ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1728 از 1729 نخست ... 122816281678170817181723172417251726172717281729 آخرین
نمایش نتایج: از 25,906 به 25,920 از 25927
  1. #25906
    Lord Alireza
    کوچولو تازه فعال

    تاریخ عضویت
    August 2019
    نوشته ها
    618
    103
    271

    پیش فرض

    حس واقعا بدیه که در مقطعی از داستان زندگیت اتفاقی بیوفته که شخصیت مثبت و منفی یا protagonist و antagonist قصه خودت باشی. برای اینکه جلو بری باید با خودت مقابله کنی. البته من از این مرحله گذشتم اما ترس اینو دارم که نکنه بازهم تکرار بشه. تجربه جالبی نیست اما لازمه. داشتم درمورد سبک زندگیم مردد میشدم که فهمیدم کارم درست بوده و به تردیدها پایان دادم... .
    بگذریم
    این ترم بطور وحشتناکی سرم شلوغ شد و این باعث شد تا برنامه های خودم با سرعت کمتری پیش بره.درس های این ترم اکثرا رفتن در حالت داستان و نمایشنامه و... . بعضی هاش خوبن بعضی هام کسل کننده. باورم نمیشه این 2 سال خیلی سریع گذشت و شدم ترم 5. بی صبرانه منتظر ارشدم... . اما سرم شلوغه نمیتوم خیلی بخونم.همینجوری آروم آروم و با برنامه میرم جلو ببینم چی میشه.
  2. 8
  3. #25907
    ...helena...
    كوچولو رسمي
    کوچولوووو خیلی فعال

    تاریخ عضویت
    July 2019
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    3,782
    2,522
    1,464

    پیش فرض

    سلام
    چند روزی هست میام بنویسم به پست های سما میخورم حالم عوض میشه میرم بیرون !
    +واقعا الان ا زجمعه به این ور فهمیدم که دادشم چقدر خوب تربیت شده !چقدر روش کنترل دارم !واقعا واسه ادمایی که یه ذره به بجه هاشون اهمیت نمیدن متاسفم !:/ احمقا !من هفته ای یه بار میشینم پی داداشم بازی هایی که میکنه !یا راجب دوستاش میپرسم ببینم چجورین دوستاش !حالا بقیه یه به تبلت بچه هاشون دست نمیزنن!جمعه ای داشتم رد میشدم از کنار پسر عمه ام دیدم دارن یه بازی میکنن ، خدا بهمون رحم کنه !رفتم سمتشون نشستم کنارشون ، بعد اونا همینجور بازی میکردن خداوکیلی اول خوشم امد که وایی چه بازی اموزنده ایه ، بعد مه یه ذره نگاه کردم دیدم یه گربه اس که بچه دار شده و باید اینو تحت مراقب قرار بدن تا بچش بدنیا بیاد و... یعنیی من تا سن 10 سالگیم بهم میگفتن بچه رو از بیمارستان میخرن !:|، من هم سن اینا بودم فرق لوبیا و عدس رو نمیدونستم !لعنتیا !

    ***
    یه ماهیی میشه دختر عموم بدنیا امده ، وقتی زنعموم بیمارستان بود پسر عموم 5 ابتدایی !سر سفره ناهار جلو بابام برگشته میگه زهر چرا شما به ما دروغ میگفتین که بچه رو میخرن !:/ خدا وکلیلی یه عرق شرمیی ریختم که فقط گفتم محمد رضا بخور ناهار سرد شد !ده بچه دهنتو ببند نبندی نمیگن لالی :/

    ***

    چند روزیه که سرم انقدر شلوغه وقت ندارم به کارای خونه برسم !، استرس دارم الکیییی ، واقعا الکی !
    فاطمه دیروز عصر امد خونه !بیچاره از هم متلاشی شده ، پدر و مادرش و رو در فاصله یه هفته یا دوهفته از دست داد !
    خیلی حالش بده ! خدا بهش صبر بده !

    ***
    بابام زائر کربلاس و یکشنبه میره واسه پیاده روی !خوش به حالش !: (
    باابامم دیشب از تهران امد خونه !کاراش رو به دوستش سپرد که براش انجام بده میگه هیچی نمیبرم جز کیف کمریم !:/ مگه میشهه شما بگین مگه میشه !من هر سال با پدرم این مشکل رو دارم ! من یه کوله کوه نوردی پر میکنم تهش بابام با یه کوله مدرسه میره !:/ خب از وسایل های مهم همون ابلیمو و عسل !:/ تازه کشمش و گردو !و... اینارم میگه نمیخوام !:/ میگه فقط پول پاسپورت و ویزا !:/

    ***

    چند روزه خسته میشم !از لحاظ جسمی ، نه روحی ، ماشالله من تو این چنند سال روحم انقدر قوی شده که خستگی حالیش نیست !
    جدیدا یکی از فامیلامون از نامزدش جدا شده ، بیچاره خیلی حالش بده ، پسره بهش خیانت کرده ، خدایا این درد رو به هیچ کس نده !امین !:)

    ****
    فعلا همین ، دم اونی که این تاپیک رو زد گرم :)
    میشود از فکر من چند ساعتی بیرون روی ؟
    درس دارم به خدا این ترم مشروط میشوم !








  4. 6
  5. #25908
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,259
    23,930
    30,199

    پیش فرض

    سلام نی نی خسته اسبق نی نی عاشق سابق و نی نی شاد و شنگول فعلی وارد میشود
    امروز یهو یکی بهم پیامک داد که میگن فلان استاد نمیاد (همون استاده که عاشقشم و گفتم حسودی میکنم)
    بعد بهش زنگ زدم دیدم اشغاله بهش پیامک دادم که یهو زنگ زد
    کلیییییی حرف زدیم انقدر که من از حرف زدن با این استادم لذت میبرم
    انقدر که شخصیتش برام جذابه که حرف زدن با بابا و مامانم و حتی گاهی دوستام انقدر برام لذت بخش نیست
    خلاصه کلی حرف زدیم غیبت بچه*ها رو کردیم :))))))))))))))))))))))
    بعد یهو یه حرفی زد که من از ذوق مردم یعنی یه جوری شاد شدم که نگو و نپرس
    بعد دیگه نتونستم توی دلم نگه دارم زنگ زدم فرنوش با هیجان براش تعریف کردم
    بعد دیگه انقدر امروز هیجان زده و شاد بودم بچه*ها میگفتن فقط بگو ساقیت کی بوده :))
    ـــــــــــ
    امروز به جز این استاد جذابه با یه استاد دیگه کلاس داشتیم
    این استاد دیگه قبلا مدیرگروه بود و در کسوت مدیر گروه از بس که بچه*ها اذیتش کردن
    همیشه اخم داشت و آدم ازش میترسید ولی الان در مقام استاد یک جذاب و عشقیه که نگم
    بعد داشت درس میداد که یهو گفت خانوم فلانی پاشو به فلان سوال جواب بده
    اونم گفت استاد من تخته رو نمی*بینما گفت نیازی نیست به دیدن تخته
    سوال کرد دختره بلد نبود و خب جواب سوالش درسی بود که همون لحظه داشت میگفت
    بعد دختره بهانه آورد که من ریاضی بودم و فلان خلاصه از اینا بگذریم
    یکم بعدم یک چیزی شد که استاد برگشت از یکی از پسرها گفت مگه میشه یادتون رفته باشه
    مگه کی دیپلم گرفتین؟ پسره گفت سال ۹۲ گفت او پس هیچی
    بعد کلاس که تموم شد من رفتم پیشش گفتم استاد ببخشید
    من هم رشته*ام ریاضی بوده هم به خاطر یکسری مسائل دیر اومدم دانشگاه
    انقدری دیر که دیپلمم مال سال ۹۰ هستش دیگه هنوز حرفم تموم نشده بود
    یهو گفت وااااااااای اصلا بهت نمیاد دیگه به کسی نگو :))
    بنده خدا فکر کرده بود متولد ۷۷ یا ۷۸ باشم :)))))))))
    دیگه سوالمو پرسیدم و قرار شد کتب دبیرستان رو بخونم و هر جام اشکال داشتم بپرسم
    ............
    فردا یه آز ساعت ۷ دارم یه آز ساعت ۱ بین اینا کلی بیکارم
    بعد میخوام برم کتابخونه دانشکده فنی مهندسی بشینم درس بخونم
    موندم هندزفری و لپتاپ ببرم بشینم جزوه تایپ کنم
    کاغذ و خودکار ببرم بشینم جزوه بیوشیمی فیزیکم رو بنویسم
    یااااااااا اصلا کتاب زبانمو ببرم تمریناشو حل کنم
    و یا بشینم تکست آلبرت رو بخونم و برای خودم ترجمه کنم :))
    خلاصه انقدر گزینه دارم شدم عین خر در چمن :))
    باید ببینم فرنوش و فاطمه پایه ترجمه و بیوشیمی خوندن هستن یا نه
    اگه باشن این بهترینه اگه نه که جزوه بیوشیمی فیزیک رو اوکی کنم که سه شنبه دارم :دی
    ------------
    شبتون بخیر عشقا
    روزهاتون همگی شاد
    دلم برای تو تنگ است
    و این را نمی توانم بگویم
    مثل باد که از پشت
    پنجره ات می گذرد
    و یا درخت ها که
    خاموش اند
    سرنوشت عشق
    گاهی سکوت است
  6. 7
  7. #25909
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,131
    10,788
    21,069

    پیش فرض

    کاشکی تو این فرمهای سلامتی جسم ک باید بریم بیمارستان، یه فرم سلامت روان هم میدادن
    امروز سر کلاس پراتیک من دارم فیلم میگیرم واسهوبچه ها ک یادمون نره بعدا چی بوده و فلان
    پسره تازه امروز ثبت نام کرده، از قضا توی فیلم میفتاد
    انقد مسخره بازی دراورد
    میخندید *.. جلو و عقب میرفت .. سرشو میبرد پشت سر دوستش هی یه یه چیزی میگفت
    دوستش هم معلوم بود نزدیکه ک بزنه تو صورتش و بگه میشه خفه شی
    اخ اخ اخ
    بی جنبه ی مزخرف
    حالمو بهم زد
    همش هم تو فیلم بود خیرسرش
    نمیرفت کنار وایسه ک لااقل تو فیلم نیفته
    نفرت انگیز :|
    ینی هیچی بدتر از یه ادم (حالا نه پسر یا دختر) بی جنبه نیست .. فضا رو میریزه بهم
    حالا بمون تو خماری تا بت فیلم پراتیکو بدم
    البته یکی دیگه از بچه هاهم فیلم میگرفت ولی نخواستم دیگه هی بدوئم دنبال بقیه
    +
    روپوش خیلی گشاادهههههه
    +
    چرا اشتها ندارم
    حالمم بد میشه اصن
    +
    دو هفته دیگه برمیگردم اراک
    فقط امیدوارم پراتیک تشکیل نشه ک بتونم تا دوشنبه بمونم
    +
    حال ندارم خیلی
    فعلا

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  8. 6
  9. #25910
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,131
    10,788
    21,069

    پیش فرض

    دیروز فقط تا همون موقع حالم بد بود
    شبشم تو فاز من مانده ام تنهای تنها بودم :/
    دبگه با رویا و ندا رفتیم تو حیاط انقدر خندیدیم ک اشکمون دراومد
    خیلی خوش گذشت
    +
    استاد صبمون جوری بود که از دیروز میگفتن از هشت دیرتر نیاید
    ساعت هفت و نیم همه تو راهرو بودن بدبختای ترسویی هستیم
    اومد
    همه برپاااا
    ینی میخواستم بگم غلط کردم :|
    ولی خیلی گل و خوب بود ک
    لیاقت ندارن:|
    انقد خوشم اومد ازش
    همش هم مث این درس خونا سرمو تکون میدادم :)))
    ولی انقد اروم و با تن صدای یکنواخت حرف میزد ک یه دفعه میدیدم دارم فکر میکنم "جمعه عارفه وقتش خالیه بریم پیشش"
    خاک ب سرم تمرکز کن تمرکز
    وای اصن ی چیزی
    +
    این نماینده انقد من ازش سوال پرسیدم تو کنکور انقد ازش سوال نپرسیده بودن
    خب بیوشیمی کی تشکیل میشه مغرور اینو تو بگو فقط فهمیدم*محل بمون نمیذاری :/
    +
    دوباره بعدازظهرش با همون استاد صب داشتیم
    من یه کاری کردم یه سوال پرسیدم
    ینی یه ربع توضبح میداد میگفت "متوجهی؟"
    نه من مرغم صدبار دیگه توضیح بده
    حالا چرا مرغ؟ :/ نمیدونم :/
    یه دختره بود
    استاده خودش مثال میزد .. این هم مثال میزد
    بابااااا بیخیااااااال
    بیخیااااااال
    بیخیاااال سر جدت
    ینی من پیش خودم ریش گرو گذاشتم ک خوابم نبره
    بعد کلاس تو گروه میگفتن اون دختره کی بود :))))
    بنظرم افتابی نشو فعلا
    خونت گردن خودته
    +
    چراا یه سری دخترا انقدر رفتارشون زننده است ک حتی منی ک اون کاررو انجام ندادم هم خجالت میکشم از هم*جنس خودم
    درست رفتار کن
    یعنی*چی
    +
    وای این روزا هم خیلی خوبن هم خیلی بد
    دوستامو دوست دارم
    ب پای عارفه و مریم ک هیچی .. به گرد پاشون هم نمیرسن
    ولی بازم خوبن واسه ی یه هفته اشنایی
    +
    یه استوری گذاشتم پرسیدم کسی این اهنگ بیلی رو میشناسه
    فاطمه ریپلای زده من نمیشناسم
    مرسی ک منو در جریان ندانسته های خودت قرار میدی دیوونه
    +
    یه حرفی زدم.. بعد پشیمون شدم
    حرف بدی نبود
    اصلا
    اصلا
    اصلا
    گفتم "دیوونه :))))) "
    همین
    ولی حالا حس میکنم یکی رو ضابع کردم
    ک منشا این حرفم برمیگشت بش
    انقدررررر عذاب وجدان دارم
    ک ندا میگه سما تو کلا حرف نزن سریع عذاب وجدان میگیری
    دیگه گرفتنم کشوندنم کنار وگرنه میرفتم داد میزدم "تروخداااا ناراحت نشو"

    ببخشیددددد
    +
    امروز داشتم حرف میزدم محدثه میگه چقد صداش باکلاسه
    ای باباااااععع
    رویا همینجوری منو نگاه میکنه میگه انقد ارومی ادم دوست داره نگات کنه
    ای بابااااااعععع
    دوباره ندا میگه من عاشق صداتم خیلی ارومه
    دوباره بچه های خوابگاه میگن تو ب ادم ارامش میدی
    خدایا چرا منو انقد جذاب افریدی

    +
    همین دیه
    فعلا

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  10. 8
  11. #25911
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    104,509
    19,726
    15,418

    پیش فرض

    سلام به همه دوستای گلم
    خوشم میاذ از سما
    هر وقت میاد این تاپیک من کلی شاد میشم از بس همه چی را باحال تعریف میکنه
    من همچنان بیکار میچرخم از صبح تا شب
    البته از ظهر تا شب چون تا ظهر خوابم
    برام دعا کنید که زود کارام انجام بشه برم پی کار خودم
    امروز همسر سابقم زنگ زد البته با گوشی مامانش چون خودش بلاکه توی گوشی من
    گفت مرز مهرانم دارم میرم کربلا تروخدا حلالم کن
    من هم گفتم حلالت کردم برو اونجا منم دعا کن
    مامانم کلی حرص خورده میگه میگفتی حلالت نمیکنم اذیتم کردی
    ولی من طاقت ناراحتی کسیو ندارم برای همین ازش گذشتم خدا هدایتش کنه و بهترینهارو برای اونم پیش بیاره
    خب دیگه من عادت به پرحرفی ندارم
    همتونو. به خدای مهربون میسپرم
    دعا یادتون نره
    دوستتون دارم
    گناهانم را دوست دارم
    بیشتر از تمام کارهای خوبی که کرده ام
    چون آنها واقعی ترین انتخاب*های منند
  12. 11
  13. #25912
    Uhtred
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    تاریخ عضویت
    July 2019
    نوشته ها
    752
    199
    329

    پیش فرض

    اینجا هر کی تو حسش غرقه ...

    پانوشت :
    اینجا = این تایپیک
    چرا سنگین و تاریکه قلبم ، منی که رنگارنگم ...
  14. 6
  15. #25913
    gole_sorkh1017
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تبریز
    نوشته ها
    7,730
    5,990
    4,128

    پیش فرض

    سلاااااااااااام به کوچولوهای عزیز
    خوب و خوشین ؟
    صبحی با پست سما متحول شدم اینقدر که خندیدم
    فقط جایی که باباش گفته وقتی بیا که دلمون برات تنگ شه
    خدا حفظت کنه دختر جان
    خب بریم سر این که من چجوریام و اینا
    چند وقته تو بهداشتی که کنار خونمونه عضو شدم
    محیطش خیلی خوبه
    از تنهایی در اومدم
    اولین کار سیاه قلممو تموم کردم
    و دیروز بدون کمک استادم دومی رو هم شرو کردم
    چقد لذت بخش بود که استادم بالا سرم نیومد و از دور که کارمو میدید میگفت خیلی خوبه همین جوری ادامه بده
    اصلا یه حس عجیبی داشتم
    هیچ وقت فکر نمیکردم بتونم یه اثر خلق کنم
    جواب آزمایشم اومد
    نینیم دخمله
    تا وقتی جنسیتش معلوم نبود همه کاره من بودم
    الان سر اسمش بحث داریم با همسری
    البته میدونم که پیروز این میدان منم
    دلم برای مامانم تنگ شده شدید
    جوری که شبا خواب میبینم اومده خونمون
    خدا هیچ خونه ای رو بدون پدر و مادر نکنه
    مامانم هر سال اربعین نذری میده
    هر سال کنارش بودم و کمک دستش
    امسال که پیشش نیستم خیلی ناراحتم
    ان شاالله یه ماه بعد همسری مرخصی گرفته که بریم
    پیششون
    اصن چشام پر شد یهو
    اگه خدایی نکرده یه روزی نباشه چه خاکی به سرم میریزم
    همسری خیلی خسته میشه هم سر کار میره هم دانشگاه
    تکالیفشو من مینویسم
    دیشب داشتیم نقشه کشی میکردیم
    چقد درس خوندن دوتایی میچسبه
    بعضی وقتا حس بدی پیدا میکنم
    این که هر وقت دوس دارم میخوابم و هر وقت دوس دارم بیدار میشم بعد با تصمیم خودم این آزادی رو چهار ماه بعد از خودم میگیرم
    همسری میگه هر تغییری اولش سخته بعدش انقدری لذت بخش میشه که با خودمون میگیم کاش زود تر فسقلی دار میشدیم
    نمیدونم
    مراقب دلاتون باشید
    هر روز با هم دعوا داشتند ولی زورش به او نمی رسید.
    نمی دانست چه کند، با خودش گفت می روم شکایت می کنم...
    کتاب مفاتیح را برداشت و آن را باز کرد:
    «الهی الیک اشکو نفساْ بالسوء اماره...»
    خدایا به تو شکایت می کنم از نفسم

  16. 9
  17. #25914
    narges70
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    May 2016
    نوشته ها
    11,507
    3,447
    4,773

    پیش فرض

    سلام
    دیشب خواب میدیدم که یه درسیم رو پاس نکردم روز امتحان نخونده بودم نشد امتحان بدم چه حس بدی داشتم همش فک میکردم یه ترم اضافه میخورم بعد مراقب جلسه مون هم هانی خودمون بود خخ قرار شد بره صحبت کنه که برام وقت بگیره من امتحانه رو بدم هنو وقت نشده برم*بپرسم وقت گرفت یانه.
    تا میام بنویسم حس نوشتنم*میره دیگه ناخودآگاه حرفم*نمیاد
    برادر جان سرما خورده حالا من باید از نقش یه خواهر تنبل وارد نقش یه خواهر مهربان شم خیلی سخته خدایی خخ سرماخوردگی از انچه فک*میکنی به من نزدیک تره. پرو پرو میگه تو سرما دادی به من آخه من*اگه شانس داشتم اصلا ولش کن حرفشو نزن.
    بدترین خطایی که تو ذهنم دارم خطای فاجعه سازیه چرا نمیدونم سلطان از کاه کوه ساختن هستم ملت سلطان سکه میشن ما هم سلطان شدیم واس خودمون.
    به طرز عجیبی سکوتم در برابر رفتارهای ناعادلانه دیگران جواب میده یعنی کافیه کسی بدی ای بهم کنه هیچی نگم زندگی جلوم خورد و خمیرش میکنه و زندگی همونقد نسبت به خودم بی رحمه کافیه کسیو برنجونم به هفته نمیکشه دمار از روزگارم در میاد.
    محسن لرستانی حکم مفسد فی الارض داره میگیره که یکی از از شرایطش اینه که مدعی العموم هست من جز عموم هستم و مدعیش نیستم خخخ و یه نظر سنجی هم بزنی خیلی ها مدعیش نیستن. باید از واژه ها تو ایران ترسید مثلا همین مفسد فی الارض، معاند، مرتد و ....
    ولش کن دیگه حال ندارم بنویسم بسه
    +
    به نظرتون اینا رو برای الان نگفته؟!

    ”ایران را دیدم دلم خون شد. همه جا ملک پریشان، ملت پریشان، تجارت پریشان، خیال پریشان، عقاید پریشان، شهر پریشان، شهریار پریشان، خدایا این چه پریشانی است؟!”

    سیاحتنامه ابراهیم بیگ؛ ١٢٠ سال پيش!!
    در اندرون من خسته دل ندانم کیست

    که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
  18. 8
  19. #25915
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,131
    10,788
    21,069

    پیش فرض

    چقد این تاپیک ی چی ب یکی بگو اسم*نبر، ترسناکه کام آن گایز
    میخوای بازش کنی باید نماز وحشت بخونی

    +
    امروز تاریخ و فرهنگ داشتیم
    استاده گفت حضرت محمد در چند سالگی ازدواج کرد
    گفتیم ۲۵
    گفت کی ب دنیا اومد
    گفتم ۲۵ سال قبلش نمک خالصم من لنتی
    حالا داشتم*میمردم قشنگ
    فشارم افتاده بود
    یخ کرده بودم
    اصن ی وضعی
    ولی نمیشد نگی
    حض کرد از اطلاعاتم :)
    +
    رفتم پیش دکتر عمومی .. میگم خواهرم من ضعف دارم
    حالت تهوع
    بی اشتها
    میگه ضدتهوع نوشتم با ارامبخش

    میخوای بغلم کن خیلی بیشتر ب درد میخورهد
    لنتی سرم قندی بزن بی اخلاق
    نزد :/ نگفتم ینی
    +
    اومدیم خوابگاه ساعت ۱۲
    ۱۲ و ۲۰ دیقه کلاس دانش خانواده داشتیم
    نشستیم ناهار خوردیم
    ۱۲ و نیم راه افتادیم
    تو راه من داشتم*تلفنی بلیت میگرفتم بقیه رفتن تو
    من بلیت گرفتم و رفتم تو :)))
    چرا حس کردم شاخم؟ بی جربزه :| سر کلاس درس یه واحدی عمومی یه رب دیر رفتی احساس کردی شاخ دانشگاهی
    +
    زنگ زدم*ب بابام گفتم داداچ بلیت گرفتم
    یه ۱دای خوشحالی از خودش دراورد نفهمیدم چی گفت اصن
    گفتم بلههه؟
    شما همون اقایی هسی ک میگفتی بذار دلمون تنگ شه ؟
    بلهههه
    +
    داشتم استورب های دوستمو نگاه میکردم
    دابسمش ساخته بود با دوستش
    اهنگ بنگ بنگ رو میخوندن
    دوستش کلا میگفت بنگ بنگ
    داره ی چیز دیگه میخونه داداش
    نه :/ بنگ بنگ باوش بنگ بنگ :))))
    +
    جوری سر کلاسا غُد و شاکی میشینیم ک همه گرخیدن
    دختره داشت میخندید برگشت سمت من ک باهم*بخندیم
    دید منم نمیدونست بخنده یا نه :))))))))) خندیدم بیچاره خوشحال شد :)))))) وایسا وایسا کارت دارم من سمای بی ازارم کاریت ندارم
    ینی تو گروه ی چی مینوسم هیچکی جرات نمیکنه ج بده
    یا شایدم کلا ج نمیدن این هم ی فرضیه س
    +
    باورم نمیشه امروز فاصله ی بین کلاس ساعت ۲ و سه و نیم خوابم برد تو خوابگاه
    ببین چقد خسته بودم
    +
    برم دیه
    فلن
    +
    دوستانی ک گفتید گفتگوهام و خودم و گفتارم رو دوست میدارید مچکراتتونم لبخند شما مایه رضایت ماست
    هلنا این شد شعارم میرم کاندید نماینده مجلس میشم
    +
    واقعا فلن :/

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  20. 7
  21. #25916
    N@Vid
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    June 2014
    نوشته ها
    4,142
    4,414
    2,585

    پیش فرض

    سلام بچه ها
    حالتون...احوالتون..امیدوارم شادباشید
    اومدم یکم تراوشات ذهنم رو بریزم روی کاغذ.
    راستش تو ذهنم فکرای زیادی داره میچرخه،دارم سعی میکنم بهشون یک ترتیبی بدم و بنویسمشون.
    من اکثر اوقات شادم و لبخند بر لب؛ لبخندی که از قلبی شاد نشات میگیره.چون اعتقاد دارم شادی دلیل نمیخواد این ناراحتی هستش که دلیل میخواد.
    بگذریم...
    قبلنا وقتی ناخواسته ای برام پیش میومد خیلی حالم گرفته میشد،ناراحت و سرخورده میشدم حتی بعضا برای مدت طولانی.
    یکم گذشته از اون روزا...
    من یکم بیشتر میفهمم نسبت به قبلم.
    الانا وقتی یک اتفاقی میوفته ذهنم درگیر این سوال میشه که آیا این اتفاق واقعا بده یا این اتفاق فقط ظاهرش بده؟
    چندین بار این دیدگاه دوم رو امتحان کردم همواره نتایج مطلوب بوده.امروز یک اتفاق اینجوری برام افتاد دوست ندارم راجبش صحبت کنم با کسی.دارم به همین موضوع فکر میکنم.
    فکر میکنم نگاه دوم نگاه بهتریه.ادمای زیادی تو زندگی هرکدوم از ماها میان و میرن.بعضی وقتا فکر میکنیم یک سریا خیلی موندگارند ولی میبینم نتیجه متفاوت شد و البته برعکسشم صادقه.
    یکی وقتی اتفاق بدی واسش میوفته خودشو سرزنش میکنه یکی بقیه رو سرزنش میکنه یکی ناامید میشه و یکیم امیدوار میگه این اتفاق که ظاهرش بده واسه من نعمته موهبته و...
    جالبه نه؟
    هرکدوم از این نگاه ها نتیجه متفاوت خودش رو رقم میزنه.
    حالا فعلا فکرم درگیر اینچیزاست دارم برسیشون میکنم.
    به این چیزا که فکر میکنم یاد ماهواره بری میوفتم که در طول مسیر مخازن سوختش ازش جدا میشن تا بتونه بیشتر اونج بگیره.
    بگذریم
    امروز از صبح دانشگاه بودم
    ناهار نخوردم سرم درد میکنه کلی.
    با دوستام رفتیم پیش پزشک معتمد دانشگاه و کارت سلامت گرفتیم.کلی خندیدیم
    بابام اومده اصفهان دلم واسش تنگ شده بود.

    دیگه بسه برم

    بدرود

  22. 11
  23. #25917
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,131
    10,788
    21,069

    پیش فرض

    دیشب نزدیک بود جنگ ستارگان رخ بده بین ما و نماینده
    البته ما ستاره ایم
    اون حلقه ی یخی ک دور سیاره س نکبت
    ولی امروز فهمیدم*چه گافی دادیم ما :)))))
    الکی عصبانی شده بودیم اصن :/
    ساارری
    +
    الان تو قطارم
    یه فیلم*چرتی ک همش بدبختیه و تمش سیاهه و مثلا اجتماعیه و همشون بیچاره شدن و این وسط دختره یه نامزد هم داره رو داره نشون میده
    ولی ملت پیگیرن همچنان
    کلی سرباز اومد تو سالن
    انقده مظلوم و بی ازار بودن
    فقط میخندیدن باهم
    یکیشون از اولش داشت کتاب میخوند
    هی چشامو زوم*میکردم ببینم چیه کتابش
    نوشته بود فرار از زندان
    هن
    :/
    +
    جزوه برداشتیم اوردیم ب خودمون
    ولی من میدونم
    جزوه جون خودتم میدونی ک من محل بت نمیذارم عشقم
    من ادم سرد و یخ و مغرور و ژذابی هسدم
    +
    کاشکی تو قطار و اتوبوس هم میشد یه خط کشید ک طرف این ور تر نیاد
    دختره کفشش میخوره ب پای من
    راحت نیستم
    دهه
    دهه
    دهعععع
    +
    بابام داره میاد دنبالم یاروم بیا دلداروم بیا
    این دو روز همه برنامه دارن منو ببینن
    عارفه ک شاکی بود در حد بنز
    میگه رفتی مارو یادت رفت
    +
    فهمیدم فهمیدممممممممم
    یه اقای مو رنگ کرده ی درشت هیکلی ردیف جلو نشست
    من هی کنجکاو بودم این ایرانیه یا نه
    ایرانی نیست
    از تو شیشه ی بغل داره پیج انگلیسی میبینه
    مواظب ماها باشید حریم خصوصی سوسول بازیه
    البته من ک نمیفهم*م چی نوشته
    یه بیبی بود .. یه ای میس یو .. یه ...
    آی عم لایینگ
    I'm lieing

    درست نوشتم؟ :|
    +
    برم بش بگم
    های مستر ولکام تو ایران ور آر یو فرام؟
    بگه تیدبحتقجثکیتقونقتق
    بگم وات
    بگه ینبوحثکسجتثح
    بگم وات؟ ان دونت کنت دو اسپیک اینگلیش
    +
    اقا درست رفتار کنید
    هم دخترا هم پسرا
    بخدا اگه مثل یه انسان جواب یه نفر دیگه رو بدیم، قووول میدم هوا برش نمیداره شما از اون خوشتون اومده
    فقط مودب باشیم .. جواب بدیم ..
    بخدا بد برداشت نمیشه
    # نماینده ی خبیث

    +
    اقا اینا چجوری خوابشون میبره
    استرس ندارن ایستگاهشون رد شه؟
    بیدار شن ببینن مشهدن
    +
    همین دیه
    برم
    فعلا

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  24. 9
  25. #25918
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,259
    23,930
    30,199

    پیش فرض

    سلام
    +
    یه جوری همه دارن میرن کربلا حس میکنم دارم گیم اور میشم :))
    همه کربلاییا یه طرف بهترین رفیق این سالهام یه طرف
    انقدر بابت رفتنش ذوق دارم که خدا میدونه یعنی اگه تهران بود تا حالا کوله*اش رو بسته بودم براش :دی
    البته الانم دور نیست ولی آدرس نمیده که :)) پسر انقدر نازدار ندیده بودم :))
    قدیما دخترا ناز داشتنا :)) جدیدا برعکس شده ! البته این بنده خدا حق داره آدرس نده :))
    همینطوریش مادرش فکر میکنه دوست دختر داره که نمیخواد ازدواج کنه
    کافیه همسایه فضولش بگه آره من دیدم یه دختره اومد رفت خونه*اش :))
    مرگ حقه خشم مادرش بهانه است :))
    ولی ناموسا خیلی ستمه نزدیک ۴۰ سالت باشه از مامانت انقدر بترسی :))
    +
    امروز افتاده بودم رو فاز غصه تا اینکه یه استوری گذاشتم
    فرنوش اومد اول رفت بالا منبر منطقی بازی یعنی انقدر که این بچه منطقیه بابام نیست :))
    سر همینم من عاشقشم چون من بیش از حد احساسیم :)) منو خنثی میکنه خیلی جاها
    بعد از صحبتای منطقی یه* آهنگ رپ داد :| میدونه نمیفهمما :))
    بعد از کلشششششش فقط سه کلمه فهمیدم :))
    انقدر به همون سه کلمه خندیدم که از چشمام اشک اومد :))
    خدایا شکرت یکی هست از منم بدتره :))
    توی سه کلمه یکی از منم بدتر باشه خیلی خوبه :))
    +
    دیشب نشستم جزوه بیوشیمی متابولیسمم رو اوکی کنم
    فقط جلسه اولش شد ۶ صفحه اونم با سایز ۱۲ فونت تایم نیو رومن :))
    به صادقمون میگم میگه خدا به خیر کنه
    درس تخصصیم هست نمیشه بگیم استاد شل بگیر :))
    الانم اومدم اینا رو بگم برم سراغ جلسات بعدی بیوشیمی و بعدشم بیوشیمی فیزیک و سلولی ۱ :))
    الهی العفو فقط همین :))
    ویرایش توسط NiniAshegh : 2019.10.11 در ساعت 10:59
    دلم برای تو تنگ است
    و این را نمی توانم بگویم
    مثل باد که از پشت
    پنجره ات می گذرد
    و یا درخت ها که
    خاموش اند
    سرنوشت عشق
    گاهی سکوت است
  26. 8
  27. #25919
    gole_sorkh1017
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تبریز
    نوشته ها
    7,730
    5,990
    4,128

    پیش فرض

    ]سلام
    دلم برا مامانم تنگه
    هر جور حساب کردم دیدم نمیشه من برم همسری اینجا باشه
    فردای اربعین یه عمل سرپایی داره
    من که نمیتونم تنهاش بذارم
    اصن حض کردم از خانم بودن خودم
    ترشی که دو روز پیش گرفته بودیم رو تموم کردم
    فاتحه معدم هم خونده نشد
    ولی میدونم که کار درستی انجام ندادم که همشو خوردم
    همسری امروز دادشت لباساشو اتو میکشید
    منم داشتم ترشی میخوردم
    هی نیگا میکرد به شیشه ترشی
    آخرش گفت میشه برا منم نگه داری ؟
    گفتم نوچ خوشمزست
    اصن دلم براش سوخت
    بهشم تاکید کردم دیگه ازینا نگیره من میخورم ضررم داره
    با یه حالت مظلومی گفت باشه که میخواستم به حالش گریه کنم
    اصن همینیه که هست چه معنی داره خانم خونه مسائل به این مهمی رو شل بگیره
    بعدشم دیشب یه خواب دیدم
    حالم گرفته شد بدجور
    هردم از این خوابای صادقه میبینم
    هر چی با خودم فکر میکنم میبینم آدم بدی نیستم
    نه که گناه مناه نداشته باشم چراااااا اتفاقا دارم
    ولی در اون حدی نیست که بخوام همچین خوابی ببینم
    صبح رفتیم نون بگیریم اومدم آشغال بندازم تو این باکسای آشغالی یه گربه سیاه پرید بیرون
    چنان جیغی کشیدم که خود گربه کپ کرد
    گفتم تف تو ذاتت اون تو چیکار میکنی
    حالا همسری هم حالا نخند کی بخند
    بعدشم یه گربه کوچولو اومد دنبالمون
    گشنش بود بهش نون دادم نخورد
    یعنی اینقدر پر رو شدن نون رو قبول نمیکنن
    تا خونمون دنبالمون اومد
    بهش مرغ دادیم
    خورد
    گربه های زمان قدیم خجالت میکشیدن این چیزا رو بخورن
    وااااای یاد گربه خودم افتادم
    بچه که بودم یه گربه داشتم فقط بهش پفک میدادم
    راستی الهه کو؟
    مراقب خودتون باشین
    فعلا
    هر روز با هم دعوا داشتند ولی زورش به او نمی رسید.
    نمی دانست چه کند، با خودش گفت می روم شکایت می کنم...
    کتاب مفاتیح را برداشت و آن را باز کرد:
    «الهی الیک اشکو نفساْ بالسوء اماره...»
    خدایا به تو شکایت می کنم از نفسم

  28. 7
  29. #25920
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,131
    10,788
    21,069

    پیش فرض

    جوری برنامه ریزی کردن واسه تعریف کردن، سخته .. ک یادت نمیاد تا کجاشو گفتی یا تا کجاشو باید بگی
    مثلا نصفشو میگم .. بعد ب مامانم*میگم*حالا شمام گوش بده
    حالا شما دوتا گوش نکنید ثمین بیااااا اینجارووو باااااش
    البته همچین اتفاقی نیفتاد :/
    دیشب له رسیدم ب ایستگاه
    واسه بابام کلی تعریف کردم
    وسطاش خوابم گرفت
    گفت سما ساکتی جلل الخالق
    اصن چشام باز نمیشد
    گفتم بذار یه دیقه من با خودم خلوت کنم :|
    خوابم برد ساری ددی
    حالا هی بابام میگفت منم اندازه تو خستما .. ولی تو بگیر بخواب
    خب پدر من کاکتوس بعنوان متکا بم میدادی بهتر از این حرف بود
    ولی بازم پنج دیقه یه بار هوشیاریمو از دست میدادم
    دوباره ب زندگی برمیگشتم
    ب بابام میگم من تغییر نکردم
    میگه نع
    میگم صورتم لاغر نشده
    میگه نه واسه چی لاغر شه :/
    اوکی :|
    +
    رسیدم خونه
    بوی بهشت اومد
    بوی خورش سبزی ای لاو یو خورش سبزی
    یکم*خوردم
    ب مامانم میگم تغییر نکردم؟
    میگه چقد لاغر شدی
    بالاخرهههههههه
    میگه از این لاغرتر نشی زشت میشی

    +
    اتاقم انقد بی سما بوده ک بی هویت شده :/
    ازت انتظار نداشتم :/
    +
    چقد سردهههههههه
    یکم لباس گرم برداشتم ولی میدونم نمیپوشمشون
    گرمه اونجا بابا
    حالا یه باد بیاد میبینی دخترا پتو پیچیدن دور خودشون ک مثلا بدن ما ظریف و نحیفه
    برو عامو قرتی بازیا چیه
    داره عرق میریزه میگه من انقد سرمایی ام
    باش :)))))
    +
    انقد کار دارم این دو روز
    باید برم کتابخونه کتاب بگیرم .. در مورد اهدای عضو
    تحقیق درست کنم ایمیل کنم
    برم خیابون
    +
    عارفه و مریمو وقت نمیکنم ببینم
    +
    نمایندمون رل زد
    دیش دیری دیرین ماشالا
    حالا باورت شد ما بت چش نداشتیم
    حالا یکم باشعور باش پلیز
    از کجا فهمیدیم؟
    یه اهنگ عاشقونه فرستاد تو گروه :))))) ضایع
    پسرم برو پی وی حال ما رو بهم نزن
    هرجای خوابگاه میری اهنگه داره پخش میشه بچه هام دارن تتو میکنن رو بازوهاشون "مبصر ♡"
    هارهارهار
    اسم اهنگی ک فرستاد شب رویایی بود :))))
    ندا براش ریپلای زد "او مای گاد"
    خیلی دیوونس ندا :))))))))))
    نه ب اون سین کردن جواب ندادنات ن ب این شب رویایی مغرورِ جذاب
    +
    فعلن

    + قفلی بزنید رو اهنگای رضا بهرام خیلی خوبه
    ویرایش توسط Sin-Sin 137179 : 2019.10.11 در ساعت 15:07

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  30. 8
صفحه 1728 از 1729 نخست ... 122816281678170817181723172417251726172717281729 آخرین
نمایش نتایج: از 25,906 به 25,920 از 25927

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •