ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1706 از 1706 نخست ... 12061606165616861696170117021703170417051706
نمایش نتایج: از 25,576 به 25,587 از 25587
  1. #25576
    narges70
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    May 2016
    نوشته ها
    7,763
    1,119
    2,541

    پیش فرض

    امروز یه قدم بزرگ برای بزرگ شدنم برا پخته شدنم بود درس های که لازم بود تجربه هایی که لازم بود حقایقی که لازم بود برام فاش شه امروز فهمیدم بخشی از گذشته ام رو باید در گذشته جا بذارم و بذارم همیشه تو گذشتم بمونه و هیچوقت بر نگردم پشت سر نگاه کنم بهش. بخشی هم با خودم ببرم به آینده و با جون دل خودم هم ببرش از گذشته تا آینده .برای بخشی که تو گذشته میمونه و میخام هیچوقت نگاش نکنم شاید دلتنگ شم ولی قطعا به پشت سر بر نخواهم گشت که نگاه کنم چیو جا گذاشتم با خودم ولی با بخشی که میخام ببرم آینده زیباترین ها رو میسازم بهترین ها رو میسازم درونم هم غمگینی هست هم خوشحالی دومین تغییر سال ۹۷ ام اتفاق افتاد میدونم امسال سال منه اگه خدا بخاد و خدا داره آمادم میکنه برای تغییرات بزرگی که داره تو زندگیم میفته .چیزی که میدونم این روزا که هیچوقت نباید به پشت سرم نگاه کنم و همینجور باید ادامه بدم مسیرمو و نذارم از مسیر پیش رو منحرف شم .



    هنگام هوس وضع من و یار یکی نیست
    حال همه در لحظه ی افطار یکی نیست

    از تک تک اجزای قفس شاکی ام اما
    نوع گله ام از در و دیوار یکی نیست

    دومین تغییر سال ۹۷
    بماند به یادگار
    هیچوقت فراموش نمی کنم هیچوقت
    ۱۸ خرداد ۱۳۹۷
    گذشتم ،گذشت
    میگذرم ،میگذرد
  2. 5
  3. #25577
    هانيه
    مدیر طنز و فال و SMS

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    February 2012
    محل سکونت
    زير ســايـه خـُـ♥ــدا
    نوشته ها
    22,334
    13,519
    13,681

    پیش فرض

    سلام
    حال و احوال؟ما نیز خوبیم و این حرفا
    بعد مدتها اومدم تاپیکارو کلهم آپ کردم و طبق معمول دلم میخاد کل لیست اسم خودم باشه در پایان فعالیت:))
    از کودکی این بیماری و داشتم

    اصن یادم نی کی پست دادم تو گفتگو:|تبریک عید گفتم؟:/
    ای شمایی ک همیشه منتظر گفتگوهای جذاب منید قطعا بهتر میدونید

    ۹ ماه دوری از خونه و خانواده تموم شد
    سخت بود
    واقعا سخته
    آدم گاهی حسرت یه چایی ک همیشه تو خونه حاضره رو میخوره تو تنهایی:)
    ولی شیرین بود...سختیه شیرینی بود ک ماحصلش قزعا شیرینیشو بیشتر میکنه

    آقا انقد کم حرف شدمنگا حرفام ته کشید
    خوبیَت نداره برا من این کم حرفی
    +
    رضا یزدانی هم قشنگ میخونه ها..تازه دقت کردم

    +
    وقتی گوشی میخرید حافظه بالا بخرید
    اونروز ک گفتم ۳۲ گیگ بسه..کسی نبود بزنه تو دهنم
    میدونید بزرگتر باید بالا سر آدم باشه


    هوا هم خیلی خوبه شمال دلتون بسوزه
    مث اینکه این یه هفته خیلی فسق و فجور تو ماسال زیاد شده بوده...هعی داره حواشیاش منتشر میکنه
    عزیزانم درسته اینجا شماله
    ولی میاید یکم جنبه داشته باشید
    واس خودتون میگیم
    خلاصه اینکه ادم تو آفتابه نوشابه بخوره ولی جوگیر نشه


    دیگه چی
    اوم
    بسه

    خدافس



    .
    .
    .
    غصه نخور دیوونه
    کی دیده شب بمونه؟ :)




  4. 6
  5. #25578
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    104,148
    19,291
    15,150

    پیش فرض

    سلام به همگی

    یه چند روزی کار داشتم و سایت نیومدم

    امروز اومدم ازتون بخوام برای یه کاری حتما منو دعا کنید

    فردا شاید سرنوشت زندگیم عوض بشه

    خیلی محتاج دعای خیرتون هستم

    شاید فردا اومدم و بهتون گفتم که چی شده

    پس دعا یادتون نره

    یه دنیا دوستتون دارم

    به خدای مهربون میسپرمتون

    من یک زنــم نه جنس دوم…

    نه یک موجـود تابـع نه یک ضعیفـه

    نه یک تابلوی نقاشـی شده، نه یک عروسک متحرک برای چشـم چـرانــی،


    نه یک کارگر بی مزد تمـام وقت، نه یک دستگاه جوجـه کشـی

    من سعی می کنم آنگونـه که می اندیشم باشم ،

    بی آنکه دیگری را بیـازارم

    فرای تمام تصورات کـور،

    هنجارهای ناهنجـار، تقدسات نامقـدس!

    باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانـت کنم،

    بی تفـاوت و بـی احسـاس باشـم، بی ادب و شنیـع باشم،

    بی مبـالات و کثیـف باشم اگر نبوده ام و نیستـم ،

    نخواستـه ام و نمـی خواهـم….!!!
  6. 5
  7. #25579
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    14,877
    10,665
    19,218

    پیش فرض بیستمِ خردادِ نودُ هفت

    این ارورِ چیه !
    چی میگه؟
    چیو فعال کنم؟
    عی خدا
    +
    چقدر قبلا برای بروز احساسمون تو گفتگو دنبال شکلک میگشتیمیکی نبود بگه خو بنویسش لعنتی اون حسُ
    +
    سلام
    خوبید؟:)
    چ خبرا ؟
    چ خوبه هنوزم ما چند نفر میایم فروم !
    +
    10 روز دیگه تابستون شروع میشه و من هنوز دارم برنامه ریزی میکنم و به هیچ نتیجه ای هم نرسیدم :|
    دیدید ادم میخواد یکاری بکنه فقط منتظره یه نفر بگه اره کار درستیه تا انجامش بده :| من الان تو اون مرحله ام :|
    +
    ی جای دنجی هست .. که فقط من و نگار بلدیم :)
    فقط صدای بال زدن زنبور ها تو هواست :)
    اصن روح ادم جلا پیدا میکنه وقتی میره اونجا :)
    جاتون خالی دیروز رفتیم .. روح رو جلا دادیم .. کلی گپ زدیم .. کلی همدیگه رو راهنمایی کردیم .. کلی حقیقت های تلخ و شیرین رو بروی هم آوردیم
    همه ی این کارا لازمه ی تغییری بود که جفتمون افتادیم توش:)
    چقدر براش خوشحالم :) چقدر واسه هم خوشحالیم .. و چقدر خوبه با وجود اینکه هی میزنیم تو سر و کله ی هم ولی بازم هستیم وقتایی که باید ...
    +
    تقریبا یکی دوساله عاشقِ بچه ها شدم :| قبلش متنفر بودم :|
    یاد وقتایی افتادم که میشینیم با سما دختر منو تصور میکنیم
    +
    چقدر گرم شده هوا
    اصن نمیشه رفت بیرون :|
    فقط شبا :|
    مهمونیِ خدا تموم بشه .. برنامه رو پیاده کنیم :)

    .
    .

    مراقبت کنین از خودتون
    فعلا :)


    دست بردم که نجاتش بدهم
    دست نداد
    ...
  8. 5
  9. #25580
    narges70
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    May 2016
    نوشته ها
    7,763
    1,119
    2,541

    پیش فرض

    دارم به آدم ها فک میکنم چیزی که از ادما فهمیدم هیشکی دوس نداره فراموش شه ،نمیدونم چرا برا ما آدما سخته فراموش شیم ولی هممون انگار از فراموش شدن می ترسیم دلمون میخاد تو یاد همه اونایی که برامون مهمن یا یه روزی مهم بودن بمونیم .چیزی که از آدمای اطرافم میفهمم همینه که میان یه سرک می کشن تو زندگیت که مطمئن شن هنوز به یادشونی هنوز برات مهمن و خیالشون که راحت شد میرن پی کارشون .یه عادت بدی دارم که وقتی از کسی ناراحتم بهش نمیگم که ناراحت نشه که مثلا به خاطر فلان رفتار ناراحتم ولی وقتی همون آدم ازم ناراحت میشه تو ذهنم یادم میاد که عه من فلان رفتارو هیچوقت نگفتم حتی نذاشتم بفهمه که ناراحت نشه یه وقت ولی اون رفتار اشتباهمو به روم اورد خیلی عادت گند و مزخرفیه خو مگه طرف علم غیب داره که تو از اون رفتار ناراحت شدی میگفتی و الانم حق نداری ناراحت باشی چون اون از کجا میدونست که تو ناراحتی و به روش نیوردی .ته دلم هنو ناراحته واس امروز رفته بودم کتابخونه امروز کلش یه فصل خوندم همش اعصاب خورد کنی داشتم و ناراحتی .یه حرفی تو همه حرفا هنوز تو ذهنمه نمیدونم کی فراموشش کنم .همیشه هروقت یه روز ناراحت کننده برام بیفته یه اتفاق خوب برام میفته دقیقا انگار خدا میخاد از دلم در بیاره داشتم از کتاب خونه برمی گشتم یه اتفاقی افتاد وای اینقد حس خوبی بهم داد اصلا کلا اون لحظه تا اومدم خوابگاه تمام خستگی تنم در رفت تمام روز خرابمو جبران کرد و علاوه براین دقیقا همون روز مامان زنگ میزنه بهم چه جالب انگار حس من و مامانم بهم منتقل میشه .وای از هم اتاقی هام که پدرم در اوردن .شب تا صبح لامپ روشنه دیشب ساعت نمیدونم چن با صدای قهقهه شون پاشدم اصلا مراعات نمی کنن میتونم ادبشون کنم نذارم یه شب لامپ روشن بذارن ولی نمیخام با خاطره بد برن واس همین سکوت میکنم و حرص میخورم آی حرص میخورم .خودشون که هستن بچه های اتاق کناری هم ورمیدارن میارن دق دلن همگی .

    اى انسان ! قدر خــودت را بدان

    به حــــدى گران فقط خــدا توان

    خــريدنت را دارد!!

    پس خود را به قيمت حسرتــے

    تلـــخ به تاراج مــده..!
    گذشتم ،گذشت
    میگذرم ،میگذرد
  10. 5
  11. #25581
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,736
    10,491
    20,368

    پیش فرض

    قبلا چقد ذوق میکردم مدیرا پستامو لایک کنن :| فک میکردم خیلی مهمه :|
    آیا ذوق میکنید پستاتونو لایک میکنم؟ آره آره میدونم اون دوران دیگه تموم شد :))
    همیشه دوست داشتم بدونم توو این تاپیک مدیرا چخبره خدا؟ چی میگن بهم؟
    هر دفعه هم سعی کردم برم تو تاپیکش گف شما مدیر نیسید و فلان
    خلاصه همین دیگه :|
    +
    چرا توو کانالا مدیرا فک میکنن پیامهای ناشناسی که براشون میاد واسه ما مهمه؟
    باشه
    بابا سلبریتی
    بابا فیمس
    بابا مهم
    کشتیمون :|
    یا چرا حتما هر شب بگن "خب دیگه بریم بخوابیم"
    تو به بقیه چکار داری مومن :|
    +
    انقدر اهنگایی که دارم حس میکنم بیوتیفولن که همش منتظرم یکی به پام بیفته آهنگامو براش بفرستم : (
    تا اینکه دیروز عارفه گف سما چندتا اهنگ بفرس واسم
    :) و همانا شاد کردن دل دیگران پاداشی واس خودش در اخرت داره ک نگو ک نپرس
    +
    دیروز میخواستم برم مدرسه کارنامه نمرات نهایی رو بگیرم
    مامانم میگفت با مقنعه برو
    فقط تصویر ناظممون تو ذهنم بود :) انقدر تصوراتم بد بود که ترجیح دادم به حرف مامانم گوش کنم :|
    وقتای دیگه به بابا میگم منو برسون میگه رو پای خودت وایسا
    :|
    حالا دیروز ک میخواسم رو پای خودم واسم میگف من میبرمت
    مدیونید فکر کنید بخاطر نمره هام بود :|
    خلاصع قانع شد خودم برم :|
    اون هایلایت های روی بعضی ردیفهای کارنامه ها ک ینی "برو واسه شهریور" بدترین اتفاقه :|
    دنبال اسم من میگشت هی مکث میکرد :| خو خواهرم یکم سرعت عمل :| کشتی منو
    بالاخره رسید به کارنامه من و هیچ رنگی روش نبود :) صلوات
    دریا و مریم هم گفته بودن نیفتن بهمون ناهار میدن ولی خب تاریخ معلوم نکردن :|
    ولی ما اسکرین گرفتیم بعنوان مدرک که فقط ب درد خودمون میخوره چون هیچکاری نمیشه کرد :|
    دوستان هنوز کورسویی امید داشتن و رفتن اعتراض بزنن
    ک توو راهرو اسممو دیدم واسه رتبه اول در سطح استان تو داستان نویسی (اشک :)) )
    دیگه کی افتخار بیافرینه ( :| ) برای مدرسه؟ والــا
    حالا بریم افتخار بیافرینیم واسه دانشگاه :))
    +
    خلاصه تا ساعت ده و نیم معطل بودیم دریا و مریم بیان :| بابام صدبار زنگ زد بیام سراغت
    ول کن پدر من .. من بیست نشدم :|
    خلاصه گفتم بیاد جلو مدرسه گفت اومدم :|
    هی میپرسید نمره هات چند شد
    گفتم نیفتادم :))
    گفت نه بگو چند
    ای بابا :|
    میگفت بگی یه جایزه داری .. داشت دست و پام شل میشد که زدم تو گوش خودم :|
    نگفتم :) نمره یه عدده :)) مهم ذاته ادمه :))
    اومدم خونه مامانم میگف انقدر دیر اومدی که گفتم سما افتاده داره گریه میکنه
    :|
    افتادن ماله دانش آموزهههه
    +
    چند روز پیش داشتم چندتا ازین تاپیکای خودمو میدیدم ک نظر میدادیم در مورد هم
    چقد لطف دارن همه به هم :)) گرخیده بودم پشت مانیتور :)))
    +
    همین دیگه
    فلن

    از آن چیزهایی که «آدم را از تنهایی نجات میدهد بدون اینکه همنشینِ جمع کند.»


  12. 5
  13. #25582
    narges70
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    May 2016
    نوشته ها
    7,763
    1,119
    2,541

    پیش فرض

    این دختره که تو اتاقمون میاد عین دوست مبارکه ای خودمه اونم صاف ساده و بی غل و غش بود بعضی آدما تو هر شعاعی که هستن خوب بودنشون حس میشه . اخ که چقد خوبه آدم ادمای مهم زندگیش اینجور ساده و بی غل و غش باشن چقد دوس دارم ایجور ادما .ایجور ادما چون سادن بعضی ها دوسشون ندارن هی دستشون میندازن ولی من از ته دلم دوسشون دارم یادم میاد سمیرا هم همیجور بود اینقد خوب بود اینقد که آدم اصلا کینه اش نمیگرفت داد میزد یه وقتا ها عصبانی میشد ولی آدم ته دلش رو که میدید میخندید بعد دوساعت میومد می خندید که امروز همون کلمه معروف شدما ولی نرگس هیچی نگف خخخ اخی یادش بخیر .آخه مگه میشه ایجور ادما رو دوس نداشت بدون هیچ بدی ان خیلی خوبن خیلی .حالا بگذریم یه استاد راهنما گرفتم دق دل ،یه ماهه میگه بیا برای موصوعت و هر دوشنبه اینجانب میره و اونجانب یا نیس یا پاس میده به هفته دیگه بهله و امروزم نبودش .مسوول مرکز مشاوره دانشگاه یه خانمه بود وای اینقد ماه و دوس داشتنی و خوش اخلاق بودش زنگ زدش فک کنم استاده گف هماهنگ نکرده و ... در موردش راجب این که ما کیس ببریم واس درمان میذارن گف که اینجا برا شماست معلومه که میتونی هماهنگ کن بیا خودم هم نظارت میکنم حالا میخام برم تو کار رفیق شفیق لیسانسم ماشالا انواع تا اقسام فوبی و وسواس ها داره تا ببینم حاضر میشه نشه میرم سراغ یکی دیگه .گفتم فوبی وای یه فوبی مسخره تو خودم کشف کردم تا حالا ندیدم کسی داشته باشش حتی تو کتابا هم نیس خخخ هرکی بفهمه میخنده واس خودش خخخ .
    داشتم یه درس میخوندم فهمیدم مهارت حل مساله ام پایینه که زود واکنش نشون میدم امیدوار شدم بعدا میرم سراغش و تو کارش .اصلا حس درس نی ای اخر کاری وای با اکراه میخونم از اینکه درس بخونم واس امتحان بیزارم درس باید بخونی واس دل خودت یعنی چه امتحان آخه .اگه تو دستم بود تمام امتحانا رو ور میداشتم والا چکاریه .اصلا بدم میاد .ته همه حرفا خوبم خیلی خوب و اروم
    گذشتم ،گذشت
    میگذرم ،میگذرد
  14. 3
  15. #25583
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    104,148
    19,291
    15,150

    پیش فرض

    سلام به همگی

    از همه کسانی که پستمو خوندن و برام دعا کردن ممنونم

    راستش حدود ده ماه هست که کلی اتفاق خوب و بد توی زندگیم افتاده

    از تغییر شهر محل زندگیم تا فوت بابا و همچنین دیروز نامزد کردم

    البته نامزدی غیر رسمی

    چون مامانم ایران نیست و احتمالا اواخر مرداد میاد

    ما هم تا اون موقع وقت داریم اخلاق همو بشناسیم و جواب اخر را بدیم

    واقعا از هرچی بترسی به سرت میاد من نمونه بارز این قضیه هستم

    دیگه اینکه دوستتون دارم

    در دعاهاتون منو فراموش نکنید

    به خدای مهربون میسپرمتون

    من یک زنــم نه جنس دوم…

    نه یک موجـود تابـع نه یک ضعیفـه

    نه یک تابلوی نقاشـی شده، نه یک عروسک متحرک برای چشـم چـرانــی،


    نه یک کارگر بی مزد تمـام وقت، نه یک دستگاه جوجـه کشـی

    من سعی می کنم آنگونـه که می اندیشم باشم ،

    بی آنکه دیگری را بیـازارم

    فرای تمام تصورات کـور،

    هنجارهای ناهنجـار، تقدسات نامقـدس!

    باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانـت کنم،

    بی تفـاوت و بـی احسـاس باشـم، بی ادب و شنیـع باشم،

    بی مبـالات و کثیـف باشم اگر نبوده ام و نیستـم ،

    نخواستـه ام و نمـی خواهـم….!!!
  16. 8
  17. #25584
    narges70
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    May 2016
    نوشته ها
    7,763
    1,119
    2,541

    پیش فرض

    ساعت دو ونیمه تقریبا و از دست هم اتاقی های چرت و بی درکم اومدم رو کاناپه تو راهرو خوابیدم .از یه طرف بوی سم که زدن میاد و از یه طرف به شدت عصبانی ام واس این ادمای زبون نفهم .و بار دیگه زمان به من ثابت کرده نه دین نه مذهب نمیتونه به بعضی آدما شعور و انسانیت بده تا این دوهفته اینا رو تحمل کنم جونم در میاد .هرچی بهشون میگی بابا ساکت من فردا امتحان دارم مگه میفهمن آخه یه آدم چقد میتونه زبون نفهم باشه واقعا چقد میتونه خیلی ناراحتم و عصبانی ولی کاری از دستم ساخته نیس فقط امیدوارم نمراتم خوب شه تلخی این روزا فراموش شه خیلی ناراحتم خیلی اونقد که حد نداره واقعا به حرف همکلاسیم میرسم که باید درنده باشی .دفعه قبل سرپرستی خواست بهشون هشدار بده نذاشتم گفتم گناه دارن درس دارن الان دیگه نمیدونم واقعا نمیدونم بذارمشون با نه .هوف که چقد سخته با ادمای زبون نفهم زندگی کردن ولی مجبور باشی
    گذشتم ،گذشت
    میگذرم ،میگذرد
  18. 3
  19. #25585
    narges70
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    May 2016
    نوشته ها
    7,763
    1,119
    2,541

    پیش فرض

    نتیجه یکسال دوندگی چیزی نبوده برام جز خستگی روحی این روزا درست وسط امتحانا .هوو یه پا کلاس زبان یه پا کتابخونه و یه پا کارگاه یه پا مرکز مشاوره و ....واقعا خستمه قشنگ تو امتحان امروز فهمیدم کششم داره تموم میشه دلم میخاد فقط تموم شه این سه تا امتحانم خیلی فشرده بود و هست سومیش که پس فردا دارم کلی هست واقعا دارم با زور میخونمشون .نیاز به استراحت و خوش گذرونی و ول و الاف گشتن دارم ولی دیگه اینم نمیتونم چون بعد یه مدت که ول بگردم باز سیستمم هشدار میده چرا اینقد الاف میگذرونی و اونم کوفت میکنه .فک کنم امروز اومدم تا ناهار ندارم اینقد خستم بود که نتونستم بپزم تا کلی خوابیدم و پاشدم بعد آشپزی بعد خرید و ... واقعا جون نداشتم دلم میخاست بخوابم فقط ولی نمیتونم فردا فوتباله .خستم و دلم تحول میخاد یه تفریح شاد .یه تغییر دلنشین که خستگی تنمو دربیاره .امروز دوستم گفت بیا مرکز توانبخشی نیرو میخاد تو بیا دیدم واقعا کشش رفتن تو محیط و سر و کله زدن با بیماری های روانی و عقب ماندگی ذهنی ندارم می پوکم اگه برم بی خیال شدم .آخ کی بشه امتحانا تموم بشه و من برم خونه و یه هفته تموم بمونم انرژی بگیرم و برگردم سر درس و مشقم .اونایی که کنار خونواده هاشونن کاش میدونستن چقد انرژی روانی ای که حضور خونواده بهت میده احدی بهت نمی ده .
    خستم خسته ی خسته ولی تا آخرین نفس راهمو ادامه میدم محاله دست بکشم از چیزایی که میخام محاله .یه چی خوشحالم میکنه تو زندگی هر کی بودم تاثیر مثبتمو گذاشتم یادم میاد چن ماه پیش دوستم زنگ زد با گریه که خسته شدم از دست مامانم دیگه بریدم آرومش کردم و بهش گفتم واس ارشد بخون تا دور شی یه مدت بری سر کار مستقل شی و ... اونم گف باشه و شروع کرد رتبش واقعا عالی شده یا تهرون یا شیراز خودمون رو میاره امروز یادم اومد تولدشه پیام دادمش و صحبت کردیم راجب این موضوع واقعا حس خوبی بود قطعا زندگیش عوض میشه و مسیر جدیدی میاد پیش پاش امروز داشتم فک میکردم تو زندگی خیلی ها اثر داشتم با روحیه پیشرفت گراییم تقریبا هر دوستیم بعد یه مدت با گشتن با من انگیزه میگیرن بهش که فک میکنم حسم خوب میشه احساس میکنم اگه بمیرم هم تاثیر کوچک خودمو تو دنیا گذاشتم و میرم برا همین مث قبلا از مرگ نمیترسم دیگه ...خلاصه هر حرفی خیلی خستم
    گذشتم ،گذشت
    میگذرم ،میگذرد
  20. 2
  21. #25586
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,736
    10,491
    20,368

    پیش فرض

    وسط فوتبال دیگه تو نیستی که تخمه میخوری
    این تخمه ست که داره تو رو میخوره :|
    به مامانم گفتم برو سه چار کیلو تخمه بگیر البته این هم گفتم که هروقت رفتید خرید منم میام چون عاشق خرید از فروشگاهم
    و من ک اصلــا بعدازظهرا نمیخوابم، خوابم برد و بدون من رفتن
    یعنی غیرقابل باورترین اتفاق ممکن هم وقتی من بخوام توشرکت کنم، واسه بقیه اتفاق میفته ولی من اون لحظه خوابم
    +
    امشب داداشمون اسپانیا با ایران بازی داره (نه باباا )
    ما هشتاد ملیون نفریم
    اونا چهل ملیون
    خدایا بر اساس جمعیت هم حساب کنی ما امشب باید خوشحال شیم
    +
    کافیه از ذهنت بگذره رژیم بگیری، نوتلا میاد یه شعبه توو خونتون میزنه
    پیتزا پلاک با التماس پیتزاهاشو میاره در خونتون
    مامانت میره سس شکلات میگیره
    +
    همین دیگه
    به امید پیروزی ایران
    میبینم که ورزشگاه ازادی هم بستن :|||||||||||||||
    فعلن

    ++ یادتونه قبلا توو انجمن خودمونو میذاشتیم تو حالت مخفی (هار هار هار)
    بابا مامور مخفی
    بابا اسپشل special
    ویرایش توسط Sin-Sin 137179 : 2018.06.20 در ساعت 19:48

    از آن چیزهایی که «آدم را از تنهایی نجات میدهد بدون اینکه همنشینِ جمع کند.»


  22. 2
  23. #25587
    narges70
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    May 2016
    نوشته ها
    7,763
    1,119
    2,541

    پیش فرض

    دو کتاب روی هم میذارمشون دقیقا اندازه اندازه یه کتاب فرهنگ لغت معین فک میکنم بشه و چهارروز دیگه بیشتر فرصت ندارم .راستی آخرین امتحان دوره ارشدم اینه و خلاص .یکیش بی نهایت سخته یکی در مورد اضطراب و افسردگیه فک کنم کتاب شیرینی باشه ولی حسش نیس بخونم این فاجعه هست حداقل روزی دویست صفحه باس بخونم تا برسم یه بار تمومش کنم چه بی خیال نشستم خخخ .
    صبحی یه متن دیدم فهمیدم خودیه خیلی هم خودیه ولی از خودی هایی که ناخودیه چقد جالبه دنیا گاهی آدم ها خودی میزنن ناخودی ان و گاهی وقتا ناخودی ان ولی میبینی از هر خودی ای ناخودی ترن دقیقا مث دیروز .دیروز از اون روزا بود که باهرکی رسیدم دعوا کردم و همون لحظه گفتم دیگه قیدشون میزنم مگه اینکه بیان از دلم در بیارن و دقیقا این کارم کردم اونم کیا خخخ فک کن بهترین دوست دوره ارشدم من یه چی گفتم تق یهو یه جوابیم داد که شاخم واشد همون لحظه قیدش زدم همون لحظه .دیگه نرفتم تو گروه تا شب همه میگفتن این کجاست میخوندم ولی محل نمیدادم تا آخر شبی اومد سراغم دقیقا مث کوه یخ باهاش حرف میزدم خلاصه حرف زدیم کلی معذرت خواهی کرد گف اشتباه کردم و ... حالا بگذریم یه چی جالبی که بود یکی از بچه های گروه رفته بود خصوصیش دعواش کرده بود خخخ دقیقا از اون ناخودی هایی که فهمیدم خودی هست خخخ اولین باری که باهاش برخورد داشتم تو گروه همچین تیکه ای بهم انداخت در جواب یه حرفی که از سنگینی جوابش تا چن روز هنگ بودم خخخ حالا همون از هرکی دوست تره خدایی گرچه ما فقط دورادور تو گروه فقط حرف میزنیم خخخ .بعضی ادما عجیب دوست دارند عجیب و چه حس خوبیه میبینی .دیشب دلم بیرون خواسته بود به هم خوابگاهیم که تازگیا دوس شدیم گفتیم بریم بیرون اونم ساعت ده گف بریم پارک رفتیم اصلا کودک درونم خیلی زنده شده بودا و یا شاید خیلی ناراحت بودم میخاستم تخلیه کنم اخه دیروز یه روز پر اعصاب خوردی بود از استرس و فشار امتحان و هم اتاقی و موش و ریختن وسایلا و دوباره چیدن و همه و همش و حرفای زور دوستام و ...همه و همه رو هم تلنبار شده بود .چن باز وسوسه شدم برم سرسره بازی دیدم پارک شلوغه یجوریه نرفتم رفتیم نشستیم حرف زدیم کلی و آخر سر دیدم نمیتونم جلو حسم بگیرم رفتم سرسره با بچه کوچولو های سه چهار ساله خخخ گمان میکردم درونم آروم میشد ولی نشد تا آخر شب که برگشتیم یه جمله همون دوستم آرومم کرد کلا تخلیه شد حس درونم .
    اون :اگه غر بزنی همه رو از دس میدی اگه غر نزنی همه می مونن باهات
    من:همین دیگه تصمیم گرفتم خودم دور بشم آدمایی که مبنای بودنشون رو غرت هست بودنشون چه معنا میده
    اون:پیشگیری کردی
    من:لازمه
    *اون*:صبر کن اقلا بدونی کیان که میرن همه که نمیرن
    من:"نمیخام قهرم من نرفتم فقط قهرم اینا از قهر میگم
    اون:خوب میدونم حالا کی آشتی می کنی ؟
    من :بستگی داره
    اون:بهانه نده دست دشمن خخخ
    میدونی ته حرفاش دلم آروم شد
    وای دیشب ساعت دو داشتیم تو گروه حرف میزدیم بچه های اتاق نبودن لامپ خاموش بود که یکی چن بار درو خواست وا کنه تا قفله مردم ها مردم نمیدونم کی بود فقط قبلش دختره ازم پرسید امشب تنهایی بچه هاتون نیستن گفتم نه (چندین بار پرسیده )منم گفتم شاید اون باشه یه وقت شایدم نه خلاصه کلی بچه ها استرس دادن نکنه دزد باشه نکنخ فلان باشه رفتم سبد ظرفیم گذاشتم پشت در که اگه کسی بیاد از صدای تق و توق ظرفا پاشم خخخ خلیم به خدا خخ
    و در آخر هر حرف دلم برا خونمون یه ذره شده خیلی باحاله که هروقت یکی یه ترشی وا میکنی یا میرم توی یخچال بوی ترشی به سرم میخوره یهو یاد مامانم میفتم و دلم براش تنگ میشه خخخ مدیونید اگه فک*کنید دلم برا ترشیاش تنگ شده خخخ
    راستی یه فاجعه واسم پیش اومده ماژیک هایلایتم تو جامدادیم سرش واشده بوده خشک شده کلی ماژیک دارم ولی همین دوس داشتم الان احساس میکنم یه ابزار یادگیریم از دس دادم غمینم .
    حس درس خوندنم اومد پا بشم برم ناهارمو بخورم برم جای همیشگی به علم اموزی مغشول شم .

    این متن حسین پناهی هم*میخونم دوس میدارم

    زندگی،ای زندگی !
    عنکبوت سیری را می مانی
    که به یمن عادت دیرینه٬
    پروانه های بی دلیل را در نور وسوسه تور می کنی !
    زین روست به یقین
    که آسمان و زمین
    از غبار رنگ این همه بال رنگین است
    و
    چه غمی دارد معصومیت این همه رنج ناهم آهنگ!


    حسین_پناهی

    و در آخر حرف دلم

    مادامی که پارو نزنی
    قایق زندگی تو
    یا سرجایش می ماند
    یا با هر بادی
    به بیراهه خواهد رفت
    پس تلاش لازمه زندگیست.🌾

    ‎****** ********** ‎****** ************ ‎*****
    گذشتم ،گذشت
    میگذرم ،میگذرد
صفحه 1706 از 1706 نخست ... 12061606165616861696170117021703170417051706
نمایش نتایج: از 25,576 به 25,587 از 25587

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 9 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 9 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •