعجب و بزرگواري اين فرشته .. "بازم خوشبختي ترو ميخواد"

    ب قول يه مادر:

    ــ
    قرار نيست چون بهشت زير پاي مادران هست انقدر سختي بكشيم .. مادر دل داره احساس داره .. مادر هم آدمه ..+ ممنون از همه و تلاششون .. بقيه انشاها هم عالي بود ..

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  10. 7
  11. #6
    H4maN
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    April 2014
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    6,782
    1,846
    1,876

    پیش فرض

    با عرض سلام خدمت همگی دوستان...

    همگی انشهاها از نظر من عالی بود...
    هرکدوم به یه موضوع جدید اشاره داشت..
    هرکس از دید خودش نوشته بود..
    واین قابل احترامه...

    تمامی انشاها کم و بیش ضعف نگارش داشت..
    کم و بیش شرح حال بود..
    اما در کل خوب بود..

    نظر من هم مثل خانوم سما..انشای آقای امید هست..

    انشای خوبی بود..موضوع جالبی داشت..
    کمتر از بقیه نقیصه داشت..

    انتخاب من آقای امید..انشای شماره پنجم..
    اونی که بعد رفتنش منتظر میمونم تا برگرده...
    فقط برقهـ...!
  12. 6
  13. #7
    samira BanOo
    مدير مذهبی و عمومی و مسابقات

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    ღ|. حـَوالـی روستـاهـایِ دور اُفتـاده♥.|ღ
    نوشته ها
    13,683
    15,503
    15,004

    پیش فرض

    بــــرای منــ یهـ نفــر انتخـــاب کــردن انشــای قشنگـــتر از بین این همه انشای قشنگ ( به جز خودم ) خیلی سخت بود

    ولــی مــنم با سمـــآ و آقــآ هامان موافقـــم انشــاء امیــد خان نسبت به بقـــیـهـ موضــوع زیباتری داشت که خیلی از ما آدمـــا ازین اتفاقا کــم ندیدمـ تو زندگی هامــون و حتی تو جامعه ی امروزی :)

    مادر یه کلمــهـ مقدسیـه از نظــر من که خیلی هواشو باید داشت :)


    +

    بهش گفتم مادر جان حالا چی ؟؟ حالا که هر کدوم گذاشتن رفتن چی ؟؟ حالام قند و عسلن حالام عزیزدلن ؟؟

    دیدم بهش برخورد و ناراحت شد ولی مث همون قدیما بازم کم نیاورد نون رو از دستم گرفت و گفت پاشو بچه جون پاشو برو تو هنوز مادر نشدی ، بهش گفتم مادر شدن یعنی همین ؟

    یعنی یه عمر زحمت بکشی با هر سختی و بدبختی که آخرش تنها بشی ؟ انقدر تنها که پسر همسایه بره برات نون بگیره ؟؟

    سرشو انداخت پایین و رفت ..
    قسمتی از نامه جودی ابوت به بابالنگ دراز ..
    خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد.بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد.بیشتر مردم زندگی نمیکنند فقط با هم مسابقه ی دو گذاشته اند.میخواهند به هدفی در افق دور دست برسند ولی در گرماگرم رفتن آن قدر نفس شان بند می آید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نرسیده اند.من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و حتی اگر هرگز نویسنده ی بزرگی نشوم یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.تا حالا همچین فیلسوف بعد از اینی دیده بودید؟

    | ارادتمند همیشگی،جودی |
  14. 6
  15. #8
    شاتوت
    كوچولوي بد - اخراج شده کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    October 2013
    نوشته ها
    4,891
    6,222
    3,946

    پیش فرض

    سلام به همگی

    نمیدونم مجازم نظر بدم یا نه چون دعوت نکرده اومدم :))

    از نظر من انشای محمد خیلی صادقانه و معصومانه بود

    رای من نوشته ایشونه :)
  16. 8
  17. #9
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,498
    11,056
    21,677

    پیش فرض

    دوستان اين تاپيك دعوتي نيست و هركس تمايل داره ميتونه نظر بده


    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  18. 5
  19. #10
    ℬαℋαℛ
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    November 2014
    محل سکونت
    زیر آسمون خُـבا
    نوشته ها
    5,314
    1,566
    3,306

    پیش فرض

    ســلآم همه یِ انشاها زیبا بود .. واقعاً خوشحالم کهـ همچین کاربرایِ خوش نویسی دوستایِ من هستن ^__^

    از نظرم انشاها همه خوب بودن و باید بهش رای داد . . .

    سما و ثمین مثلِ همیشه متنِ عالی و زیبا و دوست داشتنی نوشتن که مُخاطبُ جذب میکنه ..

    انشای محمُد خیلی ساده و واقعیت و مُختصر بود

    و اُمید واقعاً پُر مفهوم و خیلی احساسی و احوالات و رفتارِ خیلی از مردم رو نوشت و اونم با بیانِ عــآلی :)

    انشایِ همه عـــآلی بود عـــــآلی

    و امّا پس از پُر حرفـــی

    رای مــن :

    LOVIX

    این روزها که می گُذرد
    بیهـــوده شادم . . .
  20. 3
  21. #11
    13581369
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    October 2013
    محل سکونت
    طهرآن
    نوشته ها
    4,638
    12,745
    1,701

    پیش فرض

    رای مــن :

    lovix
    چای
    چه بهانه عاشقانه
    خوبیست...
    برای
    کمی با تو نشستن...


  22. 4
  23. #12
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,498
    11,056
    21,677

    پیش فرض

    انشاي برتر هفته:

    انشا شماره پنج متعلق به لاويكس

    ممنون از همگي

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  24. 3
  25. #13
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,498
    11,056
    21,677

    پیش فرض

    انشاي شماره يك متعلق به bahar :

    سالها پیش که کوچکــ تر بودم در روزی برفی وقتی از کوچه پَس کوچه های خلوتِ شهرمان از مدرسه به خانه بازمیگشتم ناگهان تنِ کوچکم در میانِ دستهایِ قوی گُرگهایِ کثیف شهر زندانی شد ! نمیدانستم باید چکار کنم ! جیغ بکشم ، گریه کنم و یا ...
    آن روزها مُد شده بود دُخترها را میدزدیدند تا طلاهایشان را به دست بیاورند امّا من که طلایی نداشتم ! با چشمهایم مُلتمسانه و خفه شده به آنها خیره شده بودم
    یکی سره دیگری داد میزد دهانش را بگیر جیغ میکشد ! دیگری آروم میگفت : هیس آروم تر توجّه جلب نکنید و یکی میگفت زیباییش منحصر به فرد است و ...
    قیافه یِ هیچکدامشان نمیخورد که شبیهِ دُزدهایی که از داستان ها بر ذهن داشتم باشند و این کمی مرا آرام میکرد که به خیالم دزد نیستند ×
    وقتی مرا در ماشین پرت کردند بعد از چند دقیقه خوابم برد . . .
    با فریاد او که خشن تر از همه بود بیدار شدم .. خودم را خیس کردم !
    یک لبخند کج تحویلم داد و یکدفعه بلند خندید و به من خیره شد
    دستش را آورد جلو صورتم را نوازش کرد !
    لبخند زدم
    دلم آرام گرفت
    اما مرا بلند کرد روی دوشش انداخت و آویزان ماندم رویِ شانه هایش .. به داخل خانه یِ متروکه ای رفت
    اولین قطره ی اشکم با دیدنِ آن چند مردی که من میانش تکـ دُختر بودم فرو ریخت . . .
    مرا رویِ مبلی که هیچ ازش نمانده بود رها کرد و همه دورم جمع شدند و ...
    دیگر فقط صدایِ جیغ هــایِ بی فایده و گریه هایِ خفه اَم در فضا بود !
    دو روز بعد خوانواده اَم مرا از حال رفته در همان کوچه یِ کزایی پیدا کردند !

    و من سالهاست که به خاطرِ دختر بودنم از تــــــــــــرس فقط سکوت کرده اَم و واژه یِ ترس برایم کلِ زندگی شُده است !

    +

    انشا شماره دو متعلق به H4maN :

    هامان، بیا پسرم...تو خونه تنها نمون بچه...
    _ نه خیر ....میخوام بازی کنم...شما برید...

    هامان بابا جون بیا....معلوم نیست چند ساعت طول بکشه ها....
    _ گفتم نهههه.....نمیخوام...
    مهربان الان میاد شما برید....
    +
    آره واقعا رفتن....
    منهـ 5...6...ساله موندم تنهای تنها...

    اولش خوب بود...داشتم بازی میکردم...
    حواسم به خودم بود....
    تا اینکه صدای زنگ اومد..دویدم و رفتم در و باز کردم...
    به گمونم که حتما خواهرمهـ..مهربان....
    اما هیچکسی پشت در نبود....
    اینور...اونور....هیچکس نبود....
    برگشتم تو خونه...
    یه حس بدی داشتم....
    خیلی ساکت بود....

    صدای تیک تیک ساعت راحت شنیده میشد...
    نشستم یه گوشه....
    یهو صدای استارت دوباره ی یخچال اومد...
    از جام پریدم...
    قلبم حالا تندتر میزد...
    هی به خودم دلداری میدادم که چیزی نیست...
    خب بیجا کردی تنها موندی...
    دلم میخواست زودتر برگردن...یکی بیاد...

    خودمو یکم جمع و جور کردم....یکم ارومتر شدم....
    که یدفه...
    از بس ظرفها رو رو هم چیده بودن...یه سبد ازون بالا سر خورد و افتاد...
    این دیگه اخرش بود...
    سرمو فرو کردم پشتهـ پشتی....
    بغض کرده بود...
    تو دلم میگفتم تو رو خدا بامن کاری نداشته باشید....
    عرقای ســرد رو پیشونیم نشسته بود...
    یه قطرش از کنار گیجگاهم سر خورد اومد پایین....

    دوباره صدای استارت یخچال که ایندفه خاموش شد....
    صدای تیک تاک ساعت لعنتی....
    اینا به کنار صدای تلق و تولوقم از آشپزخونه اومد ایندفه...
    دیگه نا امید شده بودم...
    قلبم داشت میکوبید....
    ناامیدهـ ناامید...
    حتی نا امید تر از وقتی که صدای اون پــِـــخ پـــِــخ آخر آبمیوه رو میشنیدم....!
    آخه این چه صداییهـ...
    چرا من تنها موندم اخه....
    حتما هیولا اومدهـ....
    دیگه گریم گرفته بود...
    منتظر بودم تا یه هیولا از پشت منو بگیره و بخوره...
    اصن وضی بود....
    هی بیشتر سرمو فرو میکردم لای پشتی....

    که یهو صدای کلید انداختن توی در اومد...
    بلــــ]...دیگه کارم تموم شد....
    دیگه صدای گریه هام بلندهـ بلند شده بود....

    که ناگهان صدای ارامش بخش خواهرم اومد..
    هامان؟؟ چیکار میکنی داداشی؟

    جونه؟ داداشی؟
    اصن آبهـ رو آتیش شد صداش...
    آرومهـ آروم شدم....
    با اینکه بدنم حس نداشت....
    خودمو بلند کردم..
    دویدم تو بغل خواهرم....با تمام سرعت...
    +
    نه تنها برای خواهرم....
    بلکه برای هیچکس تا الان...
    ماجرای اونروزو تعریف نکردم..
    گرچه خودشون فهمیده بودن گمونم...
    روز عجیبی بود....!

    +

    انشا شماره سه متعلق به دخترك ژوليده:

    به قول کاراگاه گجت دستان پر توان برس به دادِ منِ ناتوان.. بعد بزنی تو دهن آدمایی که میگن چرا تو همش حالت بده؟چرا همش مینالی؟چرا هی مشکلاتتو جار میزنی؟چرا انقد انرژی منفی میدی؟

    وای چه کیفی داره با پشت دست چنان بکوبونی توی دهنشون که دیگه نتونن لام تا کام حرف بزنن.. همیشه ترس داشتم از قضاوت شدن.. همیشه ترس داشتم از اینکه بهم تک تک این جمله هارو بگن!اون اوایل که اینارو میشنیدم،سکوت میکردم شاید بخاطر ترس از .. نمیدونم بگم ترس از آبرو؟ اخه مگه هرکی مشکل داشت آبروش رفته؟ نمیدونم اما خب تنها حربه ی من در مقابل این آدما سکوت بود..

    بعد از یه مدت تصمیم گرفتم براشون توضیح بدم،اقا جون اینه مشکلاتِ من!تصمیم گرفتم قانعشون کنم.. اما چیزی که عایدم میشد یا ترحم بود یا نصیحت!که از جفتش متنفرم..

    میشینن و اُرد میدن که فلان کن بیسان کن،هزارتا مثال برات میزنن از آدمای بدبخت تر از تو،و اینکه خودتو با اونا مقایسه کن!آخه مرد حسابی،زن حسابی اینم شد حرف؟مگه احمقم؟من برای شکر کردن خدا باید هرجور شده خودمو قانع کنم که بدبخت تر از منم هست و خودمو بزنم به خریت؟ من شک دارم خدا خودش هم اینو بخواد!

    نفرت دارم از برچسب و انگ خوردن،برچسب یه ادمِ افسرده رو سالها یدک کشیدن کار آسونی نیست.. اما اینو تا بیای به این آدما حالی کنی پیر میشی..

    انقدر برچسب خوردم،انقدر قضاوت شدم بعنوان آدمهای مختلفی که اصلا ربطی بهم ندارن،
    نامرد/با معرفت .. مهربون/سنگ دل.. بنده ی خوب خدا/کافر.. ساکت و کم حرف/وراج و پرحرف.. شوخ وشیطون/افسرده و منزوی.. عاقل/بچه..

    حق بدید هرکس بود گیج میشد!من الان واقعا موندم بین این همه شخصیت!من واقعا کدومشونم؟هرازگاهی خودمو غرق هر کدومشون میکنم،گاهی میشم یه عاشق و دلداده و شروع میکنم به نوشتن،گاهی یه آدم مغرور مزخرف که به احدی رو نمیده،گاهی دلم میخواد یکی کنارم باشه و گاهی از وابسته شدنه میترسم و قید همه چیز رو میزنم،گاهی گیر میدم به خدا نماز و روزه،گاهی اصلا رغبت نمیکنم دعا کنم.. گاهی میشم یه ادم مسئولیت پذیر و بعضی وقت ها فقط اکتفا میکنم به یه جمله: بمن چه؟

    اصلا شاید اگه برای هر حالتی یه اسم نمیزاشتن،مثل غمگین،شاد،مهربون،نامرد،خو دخواه،دل رحم... شاید اونموقع اگه این همه برچسب نبود آدم میتونست خودش گلیمشو از آب بکشه بیرون.. شاید اونموقع بخاطر اين همه تردید دست به دامان یکی دیگه نمیشد.. شاید اونموقع به کسی اعتماد نمیکرد،شاید اونموقع با کسی دردودل نمیکرد.. که آخرش بشنوه چرا تو همش حالت بده؟!

    حتی از پایان دادن به این مطلب هم میترسم چون تهش میرسم به یه قضاوتِ دیگه!!

    درسته،ترس من همیشه تر از قضاوت شدن بوده.. و هست

    +

    انشا شماره چهار متعلق به ғαrɴoѕн .:

    داشتم به این فکر می کردم که ترس واقعی رو کجا تجربه کردم
    که کی واقعا ترسیدم ،
    اما خب هرچی فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم که نرسیدم که نرسیدم

    می گن همیشه هرچی رو که دور و برت باشه کمتر می بینی یا اصلا نمی بینی
    شاید این ترس هم همیشه با منه اما هیچ وقت نمی بینمش
    یه جورایی فک می کنم من همیشه ترس رو دور و بر خودم احساس کردم ..
    من ترسـای ِ زیادی دارم ...
    ترسـای ِ کوچیک و بزرگ
    ترسایی که شاید هیچ وقت نتونم حتی به زبونشون بیارم

    مثل ترس از از آیـنده ،
    ترس از گـم شدن ،
    ترس از زنـدگی کردن ،

    مـن می ترسـم مثل
    کوری از ندیـدن ،
    لالی از حرف نـزدن ،
    کری از نشنـیدن ،
    معلولی از راه نـرفتن ،
    سکوتی از شکـستن ،
    فریادی از شنــیده نشـدن ،
    گذشـته ای از آینـده ..

    مـثـل
    اون بچه یتیمی که از ترس از دست دادن مادرش به هر دری می زنه برا مداوای سرطانش
    مثل اون بچه گل فروشی که از ترس صاحب کارش باید تموم گل هاشو تا شب بفروشه
    مثل اون پسر بچه فقیری که نمی دونه شب برا خواهر کوچیکش شام چی ببره
    مثل اون سر بی گناهی که بالای دار می ره

    مثل اون مریضی که دکترش جوابش کرد و گفت فقط چند روز دیگه فرصت داری
    مثل اون لالی که به خاطر ترس زبونش بند اومده و با خودش می گه نکنه دیگه نتونم حرف بزنم ..

    می ترسم مثل مومنی که رو به ناامیدی از خدای خودشه
    مثل شیطانی که از ترس از آدم شیطان شد
    مثل خدایی که می گه نکنه بنده ی من بنده ی شیطان بشه ...

    می ترسم مثل زنی که از شوهرش بچه دار نمی شه
    می ترسم مثل شاگردی از تنبیه معلمش به خاطر نـنِوشتن تکلیف هاش ..

    می ترسم مثل آدم کارتـون خـوابی از بارون ..

    می ترسم مثل دختر خونـه نشینی از حـرف و حدیـث های مردم
    می ترسم مثل دختری که مورد تجـاوز قرار می گـیره
    می ترسم مثل دختر عاشقی به خاطر شرط عشقش که با اون هم خوابـه بشه

    می ترسم مثل دختر فراری ای که دیگه نمی تونه به خـونه برگرده
    مثل فاحـشه ای که با خودش می گه نکنه عاشقم بشه
    مثل کودکی که هر روز زیر باد کتک های مادر سادیسمیَـش قرار می گـیره

    مثل دختری که همین امشب به خاطر پدرش سر سفـره ی عقد کسی که دوستش نداره می شینه
    مثل زنی که شوهـرش موجی شده ..
    مثل معـتادی از تموم شدن موادش ..
    مثل مرد بیکاری که صاحب خونه جوابش کرده
    مثل مادر و پدری که بچه هاش اونـو راهی آسایشگاه کـردن

    می ترسم مثل کودکی که شب ادراری داره
    مثل اون قاتلی که نمی خواست قاتل بشه ... ولی شد
    مثل اون پدری ک قول عروسک رو به دخترش داده بود اما نتونست براش بخره
    مثل زنی که بی گناه سنگسار می شه
    مثل جنینی داخل شکـم مادرش که می دونه هیچ وقت قدم به این دنیا نمی ذاره ...

    می ترسم مثل ..

    من مثل همه ی این ها می تـرسم
    مانند همه ی ترس های کوچـک و بـزرگ ..
    کوچک ترینشـان را نمی دانم اما شایــد بـزرگ ترینشان ترس از خــودم باشد ..
    من از خودم هم می ترسـم ...

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  26. 3
  27. #14
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,498
    11,056
    21,677

    پیش فرض

    انشا شماره پنج متعلق به گيسوطلا :

    این ترسی که می خواهم راجبش بگویم یک ترس دخترانه ست!ترسی که برخلاف اسم و ظاهر لطیف و ناچیزش دیوونه
    کننده ترین حس ممکن توی دنیــــای صورتی دختربچه های کوچک یا شاید هم هم سن و سال های من و شماست..!
    ترسی به بزرگی و عظمت دنیا! ترسی به طولانی یک عمـــر! ترسی به بی رحمی یک کابوسی که پا گرفته توی دنیای یک فرشته ی کوچولو!
    ترسی به معنی مخـــوف ترس....
    این ترس فرق دارد با هزار ترس دیگر..ترس از نگاه های سنگین یک مرد که شاید هم سن و سال پدرت باشد!ترس از لحن کثیف و حال
    به هم زن بعضی از آدم های بی خاصیت! ترس از تنها بودن توی یک خیابان خلوت..من هم می ترسم!!خیلی می ترسم!!از سریدار مدرسه ای که هر روز صبح
    با نگاه های خیره ش بدرقه یمان می کرد!!ترس از هر یک قدمی که به طرف مان بر می داشت!تنها یک دختر می داند سست شدن زانو ها از ترس یعنی چه!
    تـــرس از روزی که مبادا همین آدم های حقیر و پست به خودشان جرات بدهند و آتیــــش بزنند به دامــن احساسات دخترانه ات!آن وقت است
    که علاوه بر ترس ، بی اعتمادی ، گوشه گیری و گریه های شبانه ات!
    بقیه هم می ترسند!اما این ترس کجــا و ترس تو کجا؟!!
    ترس پدری از رفتن آبرویی که به قیمت زخمی شدن روح دخترش تمام می شود!
    ترس از بین رفتن اعتبار چندین و چند ساله اش میان چند آدم کله گنده بازاری!
    آیا به آینده ی دوردانه اش فکر کرده است؟؟؟آیا قند عسلش معنی عدالت رو خواهد فهمید؟!آیا دکتر
    و مهندس شدنش هنوز هم برایش ارزوست؟!!!! چه حالی می شود وقتی روز به روز بر تعداد امسال دخترش افزوده میشود؟!
    باز هم می ترسند!ترس از چه؟ از حرف مردم؟!!
    مردم چه می گویند وقتی بشنوند!مردم چه فکری می کنند وقتی پی ببرند؟! مردم..مردم..مردم!!
    مگر غیر از این است که" یک پدرو مادر برای بچه هاشان زندگی میکنند؟!"
    آخر مگر مردم می دانند آن دخترک ظریف و نحیف چه کشیده است؟مگر می دانند چه بر اوگذشته؟مگر درک میکنند تجربه کردن چیز هایی که حتی برای ده ساله اینده یک دختر ابتدایی زود است.....؟!!صدای جیغ ها و زجه هایش را بگو!!!مگر انان را شنیده اند که به خود اجازه ی اظهار نظر می دهند؟!
    کسی دلش می اید راجب دختر 8ساله ای که تمام دنیایش خلاصه می شود در یک عروسک مو طلایی اظهار عقیده کند؟!هر چند که در این دور و زمانه دیگر دخترو پسر فرقی ندارد!دست درازی می کنند به هر کس که بخواهند بدون هیچ ترس و مانعی!!

    ترس های خالی..! پوچ..! بیهوده...!

    ترس هاییی که اجازه می دهند همین آدم های حقیر که از یک چاه پر از سوسک برای یک دختر بد تر و ترسناک ترند روز به روز بر تعدادشان افزوده و
    از وجدانشان کــــم شود...!

    " به امیـــد دنیایی بدون تــــرس های دختــــرانه "

    +

    انشا شماره شش متعلق به gole_sorkh1017 :

    وقتی چشمامو باز کردم خیسی رو زیر بدنم حس کردم

    نفسام به شمارش افتاده بود

    حرکت سینم سنگین بود

    دستامو نمیتونستم تکون بدم

    بوی جسد زیر بینیم پر شده بود

    صدای زوزه سگا گوشامو پر کرده بود

    از سرما داشتم میلرزیدم

    حتی نمیتونستم کسی رو صدا بزنم

    یه چیزی بالای سرم بود که مانع بلند شدنم میشد

    تو ذهنم داشتم جواب سوالامو میگشتم

    که کجام ؟ چرا نمیتونم بلند شم ؟ چرا تنهام ؟

    یواش یواش ذهنم پر کشید به وقتایی که بچه بودم

    وقتایی که میترسیدم تنها پناهم بغل مامانم بود

    دستای کوچیکمو میگرفت تو دستش و با یه دستشم پشتمو نوازش میکرد

    با لباش موهامو میبوسید و از همین لبا آرامش رو به وجودم تزریق میکرد

    همیشه از بچگی از تاریکی میترسیدم

    از جایی که سر بسته باشه و من تنها توش بمونم

    مامانم نمیذاشت این جور جاها باشم

    پس کجاست مامانم ؟

    من الان آرامش مامانمو میخواستم

    اشک صورتمو خیس کرده بود

    و همینم جلوی دیدمو تار میکرد و نمیتونستم چیزی رو ببینم

    ترس و لرز همه وجودمو گرفته بود

    همه جا تاریک بود

    من نمیخواستم اینجا باشم

    ولی کاری از دستم بر نمیومد

    چند ساعت بود که همون جا بودم و کسی سراغم نیومده بود

    با خودم میگفتم کی صبح میشه

    شاید شبه و کسی منو نمیبینه

    تعجبم از این بود که خانوادم کجان ؟ چرا منو تنها گذاشتن ؟

    ینی من گم شدم ؟


    یواش یواش صداهایی رو از دور شنیدم

    ولی اینا صدای کی بود ؟ داشتن چی میگفتن ؟

    کمی تمرکز کردم

    آره میتونستم بشنوم ..... چند دسته آدم بودن و داشتن چیزی رو با هم میگفتن

    ولی چرا همه باهم حرف میزدن ؟

    صدا داشت بهم نزدیک میشد

    نزدیک و نزدیک تر شد

    الان بهتر میشنیدم

    داشتن الله و اکبر میگفتن

    الله و اکبر

    الله و اکبر

    لا الله و اله الله


    نمیخواستم به چیزای بد فکر کنم

    مغزم قفل کرده بود

    چرا نمیتونستم چیزی رو ببینم

    روزنه کوچیکی از امید تو دلم روشن شد

    آره وقتش بود باید کمک میخواستم الان وقت نا امید شدن نیست

    هنجرم درد میکرد نمیتونستم داد بزنم

    با این حال شروع کردم داد زدن

    کمکم کنیییییییییید

    تو رو خدا کمکم کنید

    کسی نیستتت ؟

    من اینجام

    ولی صدام به حدی اروم بود که میدونستم کسی نمیشنوه

    آدما رفتن و من دوباره تنها موندم

    همون روزنه کوچیک هم به روم بسته شد

    دیگه ناامید شده بودم

    من مرده بودم

    با بند بند وجودم ترسو حس میکردم

    تو دلم داشتم خدا رو صدا میزدم

    خدایا کمکم کن

    تو رو به فاطمه زهرا منو از اینجا بیار بیرون

    من میترسم

    تنها امیدم تویی خدا

    چرا کسی جوابمو نمیداد

    همینا رو زمزمه میکردم و گریه میکردم

    ینی کسی صدای هق هقامو نمیشنوه

    تو رو خدا کمکم کنیییییییییییییید

    ولی هیچ تاثیری نداشت

    میدونستم که کسی کمکم نمیکنه

    نمیدونم چند ساعت گذشته بود که با قطرات آبی که رو صورتم میریخت از خواب بیدار شدم

    چشمامو باز کردم

    تو حیاط خونمون بودم

    صدای گنجشکا گوشامو پر کرد

    بوی آشی که مامانم پخته بود زیر بینیم پر شد

    بلند شدم و دستمو به چشمام کشیدم

    من داشتم میدیدم

    این بار محکم تر چشمامو لمس کردم

    اره داشتم میدیدم

    دستمو گذاشتم رو قلبم داشت میزد

    لبام به خنده باز شد

    شیرین ترین خنده ای بود که تو عمرم تجربه کردم

    بلند شدم و دویدم پیش مامانم اول با دستام صورتشو لمس کردم

    بوش کردم

    آره ... آره خودشه

    مامانمه

    منبع آرامشمه

    شروع کردم بلند بلند خندیدن

    من زنده بودم

    خدایا شکرت

    شکرت

    +

    انشا شماره هفت متعلق به sin-sin 137179 :

    - وای سوسک!
    این جمله اوج ترس یک زن را موقع دیدن آن حشره لعنتی بیان می کند. مردها معمولا موقع دیدن سوسک ها عکس العملی از خود نشان نمی دهند چون، مَرد اند!. مسخره است اگر جنسیت ما، نوع ترس های ما را مشخص کند!

    مثلا اینکه زن ها از سوسک یا تاریکی بترسند یک مسئله پذیرفته شده و معمول بین همه است. ک حتی اگر در جمعی، شخصي از اینها واهمه نداشته باشد می گویند "واقعا نمی ترسی؟؟" ..

    اما یک ترس هایی هم هست ک به جنسیت، بزرگی یا کوچکی آدمها کار ندارد. آرام آرم در وجودت رخنه می کند و و قتی ب خودت می آیی می بینی مدت هاست ک داری از آن فرار می کنی!

    ترس از تنهایی و دوست نداشته شدن. بعضی ها با خودشان کنار آمده اند و پذیرفته اند ک تنهایند.. دیگر چشمشان ب در یا موبایلشان نیست ک کسی با ضربه ای کوچک، حباب تنهایی شان را بترکاند.

    بچه ها موقع تنهایی، جیغ می کشند و گریه می کنند تا اینکه کسی از درون تاریکی ها با لبخند می آید و در آغوش می کشدشان.. ولی اگر آدم بزرگها جیغ بزنند چی؟ کسی پیدایش می شود ک آرامشان کند؟ بغل بگیردشان و آرام در گوششان زمزمه کند "من هستم" یا همان جمله معروف زمان بچگی ک موقع شنیدنش آرام می گرفتی.. همان "مامان پیشتِ"؟!

    همه تنهاییم .. این را وقتی می فهمی ک کسی وارد جمع می شود و از تو بهتر است؛ بهتر هم ک نباشد، یک آدم جدید است .. نو است! آن وقت همان آدم هایی ک تا چند دقیقه پیش قربان صدقه حرف زدنت می رفتند، دورت را خالی می کنند.

    همه تنهاییم .. این را وقتی می فهمی ک همه حالشان خوب است! غمی ندارند و برای همین دلیلی هم برای سر زدن ب تو ندارند.

    همه تنهاییم .. این را وقتی می فهمی ک اطرافیانت هم صحبت دارند؛ کسی هست ک سرشان را گرم کند یا غم خوارشان باشد.

    ولی .. تنهای تنهای تنها نیستیم! يك نفر هست.

    يك نفر توی کافه سر خیابان، توی پارک موردعلاقه ات، توی اتاقت،بغض هایت،شعرهایت،خنده و نگرانی هایت.. کسی ک اول از هر چیز ب فکر خوشبختی توست و تو آخر همه سراغش میروی.. کسی ک گاهی دلم می خواهد می آمد روی زمین، توی اتاقم و من محکم در آغوشش می گرفتم و تا حرکتی می کرد می گفتم "نرو!"..

    کسی ک وسط شلوغی هم حواسش ب توست.. من ب او می گویم دوست . نه از آن دوستهای الکی ک اگر بگویی بالای چشمشان ابرو است ، بروند! .. یک دوست واقعی.. همانی ک نبودنش، نداشتنش بزرگترین ترس مشترک بین همه آدمهاست .. هزچند گاهی اوقات خودمان هم نمی دانیم ..

    ترس اینکه دیگر دوستت نداشته باشد. آدمهای بی وفا را بیخیال! ببین خدا چقدر دوستت دارد؟


    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  28. 5
  29. #15
    gole_sorkh1017
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تبریز
    نوشته ها
    7,739
    5,994
    4,221

    پیش فرض

    خب خب برسیم به قسمت شیرین ماجرا

    چقدر سخته انشای خودتو انتخاب نکنی

    انشاها واقعا قشنگ بودن دست همتون درد نکنه

    بعضی انشاها هستن قدرت کلماتش رو میشه حس کرد

    مثلا انشای بهار خانم جزو این دسته از انشاهاست که کلماتش پر قدرت بودن

    و واقعا جای تحسین داره

    بعضی انشاها هم با وجود این که محاوره ای نوشته میشن بازم موضوع جذاب و خوبی دارن مثل انشای هامان

    برای همین من این دو تا انشا رو از بین همه انشاهای خوب انتخاب میکنم

    انشای بهار خانم

    و انشای آقا هامان

    هر روز با هم دعوا داشتند ولی زورش به او نمی رسید.
    نمی دانست چه کند، با خودش گفت می روم شکایت می کنم...
    کتاب مفاتیح را برداشت و آن را باز کرد:
    «الهی الیک اشکو نفساْ بالسوء اماره...»
    خدایا به تو شکایت می کنم از نفسم

  30. 3
صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 25

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •