ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 30
  1. #1
    Aida-star
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2009
    محل سکونت
    یه جایی همین جاها!
    نوشته ها
    2,881
    1,812
    2,080

    پیش فرض کتــاب " وقایع نارنیا(شیر،کمد،جادوگر) " ☼ تــــایـــپـــ شــده ☼

    [center:af5c3743a0]کتابی که این دفعه انتخاب کردم نیاز به قدرت تخیل بالا داره!

    شاید فکر کنید کتابش بچگانه است ولی در عین حال بسیار زیباست!

    امیدوارم لذت ببرید.

    نام کتاب:وقایع نارنیا(شیر،کمد،جادوگر)
    مترجم:امید اقتداری - منوچهر کریم‏زاده

    کتاب اول از مجموعه هفتایی :

    1. شیر ، جادوگر ،کمد لباس

    2.شاهزاده کاسپین
    3.کشتی سپیده پیما
    4.صندلی نقره ای
    5.اسب و آدمش
    6.خواهرزاده جادوگر
    7.آخرین نبرد



    درباره نویسنده:

    لوُیس در ۲۹ نوامبر سال ۱۸۹۸ میلادی در بلفاست، مرکز ایرلند شمالی به دنیا آمد. تا قبل از ۹ سالگی پدر و مادر و برادرش را از دست داد.[۱] او در جنگ جهانی اول زخمی شد و پس از اتمام جنگ جهانی اول، دانشگاهش را به پایان رساند و به تدریس در دانشگاه*ها پرداخت. در سال ۱۹۲۹ در عقایدش دچار تحول شد و وجود خدا را پذیرفت و دو سال بعد در حین مباحثه با تالکین مسیحی شد.[۲] نخستین اثرش را به نام دیمر در سال ۱۹۲۶ منتشر کرد که داستانی است منظوم، آرمان*گرا و سرشار از طنز.کلایو استیپلز لوئیس، در ۲۲ نوامبر در سال ۱۹۶۳ در آکسفورد انگلستان درگذشت. درطول عمر پربارش در زمینه های گوناگون ادبیات ، آثار بسیاری پدید آورد که مهمترین آنها به قرار زیر است :

    نقد : تمثیل عشق ( 1936 ) ، مطالعاتی در باب کلام ( 1960 ) ، تجربه ای در نقد ( 1961 ) ، تصویر رها شده ( 1964 ) ، مطالعاتی در ادبیات قرون وسطا و رنسانس ( 1966)

    رمان : بازگشت زائر ( 1933 ) ، از سیاره خاموش ( 1938 ) ، پرلاندرا ( 1943 ) ، همچون سفر به زهره ( 1935 ) ، آن قدرت زشت(1945).
    اخلاق : مسئله درد (1940) ، (1942 ) The Screwtape Letters، معجزات ( 1947 ) ، مسیحیت محض ( 1952 ) ، چهار عشق ( 1960 ) ، فراسوی فردیت(1944)
    خود- زندگینامه : شگفت زده از شادی (1955).
    شعر : شعرها ( 1964 ) ، داستانهای منظوم ( 1969 ) ، دیمر (1926).
    نامه ها : نامه ها ، ویراسته و.ه. لوئیس(1966).

    تمثیل عشق در سال 1936 جایزه هاوتورندن را ربود و کتاب آخرین نبرد که هفتمین کتاب از ماجراهای نارنیاست ، در سال 1957 برنده جایزه کارنگی شد .


    رمان برای نوجوانان : سرگذشت نارنیا مجموعه*ای از هفت رمان خیال*پردازی نوشتهٔ سی اس لوئیس برای کودکان است .این مجموعه که به عنوان یک اثر کلاسیک در ادبیات کودک و شناخته ترین اثر نویسنده اش شناخته می*شود و بیش از ۱۲۰ میلیون نسخه از آن به ۴۱ زبان فروخته شده در بین سال*های ۱۹۴۹ تا ۱۹۵۴ نوشته شده*است .

    علاوه بر زمینه*های متعدد سنتی مسیحی ، این مجموعه ، شخصیت*ها و ایده*هایی از اساطیر یونانی و رومی و همچنین افسانه*های کهن بریتانیا و ایرلند را به کار گرفته*است .سرگذشت نارنیا ماجرای کودکانی را نقل می*کند که نقش اصلی را تاریخچهٔ دنیای نارنیا بازی می*کنند . در هر کتاب از این مجموعه (به جز اسب و پسرک او ) کودکانی از دنیای ما به صورت جادویی به نارنیا منتقل می*شوند . جایی که از آن*ها خواسته می*شود تا به اسلان شیر کمک کنند تا از پس بحران در دنیای نارنیا برآید .ارنیا دنیایی است که در آن حیوانات سخن می*گویند ، جادو امری رایج است و خوبی به جنگ با بدی می*رود . داستان آفرینش نارنیا در روز نخست با آواز اسلان شیر و سخنگو شدن حیوانات با جادوی او در کتاب خواهرزاده جادوگر و داستان پایان آن در کتاب آخرین نبرد آمده*است .آخرین جلد از این مجموعه (آخرین نبرد) در سال ۱۹۵۶ مدال کارنگی (از جایزه*های معتبر ادبیات کودکان) را از آن خود کرده*است.

    اما مجموعه نارنیا : شیر ، کمد ، جادوگر (1950) شاهزاده کاسپین ( 1951 ) ، کشتی سپیده پیما ( 1952 ) ، صندلی نقره ای ( 1953 ) ، اسب و آدمش. ( 1954 ) ، خواهر زاده جادوگر ( 1955 ) ، آخرین نبرد ( 1956 ).
    [/center:af5c3743a0]
    ویرایش توسط Aida-star : 2011.07.22 در ساعت 16:37
    [CENTER]


    بپاشید خون شب را
    به حیاط خلوت خانه قبلی مان !
    تا
    سیاهترین سگ ولگردِ خورشید سوزان
    پا نگذارد به قلب هایمان !

    +خودم !
    [B][FONT=Arial][SIZE=3]
  2. #2
    Aida-star
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2009
    محل سکونت
    یه جایی همین جاها!
    نوشته ها
    2,881
    1,812
    2,080

    پیش فرض

    [center:5963bb9b21]وقايع نگاري نارنيا
    شير ، كمد ، جادوگر
    نوشته : سي . اس . لوئيس
    The Chronicles of Narnia:
    The Lion , the Witch and the Wardrobe

    فصل اول
    لوسي بدقت كمد را بررسي مي كند

    زماني چهار تا بچه بودند به اسمهاي پيتر ، سوزان ، ادموند و لوسي . اين داستان درباره اتفاقي است كه وقتي آنها
    را هنگام جنگ به خاطر دور كردن از حمله هاي هوايي به بيرون از لندن فرستادند برايشان رخ داد . بچه ها را
    به خانه پروفسور پيري فرستادند كه در دل روستايي زندگي مي كرد كه شانزده كيلومتر از نزديكترين ايستگاه
    قطار و بيش از دو كيلومتر از نزديكترين اداره پست فاصله داشت .
    پروفسور زن نداشت و در خانه اي بسيار بزرگ با كدبانويي به نام خانم مك ردي و سه خدمتكار زندگي مي
    كرد . خدمتكارها ايوي ، مارگارت و بتي نام داشتند ، اما در اين داستان چندان حضوري ندارند . خود
    پروفسور مردي بود بسيار پير كه موهاي سفيد ژوليده ، سر و ريش و بيشتر صورتش را پوشانده بود .
    بچه ها تقريباً همين كه او را ديدند از او خوششان آمد ؛ اما در نخستين عصري كه پروفسور براي استقبال از آنها
    جلو در ظاهر شد قيافه اش آن قدر عجيب بود كه لوسي ( كه از بقيه كوچكتر بود ) كمي ترسيد و ادموند كه
    بعد از لوسي دومين بچه كوچك بود دلش خواست بخندد و ناچار شد براي پنهان كردن خنده اش وانمود
    كند فين مي كند .
    شب اول ، به محض اينكه به پروفسور شب بخير گفتند و به طبقه بالا رفتند ، پسرها به اتاق دخترها رفتند و با هم
    از پروفسور حرف زدند . پيتر گفت : حرفي ندارد كه شانس آورده ايم . عالي خواهد شد . آن رفيق پيري كه
    من ديدم اجازه مي دهد هر كاري كه دوست داريم بكنيم .
    سوزان گفت : من فكر مي كنم پيرمرد مهرباني است .
    ادموند در حالي كه خسته بود و وانمود مي كرد خسته نيست ، و اين كار هميشه او را بداخلاق نشان مي داد ،
    گفت : اوه ! دست بردار ، ديگر اين جوري حرف نزن .
    سوزان گفت : مگر چطوري حرف مي زنم ؟ به هر حال وقتش است كه تو بروي و بگيري بخوابي .
    ادموند گفت : مثل مادر حرف زدن را مي گويم . مگر تو كي هستي كه به من بگويي بايد بخوابم ؟ خودت برو
    بخواب .
    لوسي گفت : بهتر نيست همه مان بخوابيم ؟ اگر اينجا سر و صداي ما را بشنوند حتماً تنبيه مي شويم .
    پيتر گفت : نه ، تنبيه نمي شويم . اين از آن خانه هايي است كه هيچ كس كاري به كار ما ندارد . به هر حال
    صداي ما را نمي شنوند . از اينجا تا آن اتاق غذاخوري ، ده دقيقه راه است و آن همه پله و راهرو هم اين وسط
    هست .
    ناگهان لوسي گفت : اين چه صدايي است ؟
    خانه بسيار بزرگتر از تمام خانه هايي بود كه او تا آن وقت ديده بود و فكر آن همه راهروي دراز و رديف
    درهايي كه به اتاق هاي خالي باز مي شد ، لوسي را كمي مي ترساند .
    ادموند گفت : احمق جان ! اين صدا ، صداي يك پرنده است .
    پيتر گفت : جغد است . اينجا براي پرنده ها جايي عالي است . من مي روم بخوابم . راستي ، فردا برويم دنبال
    اكتشاف . در جايي مثل اينجا مي شود همه چيز پيدا كرد . وقتي مي آمديم آن كوهها را ديديد ؟ و آن جنگل
    ها را ؟ شايد عقاب داشته باشند ، شايد گوزن داشته باشند ، قوش هم هست .
    لوسي گفت : گوركن !
    ادموند گفت : مار !
    سوزان گفت : روباه !
    اما صبح روز بعد ، مدام باران مي باريد و آن قدر شديد بود كه وقتي از پنجره بيرون را نگاه مي كردي نه كوهها
    را مي ديدي و نه جنگلها را و نه حتي نهر توي باغ را .
    ادموند گفت : البته باران خواهد باريد !
    بچه ها تازه صبحانه را با پورفسور تمام كرده بودند و در طبقه بالا در اتاقي بودند كه پورفسور براي آنها تعيين
    كرده بود . اتاقي دراز با سقف كوتاه كه دو پنجره به يك سو و دو پنجره به سوي ديگر داشت .
    سوزان گفت : ديگر غر زدن را تمام كن اِد . به احتمال زياد تا حدود يك ساعت ديگر هوا صاف مي شود . و
    حالا هم وضعمان خوب است . يك راديو و اين همه كتاب اينجاست .
    پيتر گفت : اين چيزها به درد من نمي خورد ، من مي خواهم در خانه به اكتشاف بپردازم .
    همه با اين حرف موافقت كردند و ماجرا آغاز شد . خانه ، از آن خانه هايي بود كه هيچ وقت نمي شد به
    آخرش رسيد و پر بود از جاها و فضاهاي غيرمنتظره . چند تا از درهايي را كه نزديكشان بود باز كردند و همان
    طور كه انتظار داشتند ، اين درها فقط به اتاق خوابهاي اضافي باز مي شد . اما بزودي به اتاق بسيار درازي پا
    گذاشتند كه پر از عكس بود ، و در آنجا يك دست زره پيدا كردند و بعد از آن اتاقي بود با پرده هاي سبز كه
    در گوشه اي از آن يك هارپ ( يك نوع ساز زهي ) قرار داشت . بعد ، از سه پله رو به پايين و پنج پله رو به
    بالا گذشتند و بعد ، از سرسراي كوچكي در بالا سر در آوردند و دري كه به يك ايوان باز مي شد و پس از آن
    به يك سري اتاق پر از كتاب رسيدند كه به هم راه داشتند . بيشتر كتابها خيلي كهنه بودند و بعضي از آنها از
    انجيل توي كليسا بزرگتر بودند . كمي بعد چشمشان به اتاقي افتاد كه كاملاً خالي بود و فقط يك كمد بزرگ
    داشت ، از آن كمدهايي كه روي درشان آينه دارند . هيچ چيز ديگري در اتاق نبود ، مگر يك خرمگس مرده
    كه افتاده بود روي لبه پنجره . پيتر گفت : اينجا هيچي نيست !
    و همه به غير از لوسي از اتاق بيرون آمدند . لوسي از بقيه عقب ماند ، چون فكر كرد مي ارزد در كمد را امتحان
    كند ؛ گرچه تقريباً مطمئن بود كه در آن قفل است . اما با تعجب ديد كه در كمد براحتي باز شد و دو گلوله
    نفتالين از آن بيرون غلتيد .
    توي كمد را كه نگاه كرد ديد چند تا كت آويزان است . بيشترشان كت خز بلند بودند . لوسي هيچ چيز را به
    اندازه بوييدن و لمس كردن خز دوست نداشت .
    زود رفت توي كمد ، كنار كتها ايستاد و صورتش را به آنها ماليد و البته در را باز گذاشت ، چون مي دانست
    كار احمقانه اي است كه آدم خودش را با دست خودش توي كمد زنداني كند . سپس جلوتر رفت و پشت رديف اول ،
    يك رديف ديگر كت خز ديد . آنجا تقريباً تاريك بود و لوسي بازوهايش را به جلو دراز كرده
    بود كه صورتش به ته كمد نخورد . يك قدم جلوتر رفت و بعد دو يا سه قدم برداشت و تمام مدت انتظار
    داشت ديواره چوبي ته كمد را با سرانگشتانش لمس كند ، اما دستش به ته كمد نخورد .
    لوسي فكر كرد : بايد كمد خيلي بزرگي باشد . و باز جلوتر رفت و كتهاي خز را كنار زد كه راه باز كند . بعد
    متوجه شد چيزي زير پاهايش قرچ و قروچ مي كند . فكر كرد : آيا باز هم گلوله نفتالين است ؟ و خم شد تا به
    آن دست بزند ، اما به جاي چوب سخت و صاف كف كمد ، دستش به چيزي نرم و پودرمانند و فوق العاده
    سرد خورد . گفت : خيلي عجيب است .
    و يكي دو قدم ديگر جلوتر رفت . لحظه اي بعد لوسي فهميد صورت و دستش ديگر به خز نرم نمي خورد ،
    بلكه با چيزي سخت و خشن و حتي تيز تماس دارد . لوسي گفت : خدايا ، درست مثل شاخه هاي درخت است
    !
    و متوجه شد از رو به رويش نوري مي تابد ؛ نوري كه از فاصله بسيار دورتري مي تابيد . نه از ته كمد كه مي
    بايست در فاصله چند سانتيمتري او باشد . لوسي حس كرد چيز سرد و نرمي روي او مي ريزد و يك لحظه بعد
    فهميد كه در ميان جنگلي ايستاده و شب است ، زير پاهايش برف است و از هوا دانه هاي برف پايين مي ريزد .
    لوسي كمي ترسيد ، اما در عين حال بسيار كنجكاو و هيجان زده بود . از روي شانه اش به پشت سر نگاهي كرد
    . از لابه لاي تنه تيره درختان هنوز مي توانست درِ باز كمد و حتي كمي از فضاي اتاق خالي پشت آن را ببيند .
    به نظر مي رسيد آن طرف كمد هنوز روز است . لوسي گفت : اگر مشكلي پيش آمد هر وقت بخواهم مي توانم
    برگردم .
    و قرچ و قوروچ كنان روي برف و در ميان جنگل ، به سوي نور روبرو پيش رفت . لوسي پس از حدود ده دقيقه
    راه رفتن ، به منبع نور رسيد و ديد نور از چراغي مي تابد كه بالاي يك تير چراغ قرار دارد . در همان حال كه
    لوسي آنجا ايستاده بود و فكر مي كرد كه تير چراغ وسط جنگل چه كار مي كند و او حالا چه كار بايد بكند ،
    صداي خش خش پايي را شنيد كه به طرف او مي آمد ؛ و كمي بعد آدم عجيبي از لابه لاي درختها به محوطه
    روشن تير چراغ پا گذاشت .
    او فقط اندكي بلندتر از خود لوسي بود و چتري روي سرش گرفته بود كه از برف سفيد شده بود . از كمر به بالا
    شبيه يك مرد ، اما پاهايش مانند پاهاي بز بود . موهاي روي پاهايش سياه براق بود و به جاي كف پا ، سم بزي
    داشت . دم نيز داشت ، ولي لوسي اول متوجه دم او نشد ، چون آن را با سليقه روي بازويش انداخته بود تا روي
    برف كشيده نشود . شال پشمي سرخي دور گردنش بود و پوستش هم كمي به سرخي مي زد . چهره كوچك
    عجيب اما دلپذيري داشت با ريشي نوك تيز و كوتاه و موهاي فرفري ، و دو شاخ در دو طرف پيشاني اش كه
    از توي موهايش بيرون زده بود . در يك دستش ، همان طور كه گفتم ، چتر بود و در دست ديگرش چند بسته
    قهوه ايي رنگ پيچيده در كاغذ حمل مي كرد . با آن بسته ها و آن برف ، درست مثل اين بود كه از خريد
    در اسطوره شناسي لاتين ، خداي كشتزارها و گله :Faun كريسمس بر مي گردد . اين موجود يك فان
    هاست و پا و شاخ آن مانند بز است . در اين داستان منظور از فان اين خدا نيست و صرفاً به نوع موجود اشاره
    دارد بود و هنگامي كه لوسي را ديد آن قدر شگفت زده شد كه همه بسته هايش به زمين افتاد .
    فان فرياد زد : اي واي خداي من !

    8
    [/center:5963bb9b21]
    [CENTER]


    بپاشید خون شب را
    به حیاط خلوت خانه قبلی مان !
    تا
    سیاهترین سگ ولگردِ خورشید سوزان
    پا نگذارد به قلب هایمان !

    +خودم !
    [B][FONT=Arial][SIZE=3]
  3. #3
    Aida-star
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2009
    محل سکونت
    یه جایی همین جاها!
    نوشته ها
    2,881
    1,812
    2,080

    پیش فرض

    [center:b1ebe7143e]فصل دوم :
    آنچه لوسي پيدا كرد

    لوسي گفت : عصر بخير .
    اما فان چنان سرگرم جمع كردن بسته هايش بود كه اول جواب نداد ؛ و وقتي كه بسته هايش را برداشت تعظيم
    كوچكي به لوسي كرد و گفت : عصر بخير ، عصر بخير . مرا ببخشيد ، قصد فضولي كردن ندارم ، اما آيا
    درست فهميده ام كه شما دختر حوا هستيد ؟
    لوسي كه منظور او را درست نمي فهميد گفت : اسم من لوسي است .
    فان پرسيد : اما شما ... ببخشيد ... شما از همان موجوداتي هستيد كه آنها را دختر مي نامند ؟
    لوسي گفت : البته كه من يك دخترم .
    : در واقع شما يك آدم هستيد ؟
    لوسي كه هنوز از حرفهاي فان گيج بود گفت : البته كه من آدم هستم .
    فان گفت : من چقدر احمق هستم ! بي شك همين طور است كه مي گوييد . مي دانيد ، من قبلاً هرگز پسر آدم
    يا دختر حوا را نديده ام . خوشبختم ، يعني ...
    سپس ساكت شد ، گويي مي خواست چيزي بگويد كه دلش نمي خواست آن را به زبان بياورد ؛ اما ناگهان به
    يادش آمده بود .
    : خوشبختم ، خوشبختم . اجازه بدهيد خودم را معرفي كنم . اسم من تومنوس است .
    لوسي گفت : از آشنايي با شما بسيار خوشبختم آقاي تومنوس .
    آقاي تومنوس گفت : ممكن است بپرسم ، اي لوسي ، دختر حوا ، چگونه به نارنيا آمده ايد ؟
    لوسي گفت : نارنيا ؟ نارنيا چيست ؟
    فان گفت : اينجا سرزمين نارنياست ، جايي كه اكنون ما در آن هستيم ؛ تمام قلمروي بين تيرچراغ و قصر بزرگ
    كايرپاراول كه در كنار درياي شرقي قرار دارد . و شما ... شما از جنگلهاي وحشي غرب آمده ايد ؟
    لوسي گفت : من ... من از توي كمد انباري به اينجا آمده ام .
    آقاي تومنوس با صداي افسرده گفت : افسوس ! اگر وقتي كه فان كوچكي بودم بيشتر جغرافيا خوانده بودم بي
    شك همه اين سرزمين هاي عجيب را مي شناختم . حالا ديگر خيلي دير است .
    لوسي تقريباً با خنده گفت : اما اينها كشور نيستند ؛ همين پشت هستند ... به گمانم ... مطمئن نيستم . همين حالا
    آنجا تابستان است .
    آقاي تومنوس گفت : اي دختر حوا ، از سرزمين اتاق انباري كه تابستان جاويدان در شهر درخشان كمد بر آن
    حكمفرماست ، چطور است بياييد با من چاي بنوشيد ؛ چون در نارنيا زمستان است و مدتها زمستان بوده است ،
    و اگر ما در برف باستيم و گپ بزنيم هر دو سرما مي خوريم .
    لوسي گفت : خيلي متشكرم آقاي تومنوس ، اما من داشتم فكر مي كردم كه بايد برگردم .
    فان گفت : خانه ام همين نزديكيهاست ، و آتش پرخروشي در آن هست ... و نان برشته ... و ساردين و ... كيك
    ، آماده است .
    لوسي گفت : شما لطف داريد ، اما من نمي توانم زياد بمانم .
    آقاي تومنوس گفت : دختر حوا ، اگر بازوي مرا بگيريد مي توانم چتر را روي سر شما هم بگيرم .
    و به اين ترتيب لوسي خود را بازو در بازوي اين موجود عجيب در حال رفتن در جنگل ديد ؛ گويي آن دو
    همديگر را يك عمر مي شناختند .
    زياد راه نرفته بودند كه به زمين ناهمواري رسيدند كه صخره اي در بالا و تپه هاي كوچكي پايين آن قرار داشت
    . در ته دره كوچكي ، آقاي تومنوس طوري كه گويي مي خواهد پا روي صخره بسيار بزرگي بگذارد ، ناگهان
    به يك سمت پيچيد ، اما لوسي در آخرين لحظه فهميد كه آقاي تومنوس دارد او را به ورودي غاري راهنمايي
    مي كند . به محض اينكه وارد غار شدند لوسي خود را در حال پلك زدن در نور آتش هيزم يافت . آقاي
    تومنوس خم شد و يك تكه چوب شعله ور را با يك انبر تميز از آتش بيرون كشيد و چراغها را روشن كرد .
    گفت : زياد طول نمي كشد .
    و بي درنگ كتري را روي آتش گذاشت .
    لوسي فكر كرد ، هيچ وقت در جايي قشنگتر از آنجا نبوده است . غار كوچك خشك تميزي بود از سنگهاي
    سرخ فام ، با يك قالي در كف آن و دو صندلي به قول آقاي تومنوس : يكي براي من و ديگري براي يك
    دوست . و ميز و يك گنجه آشپزخانه و يك پيش بخاري و در بالاي آن عكسي از يك فان پير ريش
    خاكستري .
    در گوشه اي دري بود كه لوسي فكر كرد بايد به اتاق خواب آقاي تومنوس باز شود و روي يك ديوار قفسه اي
    پر از كتاب بود . در مدتي كه فان ميز چاي را مي چيد لوسي اينها را تماشا مي كرد . كتابها عنوانهايي از اين
    قبيل داشتند ؛ زندگي و نامه هاي سلينوس ، يا پريها و زندگي آنها يا انسانها ، ميمونها و شكاربانها ؛
    تحقيقي درباره افسانه عاميانه يا آيا انسان اسطوره است ؟
    فان گفت : بفرماييد ميل كنيد ، دختر حوا !
    و براستي كه عصرانه بي نظيري بود . براي هركدام يك تخم مرغ نيم پز قهوه اي قشنگ و ساردين روي نان
    برشته ، و بعد نان برشته كره اي ، و پس از آن نان برشته و عسل و بعد كيك شكري . و وقتي كه لوسي از
    خوردن خسته شد ، فان شروع كرد به حرف زدن . از پايكوبي نيمه شب گفت ، و اينكه چگونه پريهايي كه در
    چاهها زندگي مي كنند و پريهاي جنگلي كه در تنه درختان زندگي مي كنند بيرون مي آيند كه با فان ها
    برقصند ؛ درباره گروههاي دنباله دار شكار صحبت كرد كه در جستجوي گوزن سپيد شيري هستند و اگر آن را
    بگيرند آرزوهايشان برآورده مي شود ؛ درباره پايكوبيها و جستجوي گنج به همراه كوتوله هاي سرخ وحشي در
    غارها و معدنهاي عميقي كه در زير كف جنگل وجود دارند حرف زد ؛ و بعد از زماني گفت كه تابستان بود و
    جنگلها سرسبز بودند و سلينوس پير ، سوار بر الاغ چاقش به ديدارشان مي آمد ؛ و گاهي خود باكوس ( از
    اساطير يوناني است كه طبيعت را همراه آيين هاي مذهبي و احساس برانگيزي بارور مي كند . او شيفته شعر و موسيقي است ) به آنها سر مي زد و در جويها به جاي آب ، شربت جاري مي شد و تمام ساكنان جنگل هفته ها
    به شادي و پايكوبي مي پرداختند . و با اندوه افزود : آن وقتها مثل حالا هميشه زمستان نبود .
    سپس براي اينكه دوباره خوشحال شود از صندوق روي گنجه آشپزخانه ، نِي كوچك عجيبي بيرون آورد كه
    گويي از كاه ساخته شده بود و شروع كرد به نواختن . نواي ني در لوسي حالتي ايجاد كرد كه در يك لحظه
    دلش مي خواست هم گريه كند ، هم بخندد ، هم برقصد و هم به خواب رود . وقتي لوسي به خود آمد ساعتها
    گذشته بود . لوسي گفت : آه ، آقاي تومنوس ، با اينكه من عاشق اين آهنگ هستم متأسفم كه نواختن شما را
    قطع مي كنم . چون بايد بگويم كه من حتماً بايد به خانه برگردم . مي خواستم فقط چند دقيقه پيش شما بمانم .
    فان ، ني خود را زمين گذاشت و سرش را با اندوه بسيار تكان داد و گفت : حالا ديگر فايده اي ندارد .
    لوسي از جا پريد و با احساس ترس گفت : فايده اي ندارد ؟ منظورتان چيست ؟ من بايد فوراً به خانه برگردم .
    بقيه نگران مي شوند كه چه بر سر من آمده است .
    اما يك لحظه بعد فراموش كرد چه گفته است و پرسيد : آقاي تومنوس ! چه شده است ؟
    زيرا چشمان قهوه ايي فان ، پر از اشك بود و اشكها كم كم روي گونه هايش راه افتاد و طولي نكشيد كه به
    نوك بيني او رسيد . سرانجام آقاي تومنوس تمام چهره اش را با دستهايش پوشاند و شروع كرد به هق هق
    كردن . لوسي با پريشاني بسيار گفت : آقاي تومنوس ! آقاي تومنوس ! گريه نكنيد ! چه شده است ؟ آقاي
    تومنوس عزيز به من بگوييد چه شده .
    اما فان طوري به گريه ادامه داد كه گويي قلبش از غصه پاره خواهد شد . و حتي وقتي لوسي بازوهايش را دور
    او حلقه كرد و دستمالش را به او داد ، گريه اش تمام نشد . فقط دستمال را گرفت و با آن اشكهايش را پاك
    كرد ؛ و وقتي دستمال آن قدر خيس مي شد كه ديگر قابل استفاده نبود ، آن را با دو دستش مي چلاند ، تا اينكه
    لوسي ديد روي يك لكه خيس ايستاده است .
    لوسي در حاليكه فان را تكان مي داد ، در گوش او فرياد زد : آقاي تومنوس ! بس كنيد ، فوراً بس كنيد ! بايد از
    خودتان خجالت بكشيد ، آخر از فان بزرگي مانند شما بعيد است كه گريه كند .
    آقاي تومنوس ناليد : اوه ... اوه ... اوه ! گريه مي كنم چون چنين فان بدي هستم .
    لوسي گفت : من اصلاً فكر نمي كنم كه شما فان بدي هستيد . برعكس ، فكر مي كنم فان خيلي خوبي هستيد .
    بهترين فاني هستيد كه من تا به حال ديده ام !
    آقاي تومنوس بين هق هق هايش گفت : اوه ... اوه ... اگر مي دانستيد ، اين حرف را نمي زديد . نه ، من فان
    بدي هستم . گمان نمي كنم هيچ وقت ، از آغاز جهان تا حالا ، فاني بدتر از من وجود داشته است .
    لوسي پرسيد : مگر شما چه كار كرده ايد ؟
    آقاي تومنوس گفت : پدر پير من كه عكسش روي پيش بخاري است ، هيچ وقت كاري مثل اين كا را نمي
    كرد .
    لوسي پرسيد : كاري مثل چي ؟
    فان گفت : مثل كاري كه من كرده ام . درآمدن در خدمت جادوگر سپيد را مي گويم . من چنين چيزي هستم .
    من مزدور جادوگر سپيدم .
    : جادوگر سپيد ؟ جادوگر سپيد كيست ؟
    : همان كه نارنيا را در چنگال خود گرفته . همان كه زمستان را هميشگي كرده . فكرش را بكن ، هميشه زمستان
    ، و كريسمس هرگز !
    لوسي گفت : چه وحشتناك ! اما او براي چه تو را اجير كرده است ؟
    آقاي تومنوس با ناله اي عميق گفت : بدتر از همه اين است كه من بچه دزد او هستم ، من بچه دزدم . به من نگاه
    كن ، دختر حوا . باور مي كني كه من از آن نوع فان هايي باشم كه بچه معصوم بينوايي را كه هرگز به او بدي
    نكرده است توي جنگل ببيند و وانمود كند با آن بچه دوست است و او را به غار خود دعوت كند ، فقط به اين
    خاطر كه او را خواب كند و بعد تحويل جادوگر سپيد بدهد ؟
    لوسي گفت : نه ، مطمئنم شما از اين كارها نمي كنيد .
    فان گفت : اما كار من همين است .
    لوسي چون هم مي خواست راستگو باشد و هم نمي خواست خيلي به فان سخت بگيرد ، تقريباً آهسته گفت :
    خيلي بدكاري كردي ؛ اما آن قدر متاسف هستي كه مطمئنم دوباره هرگز چنين كاري نخواهي كرد .
    فان گفت : دختر حوا ، نمي فهمي چه مي گويم ؟ كاري نيست كه كرده باشم . بلكه حالا ، در همين لحظه دارم
    آن را انجام مي دهم .
    رنگ از صورت لوسي پريد ؛ فرياد زد : منظورت چيست ؟
    آقاي تومنوس گفت : آن بچه كه حرفش را زدم تو هستي . جادوگر سپيد به من دستور داده است كه هر وقت
    در جنگل چشمم به يك پسر آدم يا يك دختر حوا افتاد آن را بگيرم و به او تحويل بدهم . و تو اولين كسي
    هستي كه تا به حال ديده ام و من وانمود كردم دوست تو هستم و تو را به عصرانه دعوت كردم و تمام اين مدت
    هدفم اين بود كه منتظر بمانم تا تو به خواب بروي و من بروم جادوگر سپيد را خبر كنم .
    لوسي گفت : آه ، ولي اين كار را نخواهيد كرد آقاي تومنوس ؛ نخواهيد كرد ، مگر نه ؟ حقيقتاً دست به چنين
    عملي نخواهيد زد .
    فان دوباره شروع كرد به گريه و گفت : و اگر كاري را كه به عهده من گذاشته ، انجام ندهم او حتماً خواهد
    فهميد و دم مرا خواهد بريد ، و شاخهايم را اره خواهد كرد ، و ريشم را خواهند كند و چوب جادويش را بر
    سمهاي قشنگ و شكافدار من خواهد زد و آنها را مثل سم يك اسب مفلوك ، زشت و سخت خواهد نمود . و
    اگر خشم مخصوصش شعله ور شود ، مرا تبديل به سنگ خواهد كرد و تا زماني كه چهار نفر در كايرپاراول بر
    تخت ننشينند ؛ و خدا مي داند اين اتفاق كي پيش مي آيد ؛ و معلوم نيست كه اصلاً چنين اتفاقي پيش مي آيد يا
    نه ، من بايد در خانه وحشتناك او فقط به صورت مجسمه يك فان باقي بمانم .
    لوسي گفت : آقاي تومنوس ، خيلي متاسفم ، ولي خواهش مي كنم بگذاريد به خانه بروم .

    .
    .
    .

    [/center:b1ebe7143e]
    [CENTER]


    بپاشید خون شب را
    به حیاط خلوت خانه قبلی مان !
    تا
    سیاهترین سگ ولگردِ خورشید سوزان
    پا نگذارد به قلب هایمان !

    +خودم !
    [B][FONT=Arial][SIZE=3]
  4. #4
    Aida-star
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2009
    محل سکونت
    یه جایی همین جاها!
    نوشته ها
    2,881
    1,812
    2,080

    پیش فرض

    [center:eea612e636]فان گفت : البته كه مي گذارم . البته كه بايد بگذارم . حالا مي فهمم . تا تو را نديده بودم نمي دانستم آدمها
    چگونه اند . البته كه نمي توانم تو را تحويل جادگر بدهم ، حالا كه تو را مي شناسم ديگر نمي توانم چنين
    كاري بكنم . اما بايد فوراً برويم . تو را تا تيرچراغ همراهي مي كنم . به گمانم از آنجا مي تواني راهت را به اتاق
    انباري و كمد پيدا كني ؟
    لوسي گفت : حتماً مي توانم .
    آقاي تومنوس گفت : بايد هرچه مي شود تندتر برويم . تمام جنگل پر از جاسوسهاي اوست . حتي بعضي از
    درختها هوادار او هستند .
    هر دو بلند شدند و ظرفهاي عصرانه را روي ميز رها كردند و آقاي تومنوس يك بار ديگر چترش را باز كرد و
    بازو در بازوي لوسي در برف بيرون رفتند . راه بازگشت اصلاً مانند راهي نبود كه از آن به غار فان آمدند . بدون
    يك كلمه حرف ، به تندي و پنهاني راه مي رفتند ، و آقاي تومنوس از تاريكترين جاها مي رفت ؛ و هنگامي كه
    به تير چراغ رسيدند لوسي نفس راحتي كشيد .
    آقاي تومنوس پرسيد : دختر حوا ، آيا از اينجا به بعد راهت را بلدي ؟
    لوسي لابه لاي درختها را بدقت نگاه كرد و فقط توانست در دوردست ، لكه نوري ببيند كه شبيه روشنايي روز
    بود . گفت : بله ، از اينجا مي توانم درِ كمد را ببينم .
    فان گفت : پس هرچه تندتر به خانه برو ، و ... و آيا مي تواني من را براي كاري كه مي خواستم بكنم ببخشي ؟
    لوسي در حاليكه با صميميت با او دست مي داد ، گفت : البته كه مي توانم ، و اميدوارم به خاطر من به دردسر
    بدي دچار نشوي .
    فان گفت : خداحافظ دختر حوا . مي توانم دستمالت را براي خودم نگاه دارم ؟
    لوسي گفت : البته !
    و بعد تا جايي كه پاهايش براي دويدن توانايي داشتند ، تند به سوي لكه نور روز دوردست دويد ؛ و بزودي به
    جاي شاخه هاي خشن ، نرمي كتهاي خز را روي پوستش حس كرد ، و متوجه شد كه به جاي برفي كه زير
    پايش خش خش مي كرد ، تخته هاي چوبي قرار دارد و ناگهان ديد كه دارد از توي كمد به همان اتاق خاليي
    مي پرد كه تمام ماجرا از آنجا آغاز شده بود . لوسي در كمد را محكم پشت سرش بست و نفس زنان به دور و
    برش نگاه كرد . هنوز باران مي باريد و او مي توانست صداي بقيه بچه ها را در راهرو بشنود .
    لوسي فرياد زد : من اينجا هستم ، من اينجا هستم ، من برگشته ام ، حالم خوب است .
    .
    .
    .

    [/center:eea612e636]
    [CENTER]


    بپاشید خون شب را
    به حیاط خلوت خانه قبلی مان !
    تا
    سیاهترین سگ ولگردِ خورشید سوزان
    پا نگذارد به قلب هایمان !

    +خودم !
    [B][FONT=Arial][SIZE=3]
  5. #5
    Aida-star
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2009
    محل سکونت
    یه جایی همین جاها!
    نوشته ها
    2,881
    1,812
    2,080

    پیش فرض

    [center:2ec683ffb0]فصل سوم :
    ادموند و كمد

    لوسي از اتاق خالي به راهرو دويد و سه بچه ديگر را آنجا ديد . تكرار كرد : حالم خوب است ، من برگشته ام .
    سوزان پرسيد : داري از چي حرف مي زني لوسي ؟
    لوسي شگفت زده گفت : مگر شما نگران نبوديد كه من كجا هستم ؟
    پيتر گفت : پس قايم شده بودي ، مگر نه ؟ لوي بيچاره ، قايم شده و هيچ كس نفهميده است ! اگر مي خواهي
    ديگران نگرانت شوند و دنبالت بگردند بايد بيشتر از اينها پنهان بماني .
    لوسي گفت : اما من ساعتها و ساعتها پيش شما نبودم .
    همه به هم نگاه كردند . ادموند با انگشت به سر خود زد و گفت : ديوانه ! يك ديوانه درست و حسابي .
    پيتر از لوسي پرسيد : منظورت از اين حرفها چيست لو ؟
    لوسي جواب داد : منظورم اين است كه درست بعد از صبحانه بود كه رفتم توي كمد و ساعتها و ساعتها اينجا
    نبودم و عصرانه خوردم و خيلي اتفاقها افتاد .
    سوزان گفت : خودت را لوس نكن ، ما درست يك لحظه پيش از آن اتاق بيرون آمديم و آن موقع تو آنجا
    بودي .
    پيتر گفت : اصلاً خودش را لوس نمي كند ، فقط دارد براي سرگرمي قصه اي سر هم مي كند ، مگر نه لو ؟ و
    چرا اين كا را نكند ؟
    لوسي گفت : نه پيتر ، قصه نمي سازم . اين ... اين يك كمد سحرآميز است . توي آن يك سرزمين جنگلي
    است به اسم نارنيا و همين الان آنجا دارد برف مي بارد و يك فان و يك جادوگر هم آنجا هست ؛ بياييد و
    خودتان ببينيد .
    بچه ها نمي دانستند چه بگويند ، اما لوسي چنان هيجان زده بود كه همگي با او به آن اتاق برگشتند . لوسي
    جلوتر از همه دويد ، در كمد را باز كرد و فرياد زد : بفرماييد ! برويد تو و خودتان ببينيد .
    سوزان گفت : اي ساده لوح .
    و سرش را برد توي كمد و كتهاي خز را كنار زد .
    : يك كمد است ، نگاه كن ! آن هم ته آن .
    بعد همه توي كمد را نگاه كردند و كتها را كنار زدند و همه و خود لوسي ، ديدند كه آن كمد يك كمد كاملاً
    است . نه جنگلي آنجا بود و نه برفي مي باريد ؛ و ته كمد با گيره هايي كه به آن زده شده بود ، پيدا بود
    . پيتر تو رفت و با پشت انگشتهايش به ته كمد ضربه زد تا مطمئن شود كه سفت و محكم است . وقتي كه بيرون
    مي آمد گفت : خوب حقه اي بود ، لو . بايد قبول كنم كه واقعاً ما را دست انداختي ، تقريباً مي شود گفت كه
    حرفت را باور كرديم .
    لوسي گفت : اما اصلاً حقه اي در كار نبود . راستي راستي كه اين كمد يك لحظه پيش يك شكل ديگر بود .
    قسم مي خورم كه يك شكل ديگر بود . راست مي گويم .
    پيتر گفت : لو ، ديگر شورش را در نياور ، خوب دستمان انداختي . حالا ديگر بهتر نيست از اين حرفها دست
    برداري ؟
    چهره لوسي سرخ سرخ شد و سعي كرد چيزي بگويد ، ولي نمي دانست مي خواهد چه بگويد و زد زير گريه .
    تا چند روز بعد از اين ماجرا ، لوسي بسيار درمانده بود . اگر مي توانست خودش را راضي كند كه به بچه ها
    بگويد هر چه به آنها گفته فقط داستاني براي سرگرمي بوده است ، هر لحظه به آساني مي توانست با ديگران
    آشتي كند . اما لوسي دختري بسيار راستگو بود و مي دانست كه براستي حق دارد و نمي توانست خودش را
    راضي كند كه دروغ بگويد . بچه ها كه فكر مي كردند او دروغ مي گويد ، آن هم دروغي اين قدر احمقانه ،
    او را بسيار غمگين مي كردند . دو بچه بزرگتر ، اين كار را بدون منظور مي كردند ؛ اما ادموند مي توانست مردم
    آزار باشد ، و در اين مورد مردم آزار بود . لوسي را دست مي انداخت و مرتب از او مي پرسيد : آيا در بقيه
    كمدهاي خانه ، سرزمين تازه ايي كشف نكرده است . بدتر از همه اين بود كه اين روزها مي بايست به آنها
    خوش مي گذشت ، هوا آفتابي بود و بچه ها از صبح تا شب بيرون بودند ؛ آب تني مي كردند ، ماهي مي
    گرفتند ، از درختها بالا مي رفتند ، تخم پرنده ها را جمع مي كردند و در خلنگزارها دراز مي كشيدند . ولي
    لوسي نمي توانست درست و حسابي از چنين چيزهايي لذت ببرد . تا اينكه دوباره باران شروع شد .
    آن روز ، تا بعدازظهر هيچ نشانه اي از باز شدن هوا پيدا نشد و بچه ها تصميم گرفتند قايم باشك بازي كنند .
    سوزان گرگ بود و به محض اينكه بقيه براي پنهان شدن پراكنده شدند ، لوسي رفت به اتاقي كه كمد در آن
    قرار داشت . نمي خواست توي كمد پنهان شود ، چون مي دانست اين كار فقط سبب مي شود كه ديگران
    دوباره دنباله آن ماجراي لعنتي را بگيرند و سر به سرش بگذارند . اما دلش مي خواست يك نگاه ديگر توي
    كمد بيندازد ؛ زيرا شك برش داشته بود كه نارنيا و فان رويا بوده است . خانه چنان بزرگ و تودرتو بود و آن
    قدر براي قايم شدن سوراخ سمبه داشت كه لوسي فكر كرد فرصت دارد نگاهي توي كمد بيندازد و بعد برود
    يك جاي ديگر پنهان شود .
    اما همين كه به كمد رسيد ، صداي پايي در راهرو شنيد و ديگر چاره اي نداشت جز اينكه بپرد توي كمد و در
    را پشت سر خودش بسته نگاه دارد . لوسي در را درست نبست ؛ چون مي دانست كار احمقانه اي است كه آدم
    خودش را توي كمد زنداني كند ؛ حتي اگر آن كمد سحرآميز نباشد .
    صداي پايي كه شنيده بود ، صداي پاي ادموند بود ؛ و ادموند درست در لحظه اي وارد اتاق شد كه توانست
    ببيند لوسي توي كمد رفت . ادموند زود تصميم گرفت خودش هم برود توي كمد ؛ نه به اين علت كه فكر مي
    كرد آنجا براي پنهان شدن جاي خوبي است ، بلكه به اين خاطر كه مي خواست باز هم صحبت سرزمين خيالي
    لوسي را پيش بكشد و او را اذيت كند .
    ادموند درِ كمد را باز كرد . كتها مثل هميشه آويزان بودند ؛ بوي نفتالين مي آمد ، و تاريكي و سكوت كمد را
    فرا گرفته بود . و از لوسي هيچ خبري نبود . ادموند با خود گفت : لابد فكر مي كند من سوزان هستم و آمده ام
    او را بگيرم و خيلي ساكت ته كمد قايم شده است .
    ادموند پريد توي كمد و در را پشت سر خود بست و فراموش كرد كه بستن در كمد چه كار احمقانه اي است .
    بعد در تاريكي و با كمك دست به دنبال لوسي گشت . انتظار داشت پس از چند لحظه لوسي را پيدا كند و
    وقتي كه پيدايش نكرد خيلي تعجب كرد . تصميم گرفت در كمد را باز كند تا كمي نور بيايد تو ، اما در را هم
    نتوانست پيدا كند . از اين موضوع خوشش نيامد و ديوانه وار و كورمال كورمال شروع كرد در هر طرف گشتن
    ؛ حتي فرياد زد : لوسي ! لو ! كجايي ؟ مي دانم كه اينجايي .
    جوابي نيامد و ادموند متوجه شد كه صدايش طنين عجيبي دارد و از آن صداهايي نيست كه آدم انتظار دارد
    توي كمد بشنود ، بلكه مانند طنين صدا در فضاي آزاد بود . ادموند همچنين متوجه شد كه به صورتي غير
    منتظره سردش است ؛ و بعد نوري ديد . ادموند گفت : خداي من ، در كمد بايد چهارطاق باز شده باشد !
    و فراموش كرد كه دارد دنبال لوسي مي گردد و به سمت نور رفت كه فكر مي كرد از در باز كمد مي تابد .
    ولي به جاي اينكه پا در اتاق انباري بگذارد ، ديد به فضاي بازي در ميان جنگل پاگذاشته است و دارد زير سايه
    درختان انبوه و تيره كاج راه مي رود .
    برف خشك و شكننده اي زير پايش خش خش مي كرد . و برف بيشتري روي شاخه هاي درختان نشسته بود .
    بالاي سرش آسمان آبي پريده رنگي بود ؛ از آن آسمان هايي كه در صبح يك روز آفتابي زمستان مي بينيم .
    روبه روي خود ، ادموند خورشيد را از لابه لاي تنه درختها ديد كه بسيار سرخ و روشن ، دارد طلوع مي كند .
    همه چيز كاملاً بي حركت بود . گويي او تنها موجود زنده آن سرزمين است . حتي يك خرگوش يا يك
    سنجاب در ميان درختها ديده نمي شد و تاجايي كه چشم ادموند كار مي كرد ، جنگل در هر سو گسترده بود .
    ادموند لرزيد . يادش آمد كه به دنبال لوسي مي گردد ، و همچنين به ياد آورد كه چقدر درباره سرزمين خيالي ،
    سربه سر لوسي گذاشته بود . سرزميني كه حالا ديگر به هيچ وجه خيالي نبود . ادموند فكر كرد لوسي بايد جايي
    در همان نزديكي باشد و فرياد زد : لوسي ! لوسي ! من هم اينجا هستم ، ادموند !
    جوابي نيامد . ادموند فكر كرد : لوسي از چيزهايي كه در اين مدت به او گفته ام عصباني است . و با اينكه
    دوست نداشت قبول كند كه اشتباه كرده است ، آن قدرها هم دوست نداشت در اين مكان عجيبِ سردِ آرام
    تنها بماند ؛ پس دوباره فرياد زد : ببين لو ! متاسفم حرفت را باور نكردم . حالا مي فهمم ، تمام مدت درست مي
    گفتي . بيا بيرون . آشتي كن .
    باز هم جوابي نيامد .
    ادموند با خود گفت : دختر است ديگر ، سر هيچي قهر مي كند و عذرخواهي را نمي پذيرد .
    دوباره به دور و برش نگاه كرد و نتيجه گرفت كه آنجا را زياد دوست ندارد و تقريباً تصميم گرفت به خانه
    برگردد كه از دوردست جنگل صداي زنگ شنيد . گوش داد و صدا نزديكتر و نزديكتر آمد و سرانجام سورتمه
    اي پديدار شد كه دو گوزن آن را مي كشيدند .

    .
    .
    .
    [/center:2ec683ffb0]
    [CENTER]


    بپاشید خون شب را
    به حیاط خلوت خانه قبلی مان !
    تا
    سیاهترین سگ ولگردِ خورشید سوزان
    پا نگذارد به قلب هایمان !

    +خودم !
    [B][FONT=Arial][SIZE=3]
  6. #6
    Aida-star
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2009
    محل سکونت
    یه جایی همین جاها!
    نوشته ها
    2,881
    1,812
    2,080

    پیش فرض

    [center:84022916d5]گوزنها تقريباً به بزرگي تاتوهاي شتلند ( تاتوي كوچك اندامي است كه پوست پرمو دارد و متعلق به شتلند در
    اسكاتلند است- تاتو : اسب پاكوتاه ) بودند و مويشان چنان سفيد بود كه مي شد گفت حتي برف در مقايسه با
    سفيدي آن سفيد نبود ؛ شاخهاي شاخه شاخه آنها در نور خورشيد مانند جسمي شعله ور ، زرين و درخشان بود .
    يراق آنها از چرم سرخ و پوشيده از زنگ بود .
    كوتوله چاقي كه گوزنها را مي راند ، روي سورتمه نشسته بود و اگر سرپا مي ايستاد قدش به سه پا نمي رسيد .
    پوست خرس قطبي پوشيده بود و باشلق سرخي به سر گذاشته بود كه منگوله زرين درازي از نوكش آويزان بود
    ؛ ريش عظيم او زانوهايش را مي پوشاند و مانند پتويي گرمش مي كرد . پشت سر كوتوله ، روي صندلي بسيار
    بلندتري كه در وسط سورتمه قرار داشت شخص بسيار متفاوتي نشسته بود ؛ يك خانم متشخص ، با قد و بالايي
    بلندتر از هر زني كه ادموند تا آن زمان ديده بود . اين خانم متشخص نيز تا گردن با خز سفيد پوشانده شده بود و
    چوب دراز راست زريني در دست راستش بود و تاج زريني بر سر داشت . بجز دهانش كه بسيار سرخ بود ،
    چهره اش سفيد بود ، آنقدر سفيد كه نمي توان گفت رنگ پريده بود ، بلكه به سفيدي برف يا كاغذ يا پشمك
    بود . گذشته از اينها صورت زيبايي داشت ، اما مغرور و سرد و عبوس بود .
    سورتمه هنگامي كه با جيلينگ و جيلينگ زنگها به سوي ادموند مي سريد و كوتوله شلاقش را به صدا در مي
    آورد و برف در اطراف آن به هوا مي رفت ، منظره اي زيبا داشت .
    زن گفت : نگه دار !
    و كوتوله چنان ناگهاني افسار گوزنها را كشيد كه گوزنها تقريباً به زمين نشستند . بعد خودشان را جمع و جور
    كردند ، ايستادند و با بي صبري خُره كشيدند . هوايي كه در سرما از بيني آنها بيرون مي آمد ، مانند دود به نظر
    مي رسيد .
    زن در حاليكه از نزديك به ادموند نگاه مي كرد گفت : و تو بگو ، چه هستي ؟
    ادموند تقريباً ناشيانه گفت : من ... من ... اسم من ادموند است .
    ادموند از نگاه او خوشش نيامد . زن اخم كرد : با يك ملكه اين گونه حرف مي زني ؟ و قيافه اش عبوس تر شد
    .
    ادموند گفت : معذرت مي خواهم علياحضرت ، نمي دانستم .
    زن فرياد زد : ملكه نارنيا را نمي شناسي ؟ هاه ! از اين پس ما را بهتر خواهي شناخت . اما تكرار مي كنم ، تو چه
    هستي ؟
    ادموند گفت : خواهش مي كنم علياحضرت ، من نمي دانم منظورتان چيست . من در مدرسه هستم ... يعني
    بودم ... حالا هم تعطيلات است .
    [/center:84022916d5]
    [CENTER]


    بپاشید خون شب را
    به حیاط خلوت خانه قبلی مان !
    تا
    سیاهترین سگ ولگردِ خورشید سوزان
    پا نگذارد به قلب هایمان !

    +خودم !
    [B][FONT=Arial][SIZE=3]
  7. #7
    Aida-star
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2009
    محل سکونت
    یه جایی همین جاها!
    نوشته ها
    2,881
    1,812
    2,080

    پیش فرض

    [center:858e2c38df]فصل چهارم :
    راحت الحلقوم

    ملكه دوباره گفت : اما نگفتي تو چه هستي ؟ آيا كوتوله بيش از حد بزرگي هستي كه ريشش را بريده است ؟
    ادموند گفت : نه علياحضرت ، من هيچ وقت ريش نداشتم ، من يك پسر هستم .
    : يك پسر ! منظورت اين است كه پسر آدم هستي ؟
    ادموند ساكت شد و هيچ نگفت ، آن قدر گيج شده بود كه نمي فهميد اين سئوال چه معني دارد . ملكه گفت :
    مي بينم هرچه هستي يك احمق بيشتر نيستي . يك بار براي هميشه جوابم را بده ، وگرنه صبرم تمام مي شود .
    بگو بدانم ؛ تو يك انسان هستي ؟
    ادموند گفت : بله ، علياحضرت .
    : و بگو چگونه وارد سرزمين من شدي ؟
    : اجازه بدهيد ، علياحضرت ، من از توي يك كمد به اينجا آمدم .
    : يك كمد ؟ منظورت چيست ؟
    ادموند گفت : من ... من فقط دري را باز كردم و بعد ديدم اينجا هستم ، علياحضرت .
    ملكه با لحني كه گويي بيشتر با خودش حرف مي زد تا با ادموند گفت : ها ! يك در . دري از دنياي آدمها ! در
    اين باره چيزهايي شنيده بودم . اين مي تواند همه چيز را نابود كند . اما او فقط يك نفر است و آسان مي شود از
    پسش برآمد .
    وقتي كه داشت اين حرفها را مي زد از جا برخاست و خوب به صورت ادموند خيره شد ، چشمهايش شعله ور
    بود ، در همان لحظه چوبش را بلند كرد . ادموند مطمئن بود كه او مي خواهد دست به كار ترسناكي بزند ، ولي
    قادر نبود حركت كند و خود را نجات دهد . بعد ، درست در لحظه اي كه ادموند خود را از دست رفته مي
    پنداشت ، ملكه تصميمش را تغيير داد .
    با صدايي كاملاً متفاوت گفت : بچه بيچاره من ، چقدر سردت است ! بيا اينجا كنار من در سورتمه بنشين ؛ من
    شنلم را دور تو مي پيچم و با هم گپ مي زنيم .
    ادموند اصلاً چنين پيشنهادي را دوست نداشت ؛ اما جرئت نكرد نافرماني كند ؛ سوار سورتمه شد و كنار پاي
    ملكه نشست و ملكه يك چين از شنل خز خود را به دور او پيچيد و لبه آن را خوب تو زد . ملكه گفت : با يك
    نوشيدني داغ چطوري ؟ خوشت مي آيد ؟
    ادموند كه دندانهايش به هم مي خورد گفت : بله لطف كنيد ، علياحضرت .
    ملكه از زير شنلش بطري بسيار كوچكي بيرون آورد كه جنس آن شبيه مس بود . بعد ، بازويش را باز كرد و از
    مايعي كه در بطري بود قطره اي روي برف كنار سورتمه چكاند . ادموند قطره را در بين هوا و زمين لحظه اي
    چون الماس درخشان ديد . اما همينكه قطره با برف تماس پيدا كرد ، صداي فش فشي بلند شد و جام جواهرنشاني پر از چيزي كه از آن بخار بر مي خاست نمايان شد . كوتوله بي درنگ جام را برداشت و آن را با
    كرنش و لبخندي كه چندان دلپذير نبود به دست ادموند داد .
    ادموند وقتي كه شروع به هورت كشيدن نوشيدني داغ كرد حالش خيلي بهتر شد . چيزي بود بسيار شيرين و
    كف آلود و خامه اي كه قبلاً هرگز نچشيده بود و تا پنجه هاي پاي ادموند را گرم كرد . ملكه گفت : پسر آدم ،
    نوشيدن بدون خوردن لطفي ندارد ، چه چيزي را بيشتر دوست داري بخوري ؟
    ادموند گفت : راحت الحلقوم لطفاً ، علياحضرت .
    ملكه يك قطره ديگر از بطري روي برف ريخت و فوراً جعبه گردي نمايان شد كه با روبان سبز ابريشمين بسته
    شده بود . هنگامي كه جعبه باز شد پر بود از بهترين راحت الحلقوم . هر تكه تا مغزش شيرين و نرم بود و ادموند
    تا آن وقت چيزي به آن خوشمزگي نچشيده بود . اكنون ادموند كاملاً گرم بود و احساس بسيار خوشي داشت .
    در مدتي كه ادموند مشغول خوردن بود ، ملكه از او چيزهايي مي پرسيد . ابتدا ادموند سعي كرد يادش بماند كه
    حرف زدن با دهان پر بي ادبي است ، اما بزودي فراموش كرد و فقط در اين فكر بود كه هرچه بيشتر راحت
    الحلقوم ببلعد و هرچه بيشتر مي خورد بيشتر دلش مي خواست بخورد ، و هيچ به فكرش نرسيد كه چرا ملكه آن
    قدر كنجكاو است .
    ملكه از زبان او بيرون كشيد كه يك برادر و دو خواهر دارد ، و يكي از خواهرهايش قبلاً در نارنيا بوده و يك
    فان را آنجا ديده است و جز خود او و برادر و خواهرهايش هيچ كس درباره نارنيا چيزي نمي داند . ملكه ظاهراً
    علاقه خاصي به اين نكته داشت كه آنها چهار نفر هستند و مرتب برمي گشت سر اين موضوع ، مي پرسيد :
    مطمئن هستي كه فقط چهارتا هستيد ؟ دو دختر حوا و دو پسر آدم ، و نه كمتر و نه بيشتر ؟
    و ادموند با دهان پر از راحت الحلقوم مرتب جواب مي داد : بله ، قبلاً كه به شما گفتم . و فراموش مي كرد او را
    علياحضرت بنامد ؛ ولي ملكه ظاهراً ديگر به اين موضوع اهميتي نمي داد .
    سرانجام راحت الحلقوم تمام شد و ادموند با اشتياق توي جعبه خالي را نگاه مي كرد و آرزو داشت ملكه از او
    بپرسد باز هم راحت الحلقوم مي خواهد يا نه . احتمالاً ملكه به خوبي مي دانست ادموند به چه چيزي مي انديشد
    ؛ چون مي دانست ؛ گرچه ادموند نمي دانست ، كه اين راحت الحلقوم سحرآميز است و هركس يك بار آن را
    بچشد ، از آن بيشتر و بيشتر مي خواهد ، و اگر به او اجازه دهند آن قدر از آن مي خورد و مي خورد تا بميرد .
    اما ملكه ديگر به او راحت الحلقوم نداد . و در عوض به او گفت : پسر آدم ، خيلي دلم مي خواهد برادر و
    خواهر هايت را ببينم . آنها را پيش من مي آوري ؟
    ادموند كه از جعبه خالي چشم بر نمي داشت ، گفت : سعي مي كنم .
    : چون اگر دوباره بيايي ، و البته آنها را با خودت به اينجا بياوري ، مي توانم به تو باز هم راحت الحلقوم بدهم ،
    ولي حالا ديگر نمي توانم اين كار را بكنم . جادو فقط يك بار كار مي كند . در خانه خودم وضع فرق مي كند
    .
    ادموند گفت : نمي شود همين حالا به خانه شما برويم ؟
    وقتي كه ادموند سوار سورتمه شده بود ترسيده بود كه آن زن او را به جاي ناشناخته اي ببرد كه ديگر نتواند از
    آنجا بازگردد ، اما حالا تمام آن ترس را فراموش كرده بود .
    ملكه گفت : خانه من جايي دوست داشتني است . مطمئنم از آنجا خوشت مي آيد . در آنجا اتاقهاي بزرگ پر
    از راحت الحلقوم وجود دارد ، و مهمتر از همه اينكه من خودم فرزندي ندارم . دوست دارم پسر خوبي داشته
    باشم كه مانند شاهزاده اي بزرگش كنم ، تا پس از مرگ من پادشاه نارنيا شود . در مدتي كه پسرم شاهزاده
    است تاج طلايي بر سر مي گذارد و صبح تا شب راحت الحلقوم مي خورد ؛ و تو باهوش ترين و زيباترين مرد
    جواني هستي كه تاكنون ديده ام . فكر مي كنم دوست دارم روزي ، وقتي كه بقيه را براي ديدن من آوردي ، تو
    را شاهزاده كنم .
    ادموند گفت : چرا حالا اين كار را نمي كنيد ؟
    برخلاف گفته ملكه ، ادموند با چهره بسيار سرخ و دهان و انگشتان بسيار چسبناكش نه باهوش به نظر مي رسيد
    و نه زيبا . ملكه گفت : پس نمي داني ! اگر تو را حالا به آنجا ببرم ديگر برادر و خواهرهايت را نخواهم ديد .
    خيلي دلم مي خواهد خويشاوندان زيبايت را ببينم . قرار است تو شاهزاده شوي و بعد از آن ، پادشاه ؛ اين حتمي
    است . اما تو بايد در دربار ، كسان ديگري را نيز دور و بر خود داشته باشي . برادرت را دوك مي كنم و
    خواهرهايت را دوشس .
    ادموند گفت : آنها چيز خاصي ندارند ، و به هر حال مي توانم آنها را يك وقت ديگر به اينجا بياورم .
    ملكه گفت : آها ، ولي همين كه پايت را به خانه من گذاشتي ممكن است آنها را از ياد ببري ، چون آن قدر به
    تو خوش خواهد گذشت كه ديگر دلت نمي خواهد زحمت رفتن و آوردن آنها را به خودت بدهي . نه ، بايد
    همين حالا به سرزمين خودت برگردي و روز ديگري با آنها پيش من بيايي ، مي فهمي . آمدن بدون آنها فايده
    اي ندارد .
    ادموند ناليد : من حتي راه برگشت به سرزمين خودم را بلد نيستم .
    ملكه پاسخ داد : آسان است ، آن چراغ را مي بيني ؟
    و با چوب خود اشاره كرد و ادموند برگشت و در جهتي كه او نشان داده بود نگاه كرد و همان تير چراغي را
    ديد كه لوسي زير آن فان را ديده بود . ملكه دنبال حرفش را گرفت : مستقيم ، راه دنياي انسانها در آن سوي
    چراغ است . و حالا به طرف ديگر نگاه كن .
    در اين هنگام ملكه به جهت مقابل اشاره كرد : و اگر از فراز درختها مي تواني آن دو تپه كوچك را ببيني به من
    بگو .
    ادموند گفت : گمان مي كنم مي توانم آنها را ببينم .
    : خوب ، خانه من بين آن دو تپه است . پس دفعه بعد كه آمدي كافي است تيرچراغ را پيدا كني و از آنجا
    بتواني آن دو تا تپه را ببيني و از ميان جنگل پيش بيايي تا به خانه من برسي . بهتر است وقتي كه به طرف خانه
    من مي آيي رودخانه سمت راست تو قرار گيرد . اما به ياد داشته باش كه بايد بقيه را با خودت بياوري . اگر تنها
    بيايي بسيار عصباني مي شوم .
    ادموند گفت : سعي خودم را مي كنم .
    ملكه گفت : راستي ! لازم نيست درباره من چيزي به آنها بگويي . اگر رازي بين ما دوتا باشد لذت بخش است ،
    مگر نه ؟ آنها را شگفت زده كن . فقط بياورشان به دو تپه ؛ پسر باهوشي مثل تو به آساني دليلي براي آوردن
    آنها به آنجا پيدا مي كند ، و وقتي كه به خانه من رسيديد مي تواني فقط بگويي : ببينيم چه كسي اينجا زندگي
    مي كند . يا چيزي از اين قبيل به ربان بياوري . اگر خواهرت يكي از فان ها را ديده است احتمال دارد
    داستانهاي عجيبي درباره من شنيده باشد . داستانهاي نفرت انگيزي كه شايد او را از آمدن پيش من ترسانده باشد
    . مي داني ، فان ها خيلي حرفها مي زنند ؛ و حالا ...
    ناگهان ادموند گفت : خواهش مي كنم ، خواهش مي كنم ، اگر مي شود فقط يك تكه ديگر راحت الحلقوم
    به من بدهيد كه در راه برگشتن به خانه بخورم ؟
    ملكه با خنده اي گفت : نه ، نه ، بايد تا دفعه ديگر صبر كني .
    و در حالي كه حرف مي زد به كوتوله اشاره كرد كه راه بيفتد ؛ و همان طور كه سورتمه كم كم از ديد خارج
    مي شد ، ملكه براي ادموند دستي تكان داد و فرياد زد : دفعه بعد ! دفعه بعد ! فراموش نكن . زود برگرد .
    نگاه ادموند هنوز به دنباله سورتمه خيره مانده بود كه شنيد يك نفر دارد او را صدا مي زند ، و همين كه به
    طرف صدا چرخيد ، لوسي را ديد كه از قسمت ديگري از جنگل داشت به سوي او مي آمد . لوسي فرياد زد :
    آه ، ادموند ، پس تو هم آمدي ! به نظر تو شگفت آور نيست ، و حالا ...
    ادموند گفت : خيلي خوب ، قبول كه تو درست مي گفتي ، و كمد سحرآميز است . اگر دوست داري مي
    گويم متاسفم كه حرفت را قبول نكردم ، اما بگو اين همه وقت كدام جهنمي بوده اي ؟ همه جا را دنبالت گشتم
    !
    لوسي كه خوشحالتر و هيجان زده تر از آن بود كه توجه كند ادموند چقدر زننده حرف مي زند يا صورتش
    چقدر برافروخته و عجيب است ، گفت : اگر مي دانستم تو هم آمده اي اينجا منتظرت مانده بودم . من با آقاي
    تومنوس عزيز ، فان ، ناهار خوردم و او حالش خيلي خوب است و جادوگر سفيد او را به خاطر آزاد كردن من
    مجازات نكرده است ؛ به همين دليل آقاي تومنوس فكر مي كند كه جادوگر از لطفي كه او در حق من كرده
    با خبر نشده و شايد بعد از همه اين حرفها همه چيز روبه راه شود .
    ادموند گفت : جادگر سپيد ؟ او كيست ؟
    لوسي گفت : او موجودي است بسيار وحشتناك . خودش را ملكه نارنيا مي نامد ، با اينكه اصلاً هيچ حقي ندارد
    كه ملكه باشد ، و تمام فان ها و پريهاي جنگل و پريهاي آبي و كوتوله ها و جانورها ، دست كم تمام
    خوبهايشان ، از او متنفرند . او مي تواند همه را تبديل به سنگ كند و دست به همه جور كارهاي وحشتناك بزند
    . او افسوني به كار برده است كه در نارنيا هميشه زمستان باشد ، زمستان هميشگي ، ولي هيچ وقت كريسمس
    نمي شود . و او در سورتمه اي كه گوزن آن را مي كشد به اين ور و آن ور مي رود . چوب جادويي در دست
    و تاجي بر سر دارد .
    ادموند هم اكنون از خوردن آن همه شيريني حالش خوب نبود و هنگامي كه شنيد زني كه با او دوست شده
    جادوگري خطرناك است حالش بدتر شد . اما هنوز بيش از هر چيز دلش مي خواست دوباره آن راحت
    الحلقوم را بچشد . ادموند پرسيد : چه كسي درباره جادوگر سپيد اين همه چرند به تو گفته ؟
    لوسي گفت : آقاي تومنوس فان .
    ادموند در حالي كه سعي مي كرد نشان دهد بسيار بيشتر از لوسي درباره فان ها چيز مي داند گفت : هميشه نمي
    شود حرف فان ها را باور كرد .
    لوسي پرسيد : كي اين طور گفته ؟
    ادموند گفت : همه اين را مي دانند . از هركس دلت مي خواهد بپرس . اما اينجا توي برف ايستادن چنگي به دل
    نمي زند . بيا برويم خانه .
    لوسي گفت : آره ، برويم . آه ، ادموند من خوشحال هستم كه تو هم آمدي اينجا . حالا كه ما دوتا اينجا بوده
    ايم ، بقيه بچه ها مجبورند نارنيا را باور كنند . چه كيفي خواهد داشت .
    اما ادموند در دل مي انديشيد براي او آن قدر كيف ندارد كه براي لوسي دارد . چون او ناچار است جلو ديگران
    قبول كند كه لوسي راست مي گفته است ، و مطمئن بود بچه ها طرف فان ها و جانورها را مي گيرند ؛ در حالي
    كه خود او هم اكنون تا حد زيادي ، طرفدار جادوگر بود . نمي دانست وقتي همگي درباره نارنيا حرف بزنند او
    چه خواهد گفت يا چگونه مي تواند رازش را حفظ كند .
    حالا راه زيادي رفته بودند . بعد ناگهان به جاي شاخه ها ، كتهاي خز را دور و بر خود حس كردند و لحظه اي
    بعد هر دو بيرون كمد در اتاق خالي ايستاده بودند .
    لوسي گفت : ببينم ، قيافه تو ترسناك است ادموند ، نكند حالت خوب نيست ؟
    ادموند گفت : حالم خوب است .
    اما راست نمي گفت ، حالش بسيار بد بود . لوسي گفت : پس بيا برويم بقيه را پيدا كنيم . چقدر حرف داريم
    برايشان بزنيم ! و حالا كه همه ما با هم به آنجا برويم چه ماجراهاي شگفت آوري خواهيم داشت .
    [/center:858e2c38df]
    [CENTER]


    بپاشید خون شب را
    به حیاط خلوت خانه قبلی مان !
    تا
    سیاهترین سگ ولگردِ خورشید سوزان
    پا نگذارد به قلب هایمان !

    +خودم !
    [B][FONT=Arial][SIZE=3]
  8. #8
    Aida-star
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2009
    محل سکونت
    یه جایی همین جاها!
    نوشته ها
    2,881
    1,812
    2,080

    پیش فرض

    [center:e976ef429f]فصل پنجم :
    بازگشت به اين سوي در

    چون بازي قايم باشك هنوز ادامه داشت ، مدتي طول كشيد تا ادموند و لوسي ، بقيه بچه ها را پيدا كنند . اما
    سرانجام وقتي در اتاق درازي كه زره در آن قرار داشت همه در كنار يكديگر قرار گرفتند ، لوسي ديگر طاقت
    نياورد ساكت بماند و گويي منفجر شد : پيتر ! سوزان ! همه اش راست است . ادموند هم آنجا را ديده است .
    سرزميني هست كه از كمد مي توان به آنجا رفت . من و ادموند هر دو رفتيم آنجا . يكديگر را آنجا ديديم ، در
    جنگل . زودباش ادموند به آنها بگو .
    پيتر گفت : اد موضوع چيست ؟
    و اكنون مي رسيم به يكي از پليدترين چيزها در داستان . تا آن لحظه ادموند بي حال و بداخم بود و از اينكه
    لوسي حقيقت را گفته بود از دست او دلخور بود ؛ اما هنوز تصميم نگرفته بود چه كند . هنگامي كه پيتر ناگهان
    اين سئوال را از او كرد ، بي درنگ تصميم گرفت پست ترين و آزاردهنده ترين كاري را كه به فكرش رسيد
    بكند . تصميم گرفت لوسي را خيط كند .
    سوزان گفت : اد برايمان تعريف كن .
    و ادموند با اينكه فقط يك سال از لوسي بزرگتر بود ، نگاهي بسيار مغرورانه انداخت و در حالي كه گويي مي
    خواست خودش را بسيار بزرگتر از لوسي نشان دهد با خنده زير لبي كوچكي گفت : آه ، بله ، من و لوسي
    بازي مي كرديم و وانمود مي كرديم كه تمام داستاني كه لوسي درباره سرزمين توي كمد سر هم كرده بود
    راست است . و البته فقط براي سرگرمي ؛ چون در آنجا واقعاً چيزي نيست .
    لوسي بيچاره به ادموند نگاهي انداخت و از اتاق بيرون دويد .
    ادموند كه هر لحظه بدجنس تر مي شد ، فكر كرد پيروزي بزرگي به دست آورده است و بلافاصله گفت :
    دوباره به آنجا مي رود . چه اش شده است ؟ بدترين چيز بچه هاي كوچك اين است كه آنها هميشه ...
    پيتر خشمگين به ادموند حمله كرد و گفت : خفه شو ، از وقتي كه لو اين مزخرفات را درباره كمد شروع كرده
    است تو نسبت به او كاملاً رفتار زشتي داشته اي و حالا هم با اين داستان او را به بازي مي گيري و دوباره او را
    اذيت مي كني . مطمئنم كه تو فقط از بدجنسي دست به چنين كاري زدي .
    ادموند كه بسيار يكه خورده بود گفت : همه اش مزخرف است .
    پيتر گفت : البته كه همه اش مزخرف است . نكته همين است . وقتي كه ما خانه را ترك كرديم لو كاملاً عادي
    بود ، اما از وقتي به اينجا آمده ايم يا خيالاتي شده است يا دارد به دروغگوي ترسناكي تبديل مي شود . اما
    هرچه باشد ، تو فكر مي كني چه فايده اي دارد كه يك روز او را مسخره مي كني و روز بعد تشويقش مي كني
    ؟
    ادموند گفت : من فكر كردم ... من فكر كردم ...
    ولي چيز ديگري به يادش نيامد بگويد .
    پيتر گفت : تو اصلاً هيچ فكري نداري . فقط بدجنسي است . تو هميشه دوست داري نسبت به كوچكتر از
    خودت خبيث باشي ؛ قبلاً در مدرسه هم اين را ديده ايم .
    سوزان گفت : بس كنيد . بگو مگوي شما دو نفر هيچ چيز را بهتر نخواهد كرد . برويم و لوسي را پيدا كنيم .
    جاي شگفتي نبود ؛ مدتي بعد وقتي لوسي را پيدا كردند هركس مي توانست بفهمد كه او گريه مي كرده است .
    هرچه به او گفتند تاثيري نداشت . او دست از داستانش برنداشت و گفت : من كاري ندارم كه شما چه فكر مي
    كنيد ؛ و كاري ندارم چه مي گوييد . مي توانيد به پروفسور بگوييد يا به مادر نامه بنويسيد يا هر كار ديگري كه
    دلتان مي خواهد بكنيد . من مي دانم كه يك فان را آنجا ديده ام و كاش همان جا مانده بودم و از دست شما
    بدجنسها راحت شده بودم .
    عصر ناخوشايندي بود . لوسي درمانده بود و ادموند احساس مي كرد نقشه اش آن طور كه انتظار داشت پيش
    نمي رود . دو بچه بزرگتر براستي فكر مي كردند كه لوسي عقلش را از دست داده است . در راهرو ايستادند و تا
    مدتها بعد از اينكه لوسي به خواب رفت ، در اين باره پچ پچ كردند .
    نتيجه اين بود كه صبح روز بعد تصميم گرفتند بروند و تمام ماجرا را به پروفسور بگويند . پيتر گفت : اگر
    پروفسور فكر كند كه لو واقعاً طوريش شده ، به پدر خواهد نوشت . از دست ما كاري ساخته نيست .
    بنابراين رفتند و درِ اتاق مطالعه پروفسور را زدند ، و پروفسور گفت : بياييد تو .
    و بلند شد رفت برايشان صندلي آورد و گفت كاملاً در اختيار آنهاست . بعد نشست ، و در حالي كه نوك
    انگشتانش را در هم مي فشرد و هرگز صحبت آنها را قطع نمي كرد به آنها گوش داد تا داستانشان را تمام
    كردند . پروفسور تا مدتي چيزي نگفت . آن گاه گلويش را صاف كرد و حرفي را كه اصلاً انتظار شنيدنش را
    نداشتند زد .
    پرسيد : شما از كجا مي دانيد كه داستان خواهرتان حقيقت ندارد ؟
    سوزان گفت : اوه ، اما ...
    بعد ساكت شد . هركس از چهره مرد پير مي فهميد كه كاملاً جدي است . بعد سوزان خودش را جمع و جور
    كرد و گفت : ولي ادموند گفت كه آنها فقط بازي مي كردند .
    پروفسور گفت : اين نكته اي است كه بي ترديد شايسته تحقيق است ، تحقيقي بسيار دقيق . مثلاً ... لطفاً مرا به
    خاطر چنين پرسشي ببخشيد ... طبق تجربه خودتان برادرتان را بيشتر قابل اعتماد مي دانيد يا خواهرتان را ؟
    منظورم اين است كه كدام يك راستگوترند ؟
    پيتر گفت : درست چيز مضحك همين است آقا ، تا حالا من هميشه گفته ام لوسي .
    پروفسور رو به سوزان كرد و گفت : و تو چه فكر مي كني عزيزم ؟
    سوزان گفت : خوب ، به طور كلي ، من با پيتر موافقم ، اما اين نمي تواند راست باشد ؛ آن حرفها درباره جنگل
    و فان .
    پروفسور گفت : اين مطلب فراتر از آگاهي من است ، و تهمت دروغگويي به كسي كه هميشه او را راستگو
    دانسته ايد موضوعي است بسيار جدي ؛ براستي موضوعي است بسيار جدي .
    سوزان گفت : ما ترسيديم كه حتي دروغگويي و اين جور چيزها در كار نباشد ، فكر كرديم ممكن است حال
    لوسي خوب نباشد .
    پروفسور با خونسردي كامل گفت : منظورتان ديوانگي است ؟ اوه ، خيالتان از اين بابت آسوده باشد . كافي
    است يك نفر به لوسي نگاهي بيندازد و با او حرف بزند تا بفهمد كه او ديوانه نيست .
    سوزان گفت : اما پس ...
    و ساكت شد . سوزان هرگز خوابش را هم نمي ديد كه با يك آدم بزرگ ، مانند پروفسور حرف بزند و نمي
    دانست چه بگويد .
    پروفسور طوري كه گويي با خودش حرف مي زند گفت : منطق ! چرا در اين مدرسه ها منطق ياد نمي دهند ؟
    ما فقط با سه امكان روبه رو هستيم : يا خواهرتان دروغ مي گويد ، يا ديوانه است ، يا راست مي گويد . شما مي
    دانيد كه او دروغ نمي گويد و آشكار است كه او ديوانه نيست . پس در حال حاضر و در صورتي كه دليل
    ديگري پيدا نشود ، بايد فرض كنيم كه او راست مي گويد .
    سوزان با دقت به او نگاه كرد و از حالت چهره او كاملاً مطمئن شد كه پروفسور آنها را مسخره نمي كند .
    پيتر گفت : ولي چطور اين ماجرا مي تواند راست باشد ، آقا ؟
    پروفسور پرسيد : براي چه اين را مي گويي ؟
    پيتر گفت : معلوم است ، به يك دليل . اگر راست است پس چرا هر وقت بقيه توي كمد مي روند اين سرزمين
    را پيدا نمي كنند ؟ يعني وقتي كه ما آنجا را نگاه كرديم هيچ چيز نبود ؛ حتي لوسي هم وانمود نكرد چيزي آنجا
    هست .
    پروفسور گفت : اين چه ربطي به موضوع دارد ؟
    : خوب ، آقا ، اگر اين چيزها حقيقي باشند هميشه حقيقي هستند .
    پروفسور گفت : هستند ؟
    و پيتر درست نمي دانست چه بگويد .
    سوزان گفت : اما وقت نبود ، لوسي فرصت نداشت كه به جايي برود ، حتي اگر چنين جايي وجود داشت ، او
    در همان لحظه اي كه ما از اتاق بيرون آمديم به دنبال ما دويد . هنوز يك دقيقه نگذشته بود و گفت كه ساعتها
    پيش ما نبوده است .
    پروفسور گفت : اين همان چيزي است كه احتمال راست بودن داستانش را بيشتر مي كند . اگر براستي دري در
    اين خانه هست كه به دنياي ديگري باز مي شود ؛ و بايد به شما هشدار دهم كه اين خانه ، خانه بسيار عجيبي
    است و حتي من هم درباره آن خيلي كم مي دانم ، اگر او به دنيايي ديگر رفته است ، من اصلاً تعجب نمي كنم
    كه آن دنياي ديگر ، زمان جداگانه اي براي خودش داشته باشد ، بطوري كه هرقدر هم به مدت طولاني در
    آنجا بمانيد از زمان ما هرگز نمي گذرد . از طرف ديگر ، فكر نمي كنم دخترهاي زيادي به سن و سال او چنين چيزهايي براي خودشان اختراع كنند . اگر او خيالبافي كرده بود ، قبل از بيرون آمدن و بيان داستانش مدت
    زمان معقولي از ديد شما پنهان مي شد .
    پيتر گفت : آقا ، واقعاً منظورتان اين است كه چنين دنياهايي هم دور و بر اين خانه ، و در همين گوشه ها هست
    ؟
    پروفسور عينكش را برداشت و در حالي كه آن را پاك مي كرد ، گفت : احتمال هيچ چيز بيشتر از اين نيست .
    و با خودش زير لب گفت : معلوم نيست در اين مدرسه ها چه چيزي به آنها ياد مي دهند .
    سوزان كه احساس مي كرد ، صحبت دارد از موضوع دور مي شود ، گفت : پس ما چه بايد بكنيم ؟
    پروفسور گفت : خانم جوان عزيز من .
    و ناگهان با حالتي بسيار جدي به هر دوي آنها نگاه كرد : نقشه اي هست كه تاكنون كسي آن را مطرح نكرده
    است و ارزش امتحان كردن را دارد .
    سوزان گفت : چه نقشه اي ؟
    پروفسور گفت : اينكه همه ما سعي كنيم سرمان به كار خودمان باشد .
    و اين پايان گفتگو بود .
    از آن به بعد همه چيز براي لوسي بسيار بهتر شد ، پيتر ادموند را از مسخره كردن لوسي باز داشت ، و ديگر نه
    لوسي و نه هيچ يك از بچه ها علاقه اي نداشتند كه درباره كمد صحبت كنند و موضوع كمد تقريباً موضوعي
    ناراحت كننده شده بود . و به اين ترتيب به نظر مي رسيد كه براي مدتي تمام ماجراها به پايان رسيده است ، اما
    چنين نبود .
    خانه پروفسور كه حتي خود او درباره اش آن قدر كم مي دانست ، به قدري كهنه و پرآوازه بود كه مردم از
    تمام انگلستان به آنجا مي آمدند و براي تماشاي آن اجازه مي گرفتند . اين خانه از آن نوع خانه هايي بود كه در
    كتابهاي راهنما و حتي در تاريخها از آنها نام مي برند ؛ و چه بهتر از اين ؛ زيرا درباره آن همه جور داستان گفته
    مي شد ، كه بعضي از آنها حتي عجيبتر از داستاني است كه من دارم برايتان مي گويم . و هنگامي كه گروههاي
    بازديدكننده به آنجا مي آمدند و اجازه مي خواستند خانه را ببينند ، پروفسور هميشه به آنها اجازه مي داد و خانم
    مك ردي ، كدبانوي خانه ، خانه را به آنها نشان مي داد و درباره عكسها و زره و كتابهاي نادري كه در كتابخانه
    وجود داشت برايشان توضيح مي داد .
    خانم مك ردي از بچه ها خوشش نمي آمد و دوست نداشت وقتي كه داشت براي بازديدكنندگان توضيح مي
    داد ، بچه ها حرفش را قطع كنند . اوتقريباً در همان صبح روز اول به سوزان و پيتر در اين باره دستورهاي
    فراواني داده بود و در ضمن گفته بود : و لطفاً به ياد داشته باشيد كه هر وقت گروهي را در خانه مي گردانم جلو
    دست و پاي من سبز نشويد .
    ادموند گفته بود : كي دلش مي خواهد با دنبال كردن يك دسته آدم بزرگ بيگانه نصف روزش را تلف كند !
    و بچه هاي ديگر هم همين فكر را كرده بودند . چنين بود كه ماجراها براي دومين بار آغاز شد .

    .
    .
    .
    [/center:e976ef429f]
    [CENTER]


    بپاشید خون شب را
    به حیاط خلوت خانه قبلی مان !
    تا
    سیاهترین سگ ولگردِ خورشید سوزان
    پا نگذارد به قلب هایمان !

    +خودم !
    [B][FONT=Arial][SIZE=3]
  9. #9
    Aida-star
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2009
    محل سکونت
    یه جایی همین جاها!
    نوشته ها
    2,881
    1,812
    2,080

    پیش فرض

    [center:fd3e6b044d]چند روز بعد ، پيتر و ادموند داشتند به زره نگاه مي كردند و در اين فكر بودند كه چه جور مي شود تكه هاي
    آن را از هم جدا كرد كه دخترها شتابان به اتاق وارد شدند و گفتند : مراقب باشيد ! خانم مك ردي و دار و
    دسته بزرگي دارند به اينجا مي آيند .
    پيتر گفت : عجله كنيد .
    و هر چهار نفر از دري كه ته اتاق بود بيرون رفتند . اما وقتي كه به اتاق سبز و بعد به كتابخانه رفتند ناگهان
    صداهايي از سمت جلو شنيدند و فهميدند كه خانم مك ردي به جاي اينكه از پله هاي جلويي كه آنها انتظار
    داشتند او از آنجا بيايد ، گروه بازديدكننده را دارد به بالاي پله هاي عقب مي آورد . و بعد آنها احساس كردند
    همه جا تحت تعقيب اند . يا بچه ها عقلشان را از دست داده بودند ، يا خانم مك ردي مي خواست آنها را گير
    بيندازد . و يا جادويي در خانه پديد آمده بود كه آنها را به نارنيا براند . سرانجام سوزان گفت : اوه ، لعنت به اين
    بازديدكنندگان ! بياييد ، بياييد برويم توي اتاق كمد تا آنها از اينجا بگذرند . هيچ كس اينجا به دنبال ما نخواهد
    آمد .
    اما لحظه اي كه رفتند توي اتاق از راهرو صداهايي شنيدند ، و بعد يك نفر با در ور رفت و پس از آن ديدند
    كه دستگيره چرخيد . پيتر گفت : زود باشيد ! ديگر جايي نيست .
    و درِ كمد را باز كرد و هر چهار تاي آنها رفتند توي كمد و همان جا نشستند و در تاريكي نفسها را در سينه
    حبس كردند . پيتر در را ظاهراً بسته نگاه داشت . اما آن را نبست ؛ زيرا ، البته مثل هر آدم عاقلي به خاطر داشت
    كه آدم هرگز نبايد خودش را توي يك كمد زنداني كند.
    [/center:fd3e6b044d]
    [CENTER]


    بپاشید خون شب را
    به حیاط خلوت خانه قبلی مان !
    تا
    سیاهترین سگ ولگردِ خورشید سوزان
    پا نگذارد به قلب هایمان !

    +خودم !
    [B][FONT=Arial][SIZE=3]
  10. #10
    Aida-star
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2009
    محل سکونت
    یه جایی همین جاها!
    نوشته ها
    2,881
    1,812
    2,080

    پیش فرض

    [center:27f9761dee]فصل ششم:
    در جنگل

    سوزان بزودي گفت : كاش مك ردي عجله كند و اين آدمها را ببرد ، من بدجوري گير كرده ام .
    ادموند گفت : چه بوي گند كافوري مي آيد !
    سوزان گفت : به گمانم جيبهاي اين كتها پر از كافور است تا آنها را بيد نزند .
    پيتر گفت : چيزي به پشت من مي خورد .
    سوزان گفت : و فكر نمي كني سرد هم هست ؟
    پيتر گفت : حالا كه گفتي ، چرا سرد هم هست ، و سرما به جهنم ، خيس هم هست . اينجا چه خبر است ؟ من
    روي يك چيز خيس نشسته ام و هر لحظه خيس تر مي شود .
    پيتر تقلا كرد كه بايستد . ادموند گفت : برويم بيرون ، ديگر رفته اند .
    سوزان ناگهان گفت : وا ... ا ... اي !
    و همه از او پرسيدند چه شده است .
    سوزان گفت : من به يك درخت تكيه داده ام ؛ آه نگاه كنيد ! دارد روشنتر مي شود ، آنجا .
    پيتر گفت : عجب ، راست مي گويي ، و آنجا را نگاه كنيد ، آنجا را . همه جا پر از درخت است . و اين چيز
    خيسي كه من روي آن نشسته ام برف است . عجب ، به گمانم بعد از همه آن حرفها ما وارد جنگل لوسي شده
    ايم .
    و اكنون ديگر اشتباهي در كار نبود و هر چهار بچه ايستاده بودند و در نور يك روز زمستاني پلك مي زدند .
    پشت سر آنها كتها به چوب لباسها آويزان بود و در جلوشان درختهاي پوشيده از برف قرار داشت . پيتر ناگهان
    به طرف لوسي چرخيد و گفت : معذرت مي خواهم كه حرفت را باور نكردم ، متاسفم ، با من دست مي دهي ؟
    لوسي گفت : البته ، بخشيدم .
    و با او دست داد . سوزان گفت : و حالا ، بايد چه كار كنيم ؟
    پيتر گفت : مي خواهي چه كار كنيم ؟ البته مي رويم و جنگل را مي گرديم تا از ته و توي آن سر در بياوريم .
    سوزان در حالي كه پا به زمين مي كوبيد گفت : اوف ! خيلي سرد است . چطور است از اين كتها بپوشيم ؟
    پيتر با ترديد گفت : مال ما نيستند .
    سوزان گفت : مطمئنم هيچ كس ناراحت نمي شود . ما كه نمي خواهيم آنها را از خانه بيرون ببريم . حتي آنها
    را از كمد هم بيرون نخواهيم برد .
    پيتر گفت: اين فكر را نكرده بودم سو ، با اين حساب فكر مي كنم مي شود آنها را پوشيد . وقتي كه قرار است
    كتي را در كمدي كه پيدايش كرده اي باقي بگذاري ، هيچ كس نمي تواند ادعا كند كه آن را بي اجازه
    برداشته اي . و گمان مي كنم تمام اين سرزمين توي كمد است .
    بچه ها بي درنگ نقشه بسيار خردمندانه سوزان را به اجرا درآوردند . كتها برايشان بزرگ بود و تا پاشنه پايشان
    مي رسيد و وقتي كه آنها را پوشيدند بيشتر به شنل شاهانه شبيه بود تا كت ، اما همه بچه ها بسيار كمتر احساس
    سرما كردند و در اين ريخت تازه به نظر هريك از آنها قيافه بقيه با منظره اطراف ، بهتر و بيشتر جور بود .
    لوسي گفت: مي توانيم وانمود كنيم كاشفان قطب شمال هستيم .
    پيتر در حالي كه پيشروي به درون جنگل را آغاز مي كرد گفت : همين طوري هم به اندازه كافي هيجان انگيز
    است .
    ابرهاي ضخيم تيره بالاي سرشان بود و به نظر مي رسيد كه شب باز هم برف بيشتري خواهد باريد .
    ادموند گفت : مي گويم ، بهتر نيست راه را كمي بيشتر به طرف چپ كج كنيم ، يعني اگر مي خواهيم به
    تيرچراغ برسيم .
    او در آن لحظه فراموش كرده بود كه بايد تظاهر كند قبلاً هرگز در اين جنگل نبوده است ؛ و همين كه اين
    كلمات از دهانش بيرون آمد فهميد كه خودش را لو داده است . همه ايستادند و به او خيره شدند . پيتر سوت زد
    و گفت : پس آن دفعه كه لو گفت تو را اينجا ديده است تو واقعاً اينجا بوده اي و وانمود كردي كه او دروغ
    مي گويد .
    سكوت مرگباري حكمفرما شد . پيتر دنبال حرفش را گرفت : خوب ، اي بدتر از تمام جانورهاي كوچك
    زهري ...
    و شانه هاي ادموند را تكان داد و ديگر چيزي نگفت .براستي كه به نظر مي رسيد چيزي براي گفتن نيست و
    بزودي هر چهار نفر به سفرشان ادامه دادند ؛ ادموند با خودش مي گفت : به خاطر اين بي ادبي ، حساب همه تان
    را مي رسم . از دماغ فيل افتاده هاي از خود راضي خودخواه !
    سوزان بيشتر به اين خاطر كه موضوع صحبت را عوض كند ، گفت : اصلاً به كجا مي رويم ؟
    پيتر گفت : فكر مي كنم لو بايد ما را راهنمايي كند . خدا مي داند كه لياقتش را دارد . لو ، ما را به كجا خواهي
    برد ؟
    لوسي گفت : چطور است برويم آقاي تومنوس را ببينيم ؟ او همان فان دوست داشتني است كه تعريفش را
    كردم .
    همه قبول كردند و راه افتادند . تَر و فِرز قدم بر مي داشتند و پايشان را به زمين مي كوبيدند .
    لوسي راهنماي خوبي از آب درآمد . اول مطمئن نبود كه مي تواند راه را پيدا كند يا نه ، اما در جايي درخت
    عجيبي را تشخيص داد و در جاي ديگر كنده درختي را و آنها را به محلي برد كه از آنجا به بعد زمين ناهموار
    مي شد و بعد به دره كوچك پا نهادند و سرانجام به در غار آقاي تومنوس رسيدند . ولي در آنجا چيز شگفت
    آور و وحشتناكي در انتظارشان بود .
    درِ غار ، از محل لولاهايش كنده و تكه تكه شده بود . داخل غار تاريك و سرد بود و بوي نمناك جايي را
    داشت كه مدتها كسي در آن زندگي نكرده است . برف از درِ كنده شده ، به درون غار رانده شده بود و كف
    آن پراكنده بود و با چيز سياهي درآميخته بود كه به نظر چوب سوخته و خاكسترهاي آتش بود . معلوم بود كه
    كسي عمداً آن را در اتاق پراكنده و روي آن پا كوبيده است . تكه پاره ظرفهاي سفالي خرد شده در كف اتاق
    ريخته شده و عكس پدر فان با چاقو رشته رشته شده بود . ( سينماهفت : مي بخشيد ، اين پاراگرافت آنقدر بود
    داشت ، كه مجبور شدم در ترجمه دست ببرم و دو-سه تا از بود ها را حذف كنم !)
    ادموند گفت : اين يك شكست درست و حسابي است ، آمدن به اينجا فايده اي ندارد .
    پيتر در حالي كه داشت خم مي شد ، گفت : اين چيست ؟
    او تكه كاغذي را ديده بود كه با ميخ به قالي كف غار زده بودند .
    سوزان پرسيد : چيزي روي آن نوشته شده ؟
    پيتر جواب داد : بله ، فكر مي كنم ؛ ولي در اين نور كم نمي توانم ، آن را بخوانم ، برويم بيرون در هواي آزاد .
    همه رفتند بيرون در نور روز دور پيتر حلقه زدند و او اين كلمات را خواند :
    ساكن پيشين اين ملك ، تومنوس فان ، دستگير شده و به اتهام خيانتي بزرگ عليه علياحضرت جاديس ، ملكه »
    نارنيا ، مالك كايرپاراول ، امپراتريس جزيره هاي لون و غيره ، در انتظار محاكمه است ؛ همچنين نامبرده متهم به
    ياري رساندن به دشمنان علياحضرت فوق الذكر ، و پناه دادن به جاسوسان و همدستي با انسانهاست .
    به امضاي فنريس اولف ، فرمانده پليس مخفي
    « ! زنده باد ملكه
    بچه ها به همديگر چشم دوختند .
    سوزان گفت : من نمي دانم حالا ديگر اينجا را دوست خواهم داشت يا نه ؟
    پيتر گفت : اين ملكه كيست ، لو ؟ چيزي از او مي داني ؟
    لوسي جواب داد : او اصلاً يك ملكه واقعي نيست ، بلكه يك جادوگر وحشتناك است ، جادوگر سپيد . همه ؛
    تمام موجودات جنگل ، از او نفرت دارند . او تمام اين سرزمين را طلسم كرده است كه هميشه زمستان باشد و
    هيچ وقت كريسمس نيايد .
    سوزان گفت : من ... من ترديد دارم كه ادامه دادن معني دارد يا نه ؛ منظورم اين است كه اينجا امن به نظر نمي
    رسد و تعريفي هم ندارد . هر لحظه دارد سردتر مي شود و ما هيچ چيز براي خوردن با خودمان نياورده ايم .
    چطور است برگرديم خانه ؟
    لوسي ناگهان گفت : اوه ، اما نمي توانيم ، نمي توانيم . متوجه نيستي ؟ نمي توانيم به سادگي برگرديم خانه ، بعد
    از اين ماجرا ديگر نمي توانيم . همه اش به خاطر من است كه فان بيجاره به اين دردسر گرفتار شده است . او من
    را از جادوگر پنهان كرد و راه بازگشت را به من نشان داد . ياري رساندن به دشمنان ملكه و همدستي با انسانها
    يعني همين . ما بايد تلاش كنيم او را نجات دهيم .
    ادموند گفت : وقتي كه حتي چيزي براي خوردن نداريم ! چه كار مي توانيم بكنيم !
    پيتر كه هنوز از دست ادموند عصباني بود ، گفت : تو ديگر خفه خون بگير ! سوزان تو چه فكر مي كني ؟
    سوزان گفت : احساس بدي دارم كه به من مي گويد حق با لو است . من نمي خواهم يك قدم جلوتر بروم و
    آرزو مي كنم كاش هرگز به اينجا نيامده بودم . ولي فكر مي كنم بايد سعي كنيم كاري براي آقاي ... نمي دانم
    اسمش چه بود ؛ منظورم فان است ، انجام دهيم .
    پيتر گفت : من هم چنين احساسي دارم . نگران نداشتن غذا هستم . به نظر من بهتر بود بر مي گشتيم و از گنجه
    غذايي با خودمان مي آورديم ، اما ظاهراً نمي شود مطمئن بود كه وقتي از اين سرزمين بيرون رفتيم بتوانيم
    دوباره به آن وارد شويم . فكر مي كنم بايد همين طور پيش برويم .
    دو دختر گفتند : ما هم همين طور فكر مي كنيم .
    پيتر گفت : كاش مي دانستيم پسرك بيچاره كجا زنداني است !
    همه آنها ساكت بودند و فكر مي كردند حالا چه بايد بكنند كه لوسي گفت : نگاه كنيد ! يك سينه سرخ
    آنجاست با چه سينه سرخي ، اين اولين پرنده اي است كه من در اينجا ديده ام . راستي ! دلم مي خواهد بدانم
    پرنده ها در نارنيا مي توانند حرف بزنند يا نه ؟ جوري نگاه مي كند كه انگار مي خواهد چيزي به ما بگويد .
    بعد لوسي به سوي سينه سرخ چرخيد و گفت : مي تواني لطفاً به ما بگويي تومنوس فان به كجا برده شده است ؟
    لوسي ضمن گفتن اين حرف يك قدم به سوي پرنده رفت . پرنده بي درنگ پريد ، ولي فقط تا روي درخت
    بعدي ، و آنجا نشست و خيلي با دقت به آنها نگاه كرد ، گويي هرچه را كه آنها مي گفتند مي فهميد . هر چهار
    بچه تقريباً بدون اينكه متوجه باشند يكي دو قدم به پرنده نزديكتر شدند . سينه سرخ دوباره به روي درخت
    بعدي پريد و باز خيلي با دقت به آنها نگاه كرد . سينه سرخي با سينه اي سرختر يا چشماني درخشانتر از او نمي
    شد پيدا كرد .
    لوسي گفت : من واقعاً فكر مي كنم منظورش اين است كه ما به دنبالش برويم .
    سوزان گفت : من هم گمان مي كنم دارد همين كار را مي كند ، تو چه فكر مي كني پيتر ؟
    پيتر جواب داد : خوب ، بهتر است امتحان كنيم .
    به نظر مي رسيد سينه سرخ موضوع را كاملاً مي فهمد . از درختي به درخت ديگر مي رفت و هميشه چند متر
    جلوتر از بچه ها بود ، اما هميشه آنقدر نزديك به بچه ها بود كه آنها بتوانند به دنبالش بروند . به اين ترتيب ،
    پرنده آنها را كمي به پايين تپه راهنمايي كرد . هر وقت سينه سرخ مي پريد ، غبار آبشار مانندي از برف از شاخه
    فرو مي ريخت . ابرها در بالاي سر آنها بزودي كنار رفتند و خورشيد زمستاني از پشت سر آنها بيرون آمد و
    برف اطراف را به شكل خيره كننده اي درخشان كرد . نزديك به نيم ساعت بود كه به اين ترتيب پيش مي
    رفتند ، و دو دختر در جلو حركت مي كردند ، كه ادموند به پيتر گفت : اگر ديگر آن قدر از خودت ممنون
    نيستي كه نخواهي با من حرف بزني ، چيزي به تو مي گويم كه بهتر است به آن گوش دهي .
    پيتر گفت : چه مي گويي ؟
    ادموند گفت : هيس ! آن قدر بلند حرف نزن ، ترساندن دخترها فايده اي ندارد . اما تو مي داني داريم چه كار
    مي كنيم ؟
    پيتر در حالي كه صدايش را تا حد نجوا پايين آورد ، گفت : چه مي خواهي بگويي ؟
    : ما داريم راهنمايي را دنبال مي كنيم كه درباره اش هيچ چيز نمي دانيم . از كجا بدانيم كه اين پرنده طرفدار
    كيست ؟ از كجا معلوم كه ما را به سوي دامي نبرد ؟
    : اين هم يك فكر پليد است . تازه ، سينه سرخ را كه مي شناسي . آنها در تمام داستانهايي كه من خوانده ام ،
    پرنده هاي خوبي هستند . مطمئنم يك سينه سرخ طرف دشمن را نمي گيرد .
    : حالا كه صحبت به اين چيزها كشيد ، بگو طرف خوب كدام است ؟ از كجا بدانيم كه فان ها دوست هستند و
    ملكه دشمن ؟ با اينكه مي دانم كه به ما گفته اند او يك جادوگر است . ما درباره هيچ كدامشان واقعاً چيزي
    نمي دانيم .
    : فان ، لوسي را نجات داد .
    : فان گفته كه او را نجات داده . اما ما از كجا بدانيم حقيقت چيست ؟ و يك چيز ديگر هم هست . كسي مي
    داند از اينجا راه بازگشت به خانه كجاست ؟
    پيتر گفت : كاراگاه بزرگ ! فكرش را نكرده بودم .
    ادموند گفت : تازه هيچ شانسي براي شام خوردن هم نداريم .
    [/center:27f9761dee]
    [CENTER]


    بپاشید خون شب را
    به حیاط خلوت خانه قبلی مان !
    تا
    سیاهترین سگ ولگردِ خورشید سوزان
    پا نگذارد به قلب هایمان !

    +خودم !
    [B][FONT=Arial][SIZE=3]
  11. #11
    Aida-star
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2009
    محل سکونت
    یه جایی همین جاها!
    نوشته ها
    2,881
    1,812
    2,080

    پیش فرض

    [center:e09dc33132]فصل هفتم :
    يك روز با سگهاي آبي

    در حالي كه پسرها عقبتر از دخترها مي رفتند و با هم پچ پچ مي كردند ، ناگهان دخترها فرياد زدند : اوه !
    و ايستادند . لوسي فرياد زد : سينه سرخ ! سينه سرخ رفته است .
    پرنده از چشم رس آنها خارج شده بود .
    ادموند گفت : حالا بايد چه كار كنيم ؟
    و نگاهي به پيتر انداخت كه معناي آن اين بود : يادت هست به تو چه گفتم ؟
    سوزان گفت : هيس ! نگاه كنيد !
    پيتر گفت : چي را !
    : چيزي در بين درختها دارد حركت مي كند ؛ آنجا ، سمت چپ .
    بچه ها با دقت هرچه تمامتر به سمتي كه سوزان گفته بود چشم دوختند . هيچ يك از آنها چندان احساس
    آسودگي نمي كرد .
    سوزان گفت : دوباره دارد حركت مي كند .
    پيتر گفت : آن دفعه هم من ديدمش . هنوز آنجاست . الان رفته است پشت آن درخت بزرگ .
    لوسي در حالي كه بسختي تلاش مي كرد صدايش از نگراني نلرزد ، پرسيد : فكر مي كنيد چي هست ؟
    پيتر گفت : هرچه هست از ما كناره مي گيرد . نمي خواهد ديده شود .
    سوزان گفت : بياييد برگرديم خانه .
    و بعد ، گرچه هيچ كس به زبان نياورد ، همه ناگهان به حقيقتي پي بردند كه ادموند در پايان فصل قبل در گوش
    پيتر زمزمه كرده بود . آنها گم شده بودند .
    لوسي گفت : چه شكلي است ؟
    سوزان گفت : يك جور حيوان است .
    و بعد گفت : نگاه كنيد ! نگاه كنيد ! زود ! آنجاست .
    اين بار همه او را ديدند ، يك صورت پشمالوي سبيل دار را كه از پشت درختي آنها را مي پاييد . اما اين بار
    زود پنهان نشد و پنجه اش را جلو دهانش گذاشت ؛ درست همان طور كه آدمها انگشت خود را روي لبهايشان
    مي گذارند كه به شما علامت دهند ساكت باشيد . آن گاه دوباره ناپديد شد . بچه ها با نفسهاي حبس شده در
    سينه ايستادند .
    يك لحظه بعد ، بيگانه از پشت درخت بيرون آمد ، خوب به دور و برش نگاه كرد ؛ گويي مي ترسيد كسي او
    را ببيند ، و گفت : هيس !
    و به آنها اشاره كرد كه در قسمت انبوهتر جنگل ، جايي كه او ايستاده بود به او بپيوندند و باز ناپديد شد .
    پيتر گفت : مي دانم چيست ! يك سگ آبي است . دمش را ديدم .
    سوزان گفت : از ما مي خواهد برويم پيش او و به ما هشدار مي دهد كه سر و صدا نكنيم .
    پيتر گفت : بله ، همين طور است ، اما موضوع اين است كه برويم پيش او يا نه ؟ تو چه فكر مي كني لو ؟
    لوسي گفت : فكر مي كنم يك سگ آبي خوب است .
    ادموند گفت : بله ، ولي از كجا بدانيم ؟
    سوزان گفت : بهتر نيست ريسك كنيم ؟ منظورم اين است كه ايستادن در اينجا فايده اي ندارد و من شام مي
    خواهم .
    در اين لحظه ناگهان سگ آبي سرش را از پشت درخت بيرون آورد و صميمانه به آنها اشاره كرد .
    پيتر گفت : بياييد امتحان كنيم . همه نزديك هم باشيد . اگر سگ آبي دشمن از آب درآيد ما بايد از پس يك
    سگ آبي برآييم .
    بچه ها همه به هم نزديك شدند و به طرف درخت رفتند و در پشت تنه درخت سگ آبي را يافتند ؛ اما سگ
    آبي باز پنهان شد و با نجوايي گرفته و از ته گلو به آنها گفت : جلوتر بياييد ، جلوتر بياييد ، بيشتر بياييد توي
    جنگل ، در فضاي باز در امان نيستيم !
    سگ آبي آنها را به نقطه تاريكي برد كه در آنجا چهار درخت چنان تنگ هم روييده بودند كه شاخه هايشان
    در هم گره خورده بود و مي شد خاك قهوه اي و برگهاي سوزني ريخته شده كاج را در زير پا ديد ، زيرا هيچ
    برفي در آنجا نمي توانست بر زمين بنشيند . سگ آبي در چنين مكاني شروع به حرف زدن با آنها كرد .
    پرسيد : آيا شما پسران آدم و دختران حوا هستيد ؟
    پيتر گفت : ما فقط چند تا از آنها هستيم .
    سگ آبي گفت : هي...س ! لطفاً آن قدر بلند حرف نزنيد ، ما حتي در اينجا هم در امان نيستيم .
    پيتر گفت : براي چه ، از چه كسي مي ترسيد ؟ هيچ كس بجز خود ما اينجا نيست .
    سگ آبي گفت : درختها هم هستند . آنها هميشه گوش مي دهند . بيشتر آنها طرف ما هستند ، اما درختهايي هم
    هستند كه براي او خبرچيني مي كنند و ما را لو مي دهند ؛ مي دانيد منظورم كيست ؟
    و چند بار با سرش اشاره كرد .
    ادموند گفت : اگر صحبت سرِ اين است كه چه كسي طرف چه كسي است ما از كجا بدانيم خود شما دوست
    هستيد ؟
    پيتر افزود : منظور بدي نداريم آقاي سگ آبي ؛ ولي مي دانيد ، ما غريبه هستيم .
    سگ آبي گفت : كاملاً درست است ، كاملاً درست است . اين نشانه من است .
    و چيز سفيد كوچكي را به آنها نشان داد . همه با شگفتي به آن نگاه كردند تا اينكه لوسي ناگهان گفت : اوه ،
    البته ! اين دستمال من است ؛ دستمالي كه به آقاي تومنوس بيچاره دادم .
    سگ آبي گفت : درست است . رفيق بيچاره من قبل از دستگيري از موضوع بو برد و اين را به من داد . او گفت
    : اگر اتفاقي برايش افتاد من اينجا با شما ملاقات كنم و شما را ببرم به ...
    سگ آبي در اين لحظه ساكت شد ، يكي دو اشاره بسيار اسرارآميز كرد . بعد به بچه ها اشاره كرد كه تا حد
    ممكن به او نزديك شوند و بچه ها به قدري نزديك رفتند كه نوك سبيلهاي او چهره آنها را قلقلك مي داد .
    سگ آبي آهسته نجوا كرد : مي گويند اصلان در راه است ، شايد هم تا حالا رسيده باشد .
    و در اين موقع چيز بسيار عجيبي رخ داد . هيچ كدام از بچه ها بيشتر از شما درباره اصلان نمي دانست ؛ اما لحظه
    اي كه سگ آبي اين حرف را زد ، همه احساس بسيار متفاوتي پيدا كردند . شايد گاهي براي شما اتفاق افتاده
    باشد وقتي كه داريد خواب مي بينيد كسي چيزي به شما بگويد كه شما مفهوم آن را نفهميد اما در خواب حس
    كنيد كه معني بزرگي داشته است ؛ معني ترس آوري كه ممكن است تمام خواب شما را تبديل به كابوس كند
    ؛ يا برعكس معني دوست داشتني داشته باشد ، آن قدر دوست داشتني كه نشود آن را به صورت كلام درآورد
    و خواب را برايتان چنان زيبا كند كه تمام عمر آن را به ياد بياوريد و هميشه آرزو كنيد كاش دوباره آن خواب
    را ببينيد . اكنون چنين وضعي پيش آمده بود . با شنيدن نام اصلان ، هر يك از بچه ها حس كرد كه چيزي در
    درونش تكان خورد .
    ادموند احساس هراسي اسرارآميز كرد . پيتر ناگهان احساس دلاوري و ماجراجويي كرد . سوزان احساس كرد
    رايحه اي دلپذير يا نغمه اي دلنشين از كنارش گذشته است . و لوسي به آن احساسي دست يافت كه وقتي صبح
    بيدار مي شويد و مي فهميد روز اول تعطيلات يا روز اول تابستان است ، به شما دست مي دهد .
    لوسي گفت : و آقاي تومنوس چه مي شود . او كجاست ؟
    سگ آبي گفت : هيس...س...س ، اينجا ديگر صحبت نكنيم . بايد شما را به جايي ببرم كه هم بتوانيم درست و
    حسابي حرف بزنيم و هم شام بخوريم .
    حالا براي اعتماد كردن به سگ آبي هيچ كس بجز ادموند مشكل نداشت و همه آنها و حتي ادموند ، از شنيدن
    كلمه شام بسيار خوشحال شدند . بنابراين با شتاب به دنبال دوست جديدشان راه افتادند . و او آنها را بيش از
    يك ساعت با سرعتي شگفت انگيز از انبوهترين جاهاي جنگل گذراند .
    همه بسيار خسته و گرسنه شده بودند كه ناگهان درختهاي پيش رويشان تُنُكتر شد و از شيب تندي سرازير شدند
    و يك دقيقه بعد به زير آسمان باز رسيدند . خورشيد هنوز مي درخشيد و در پايين دست خود منظره اي زيبا
    ديدند .
    در لبه دره اي باريك و عميق ايستاده بودند كه در ته آن رودخانه نسبتاً بزرگي جريان داشت ؛ دست كم اگر
    يخ نزده بود مي شد گفت جريان داشت . درست پايين دست آنها بر روي اين رودخانه آب بندي ساخته شده
    بود و هنگامي كه چشمشان به آب بند افتاد به خاطر آوردند كه سگهاي آبي هميشه آب بند مي سازند و كاملاً
    مطمئن شدند كه اين يكي را آقاي سگ آبي ساخته است . بچه ها همچنين متوجه شدند كه اكنون در چهره او
    نوعي حالت فروتني نقش بسته است ؛ از آن نوع حالتهايي كه وقتي كسي به باغي نگاه مي كند كه خودش
    كاشته يا داستاني مي خواند كه خودش نوشته است ، در چهره اش نقش مي بندد . پس هنگامي كه سوزان گفت
    : چه آب بند زيبايي !
    فقط از روي ادب چنين حرفي زد و آقاي سگ آبي اين بار نگفت هيس ، و گفت : قابلي ندارد ! فقط به خاطر
    سرگرمي درستش كرده ام و هنوز خوب كامل نشده است !
    بالاي آب بند قسمتي بود كه مي بايد بركه اي گود باشد ، اما اكنون چيزي جز سطح صافي از يخ سبز تيره نبود .
    و پايين آب بند ، در فاصله اي بسيار پايينتر ، يخ فراوانتر بود ، اما نه يخ صاف ، بلكه يخي كه درست در لحظه
    فرا رسيدن يخبندان به شكل آبي كف آلود و موجدار مي درخشيد . و در جايي كه آب قطره قطره روي آب
    بند چكيده بود و از ميان آب بند فوران كرده بود ، اكنون ديوار درخشاني از يخ پاره ها درست شده بود و به
    نظر مي رسيد كه تمام كناره آب بند با گلها و تاج گلهايي از جنس نابترين شكرها پوشانده شده بود ؛ و در
    وسط ، و تا حدودي بالاتر از آب بند ، خانه كوچك مضحكي قرار داشت كه بيشتر به كندوي عظيمي شبيه بود
    و از سوراخي كه در بام آن بود ، دود بالا مي رفت ، طوري كه وقتي دود را مي ديديد ، بخصوص اگر گرسنه
    بوديد ، بي درنگ به فكر آشپزي مي افتاديد و گرسنه تر از قبل مي شديد .
    اين چيزي بود كه بيش از هر چيز ديگر همه را بجز ادموند متوجه خود كرد . ادموند متوجه چيز ديگري شد .
    كمي پايين تر از رودخانه ، رودخانه كوچك ديگري وجود داشت كه از دره كوچك ديگري مي آمد تا به آن
    بپيوندد و ادموند با نگاه كردن به آن دره توانست دو تپه كوچك را ببيند ، و تقريباً مطمئن بود كه همان دو تپه
    اي هستند كه قبلاً وقتي كه در زير تير چراغ از جادوگر سپيد جدا شده بود ، او آنها را به ادموند نشان داده بود .
    و بعد فكر كرد قصر او بايد بين آن دو تپه باشد ، به فاصله يك مايل يا كمتر . و به ياد راحت الحلقوم افتاد و به
    شاه شدن خود فكر كرد . از خود پرسيد : دلم مي خواهد بدانم پيتر چه خواهد كرد . و فكرهاي ترسناكي به
    سرش آمد .
    سگ آبي گفت : رسيديم ؛ و مثل اينكه خانم سگ آبي منتظرمان است . من راه را نشان مي دهم و شما مراقب
    باشيد كه سر نخوريد .
    بالاي آب بند براي راه رفتن به اندازه كافي پهن بود ، اما چنين راهي براي عبور انسانها مناسب نبود ؛ زيرا
    پوشيده از يخ بود ، و با اينكه بركه يخ زده از يك طرف هم سطح آن بود ، ولي در طرف ديگر پرتگاه بدي به
    سمت رودخانه پاييني وجود داشت . آقاي سگ آبي آنها را در صفي تك نفري در امتداد اين مسير تا نيمه هاي
    ديواره آب بند جلو برد كه از آنجا مي توانستند تا دوردستهاي بالاي رودخانه و دوردستهاي پايين رودخانه را
    ببينند ؛ و وقتي كه به آنجا رسيدند ، به درِ خانه رسيده بودند .
    آقاي سگ آبي گفت : ما آمديم خانم سگ آبي . آنها را پيدا كرده ام . پسران و دختران آدم و حوا اينجا هستند
    .
    و همه رفتند توي خانه .
    هنگامي كه وارد خانه شدند ، اولين چيزي كه توجه لوسي را جلب كرد صداي چرخ بود و نخستين چيزي كه
    ديد خانم پير سگ آبي بود كه با چهره اي مهربان در گوشه ايي نشسته و نوك نخي را در دهانش گرفته بود و
    سخت سرگرم كار با چرخ خياطي خود بود . همين كه بچه ها وارد شدند ، او دست از كارش كشيد و از جا
    بلند شد . او در حاليكه هر دو پنجه چروكيده اش را بلند كرده بود ، گفت : پس بالاخره آمديد . بالاخره !

    .
    .
    .

    [/center:e09dc33132]
    [CENTER]


    بپاشید خون شب را
    به حیاط خلوت خانه قبلی مان !
    تا
    سیاهترین سگ ولگردِ خورشید سوزان
    پا نگذارد به قلب هایمان !

    +خودم !
    [B][FONT=Arial][SIZE=3]
  12. #12
    Aida-star
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2009
    محل سکونت
    یه جایی همین جاها!
    نوشته ها
    2,881
    1,812
    2,080

    پیش فرض

    [center:a00f832ea5]خوب شد كه زنده ماندم و چنين روزي را ديدم ! سيب زميني دارد مي پزد و كتري مي جوشد ، و تصور مي
    كنم كه آقاي سگ آبي براي ما مقداري ماهي خواهد گرفت .
    آقاي سگ آبي سطلي برداشت و گفت : البته .
    و از خانه بيرون رفت و پيتر به دنبال او راه افتاد و از روي سطح يخ زده بركه عميق ، تا جايي رفتند كه آقاي
    سگ آبي در يخ سوراخ كوچكي براي خود كنده بود و هر روز يخهاي تازه آن را با تيشه مي شكست و آن را
    باز نگه مي داشت . آقاي سگ آبي ساكت در كنار سوراخ نشست و در حالي كه به نظر مي رسيد به سرد بودن
    يخها اهميت نمي دهد با دقت توي آن را نگاه كرد ؛ بعد ناگهان پنجه اش را در سوراخ فرو برد و در يك چشم
    به هم زدن قزل آلاي قشنگي را كه در پنجه اش تكان تكان مي خورد از آب بيرون كشيد . سپس دوباره و چند
    بار ديگر اين كار را تكرار كرد تا صيد خوبي به دست آوردند .
    در اين فاصله دخترها با پر كردن كتري و چيدن ميز و بريدن نان و گرم كردن بشقابها با گذاشتن آنها در كنار
    اجاق و ريختن يك كوزه بزرگ نوشيدني براي آقاي سگ آبي از بشكه اي كه در گوشه اي از خانه قرار
    داشت ، و داغ كردن روغن در ماهيتابه ، به خانم سگ آبي كمك كردند . به نظر لوسي خانه آنها ، گرچه اصلاً
    به پاي غار آقاي تومنوس نمي رسيد ، ولي خانه دنج و كوچكي بود . هيچ كتاب و عكسي در خانه نبود و به
    جاي تختخواب ، خوابگاهي شبيه به خوابگاه كشتي داشتند كه در ديوار ساخته شده بود ؛ و از سقف رشته هاي
    گوشت و پيازهاي به هم گره داده شده آويزان بود و بر ديوارها گالشهاي لاستيكي و لباس مشمعي و تبر و
    قيچي و بيل و بيلچه و ماله و وسايل حمل ساروج و قلاب و تور ماهيگيري و گوني نسب شده بود ؛ و سفره
    روي ميز گرچه بسيار تميز بود ، اما بسيار زمخت مي نمود .
    درست هنگامي كه از ماهيتابه صداي گوش نواز جلز و ولز بلند شد ، پيتر و آقاي سگ آبي با ماهيهايي كه آنها
    را با چاقويش تميز كرده بود وارد شدند . مي توانيد تصور كنيد وقتي كه ماهيهاي تازه سرخ مي شدند چه بوي
    خوشي داشتند و بچه هاي گرسنه چقدر آرزو داشتند ماهيها زودتر سرخ شوند و وقتي كه خانم سگ آبي گفت
    : غذا تقريباً حاضر است . چقدر گرسنه تر شدند .
    در حالي كه لوسي به خانم سگ آبي كمك مي كرد كه قزل آلاها را توي بشقاب بگذارند ، سوزان آب سيب
    زمينيها را خالي كرد و بعد دوباره آنها را در پاتيل ريخت تا در كنار اجاق خوراك پزي خشك شوند . و در
    چند دقيقه همه سه پايه ها را (درخانه سگ آبي بجز صندلي تابي مخصوص آقاي سگ آبي كه كنار آتش بود ،
    بقيه صندليها سه پايه بود) دور ميز كشيدند و آماده خوردن غذا شدند . براي بچه ها يك كوزه شير پرخامه و
    يك تكه بزرگ كره زرد رنگ در وسط ميز گذاشته شده بود كه هركس هرقدر بخواهد از آن به سيب زميني
    خود بمالد و همه بچه ها فكر كردند هيچ چيز بهتر از خوردن ماهي آب شيريني كه نيم ساعت پيش زنده بوده
    است و نيم دقيقه پيش از ماهيتابه بيرون آمده نيست كه البته من هم با نظر آنها موافقم (سينما هفت : نتيجه
    اخلاقي انيميشن ماداگاسكار كه يادتان هست ؛ ماهي ها را چون حرف نمي زنند مي شود خورد!) .
    وقتي كه خوردن ماهي تمام شد ، خانم سگ آبي خيلي غيرمنتظره يك كيك مربايي چسبناك و باشكوه از
    توي اجاق بيرون آورد كه بخار از آن بلند مي شد ، و همان وقت كتري را روي آتش گذاشت كه تا وقتي
    كيك مربايي تمام شود چاي براي ريختن آماده باشد ؛ و وقتي كه همه فنجان چاي خود را نوشيدند ، هركس
    سه پايه خودش را عقب كشاند تا به ديوار تكيه كند و از رضايت نفس راحتي بكشد .
    آقاي سگ آبي در حالي كه ليوان خالي آبجويش را كنار مي زد و فنجان چاي خود را جلو مي كشيد گفت : و
    حالا ، يك دقيقه صبر كنيد پيپم را چاق كنم ، خوب ، حالا مي توانيم به كارمان بپردازيم .
    و در حالي كه چشمانش را به سوي پنجره برگردانده بود گفت : باز دارد برف مي بارد ، چه بهتر ، مهماني
    نخواهيم داشت ؛ و اگر كسي شما را تعقيب كرده باشد هيچ ردپايي از شما پيدا نخواهد كرد...
    [/center:a00f832ea5]
    [CENTER]


    بپاشید خون شب را
    به حیاط خلوت خانه قبلی مان !
    تا
    سیاهترین سگ ولگردِ خورشید سوزان
    پا نگذارد به قلب هایمان !

    +خودم !
    [B][FONT=Arial][SIZE=3]
  13. #13
    Aida-star
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2009
    محل سکونت
    یه جایی همین جاها!
    نوشته ها
    2,881
    1,812
    2,080

    پیش فرض

    [center:4b726b283b]فصل هشتم :
    بعد از شام چه گذشت

    لوسي گفت : حالا لطفاً به ما بگوييد چه بر سر آقاي تومنوس آمد .
    آقاي سگ آبي سرش را تكان داد و گفت : آه ، بد شد ، خيلي خيلي بد شد . شكي نيست كه او را پليس برده
    است . من اين را از پرنده اي شنيدم كه شاهد دستگيري او بوده .
    لوسي گفت : اما او را كجا برده اند ؟
    : آخرين باري كه ديده شده او را به طرف شمال مي برده اند ، و همه ما مي دانيم كه اين يعني چه .
    سوزان گفت : نه ما نمي دانيم .
    آقاي سگ آبي با تاسف سرش را تكان داد و گفت : متاسفانه معني اش اين است كه او را به خانه او برده اند .
    لوسي با نفس هاي بريده بريده گفت : چه بر سر او مي آورند آقاي سگ آبي ؟
    آقاي سگ آبي گفت : راستش ، نمي شود با اطمينان گفت ، اما تعداد آنهايي كه آنجا برده شده اند و دوباره
    بيرون آمده اند ، انگشت شمارند . مجسمه . مي گويند آنجا پر از مجسمه است . در حياط و بالاي پله ها و در
    سرسرا . مجسمه كساني كه او آنها را تبديل به ...
    در اينجا آقاي سگ آبي مكث كرد و لرزيد و حرفش را ادامه داد : تبديل به سنگ كرده است .
    لوسي گفت : اما آقاي سگ آبي ، ما نمي توانيم . منظورم اين است كه ما بايد براي نجات او كاري بكنيم . اين
    خيلي وحشتناك است و همه اش به خاطر من چنين چيزي پيش آمده است .
    خانم سگ آبي گفت : ترديدي ندارم كه اگر مي توانستي نجاتش مي دادي عزيزم ، اما تو هيچ شانسي نداري
    كه بر خلاف ميل او وارد آن خانه شوي و از آنجا زنده بيرون بيايي .
    پيتر گفت : نمي شود نيرنگي به كار ببريم ؟ منظورم اين است كه نمي شود به لباس و قيافه مثلاً دورگرد يا اين
    جور چيزها در بياييم يا صبر كنيم تا او از آنجا بيرون برود يا ... ، اوه از همه اين حرفها گذشته ، بايد براي نجات
    او راهي باشد . اين فان با به خطر انداختن خودش خواهرم را نجات داده است آقاي سگ آبي . نمي توانيم او را
    رها كنيم تا ، تا آن بلا بر سرش بيايد .
    آقاي سگ آبي گفت : فايده اي ندارد ، اي پسر آدم . تلاش شما فايده اي ندارد . ولي حالا كه اصلان در راه
    است .
    چند صدا فوراً با هم بلند شد : اوه ، بله ! از اصلان برايمان بگوييد .
    زيرا يك بار ديگر آن حس عجيب ، مثل حس نخستين نشانه هاي بهار ، مثل حس رسيدن خبرهاي خوش ، در
    آنها پيدا شد .
    سوزان پرسيد : اصلان كيست ؟
    آقاي سگ آبي گفت : اصلان ؟ عجب ! شما نمي دانيد ؟ او پادشاه است . او فرمانرواي تمام جنگل است . اما
    هميشه اينجا نيست . مي فهميد كه هرگز در طول زندگي من يا در روزگار پدرم اينجا نبوده است . ولي به ما
    خبر رسيده كه او بازگشته است . اكنون در نارنياست . حساب ملكه سپيد را خواهد رسيد . اوست ، و نه شما كه
    آقاي تومنوس را نجات خواهد داد .
    ادموند گفت : ملكه ، اصلان را سنگ نمي كند .
    آقاي سگ آبي با خنده بلندي جواب داد : خدا نگهدارت باشد ؛ پسر آدم ، چه ساده لوحانه حرف مي زني . او
    را تبديل به سنگ كند ؟ اگر جادوگر سپيد بتواند روي دو پايش بايستد و به چهره اصلان نگاه كند ، شاهكار
    كرده است و بيشتر از اين از او انتظار نمي رود . نه ، نه ، اصلان ، همانطور كه در يك سرود قديمي اين نواحي
    گفته شده همه چيز را سر و سامان مي دهد :
    هنگامي كه اصلان بياييد ، بديها به خوبي تبديل مي شود ، »
    با غرش او ، اثري از اندوه باقي نمي ماند ،
    هنگامي كه دندانهايش را نشان دهد ، زمستان مي ميرد .
    «. و هنگامي كه يالش را تكان دهد ، دوباره بهار مي آيد
    وقتي او را ديديد خواهيد فهميد .
    سوزان پرسيد : آيا او را خواهيم ديد ؟
    آقاي سگ آبي گفت : البته ، دختر حوا ، شما را براي همين به اينجا آورده ام . من بايد شما را به جايي ببرم كه
    او را ملاقات كنيد .
    لوسي پرسيد : او ، او يك آدم است ؟
    آقاي سگ آبي خيلي جدي گفت : اصلان يك آدم باشد ! البته كه نه . او پادشاه جنگل و پسر امپراتور بزرگ
    آن سوي درياست . پادشاه حيوانات را نمي شناسيد ؟ اصلان يك شير است ؛ شير ، شير بزرگ .
    سوزان گفت : اي واي ! من فكر مي كردم كه او يك مرد است . آيا ، كاملاً بي خطر است ؟ من از ديدن شير
    كمي مي ترسم .
    خانم سگ آبي گفت : حتماً همين طور است عزيزم . كسي كه جلو اصلان زانوهايش نلرزد يا خيلي احمق است
    يا از همه شجاعتر است .
    لوسي گفت : پس بي خطر نيست ؟
    آقاي سگ آبي گفت : بي خطر ؟ نمي شنوي خانم سگ آبي به تو چه مي گويد ؟ كي از بي خطر بودن حرفي
    زد ؟ البته كه بي خطر نيست ، اما او مهربان است . او پادشاه است ، باور كنيد .
    پيتر گفت : من آرزو دارم او را ببينم ، حتي اگر در وقت ديدار بترسم .
    آقاي سگ آبي در حالي كه پنجه اش را طوري روي ميز كوبيد كه همه فنجانها و نعلبكيها به صدا درآمد گفت
    : درست است ، پسر آدم . پس او را خواهيد ديد . دستور اين است كه شما ، اگر بشود ، او را فردا در ميز سنگي
    ببينيد .
    لوسي گفت : ميز سنگي كجاست ؟
    آقاي سگ آبي گفت : پايين رودخانه ، از اينجا دور است . من شما را به آنجا خواهم برد .
    لوسي گفت : آقاي تومنوس بيچاره چه مي شود ؟
    آقاي سگ آبي گفت : سريعترين راه كمك به او ملاقات اصلان است . نه اينكه به وجود شما احتياج نباشد ،
    وقتي كه او با ما همراه شد مي توانيم عمليات را شروع كنيم . يك سرود قديمي ديگر مي گويد :
    هنگامي كه گوشت آدم و استخوان آدم »
    در كايرپاراول به تخت نشيند ،
    «. دوره شيطاني سپري خواهد شد
    بنابراين حالا كه شما آمده ايد و او هم آمده است ، همه چيز به پايان خود نزديك مي شود . ما شنيده ايم كه
    اصلان مدتها پيش ؛ كه هيچ كس نمي تواند بگويد كي ، به اين نواحي آمده است . اما كسي از نژاد شما پيش
    از اين به اينجا نيامده است .
    پيتر گفت : چيزي كه نمي فهمم اين است آقاي سگ آبي ، مگر جادگر خودش آدم نيست ؟
    آقاي سگ آبي گفت : او مي خواهد ما اين طور باور كنيم ، و ادعاي ملكه بودنش هم بر اين اساس است . اما
    او دختر حوا نيست . او از پدر آدم شما به وجود آمده .
    آقاي سگ آبي در اين لحظه تعظيم كرد و دنبال حرفش را گرفت : از زن اول پدر آدم شما ، كه او را ليليت مي
    ناميدند ، و اين ليليت از جنها بوده است . او از يك طرف جن است و از طرف ديگر از ديوهاست . نه ، نه ، در
    اين جادوگر يك قطره خون واقعي انسان در جريان نيست .
    خانم سگ آبي گفت : براي همين است كه سراپاي وجودش شر است ، آقاي سگ آبي ؟
    آقاي سگ آبي جواب داد : درست است ، خانم سگ آبي ، درباره انسان دو نظر وجود دارد (و منظورش اين
    بود كه هيچ توهيني به آن جمع نشود) . اما در مورد موجوداتي كه شبيه انسان هستند ولي انسان نيستند دو نظر
    وجود ندارد .
    خانم سگ آبي گفت : من كوتوله هاي خوب هم ديده ام .
    شوهرش گفت : حالا كه اين را مي گويي بايد بگويم كه من هم ديده ام ؛ اما خيلي به ندرت ، و آنها خيلي كم
    به انسان شبيه بوده اند . به طور كلي ، از من بشنويد وقتي كه به موجودي برخورديد كه مي خواهد شبيه انسان
    باشد اما هنوز انسان نيست ، يا قبلاً انسان بوده و حالا نيست ، يا بايد انسان باشد و نيست ، چشمهايتان را باز كنيد
    و دنبال تبرتان بگرديد . و به همين دليل است كه جادوگر هميشه در نارنيا به دنبال انسان مي گردد . او سالها
    دنبال شما مي گشته است ، و اگر بداند چهارتا از شما اينجاست ، باز هم از اين خطرناكتر خواهد شد .
    پيتر پرسيد : براي چه ؟
    آقاي سگ آبي گفت : به خاطر يك پيشگويي ديگر . در كايرپاراول يعني قصري كه در ساحل دريا و در دهانه
    همين رودخانه است و اگر همه چيز آن طور بود كه مي بايست مي بود ، پايتخت تمام اين سرزمين مي شد ، در
    كايرپاراول چهار تخت است و طبق اين پيشگويي كه در زماني كه هيچ كس به ياد ندارد در نارنيا گفته شده
    است ، هر وقت دو پسر آدم و دو دختر حوا بر اين چهار تخت بنشينند ، پايان فرمانروايي جادوگر سپيد و
    زندگي او فرا خواهد رسيد ، و به همين دليل ما ناچار بوديم وقتي كه به اينجا مي آمديم آن قدر احتياط كنيم ؛
    چون اگر او از وجود شما چهار نفر آگاه شود ، جان شما به اندازه يك تكان سبيل من ارزش ندارد !
    تمام بچه ها آنقدر به آقاي سگ آبي گوش مي دادند كه تا مدتها متوجه هيچ چيز ديگر نشدند . يك لحظه پس
    از سكوت آقاي سگ آبي ، لوسي ناگهان گفت : راستي ، ادموند كجاست ؟
    سكوني مرگبار برقرار شد ، و بعد همه پرسيدند : چه كسي آخرين بار ادموند را ديده ؟ چند وقت است كه اينجا
    نيست ؟ آيا بيرون رفته است ؟
    و همه به سوي در هجوم بردند و به بيرون نگاه كردند ، برف ، شديد و مداوم مي باريد ، و يخ سبز رنگ بركه
    در زير پوشش سپيد برف پنهان شده بود و از خانه كوچك وسط آب بند نمي شد دو سوي ساحل را ديد .
    رفتند بيرون و تا قوزك پايشان در برف تازه فرو رفت ، در هر طرف دور خانه را گشتند . آن قدر صدا زدند :
    ادموند! ادموند! كه صدايشان گرفت . اما گويي برفي كه بي صدا مي باريد ، صداي آنها را به خود مي گرفت و
    حتي انعكاس صداي خود را نمي شنيدند .
    سرانجام وقتي كه نااميد به خانه برگشتند ، سوزان گفت : چقدر وحشتناك است ! كاش هرگز به اينجا نيامده
    بوديم .
    پيتر گفت : آقاي سگ آبي ، حالا بايد چه كار كنيم ؟
    آقاي سگ آبي كه داشت پوتينهاي مخصوص روزهاي برفي خود را مي پوشيد گفت : چه كنيم ؟ چه كنيم ؟
    بايد بدون معطلي راه بيفتيم . حتي يك لحظه را نبايد تلف كنيم !
    پيتر گفت : بهتر است به چهار گروه جستجو تقسيم شويم ؛ و همه در جهتهاي مختلف به جستجو بپردازيم .
    هركس او را پيدا كرد بايد فوراً به اينجا برگردد .
    آقاي سگ آبي گفت : پسر آدم ، جستجو براي چه ؟
    : خوب معلوم است براي پيدا كردن ادموند !
    آقاي سگ آبي گفت : دنبال او گشتن معني ندارد .
    سوزان پرسيد : منظورتان چيست ؟ او نمي تواند خيلي دور شده باشد . و ما بايد او را پيدا كنيم . منظورتان
    چيست كه مي گوييد دنبال او گشتن فايده اي ندارد ؟
    آقاي سگ آبي گفت : به اين دليل كه ما مي دانيم او كجا رفته است !
    همه با حيرت به او خيره شدند . آقاي سگ آبي گفت : نمي فهميد ؟ ادموند پيش او رفته است ، پيش جادوگر
    سپيد . او به همه ما خيانت كرده است .
    سوزان گفت : آه ، مطمئن هستيد ؟ حقيقت دارد ؟ نه ، او اين كار را نمي كند .
    آقاي سگ آبي گفت : اين كار را نمي كند ؟
    و بسيار با اطمينان به آنها نگاه كرد ، و هرچه كه آنها مي خواستند بگويند روي لبهايشان خشك شد ؛ چون
    ناگهان هر يك در درونش احساس كرد مطمئن است كه ادموند اين كار را كرده است . پيتر گفت : آيا او راه
    رفتن به آنجا را پيدا خواهد كرد ؟
    آقاي سگ آبي پرسيد : آيا او پيش از اين به اين سرزمين آمده است ؟ هرگز تنها اينجا آمده است ؟
    لوسي تقريباً به نجوا گفت : بله ، متاسفانه بله .
    : و به شما گفته است چه كسي را ديده يا چه كرده است ؟
    پيتر گفت : راستش نه .
    آقاي سگ آبي گفت : پس به حرف من گوش بدهيد . او قبلاً با جادوگر سپيد ملاقات كرده و به او پيوسته
    است ، و به او گفته شده كه جادوگر كجا زندگي مي كند . من قبلاً نمي خواستم اين را به شما بگويم ، چون
    برادرتان است و از اين حرفها ؛ ولي همان لحظه اي كه چشمم به او افتاد پيش خودم گفتم : خائن . نگاه او نگاه
    كسي بود كه با جادوگر سپيد بوده و غذاي او را خورده است . اگر مدت درازي در نارنيا زندگي كرده باشيد ،
    اين را از چشمهاي كساني كه غذاي جادگر را خورده اند مي فهميد .
    پيتر با صدايي تقريباً گرفته گفت : فرقي نمي كند ، هنوز هم بايد برويم دنبال او بگرديم . از اين حرفها گذشته
    او برادرمان است ، حتي اگر كمي بدجنس باشد ؛ چون او فقط يك بچه است .
    خانم سگ آبي گفت : دلتان مي خواهد برويد به خانه جادوگر ؟ آيا نمي دانيد كه تنها راه نجات او و خودتان
    دوري از جادوگر است نه رفتن به خانه او ؟
    لوسي گفت : چطور ؟
    : خوب ، او مي خواهد هر چهار نفر شما را به چنگ بياورد . او تمام مدت در فكر آن چهار تخت دورن قصر
    كايرپاراول است ، وقتي كه هر چهار نفرتان به خانه اش رفتيد كار را تمام مي كند ، و پيش از اينكه فرصت
    حرف زدن پيدا كنيد چهار مجسمه جديد به مجموعه مجسمه هاي او اضافه خواهد شد . اما تا وقتي كه ادموند
    تنهاست او ادموند را زنده نگه مي دارد ، چون مي خواهد او را مثل طعمه به كار برد تا بقيه شما را به چنگ
    آورد .
    لوسي ناله كرد : اوه ، هيچ كس نمي تواند به ما كمك كند ؟
    آقاي سگ آبي گفت : فقط اصلان مي تواند به ما كمك كند . بايد برويم و او را ببينيم . حالا اين تنها شانس
    ماست .
    خانم سگ آبي گفت : عزيزانم به نظر من نكته بسيار مهم اين است كه بدانيم ادموند درست چه وقت فرار كرده
    است . مقدار حرفي كه مي تواند به او بزند بستگي دارد به مقدار حرفي كه شنيده است . مثلاً ، آيا ما قبل از
    رفتن او شروع به صحبت از اصلان كرديم ؟ اگر اينطور نيست ، پس ما شانس داريم چون او نخواهد فهميد كه
    اصلان به نارنيا آمده است يا قرار است ما اصلان را ملاقات كنيم و در اين مورد كاملاً غافلگير خواهد شد .
    پيتر گفت : من يادم نمي آيد وقتي درباره اصلان حرف مي زديم ادموند اينجا بوده يا نه ؟
    لوسي حرف او را قطع كرد و با درماندگي گفت : او اينجا بود مگر يادت نمي آيد ؟ او بود كه پرسيد جادوگر
    اصلان را مي تواند سنگ كند يا نه ؟
    پيتر گفت : عجب ! پس او ، او همان جور كاري را كرده كه حرفش را مي زند !
    آقاي سگ آبي گفت : بدتر و بدتر ؛ و موضوع ديگر اين است كه بدانيم آيا وقتي كه من گفتم محل ملاقات با
    اصلان ميز سنگي است او هنوز اينجا بود ؟
    و البته هيچ كس پاسخ اين سئوال را نمي دانست .
    آقاي سگ آبي ادامه داد : اگر آن موقع هم اينجا بوده ، جادوگر خيلي راحت با سورتمه اش به آن سو مي رود
    و بين ما و ميز سنگي قرار مي گيرد و ما را گير مي اندازد . در واقع بين ما و اصلان فاصله خواهد افتاد .
    خانم سگ آبي گفت : تا آنجا كه من جادوگر را مي شناسم ، او اول اين كار را نخواهد كرد . لحظه اي كه
    ادموند به او بگويد ما اينجا هستيم ، او همين امشب براي دستگيري ما به اينجا خواهد آمد ، و اگر نيم ساعت
    بشود كه ادموند از اينجا رفته ، جادگر حدود بيست دقيقه ديگر به اينجا خواهد رسيد .
    آقاي سگ آبي گفت : درست مي گويي خانم سگ آبي ، ما بايد از اينجا فرار كنيم . يك لحظه را هم نبايد
    تلف كرد .
    [/center:4b726b283b]
    [CENTER]


    بپاشید خون شب را
    به حیاط خلوت خانه قبلی مان !
    تا
    سیاهترین سگ ولگردِ خورشید سوزان
    پا نگذارد به قلب هایمان !

    +خودم !
    [B][FONT=Arial][SIZE=3]
  14. #14
    Aida-star
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2009
    محل سکونت
    یه جایی همین جاها!
    نوشته ها
    2,881
    1,812
    2,080

    پیش فرض

    [center:ef0a84352b]فصل نهم :
    در خانه جادوگر

    و حالا البته شما مي خواهيد بدانيد كه چه بر سر ادموند آمد .
    او شام خود را خورد ؛ اما واقعاً از آن لذت نبرد چون در تمام مدت به راحت الحلقوم فكر مي كرد و هيچ چيز
    به اندازه خاطره يك خوراكي جادويي ، مزه يك خوراكي خوب را خراب نمي كند . و ادموند
    گفتگوها را شنيده بود و از آن هم لذتي نبرده بود ؛ چون مدام فكر مي كرد كه ديگران توجهي به او ندارند و
    عمداً مي خواهند با او بدرفتاري كنند . كسي چنين منظوري نداشت ، ولي ادموند اين طور تصور مي كرد و بعد
    ، تا آنجا گوش داده بود كه آقاي سگ آبي درباره اصلان حرف زد و ادموند از تمام برنامه ديدار با اصلان در
    ميز سنگي باخبر شده بود ؛ و در آن موقع بود كه به آرامي خودش را زير پرده اي كشيد كه بر روي در آويزان
    بود ؛ زيرا نام اصلان همان طور كه به ديگران احساسي مرموز و دوست داشتني مي داد ، در ادموند احساسي
    مرموز و هرس آور ايجاد مي كرد .
    درست زماني كه آقاي سگ آبي سرود گوشت آدم و استخوان آدم را تكرار مي كرد ، ادموند داشت خيلي
    آرام دستگيره در را مي چرخاند و درست پيش از آنكه آقاي سگ آبي بگويد كه جادوگر سپيد يك انسان
    واقعي نيست بلكه نيمي جن و نيمي ديو است ، ادموند در زير بارش برف بيرون رفته بود و با احتياط در را پشت
    سر خود بسته بود .
    نبايد فكر كنيد كه حتي در آن موقع ادموند آن قدر پسر بدي بود كه واقعاً بخواهد برادر و خواهرهايش به
    سنگ تبديل شوند . او دوست داشت راحت الحلقوم بخورد و اول شاهزاده و بعد پادشاه شود و حساب پيتر را
    كه او را حيوان ناميده بود كف دستش بگذارد . درباره رفتاري كه جادوگر با بقيه بچه ها مي كرد ، ادموند نمي
    خواست جادوگر با آنها خيلي مهربان باشد ؛ حتماً دوست نداشت كه آنها را با او در يك سطح قرار دهد ، اما
    باور داشت ، يا وانمود مي كرد باور دارد كه جادوگر رفتار خيلي بدي با آنها نخواهد كرد ، و با خود مي گفت
    : چون تمام كساني كه درباره جادوگر حرفهاي بد مي زنند دشمن او هستند ، احتمالاً نصف اين حرفها هم
    راست نيست . اما با من خيلي مهربان بود ، به هر حال مهربانتر از برادر و خواهرهايم بود . اميدوارم كه او براستي
    ملكه برحق باشد . از اين گذشته ، او هرچه باشد از اصلان وحشتناك بهتر است ! دست كم اين عذري بود كه
    ادموند براي انجام كاري مي آورد كه داشت انجام مي داد . اما عذر خيلي خوبي نبود ، زيرا دلش گواهي مي
    داد كه جادوگر سپيد ، بد و ستمگر است .
    وقتي كه ادموند بيرون آمد و ديد برف مي بارد ، اولين چيزي كه فهميد اين بود كه كتش را در خانه سگهاي
    آبي جا گذاشته است . و البته ديگر نمي شد برگردد و آن را بردارد . بعد فهميد روشنايي روز تقريباً پريده است
    ؛ چون وقتي كه نشستند سر ميز غذا ساعت حدود سه بود و روزهاي زمستان كوتاه اند . ادموند به اين نكته توجه
    نكرده بود ؛ ولي ناچار بود با اين وضع بسازد . بنابراين ، يقه اش را بالا زد و از روي آب بند و از روي برف كه
    خوشبختانه چون تازه باريده بود در آن بالا ليز نبود ، به سوي آن طرف رودخانه راه افتاد .
    هنگامي كه به آن سوي رودخانه رسيد ، وضع حسابي بد بود . هوا هر لحظه تاريكتر مي شد و علاوه بر تاريكي ،
    دانه هاي برف كه به دور او تاب مي خورد نمي گذاشت يك متر جلوترش را ببيند . و از اين گذشته جاده اي
    هم در كار نبود . در كپه هاي بزرگ برف فرو مي رفت ، در چاله هاي آب يخ زده گير مي كرد و از روي تنه
    هاي افتاده درخت بالا مي رفت ، و از پشته هاي پرشيب به پايين ليز مي خورد ، و پوست ساق پايش در برخورد
    با سنگها خراشيده مي شد ، و سرانجام سر تا پا خيس و سرمازده و كوفته شد . سكوت و تنهايي وحشت آور بود
    . در واقع ، من فكر مي كنم كه او اگر در چنين موقعيتي اتفاقاً به خودش نگفته بود : وقتي پادشاه نارنيا شدم
    اولين كاري كه خواهم كرد ساختن چند تا جاده درست و حسابي است . از همان جا تمام نقشه هايش را رها مي
    كرد و بر مي گشت ، به خطاهايش اعتراف مي كرد و با بقيه دوست مي شد . و البته با اين روياي پادشاه شدن و
    كارهايي كه خواهد كرد پيش رفت و حالش خيلي بهتر شد . در ذهنش نقشه كشيد كه قصرش چه شكلي باشد
    و چند تا ماشين داشته باشد و به سينماي خصوصي خود و خطهاي اصلي راه آهن و قوانيني كه بر ضد سگهاي
    آبي و آب بندها وضع خواهد كرد انديشيد ، و داشت برنامه سرجا نشاندن پيتر را كامل مي كرد كه هوا عوض
    شد .
    اول ، برف ايستاد . بعد بادي به هوا برخاست و هوا هيلي سرد شد . سرانجام ابرها كنار غلتيدند و ماه از پشت آنها
    بيرون آمد . ماه كامل بود و درخشش آن بر روي برف همه چيز را تقريباً مانند روز روشن كرد و فقط سايه ها
    وهم انگيز بودند .
    اگر ماه درست هنگامي كه او به رودخانه ديگر رسيد درنيامده بود ، هرگز راهش را پيدا نمي كرد . يادتان
    هست كه او وقتي با بچه ها به خانه سگهاي آبي رسيد رودخانه كوچكتري را ديده بود كه آن پايين به رودخانه
    بزرگتر مي ريخت . ادموند به همان رودخانه رسيد و خواست راهش را از كنار رودخانه دنبال كند . اما دره
    تنگي كه رودخانه از آن عبور مي كرد بسيار پرشيب تر و سنگلاختر از دره قبلي بود و از بوته هاي بسيار انبوه
    تري پوشيده شده بود ، به طوري كه ادموند نمي توانست در تاريكي از آنها عبور كند . ناچار بود براي گذشتن
    از زير شاخه ها دولا شود و در چنين وضعي برف فراواني از روي شاخه ها فرو مي لغزيد و به پشت او مي
    ريخت . و هربار كه چنين اتفاقي مي افتاد نفرت ادموند از پيتر بيشتر مي شد ؛ گويي همه اينها تقصير پيتر بود .
    اما سرانجام به جايي رسيد كه زمين صافتر بود و دره پهن مي شد . و آنجا ، در آن سوي رودخانه ، در فاصله اي
    بسيار نزديك ، در نور ماه كه درخشانتر از پيش مي درخشيد ، در ميان دشت كوچكي كه بين دو تپه قرار داشت
    ، چيزي ديد كه بايد خانه جادوگر سپيد مي بود . خانه در واقع يك دژ كوچك بود . گويي تمام آن از برج
    ساخته شده است ؛ برجهاي كوچك با مناره هاي بلند نوك داري كه مانند سوزن تيز بودند . برجها به كلاههاي
    قيفي عظيم يا كلاه جادوگرها شبيه بودند و در نور ماه مي درخشيدند و سايه هاي درازشان بر روي برف عجيب
    مي نمود ! ترس از اين خانه در دل ادموند آغاز شد .
    اما ديگر براي بازگشت بسيار دير بود . از يخ روي رودخانه گذشت و به سوي خانه رفت . جنبنده اي در آنجا
    نبود ، از هيچ جا كوچكترين صدايي نمي آمد ، حتي پاي خودش در برخورد با برف فراواني كه تازه نشسته بود
    ، صدايي نمي داد . براي پيدا كردن در ، از گوشه خانه به آن گوشه ، و از اين برج به آن برج رفت . براي يافتن
    در او بايد خانه را دور مي زد و به آن سوي خانه مي رفت . در ، طاقي بسيار بزرگي داشت و دروازه هاي بزرگ
    آهني آن چهار طاق باز بود .
    ادموند خودش را به بالاي طاقي كشاند و به داخل حياط نگاه كرد و در آنجا منظره اي ديد كه نزديك بود
    قلبش را از تپش باز دارد . درست داخل دروازه ، در زير نور ماه ، شير غول پيكري چمباتمه زده و گويي آماده
    پريدن بود . ادموند در سايه طاقي ايستاد ؛ هم مي ترسيد جلو برود و هم مي ترسيد كه برگردد ، زانوهايش از
    ترس مي لرزيد و به هم مي خورد . آن قدر همان جا ايستاد كه دندانهايش حتي اگر از ترس به تيك تيك نمي
    افتادند ، از زور سرما شروع كردند به تيك تيك كردن . نمي دانم اين صحنه چقدر طول كشيد ، اما براي
    ادموند بسيار طولاني بود .
    سرانجام ادموند به اين فكر افتاد كه چرا شير آن قدر بي حركت است ، زيرا از لحظه اي كه چشم ادموند به شير
    افتاده بود ، شير هيچ حركتي نكرده بود . ادموند جرات كرد كمي جلوتر برود ، ولي تا آنجا كه مي توانست
    خود را همچنان در پناه سايه طاقي نگاه مي داشت . حالا از حالت ايستاده شير توانست بفهمد كه شير اصلاً به او
    نگاه نمي كرده است . ادموند انديشيد : اما اگر سرش را برگرداند چه ؟
    در واقع شير به چيز ديگري خيره شده بود ؛ به يك كوتوله كوچك كه چند متر دورتر پشت به شير ايستاده بود
    . ادموند فكر كرد : آها ! وقتي كه شير به كوتوله حمله كند من فرصت دارم پا به فرار بگذارم .
    اما شير همچنان بي حركت ماند ، كوتوله هم حركتي نكرد . و ادموند سرانجام به ياد آورد كه شنيده است
    جادوگر سپيد موجودات را به سنگ تبديل مي كند و ممكن است كه اين يك شير سنگي باشد . همين كه اين
    موضوع به يادش آمد متوجه شد كه پشت شير و روي سرش پوشيده از برف است . البته كه چنين شيري يك
    مجسمه بود ! چون هيچ جانور زنده اي آن قدر نمي ايستد كه برف تنش را بپوشاند . ادموند در حالي كه قلبش
    چنان تند مي زد كه گويي خواهد تركيد ، جرات كرد به شير نزديك شود . حتي هنوز مي ترسيد به آن دست
    بزند ، اما سرانجام دستش را دراز كرد ، و خيلي تند به شير دست زد ، سنگي سرد بود . او از يك مجسمه
    ترسيده بود !
    ادموند به قدري احساس آسودگي كرد كه با وجود سرما ، ناگهان تا نوك پايش احساس گرما كرد و در همان
    حال فكر شيريني به سراغش آمد . فكر كرد : شايد اين همان شير بزرگ ، اصلان ، است كه حرفش را مي زدند
    . ملكه او را گرفته و تبديل به سنگ كرده است . پس اين است پايان تمام فكرهاي بكر آنها درباره اصلان ! هه !
    كي از اصلان مي ترسد ؟
    ادموند آنجا ايستاد و برّ و برّ به شير سنگي نگاه كرد ؛ و بزودي دست به كار بسيار ابلهانه و كودكانه اي زد . ته
    مدادي سربي از جيبش درآورد و سبيلي روي لب بالايي شير كشيد و عينكي روي چشمهايش . بعد گفت : آه !
    اصلان پير احمق ! از سنگ بودن خوشت مي آيد ؟ فكر مي كردي خيلي شجاعي ، مگر نه ؟
    اما حيوان سنگي با وجود نقاشيهاي روي صورتش ، هنوز آن قدر ترسناك ، اندوهگين و نجيب به نور ماه خيره
    شده بود كه ادموند از مسخره كردن آن لذتي نبرد . ادموند برگشت كه از حياط عبور كند . به وسط حياط كه
    رسيد ، ديد در دور و برش دهها مجسمه مثل مهره هاي شطرنج ، در نيمه بازي ، اينجا و آنجا پراكنده اند : ساتير
    يكي از خدايان يوناني جنگل كه به شكل انسان است و گوش و دم اسب دارد . ساتير در فرهنگ : satyr)
    رومي گوش و دم و پاي بز و شاخ رويده دارد – سينما هفت : در فيلم همين نوع رومي نشان داده شده است !)
    هاي سنگي ، گرگهاي سنگي ، خرسها و روباهها و پلنگ هاي سنگي ، مجسمه هاي زيبايي هم بودند كه شبيه
    در : centaur) زن بودند ولي اين مجسمه هاي زيبا در واقع روح درختان بودند . و هيكل بزرگ يك سنتور
    اسطوره شناسي يونان موجودي است كه بالاتنه او انسان و پايين تنه او اسب است) و يك اسب بالدار و يك
    موجود دراز پيچ و خم دار كه ادموند فكر كرد ممكن است اژدها باشد .
    تمام آنها در زير نور سرد و روشن ماه با حالتي كاملاً زنده و كاملاً بي حركت ، آن قدر عجيب به نظر مي
    رسيدند كه عبور از حياط كاري ترس آور بود . درست در وسط حياط هيكل عظيمي ايستاده بود كه شكل يك
    مرد را داشت ، اما به بلندي درخت بود ، با چهره اي ترسناك و ريش ژوليده و گرز بزرگي در دست راستش .
    ادموند با اينكه مي دانست اين هيكل ترسناك فقط يك غول سنگي است و زنده نيست ، دوست نداشت از جلو
    آن بگذرد .
    ادموند نور كمرنگي را ديد كه از راهرويي در انتهاي حياط مي تابيد . به سوي نور راه افتاد و از يك رشته پله
    سنگي بالا رفت . پله ها به در بازي ختم شدند كه جلو درگاه آن گرگ بزرگي خوابيده بود .
    ادموند با خود گفت : چيزي نيست ، چيزي نيست ، فقط يك گرگ سنگي است . نمي تواند من را اذيت كند .
    و پايش را بلند كرد كه از روي گرگ رد شود . ناگهان موجود غول پيكر از جا كنده شد و همزمان با سيخ
    كردن موهاي پشتش دهان سرخ بزرگش را باز كرد و خرناسه كشان گفت : كيست ؟ كيست ؟ بي حركت
    بايست بيگانه ، و بگو كي هستي .
    ادموند در حالي كه از وحشت چنان مي لرزيد كه بزحمت حرف مي زد گفت : اگر اجازه بدهيد قربان ، اسم
    من ادموند است ، و من همان پسر آدم هستم كه روز قبل با علياحضرت در جنگل ملاقات كردم و حالا آمده ام
    به او خبر بدهم كه خواهرها و برادرم در نارنيا هستند ؛ در جايي خيلي نزديك ، در خانه سگهاي آبي . او ... او
    مي خواست آنها را ببيند .
    گرگ گفت : به اطلاع علياحضرت مي رسانم . تا من برگردم تو ساكت در درگاه بايست ؛ اگر جانت را دوست
    داري .
    آن گاه گرگ به خانه رفت و از نگاه ادموند ناپديد شد .
    ادموند ايستاد و منتظر ماند ، انگشتهايش از سرما درد گرفته بود و قلبش در سينه به شدت مي زد ، و طولي
    نكشيد كه گرگ خاكستري ، فنريس اولف ، رئيس پليس مخفي جادوگر ، جست و خيز زنان برگشت و گفت
    : بيا تو ! بيا تو ! اي نيكبخت محبوب ملكه ؛ گرچه نه چندان نيك بخت .
    و ادموند در حالي كه بسيار احتياط كرد پا روي پنجه گرگ نگذارد ، رفت توي خانه .
    ادموند خود را در تالار دراز و تيره اي يافت كه ستونهاي بسيار داشت و مانند حياط ، پر از مجسمه بود .
    نزديكترين مجسمه به در ، فان كوچكي بود كه چهره اش حالتي بسيار اندوهگين داشت و ادموند به اين فكر
    افتاد كه اين مجسمه شايد همان دوست لوسي باشد . تنها نوري كه وجود داشت از فانوسي مي تابيد كه جادوگر
    سپيد ، درست پشت آن نشسته بود .
    ادموند در حالي كه مشتاقانه جلو مي رفت ، گفت : علياحضرتا ! من آمدم .
    جادوگر با صداي ترسناكي گفت : چطور جرئت كردي تنها بيايي ؟ مگر نگفته بودم بقيه را هم با خودت بياور
    ؟
    ادموند گفت : اجازه بدهيد علياحضرتا ، من هرچه مي توانستم كردم . آنها را خيلي نزديك آورده ام . آنها در
    خانه كوچك روي آب بند بالاي رودخانه اند ، با آقا و خانم سگ آبي .
    لبخند آرام و بي رحمي به چهره جادوگر آمد . او پرسيد : تمام خبرهايت همين است ؟
    ادموند گفت : نه ، علياحضرت . و شروع كرد به گفتن هرچه پيش از بيرون رفتن از خانه سگهاي آبي شنيده بود
    .
    ملكه فرياد زد : چي ! اصلان ؟ اصلان ! راست مي گويي ؟ اگر بفهمم به من دروغ گفته اي ...
    ادموند با لكنت گفت : خواهش مي كنم ، من فقط حرفهاي آنها را تكرار مي كنم .
    اما ملكه ، كه ديگر به او توجهي نداشت ، دستهايش را به هم زد و بي درنگ همان كوتوله اي كه ادموند او را
    قبلاً همراه ملكه ديده بود ، پيدا شد . جادوگر دستور داد : سورتمه را آماده كن و از يراق بدون زنگ استفاده
    كن .
    [/center:ef0a84352b]
    [CENTER]


    بپاشید خون شب را
    به حیاط خلوت خانه قبلی مان !
    تا
    سیاهترین سگ ولگردِ خورشید سوزان
    پا نگذارد به قلب هایمان !

    +خودم !
    [B][FONT=Arial][SIZE=3]
  15. #15
    Aida-star
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2009
    محل سکونت
    یه جایی همین جاها!
    نوشته ها
    2,881
    1,812
    2,080

    پیش فرض


    [center:7781f7749c]فصل دهم :
    طلسم شروع به شكستن مي كند

    اينك بايد برگرديم به سراغ آقا و خانم سگ آبي و سه بچه ديگر .
    همين كه آقاي سگ آبي گفت نبايد وقت را تلف كرد ، همه شروع كردند به پوشيدن كتهايشان ، بجز خانم
    سگ آبي كه شروع كرد به برداشتن كيسه ها و گذاشتن آنها روي ميز و گفت : آقاي سگ آبي ، آن گوشت
    نمك سود را بياور ؛ و اين هم يك بسته چاي ، قند و كبريت . و يك نفر بي زحمت دو سه تا نان از ظرف
    سفالي آن گوشه بياورد .
    سوزان پرسيد : خانم سگ آبي مي خواهيد چه كار كنيد ؟
    خانم سگ آبي با خونسردي بسيار گفت : دارم براي هر كداممان يك بسته برمي دارم ، عزيزم . تو كه يادت
    نبود بدون چيزي براي خوردن داريم سفرمان را شروع مي كنيم ، بود ؟
    سوزان كه دكمه يقه اش را مي بست گفت : اما وقت نداريم ! هر لحظه ممكن است او برسد .
    آقاي سگ آبي تاييد كرد : من هم همين را مي گويم .
    زنش گفت : پرت و پلا مي گويي . كله ات را به كار بينداز آقاي سگ آبي ، او نمي تواند زودتر از يك ربع
    ساعت ديگر اينجا باشد .
    پيتر گفت : اگر قرار است ما پيش از او به ميز سنگي برسيم ، بهتر نيست كه هرچه بيشتر جلو بيفتيم ؟
    سوزان گفت : شما بايد اين را به خاطر داشته باشيد ، خانم سگ آبي ، او همين كه به اينجا برسد و ببيند ما رفته
    ايم ، با سرعت زياد به دنبال ما حركت مي كند .
    خانم سگ آبي گفت : اين كار را خواهد كرد ؛ ولي ما هر كاري كه بكنيم باز نمي توانيم زودتر از او به آنجا
    برسيم ، چون او با سورتمه حركت مي كند و ما پياده مي رويم .
    سوزان گفت : پس هيچ اميدي نيست ؟
    خانم سگ آبي گفت : حالا ، نگران نباش عزيزم ، فقط شش تا دستمال تميز از كشو در بياور . البته كه اميد
    داريم . ما نمي توانيم پيش از او به آنجا برسيم ، اما مي توانيم مخفيانه از راههايي برويم كه او انتظارش را ندارد
    و شايد بتوانيم پيش از او برسيم .
    آقاي سگ آبي گفت : درست است خانم سگ آبي ، اما ديگر وقتش رسيده كه بيرون برويم .
    خانم سگ آبي گفت : و تو به وسواس دچار نشو ، آقاي سگ آبي . خوب بهتر شد . چهار بسته و كوچكترين
    بسته براي كوچكترين فرد .
    و به لوسي نگاه كرد و ادامه داد : كه تو هستي عزيزم .
    لوسي گفت : اوه خواهش مي كنم زود بجنبيد .
    خانم سگ آبي سرانجام گفت : خوب ، من حالا تقريباً حاضرم .
    و از شوهرش خواست به او كمك كند كه پوتينش را بپوشد .
    : به گمانم چرخ خياطي سنگينتر از آن است كه آن را با خود ببريم .
    آقاي سگ آبي گفت : بله ، سنگين است ، خيلي هم سنگين است . و لابد مي داني وقتي داريم فرار مي كنيم
    نمي تواني از آن استفاده كني ، مگر نه ؟
    خانم سگ آبي گفت : چه در راه به درد بخورد و چه به درد نخورد ، نمي توانم تحمل كنم كه آن جادوگر با
    اين چرخ ور برود يا آن را بشكند يا بدزدد .
    بچه ها با هم گفتند : اوه ، لطفاً ، لطفاً ، لطفاً عجله كنيد !
    و سرانجام همه بيرون رفتند و آقاي سگ آبي در را قفل كرد و با خود گفت : باز كردن قفل كمي او را معطل
    مي كند .
    و همه با باري كه روي شانه خود داشتند به راه افتادند . وقتي كه سفرشان را آغاز كردند برف از باريدن ايستاده
    بود و ماه بيرون آمده بود . پشت سر هم راه مي رفتند ؛ اول آقاي سگ آبي ، دوم لوسي و سوم پيتر ، بعد سوزان
    ، و آخر از همه خانم سگ آبي . آقاي سگ آبي آنها را از روي آب بند به ساحل راست رودخانه برد و بعد از
    لابه لاي درختهاي ساحل رودخانه و در راهي بسيار ناهموار پيش رفتند . دو سمت دره در زير مهتاب مي
    درخشيد و از هر طرف چون برجي بر فراز سر آنها بالا رفته بود . آقاي سگ آبي گفت : بهتر است تا مي توانيم
    همين پايين حرك كنيم . او ناچار است آن بالا بماند ، چون نمي شود سورتمه را پايين آورد .
    اگر از توي مبل راحتي در كنار پنجره به اين صحنه نگاه مي كرديد ، مي ديديد كه بسيار زيبا بود ؛ و حتي
    لوسي در اوايل راه لذت مي برد . اما وقتي كه جلو و جلوتر رفتند و وقتي كه كيسه لوسي برايش سنگين و
    سنگينتر شد ، لوسي به اين فكر افتاد كه آيا مي تواند ادامه دهد يا نه . و ديگر به نور خيره كننده رود يخ زده ،
    آبشارهاي يخي آن و توده هاي سفيد نوك درختها و ماه بزرگ درخشان و ستاره هاي بيشمار نگاه نكرد و فقط
    به پاهاي كوتاه آقاي سگ آبي چشم دوخت كه در جلو او چنان تالاپ تالاپ كنان در برف فرو مي رفتند و
    بيرون مي آمدند كه گويي هرگز نمي خواستند از رفتن باز بايستند . آن گاه ماه ناپديد شد و يك بار ديگر
    بارش برف آغاز گشت و سرانجام لوسي آن قدر خسته بود كه تقريباً هم خواب بود و هم راه مي رفت كه
    ناگهان متوجه شد آقاي سگ آبي از ساحل رودخانه به سمت راست پيچيده است و دارد آنها را از سربالايي پر
    شيبي در بيشه اي انبوه پيش مي برد . و وقتي كه كاملاً بيدار شد فهميد كه آقاي سگ آبي در سوراخ كوچكي
    خزيد كه تقريباً در زير بوته ها پنهان بود و تا درست بالاي آن نمي ايستادي و نگاه نمي كردي ديده نمي شد .
    در حقيقت ، همين كه لوسي فهميد چه اتفاقي افتاده ، آقاي سگ آبي ناپديد شده بود و فقط دم كوتاه و پهن او
    پيدا بود .
    لوسي بلافاصله خم شد و به دنبال آقاي سگ آبي توي سوراخ خزيد و از پشت سر خود صداي تقلا و دست و
    پا زدن و نفس نفس شنيد . و در يك لحظه بعد هر پنج نفر توي سوراخ بودند .
    صداي خسته و كمرنگ ؛ اميدوارم منظورم را از صداي كمرنگ بفهميد ، پيتر در تاريكي به گوش رسيد : اينجا
    ديگر كجاست ؟
    آقاي سگ آبي گفت : مخفيگاه قديمي براي سگهاي آبي در زمان خطر ، و يك راز بزرگ . جاي خيلي خوبي
    نيست ، اما بايد چند ساعت همين جا بخوابيم .
    خانم سگ آبي گفت : اگر وقتي كه داشتيم راه مي افتاديم همه تان آن قدر دچار نگراني لعنتي نبوديد ، چند تا
    بالش با خودم آورده بودم .
    لوسي انديشيد كه آن غار به قشنگي غار آقاي تومنوس نيست . فقط سوراخي بود در زمين ، ولي خشك و
    خاكي و خيلي هم كوچك بود و وقتي كه همه آنها دراز كشيدند گويي به كپه اي از خز و لباس تبديل شدند .
    با اين حال ، چون از راهپيمايي دور و دراز گرم شده بودند ، اگر فقط كف غار اندكي صافتر بود براستي آسوده
    و راحت بودند ! سپس آقاي سگ آبي فلاسك كوچكي را در تاريكي دست به دست گرداند و همه از آن
    چيزي نوشيدند كه كمي آدم را به سرفه مي انداخت و گلو را مي سوزاند ؛ اما پس از نوشيدن گرماي مطبوعي
    در بدن ايجاد مي كرد و همه فوراً به خواب رفتند .
    وقتي كه لوسي بيدار شد ، گرچه در واقع ساعتها و ساعتها گذشته بود ، به نظرش رسيد كه فقط يك دقيقه
    گذشته است و كمي احساس سرما مي كرد و تنش بشدت خشك شده بود و مي انديشيد كه چقدر يك حمام
    داغ مي چسبد . بعد قلقلك يك دسته سبيل دراز را روي گونه اش حس كرد و نور سرد روز را ديد كه از دهانه
    غار به داخل مي آمد . اما با ديدن نور روز بلافاصله براستي بيدار شد و ديگران هم بيدار شدند . در واقع همه
    آنها با دهان و چشمان باز نشسته بودند و به صدايي گوش مي دادند كه در طول راهپيمايي شب گذشته به آن
    فكر كرده بودند و گاهي همه خيال كرده بودند كه آن را مي شنوند . صدا ، صداي جيلينگ و جيلينگ زنگ
    بود .
    آقاي سگ آبي لحظه اي كه صدا را شنيد ، مثل برق از غار بيرون جست . شايد شما هم مانند لوسي كه در آن
    لحظه اين طور فكر كرد ، فكر كنيد آقاي سگ آبي كار احمقانه اي كرد ؟ اما در واقع كار بسيار خردمندانه اي
    بود . او مي دانست بي آنكه ديده شود مي تواند به ميان بوته ها و تمشكهاي جنگلي بالاي ساحل بخزد ، و بيش
    از هر چيز مي خواست ببيند سورتمه جادوگر از كدام راه رفته است . آنها حدود پنج دقيقه منتظر ماندند . بعد
    صدايي شنيدند كه همه آنها را خيلي ترساند . لوسي فكر كرد : آه او را ديده اند جادوگر او را گرفته است !
    كمي بعد وقتي كه صداي آقاي سگ آبي را شنيدند كه از بيرون غار صدايشان مي زد ، بسيار شگفت زده شدند
    . آقاي سگ آبي فرياد زد : خبري نيست ، بيا بيرون خانم سگ آبي . بياييد بيرون پسر و دختران آدم و حوا .
    خبري نيست . نيست او .
    البته اين جمله ايراد دستوري دارد ، ولي سگهاي آبي هنگامي كه هيجان زده اند اين طور حرف مي زنند ؛
    منظورم اين است كه آنها در نارنيا اينطور صحبت مي كنند ، البته در دنياي ما كسي اينطور حرف نمي زند .
    بنابراين ، خانم سگ آبي و بچه ها به شتاب از غار بيرون آمدند ؛ در زير روشنايي روز پلك مي زدند و
    سرتاپايشان خاكي بود و خيلي نم كشيده ، نامرتب ، و ژوليده و خواب آلود بودند .
    آقاي سگ آبي كه تقريباً از خوشي داشت مي رقصيد ، فرياد زد : بياييد ! بياييد و ببينيد ! اين براي جادوگر
    ضربه بزرگي است ! مثل اينكه از هم اكنون قدرت او دارد از هم مي پاشد .

    .
    .
    .[/center:7781f7749c]
    [CENTER]


    بپاشید خون شب را
    به حیاط خلوت خانه قبلی مان !
    تا
    سیاهترین سگ ولگردِ خورشید سوزان
    پا نگذارد به قلب هایمان !

    +خودم !
    [B][FONT=Arial][SIZE=3]
صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 30

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •