ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1705 از 1711 نخست ... 1205160516551685169517001701170217031704170517061707170817091710 ... آخرین
نمایش نتایج: از 25,561 به 25,575 از 25665
  1. #25561
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    104,209
    19,399
    15,204

    پیش فرض

    سلام به همگی

    میبینم که باز این تاپیک مظلوم مونده

    اومدم قهرمانی تیم پرسپولیس را تبریک بگم به همه هواداری این تیم که خودم هم پرسپولیسی هستم

    امیدوارم تا اینجای سال جدید براتون خوب باشه

    و بقیش هم خوب و مطابق با ارزوهاتون پیش بره

    دوستتون دارم

    فعلا بای بای

    من یک زنــم نه جنس دوم…

    نه یک موجـود تابـع نه یک ضعیفـه

    نه یک تابلوی نقاشـی شده، نه یک عروسک متحرک برای چشـم چـرانــی،


    نه یک کارگر بی مزد تمـام وقت، نه یک دستگاه جوجـه کشـی

    من سعی می کنم آنگونـه که می اندیشم باشم ،

    بی آنکه دیگری را بیـازارم

    فرای تمام تصورات کـور،

    هنجارهای ناهنجـار، تقدسات نامقـدس!

    باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانـت کنم،

    بی تفـاوت و بـی احسـاس باشـم، بی ادب و شنیـع باشم،

    بی مبـالات و کثیـف باشم اگر نبوده ام و نیستـم ،

    نخواستـه ام و نمـی خواهـم….!!!
  2. 9
  3. #25562
    admin
    "مدير كل سايت كوچولو"

     

    مدیر کل (سعید)
    تاریخ عضویت
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,811
    16,286
    20,379

    پیش فرض

    سلام عزیزان
    خوب و خوشید...؟

    کلی باید تبریک بگم من
    از سال نو گرفته تا روز مرد و قهرمانی پرسپولیس و گرون شدن دلار و ...

    انشالله که همگی سال خوبی داشته باشید
    با اینکه از نظر اقتصادی فکر نکنم خوب باشه !!

    تعطیلات خوش گذشته انشالله؟ واسه من معمولی بود
    بعد از دو سال ؛ امسال ایران موندم که کاش نمیموندم خدایی ... خیلی کسل کننده است

    تا بعد...
  4. 10
  5. #25563
    Fereshte

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    پایتخت
    نوشته ها
    14,834
    8,708
    7,543

    پیش فرض

    سلام سلام رفقا
    خوبین؟

    من الان به طور زنده دارم از آموزشگاه پست میزارم، کارام رو انجام دادم و در حال خوردن چای گفتم سری هم به گفتگو بزنم ،

    پرسپولیس همیشه قهرمان هم که طبق معمول گل کاشت

    امیدوارم امسال چندتایی از آرزوهاتون براورده بشه

    خوب و خوش باشین
    عاشقانه هایت را نشانم بده!
    مگر یک زن چقدر می تواند حسرت ِ لمس ِ دستانتْ ميان ِ موهايش را ، در رمان ها بخواند ....!؟
  6. 9
  7. #25564
    Love_A
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    May 2013
    محل سکونت
    ღ..دنیــــآمـــ..ღ
    نوشته ها
    5,936
    3,281
    3,287

    پیش فرض

    سلام به کوچولو های عزیز..
    رقیه با کلی خستگی و سرما خوردگی وارد میشود..😂
    ینی درب و داغونما سرمای شدیدی خوردم 12.13 همین ماه ینی 10 روز دیگ هم عروسیمه😐
    دعا کنید خوب بشم دیگ
    عروس دستمال به دست نرقصه😐
    و اینکه بگم همتون دعوتیدا😆ولی میدونم هیچکدومتون نمیاین😐
    کلییییییی استرس دارم شبا اصلا خواب ندارم و نمیتونم بخوابم..
    یهو الان یادتون افتادم گفتم ی سری بزنم..
    امیدوارم همتون سالم و سلامت باشین و شاد..
    سال خوبی هم باشه واسه همه ی کوچولو ها..
    امروز تولد memol61جان هم هست..تولدتون مبارک عزیزمممم..بخدا اینقد که کم میام کوچولو اسمتون یادم رف..
    کلییییییییی دلم براتون تنگ میشه
    به یادتونم..
    خدانگه دار تا بعد
    مراقب خودتون باشین
    عِشقـه تـو تَـنهـــآ سـَرمــآیـه زِندگــــی مَنـه
  8. 8
  9. #25565
    narges70
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    May 2016
    نوشته ها
    7,937
    1,246
    2,716

    پیش فرض

    سلام اهالی کوچولو
    پاشید بیاید من اومدم خخخخ .
    دلم میخاد اینجا اونقد شلوغ شه حیفه بوخدا .
    حرفای زیادی دارم بزنم الان حال ندارم ولی بعدا میزنم .
    برا تک تک تون حال خوب و دل شاد از خدا میخام
    یاد یاران تا ابد در یاد ماست...
  10. 9
  11. #25566
    Fereshte

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    پایتخت
    نوشته ها
    14,834
    8,708
    7,543

    پیش فرض

    سلام سلام سلام
    حالتون چطوره
    چه می کنین؟
    این روزا برای من مشغله و دلتنگی برای سایت رابطه ی مستقیم دارند، یعنی هرچی مشغله ی کار و زندگی ام بیشتر ، دلتنگی ام برای کوچولو و کوچولوهاش بیشتر تر تر .....
    نمایشگاه کتاب هم که دیروز تموم شد و نشد یه سر بزنم،
    بچه ها براتون بهترین ها رو آرزو دارم
    امیدوارم امتحانات خرداد رو با موفقیت پشت سر بذارید و تابستون بیشتر توی سایت باشید.
    امروزتون قشنگ
    عاشقانه هایت را نشانم بده!
    مگر یک زن چقدر می تواند حسرت ِ لمس ِ دستانتْ ميان ِ موهايش را ، در رمان ها بخواند ....!؟
  12. 7
  13. #25567
    narges70
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    May 2016
    نوشته ها
    7,937
    1,246
    2,716

    پیش فرض

    سلام دوستای کوچولوی خودم .
    این سه روز زندگیم که گذشت جزو بهترین روزای زندگیم بود که حیفم میاد ثبتش نکنم .نمی خواستم برم و بهانه آوردم که نرم ولی مجبورم کردن که برم که چه مجبور خوبی بود .درست همون چیزی که میخاستم بود .من با روانپزشکی اشنا شدم که شاید اسم بیارم خیلی ها بشناسن خودش و اندیشه و دانشش .اون میگفت من و خاطرات و باورم رو زنده می کرد عقایدی که شاید خیلی ها بخوان بهش ایراد بگیرن ولی اون با دلایل کاملا منطقی و سند و مدرک تحویلت میداد .حس خوبی بود .مردی بود که شهرت و پول و مقام ول کرده بود قدم در راه بهتر کردن و دانش دادن به روانشناسا گذاشته بود بی نظیر ترین جمعی بود که توش بودم و لحظه لحظه احساس خوشحالی میکردم از بودن تو اون جمع .اما این بودنه و اون دانشی که لازم داشتم رو کسب کردم تنها یه جنبه خوب قضیه بود روز آخر قرار بود اتفاقی واس من بیفته و من نمیدونستم و اون هم قیام علیه خودم علیه ضعف های خودم .من یه شخصیت خجالتی ام که همیشه ساکت و اروم نشسته مدت هاست فهمیدم که اضطراب اجتماعی دارم از حرف زدن جلوی جمع بزرگ شاید خجالت بکشم و یا شاید میترسم .و در برابر قضاوت دیگران هم حساسم .ولی اونجا یه تصمیم گرفتم که برم جلو جمع و حرف بزنم من اونجا قرار بود حرفایی بزنم که تحلیل روانکاوانه یا روانشناسی شم و تحلیل روانشناسی هم کنم در برابر کلی استاد و صاحب تجربه تو جمع و از همه مهمتر یکی از باسوادترین های ایران به جرات، من باید نظر میدادم همشو به جون خریدم ترس از اشتباه ،ترس از اختلال شخصیتی که لو بره ،ترس از جمع ،اضطراب استرس همه رو در هم کوبیدم و رفتم .اونایی که اصطراب دارن شاید خوب بفهمن حملات اصطرابی چی به سر ادم میاره اول صربان قلبت بالا میرم کم کم صدا و دستات شروع میکنه به لرزیدن و ... من میدونستم اینجور میشم اونجا ولی خواستم دور کنم این حالتا رو از خودم رفتم و حرف زدم و خودمو اونجا جمع کردم و از همه مهمتر وقتی واساده بودم جلو این جمع تقریبا صد نفره تحلیل کردم تفسیر کردم .خیلی جالب بود من حرف میزدم یکی از حضار اشک میریخت شاید چیزی که من گفتم شبیه خودش بود تو اون حین یکی از اساتید حضار که نگاهم بهش میفتاد هر ازگاهی سری به نشونه تایید تکون میداد و خوب میفهمید پشت اون چیزی که میگم چی نهفتست میدونست چی میگم پشت اون چیزا چیه. لبخند رضایته رو میدیدم از بعضی اساتید چون فهمیده بودن چی داره میگذره پشت این ذهنیت پشت اون حرفا .و نوبت تحلیلم شد از ما چن نفری که بالا رفته بودیم کلی اختلال شخصیت گرفتن ولی از من نه تنها نگرفتن بلکه یه پوئن مثبت گفتن .اون بالا حالم خوب بود مدیریت کرده بودم خودم رو ترس هامو اصطرابامو .هیشکی اونجا نمیدونست اون آدم چرا اونجا واساده من اومده بودم با ترسا مقابله کنم .شاید اولین باری تو عمرم بود که اندیشه هام رو فریاد زدم حرفایی که سالهاست بهش رسیدم رو گفتم اونم در کنار کسی که هم اندیشم بود خودم بود ولی نمیفهمید که اون همون نرگسی هست که دانش بیشتری داره اون بیست سال آینده نرگسه .تمام دیروز رو من احساس میکردم علیه خودم نبرد کردم و اولین قدم برای درمانگر شدن رو برداشتم وقتی اومدم پایین دوستام می دونستن که من چجورم همه حرفشون همین بود که به تو میگن درمانگر .البته راه ها و سالها مونده تا من بتونم یه درمانگر شم نیاز به تجربیات بالایی هست .شاید بهتره روز ۲۲ اردیبهشت سال۹۷ رو روز قیام علیه خودم و ضعفام بدونم روزی که من با خودم جنگیدم و من ضعیفم رو شکست دادم حداقل تو اون یه ساعتی که بودم و اولین قدم برای درمانگر شدنم برداشتم اولین قدمو با درمان خودم شروع کردم .من وقتی میومدم پایین انگار رو ابرا بودم یه جمله آقای دکتر فلانی بهم گفت گفت که تو باید فلان کنی و دلم میخاست اون لحظه بهش بگم من همین الان،چیزی که داری بهم سفارش میکنی رو انجام دادم .اینا رو اومدم ثبت کنم چون دلم میخاد به یادگار بمونه برام که چه روزی بود اون روز واسم .امید وارم زندگی بهم فرصت رسیدن به سواد دکتره بده که روزی بتونم یه درمانگر خوبی باشم و روزی به همون اقای دکتر بگم من همونی ام که بهم روزی گفتی تو فلانی هستی ...
    فقط یه جمله :
    قبل اینکه صعفاتون شما رو از پا دربیاره شما اونو از پا دربیارید
    یاد یاران تا ابد در یاد ماست...
  14. 8
  15. #25568
    سارا خانوم
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    July 2013
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    13,291
    12,820
    17,089

    Flower 32 32

    سلام دوست جونای عزیزم
    سارا وارد میشود
    منو یادتونه عص صن?
    گفتم نصف شبی بیام اینجا بد خوابتون کنم
    امیدوارم هرجا هستید شاد و سلامت باشید
    منم خوبم و کسل ...نمیدونم از فصل بهاره ...
    یا این بارونای شدید یهویی
    مثل گربه شدم دوس دارم بشینم ی جا هی خستگی در کنم و خیس نشم زیر بارون
    البتع مامانم میگه سارا اگه تو حیوون میشدی از این میمون تنبلا میشدی که اسلوموشن از رو درخت میان پایین
    خودم نمیدونم واقعا اسلوموشنم عایا?!
    میگه تازه چشاشم شبیه توعه:|
    اصن این مامان من ب مهر مادری گفته برو کنار من دارم میام:|
    حالا مامانای مردم ، بچشون شکل اسب عابیه میان زیر پست عکس بچشون هی غش و ضعف میکنن
    تازه این ک خوبه .. بچه خاهرم جدیدن یه جفت اردک نر و ماده خریده
    میگه خاله اردک زنه کلش رنگ کله توعه
    منو میگه ها
    حیف عوارض خروج از کشور زیاد شده وگرنه رگمو میزدم:|
    و بهدشم اینکه تولد پسرمم نزدیکه...
    دو سالش میشه
    هی میرم تو عاینه ب خودم میگم پیر نشو لعنتی
    بدبختی اینجاس تولد خودمم نزدیکه
    خوشم نمیاد زود سی سالم شه
    هنو خیلی زووودمه
    ولی عمر ادم عین برق میگذره
    هعی...
    خو من برم
    شب و روزتون قشنگ باد
    دوزتون دارم
    اودافظ

    "نگــذار زخــم هـایـت،
    تـو را به کسـی کـه
    نـیـستـی،
    تـبـدیـل کنـد...!"

  16. 9
  17. #25569
    gole_sorkh1017
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تبریز
    نوشته ها
    7,707
    5,971
    4,050

    پیش فرض

    سلام دوسـتــــــای گلم
    خوبین خوشین سلامتین ؟
    منم خوبم شکر
    من دیگه جزو فسیلای سایت شدم شاید تعداد کمی از دوستان منو یادشون بیاد
    دلم واسه فعالیت تو سایت تنگیده
    ولی چه میشه کرد خانم خونه که میشی کارا سخت تر میشه
    دلم جدیدا میخواد مامان خونه هم بشم ولی یه حس متفاوتی دارم
    نمیدونم وقتی بهش فکر میکنم چشام پر اب میشه و حس خواستن و نخواستن رو دارم اصلا یه جوری سردرگمم
    همش فکر میکنم قراره که عمرم تباه شه
    واقعا حس مزخرفیه
    ولی چند روز پیش یه خواب ملوس دیدم
    که یه دخمل ملوس کوچولو که از قرار معلوم مال من بود خیلی گوگولی مگولی بود و بد جور محبتش تو دلم نشسته
    بعد اون خواب همش میگم اگه تباه شدن عمر به داشتن همچین فرشته ایه بذار عمرم تباه شه
    فک کنم حسای مادرانه دارن تو دلم بیدار میشن
    لدفن مامانای سایت مزخرف بودن حسای بدمو تایید کنن
    بعدشم که همسری جان من مدرک مهمانداریشو گرفت و ظاهرا باید بیایم تهران برا زندگی
    خب من دوس ندارم واقعا
    دلم میخواد تو شهر خودم و تو خونه خودم باشم ولی خب انگار قسمت یه چیز دیگست
    فعلا که آلاخون والاخون موندیم
    دعامون کنید که هر چی به صلاحمونه همون شه



    هر روز با هم دعوا داشتند ولی زورش به او نمی رسید.
    نمی دانست چه کند، با خودش گفت می روم شکایت می کنم...
    کتاب مفاتیح را برداشت و آن را باز کرد:
    «الهی الیک اشکو نفساْ بالسوء اماره...»
    خدایا به تو شکایت می کنم از نفسم

  18. 7
  19. #25570
    chakameh-7
    کوچولو رسمی

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    kerman
    نوشته ها
    2,374
    341
    565

    پیش فرض

    سلام
    میبینم رفقای قدیمی مث من یاد کوچولو افتادن خوووبین؟
    دلم کلی تنگید براتون الان
    یاااااااادش بخیر چه روزای قشنگی بوداااا
    مدیر سعید کجایی؟سعید بود یا نه؟
    یادته اسم کاربری منو چکمه گفتی!!!!!!!!!!!!!کلی خندیدم
    میخوام بیشتر بیام کوچولو شاید قلبای منم قرمز شد هنوز صورتی مونده.
    منم دیگه پیشکسوت سایتم یه لقبی به منم بدین بابا
    برم یکم سایت رو بچرخم و پست بذارم
    خوشحااااااال باشین
    شب وروز و صبح و عصر و ظهر همش بخندین تا بترکین
    تا دیدار بعد بدرود

    ﺩﺧﺘــــــــــﺮ ﮐــه ﺑـﺎﺷــی

    ﻫﻤـــــــــــــــﻪ ﯼ
    ﺩﯾﻮﺍﻧــــــــﮕـی ﻫــﺎی ﻋﺎﻟــمــــــــــــ ﺭﻭ ﺑـــــــــﻠﺪی . .

  20. 8
  21. #25571
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,741
    10,493
    20,402

    پیش فرض

    هوم خبر .. چی بگم؟
    زدم تو خط آهنگای خارجی :)
    کتابای خوب میخونم
    بیشتر خوش میگذرونم
    به تنهایی عادت کردم یکم البته :|
    تسلیم شدم که در مورد چیزهایی که هیچجوره نمیشه عوضشون کرد فکر نکنم
    اینا اخرین تغییراتم بوده ..
    و البته به این نتیجه رسیدم که تووی هر شغلی باشی. هر مقطعی. هر مدرکی. هر خونواده ای. زندگی به همین مزخرفیه :)
    تا یه قسمتی همه دنبال کار و مدرک و دانشگاهن.
    بعدش فقط میشه پول و اینکه چطوری خوش باشیم. البته صرفا فقط خودمون! به بقیه خوش نگذشت هم نگذشت!
    دنیا، جای خودخواه بودنه بنظرم. همه چیز از روی خودخواهیه.
    (از تریبون کنار رفته و لبخند میزند )
    ما هم مهر میریم دانشگاه :) یه محیط بزرگتر و ترسناکتر :|
    امتحانا رو با بدبختی داریم میگذرونیم ینی سر جلسه وقتی حساب میکنم میبینم بیشتر از 10 نمره نوشتم اشک شوق تو چشام جم میشه :|
    چندتا از بچه هامون کلا شهریوری شدن من نه. حوصلم نمیا شهریور درس بخونم :|
    سوالای دینی هم لو رفت :) برگه دوم :)) واسه امتحانای بعدی نه :| پارسال هم همه سوالا بجز زیست لو رفته بوده من نمیدونستم :|||
    تا کی پاستوریزه بازی؟ :|||
    خلاصع یکشمبه آخرین امتحانمونه و شیمی .. ینی فقط خود خدا کمک کنه
    +
    خیلی حیف شد که نمیتونم برم گواهینامه مو بگیرم : ( باید تا دی صبر کنم .. دوستام ولی میرن میگیرن : (
    فقط و فقط و فقط و فقط مشکل دنده عوض کردنه :| مشکل این کلاج چیه؟ هان؟ :| عصاب خورد کن :|
    همین دیگه
    فعلا

    از آن چیزهایی که «آدم را از تنهایی نجات میدهد بدون اینکه همنشینِ جمع کند.»


  22. 9
  23. #25572
    narges70
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    May 2016
    نوشته ها
    7,937
    1,246
    2,716

    پیش فرض

    امروز آخرین روز کلاس رفتن دوره ارشدم بود حسم بهش خنثی بود دلم برا دانشگاه تنگ میشه ولی خوب چاره چیه بالاخره هر شروعی هم پایانی داره .از یه طرف هم حس خوبی دارم دیگه کم کم وارد بازار کار میشم چون وقتم ازاد تر میشه .امروز کلی با هم کلاسی هامون نشستیم دور هم خندیدیم و نیمی از بحث من بودم خخخ داشتن منو تحلیل میکردن جالب بود همه متفق القول بودن که تو ساکت و آرومی این دوره زمونه باس درنده باشی و فلان خلاصه کلی دعوام کردن که پررو باش چیزی که هیچوقت نبودم نه گستاخ بودم نه پررو . خستمه هم جسمی هم یکم از لحاظ روحی تو این دوهفته که گذشت ارزیابی زیادی کردم از اطرافم و گاهی وقتا احساس تنهایی عمیق میکنم قبلنا یه بار موفق شدم این احساس تنهایی رو از خودم دور کنم و با قدرت پیش برم این روزا هم همین مسیرو طی میکنم خداروشکر میکنم که آدم ضعیفی نیستم نامردمی های بسیار دیدم تو زندگی گاهی واکنشام درست بود گاهی غلط گاهی خام رفتار کردم گاهی پخته ولی چیزی که هست و میدونم تا ابد میمونه اینه یه تنهای پر غرور و استوارم .ثمین یه حرف قشنگی تو اونجا زده بود و منم آخرش بهش رسیدم که درسته و باید مسیر زندگیم کنم اون یه جملشو .راستی بعد کلی میرم خونه کنار عزیزای دلم امروز رفتم واس یه دونم یه عروسک*گرفتم خدا کنم ذوقش کنه تو خیابون که میرم صدای یه بچه که میشنوم دلم وا میره خیلی دلتنگشم *.دلتنگ خونم وقتی از نوبت دیدنشون بگذره حالم بد میشه ناخوداگاه تا یه حدی زنگ زدنشون جبران میکنه ولی از یه وقتی به بعد فقط دیدنشون حالمو خوب میکنه الان دقیقا تو ای وضعیتم فقط دیدنشون و کنارشون بودن حالمو خوب میکنه وقتی مرورشون میکنم تو ذهنم چقد خوبن چقد خوبن کی میشه عزیزای دل من آخه .دوروزه حال ندارم آشپزی کنم وا اصلا میرم بیرون میام تا خسته و خوردم انرژی ندارم الانم حال ندارم بپزم خخخ .واس برنامه تابستونم هنو دودلم باس برم سراغ داداشم اصلا اون حلال مشکلات منه .و اما فصل شریف امتحانا درپیشه قطعا روزای سختی در پیش دارم استادمون دو کتاب برا یه درس معرفی کرده که حدود هزار و خورده ای صفحست اونوقتم سبک امتحان گرفتنش وحشتناکه وای که اسمش که میارم تنم میلرزه میترسم خدا بخیر کنه .یه استاد دیگمون هم یه گروه کتاب خونی راه انداخته امروز رفتم گفتم منم میخام بیام تو گروهت گف کتابو بخون بیا اگه ولایت دومم بمونم قطعا اینجا هم میرم دلم برا این استاده تنگ میشه این استاده دوس داشتنی هست خدایی .
    دیگه خیلی نوشتم برم
    یاد یاران تا ابد در یاد ماست...
  24. 6
  25. #25573
    narges70
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    May 2016
    نوشته ها
    7,937
    1,246
    2,716

    پیش فرض

    امشب از اون شباست که دلم نوشتن میخاد یه جور خاص بی اعصابم بخش اعظمیش مربوط به فشار های اقتصادی اخیر بوده و تاثیرش رو سرنوشتمون .خیلی ناراحتم احساس میکنم تو کشوری هستم که آینده ای نداریم نه شغل داریم و نه شغل داشتن جوابگوه دیگه وقتی به عمق ای قضایا فک میکنم به اینکه با هر افزایش قیمتی بخش زیادی از مردم فقیر میشن واقعا حالمو بد میکنه وضعیت خودمون رو نگاه میکنم ما جزو خوبا بودیم مثلا قشنگ داریم نزول پیدا میکنیم روز به روز .حس سر بار بودن رو خونواده دارم خیلی ناراحتم درد می کشم از این موضوع اونا همه جوره حامی من هستن ولی نمیدونن چقد من از درون اذیت میشم واس این حمایتا چقد سختمه که نمیتونم از عهده مخارجم بر بیام خجالت میکشم از خودم عصبانی میشم .میدونم تو شهری که زندگی می کنم کمتر کسی اینقد حامی بچه هاشه ولی مامان و بابام با جون و دل حمایتم میکنن از هر لحاظ احساس مدیون بودن بهشون دارم و ناراحتم که اینقدهزینه هام رو دوششونه دلم میخاد کار پیدا کنم خیلی ولی آخه چه کاری .خیلی عصبانی ام دلم میخاد یه دختر مستقل باشم و دستم تو جیب خودم باشه از ته دلم ناراحتم .با نوشتن هم ناراحتیم تسکین پیدا نکرد باز همچنان ناراحتم برم بخوایم شاید خواب آرومم کنه
    یاد یاران تا ابد در یاد ماست...
  26. 6
  27. #25574
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,741
    10,493
    20,402

    پیش فرض

    داشتم تاپیکهایی که استارت زدم رو نگاه میکرم
    چقد آخه یه آدم میتونه خلاق باشه؟ قربونم برن
    تمام شد
    حس کردم شدید دلم میخاد این رو یجایی ثبت کنم
    اینکه مدرسه تموم شد
    یازده سال تمام
    یعنی ابتدایی که افتضاح بود .. انگار اعصاب هنوز شکل نگرفته بودن :| هیچی حس نمیکردم :|
    راهنمایی که هم خرخون :|
    دبیرستان :)
    چقدر خوب بود .. چقــــدر
    ولی بدی هم داشت .. :|
    توی هیچ دوره ای زندگیم به اندازه دبیرستان، نخندیده بودم :||
    ولی
    از گذر کردن از یه مرحله به سخت ترش خیلی میترسم
    +
    بعدازظهرا با ثمین میریم شهرگردی
    همیشه هم باید تووی اون پارکه بشینیم .. انقدر هواش خوبههه
    ولی امروز داشتیم از هوش میرفتیم :| انقدر تشنم بود که میخواستم شیرجه بزنم تو جوی آب (جوب :|)
    +
    سرم درد میکنه :|
    +
    فعلن

    از آن چیزهایی که «آدم را از تنهایی نجات میدهد بدون اینکه همنشینِ جمع کند.»


  28. 10
  29. #25575
    سارا خانوم
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    July 2013
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    13,291
    12,820
    17,089

    پیش فرض

    [B]سلام
    چه غریب مونده این تاپیک
    میری بالا تبریک عیده هنو :|
    خو امتحاناتونم ک تموم شد . خو بیاین دیگه:|
    امشب شب قدره گفتم بیام ی حلالیتم از جمیع اعضا بالاخص مدیر ک انقد حرصش دادیم بگیریم
    حلال کنید خولاصع :|
    روی سخنم با کاربر گل سرخ میباشه ...
    عزیز دلم بچه دار شدن یعنی مسئولیت یه ادمیو به عهده بگیری ، اینکه چجوری تربیتش کنی ، ایندشو تامین کنی ، مراقبت کنی ازش همه اینا کلی ترسناکه و هنو تا مادر نشی نمیدونی چه حسی داره
    انگار قلبته ، اندازه قلبت دوسش داری و مراقبشی
    و اینکه تمام مسافرتها و گردش ها و عشق و حال های عالمو انجام بده بعد ب فکر بچه باش عزیزم،،،مردا کلی حسودن ، کافیه یکم بیشتر ب بچت توجه کنی ، احساس میکنن فراموش شدن :|
    و نکته اخر اینکه دختر داشتن خیلی خوبه ولی پسر داشتن اعصاب میخاد:)
    و جفتشونم بهونه و شیرینیه زندگین و فقط مسئولیت داره همین...
    منم حدود هفت روزه پسرمو از شیر گرفتم
    و بدترین روزها رو داریم میگذرونیم ، خیلی دلم براش میسوزه ،،، و یکی از سخت ترین و دردناکترین روزهای زندگیمو تجربه کردم .
    توی یه مقاله ای نوشته بود بچه ها رو از شیر میگیرن که بفهمن یه روزی چیزیو که خیلی دوست دارن از دست میدن ... و اینکه بچه برای بار اول با مفهوم غم اشنا میشه ، برای من همیشه بدترین چیز از دست دادن بوده.
    ولی از اینکه بچم داره مستقل میشه یکم روحیه میگیرم
    امیدوارم تک تکتون مامان و بابا بشین
    و زندگیاتون ب حق این شبهای عزیز خوب باشه

    خو من برم سرتونو بردم
    شبتون گل گلی

    بای بای:)
    [
    /B]

    "نگــذار زخــم هـایـت،
    تـو را به کسـی کـه
    نـیـستـی،
    تـبـدیـل کنـد...!"

  30. 10
صفحه 1705 از 1711 نخست ... 1205160516551685169517001701170217031704170517061707170817091710 ... آخرین
نمایش نتایج: از 25,561 به 25,575 از 25665

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •