ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 3 از 3 نخست 123
نمایش نتایج: از 31 به 32 از 32
  1. #1
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    14,371
    22,594
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض 【ツ】 تـراوشـات يـك ذهـن خـلـاق 【ツ】

    سلام به همگي

    يه تاپيك داريم توي همين بخش به اسم "
    پاراگراف هاي اينترنتي " .. خودِ من وقتي بعضي هاشون رو مي خونم ، واقعا حس خوبي بهم دست ميده ك مي بينم يه نفر تونسته انقدر زيبا اين كلمات رو كنار هم قرار بده و موضوعات مختلف رو بهم ربط !

    براي همين فكر كردم ك خوبه يه تاپيكي ايجاد شه .. توي ذهنت هر دفعه يه ماجراي جديد بساز با شخصيتها و گفتگوهاي جديد .. سعي كن انقدر جذابش كني تا همه پسند باشه و در لفافه موضوعاتي بيان بشه ك حرفِ دل همه ماست .

    ميشه يه داستان كوتاه باشه ..

    ميشه يه داستان بلند باشه كه توي پستهاي مختلف ارسال بشه و دوستان دنبال كنند ..

    ميشه هر دفعه يه موضوع و مطلب متفاوت باشه ؛ يه ديالوگ .. يه فضاي خاص ك آرامش ميده يا بيشترمون تجربه اش كرديم .. حرفهاي تكراري كه هممون مي شنويم ولي بهش فكر نكرديم ..

    ميتونه در قالب سوم شخص باشه ، يعني نويسنده داناي كل باشه ..

    ميتونه خود نويسنده هم توي داستان باشه ك اين يكم شبيه تاپيك
    پارادوكس ها ميشه، براي اينكه شباهتي بين اين دو تاپيك نباشه بايد :

    "
    همه افراد و اتفاقات ها تخيلي و زاده ذهن مان باشن "

    اميدوارم خوشتون بياد و همراهي كنيد

    I feel like I'm alive and I'm gonna make it
    Maybe if I cry I don't have to fake it
    I'm giving up my pain, so you can take it
    I hate it
  2. #31
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    18,825
    23,880

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    پیش فرض

    عجیب بود،دیدنش در زیرگذر تئاتر شهر،کالبدی که همه چیزش او بود اما خودش نبود..

    و عجیب تر از آن حال دختر که دگرگونی ۲۰۱۲ را در جیب چپش گذاشته بود،انگار تمام فضای اطراف محو شده بودند و فقط او بود که مشخص بود مثل افکت سلفی ها!

    خیره شده بود..خیره شده بود..خیره شده بود!خوشوقتم،پرهام هستم..زبانش یاریش نمیکرد برای گفتن هیچ صوتی چه رسد به کلمه و بعدش جمله ی:من هم همینطور!

    پس همان لبخند کج همیشگی اش را تحویل داد..و در ذهنش میگشت تا دلیلی بیاورد برای زبان بسته بودنش..


    من الان برمیگردم،رفت سوپرمارکتی که آن سمت خیابان بود،باید خودش را جمع و جور میکرد،آقا یه نوشابه بمن میدید لطفا!

    شده بود ملوان زبل که با خوردن اسفناج قدرت میگرفت،اما نه ملوان بود،نه زبل!اسفناجش هم شده بود نوشابه ی لیمویی..بطری را سرکشید و به سمتشان برگشت!

    باز همان چهره،این همه شباهت،مگر میشد؟اما شده بود..یک پسر دانشجوی رشته ی بازیگری عجیب شبیه س بود،همان موهای کم پشت خرمایی،همان استایل بدنی،همان تیپ،همان نگاه،همان فرم بینی!

    اما فقط لبخندش شبیه نبود..دلش میخاست ساعت ها بنشیند و نگاهش کند و در ذهنش هی بچیند و وا بچیند،اصلا خدا خدا میکرد تا شام را با همان گروه بخورد،تا زمان بیشتری باشد برای یادآوری گذشته ای که مدت کمی بود خاکش کرده بود،تا زمان بیشتری باشد تا غصه بخورد و این را همه از نگاهش فهمیده بودند،اما باز هم خودش را نباخت..

    زن بود!حالِ یک زن دستخوش خیلی چیزها میشود،جز دستخوشِ دستِ خودش!
    زن بود و انگار نافش را بریده بودی با تیشه ای که به زمین بزند و غم بتراشد!
    زن بود و غم را با تک تک سلولهای بدنش حس میکرد!زن بود و به هیپوکامپ دستورِ یادآوری خاطرات را داده بود!زن بود و آن پسر دست درازی کرده بود به قهقرای ذهنش تا آدمی را بیرون بکشد که برایش مرده بود..
    اما!
    اما بخاطر همین زن بودنش،و خوردن ان نوشابه ی لیمویی،و قدرت گرفتن و خون رسانی به مغزش جرات این را داشت تا دست پسر را پس بزند،و قاشق داغ کند و پشت دست خودش بگذارد تا دیگر خاطرات مرده زنده نشوند.**.
    پس آن شب را تمام کرد،بدون شام..یک خداحافظی ساده،خیلی مقتدر!
    از پله های خانه که بالا می آمد،پشت زانوهایش میلرزید،کلید را در قفل انداخت،چرخاند،کیف و پالتویش را پرت کرد روی زمین و پناه برد به تخت و پتوی گلبافتش..



    + امضا : ثمين
    8 آذر 94

    ویرایش توسط دخترك ژولیده : 2016.01.12 در ساعت 11:51

    نه ز بویم
    نه ز رنگم
    نه ز نامم
    نه ز ننگم
    حذر از تیر خدنگم

    که خدایی است کمانم

    ...

  3. #32
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    18,825
    23,880

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    پیش فرض

    جنگ جهانی دوم بود

    سپاه شکست خورده بود و فرمانده گلوله ها تمام بدنش را از بین برده بودند جز قلبش

    فقط قلبش بود که سالم مانده بود

    ناگهان یکی از پشت سر تیری درست وسط قلبش فرود آورد

    فرمانده به عقب برگشت

    چهره ی یکی از سربازان خودش را دید

    ولی گلوله چنان قلبش را شکافته بود که فرصت نکرد دلیل این کار را بپرسد...

    دنیای ما آدم ها شده میدان جنگ،درست وقتی نیروهایت قوایشان را از دست داده اند کسانی پیدا می شوند تا کمکت کنند.. این ها خوب زمانی وارد میدان می شوند و تو بدون آنکه بپرسی از کدام لشکر هستند اسلحه دستشان می دهی و دستور حمله و خودت برمیگردی تا زخم هایت را ببندی و در راه به این فکر میکنی که آن ها را خدا فرستاده درست زمانی که دیگر هیچ امیدی به زندگی نداری!پشت به آنها،اعتمادت را قوی تر میکنی اما خنجری که از پشت فرو میرود در سینه ات،اعتماد را می سوزاند*..قصه ی زندگی ما آدم ها هم همین است،هی اصرار میکنند برای بودنشان،برای ماندشان!درست زمانی که تو امیدت را از همه کس بریده ای و بعد رضایتت را که گرفتند،نقابشان را برمیدارند و به رسالتشان پایان می دهند،به کثافط کشیدن زندگیت...داغی که برای همیشه روی دلت تازه می ماند!زخمی که خودش هر چند وقت یکبار برایت نمک پاشش می کند..وقاحت بعضی ها تمامی ندارد!



    +این نوشته مخاطبی دارد که عین خیالش نیست

    2 بهمن 94
    ثمين

    نه ز بویم
    نه ز رنگم
    نه ز نامم
    نه ز ننگم
    حذر از تیر خدنگم

    که خدایی است کمانم

    ...

صفحه 3 از 3 نخست 123
نمایش نتایج: از 31 به 32 از 32

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •