ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1730 از 1730 نخست ... 12301630168017101720172517261727172817291730
نمایش نتایج: از 25,936 به 25,940 از 25940
  1. #25936
    narges70
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    May 2016
    نوشته ها
    11,623
    3,552
    4,868

    پیش فرض

    سلام
    من مدت هاست میام مینویسم وسط راه خسته میشم ول میکنم نوشتنو بلی ما همچین ادمایی هستیم خخ
    امشب دارم یونگ میخونم و سخت فکر میکنم و داستان سازی میکنم. تو وجود من ترس های ناشناخته ای هست که هروقت برای کسی تعریف میکنم جدیش نمیگیره میخنده بهش خخ اما من از درون رنج میبرم از این ترس ها. خنده داره مضحکه بی اساسه بی منطقه ولی من شدیدا تجربه میکنم این حس رو. همیشه از خودم میپرسم چرا من اینجورم ریشه این ترس ها تو وجود من چی چیه برمیگردم از اول کودکیم تا حالا تحلیل وار نگاه میکنم و با همون دانش کم روانشناسی ام میگم احتمالا به این دلیله به اون دلیله. ولی نه دلم میگه این ها ریشه ی دیگه داره. این روزا توی ذهنم یه نظریه میچرخه و احساس میکنم چقد درسته احتمال میدم ریشه این ترس های من برگرده به این موارد.
    کلا دانش ادم که کم باشه آدم هم ممکنه توهم بزنه والا خخ پس بی خیال.
    عاغا یه گروهی بود قبلنا گفتم یکی یواشکی عضوم کرده بود حذفم کردن فک کردن جاسوس ماسوسشونم خوب من خیلی دوس داشتم بشینم نگاه کنم به تناقض های بزرگ و هرروز پیش خودم فک کنم چرا و چطور. همشم فحش و فحش کاری بودا ولی خوب هرروز یه ماجرا داشت خخ حیف شد خخ. امروز یکی از هم اتاقی های دوره لیسانسم زنگ زده بود خلاص هوس کردم همه هم اتاقی ها رو دور هم جمع کنم خخ وای اینقده خندیدیم خخ مرور خاطراتمون هممون هم پشیمون که چرا نرفتیم بگردیم تفریح کنیم باهم و همش تلپ بودیم تو خوابگاه خخ یه خاطره های باحالی داریم که هروقت جایی تعریف میکنم احساس میکنم ملت فک کنن من بلف میزنم خخخ ولی خیلی باحال بود خدایی. یه بار یکی از بچه ها رو بدجور ترسوندیم بعد امروز داشت میگفت بدترین خاطره دانشگام بود خخ در حالی که برا من یکی از شیرین ترین خاطرات بود خخ
    دیگه خستم شد خدافظ
    ویرایش توسط narges70 : 2019.10.16 در ساعت 22:56
    در اندرون من خسته دل ندانم کیست

    که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
  2. 8
  3. #25937
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,280
    23,954
    30,233

    پیش فرض

    سلاممممم
    واقعا باید خدا رو همیشه شکر کنم ولی خب من بیشعورتر از این صحبتام :))
    همین دیروز داشتم به بابام نق میزدم سر یه جریانی
    امروز بهم یه تلفن زدن و گفتن یک چیزی اوکی شده که معنیش اینه دیگه هر غلطی خواستی بکن
    تازه از کلی بیمه و حقوق و مزایا هم بهرمند شو بوس بوس فدا مدا!
    +++
    درسته حجابمو گذاشتم کنار چون حس میکردم ظاهر و باطنم یکی نیست و خب تغییر ظاهر راحت*تره
    امــــــــــا بشدت دلم میخواد بتونم این تنبلی مسخره رو بذارم کنار و واقعی برم تحقیق کنم
    خودم همه چیز رو بفهمم تا در نهایت یا کاملا این وری باشم یا کاملا اون وری
    الان همچنان حس دورویی دارم :/ و این خیلی آزار دهنده است
    بدبختی هم اینجاست از ترس دوستام جرئت ندارم سر کلاس معارفی سوال کنم
    و خودمم وقت ندارم بشینم انبوهی از کتب رو بخونم یا بخوام برم سراغ سخنرانی فلانی و بیساری
    و من مانده**ام خود درگیر... الان میشه گفت با خود درگیرترین حالت خودم چه کنم؟
    بعدم این چه قانونیه که همه از اونی که سست*تره پیروی میکنن؟
    الان چرا جای اینکه من از فرد ایکس که طلبه بوده زمانی اثر بگیرم اون از من اثر گرفته؟
    چرا جای اینکه اون بتونه منو سمت افکارش بکشه من افکارشو پریشون کردم؟
    حالا ایکس رو میگیم دانشش کم بوده ایمانش قوی نبوده
    وای و زد و ... چی؟ چرا من هر وقت میخوام رفع اشکال کنم گند میزنم به اعتقاد ملت؟ :))
    یعنی واقعا انقدر سستن؟ انقدر بی دانشن؟ توی حوزه چی یاد دادن بهتون اصلا؟ :))
    این وسط فقط یک دوست طلبه*ی جذاب و به قول همسرش مفسد فی الارض دارم :))
    هنوز منحرف نشده با دوستی با من :دی شاید بتونه یه روزی کمک کنه به جواب همه چیز برسم
    +++
    انقدر بدم میاد طرف سرتاپا ادعاست اما هیچ چیز خاصی نیست
    بابا لعنتی آخه چرا انقدر توهم داری خودشیفتگی تا چه حد؟
    یکم تواضع یکم فروتنی یکم اخلاق درست و حسابی رو از بزرگانت یاد بگیر ابله
    یعنی الان یکی کار رو به جایی رسونده که دیروز به این نتیجه رسیدم حتمــــــــــــا ضایعش کنم
    نه فوراً* ولی حتماً یه روزی بهش لگدی میزنم که بروسلی به حریفاش نزده باشه :دی
    نه اینکه اون با من مشکل داشته باشه*ها اصلا منو نمیشناسه ولی خب یکی رو ناراحت کرده که برام مهمه :دی
    خب دیگه خیلی نق زدم برم سر درس و مشقم اگه خدا بخواد
    +++
    راستی به خواسته*ها و حریم*های بقیه احترام بذارید تا یهو نرید جزو منفورین زندگی :دی
    +++
    روز و روزگار خوش
    یا حق
    دلم برای تو تنگ است
    و این را نمی توانم بگویم
    مثل باد که از پشت
    پنجره ات می گذرد
    و یا درخت ها که
    خاموش اند
    سرنوشت عشق
    گاهی سکوت است
  4. 6
  5. #25938
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,161
    10,810
    21,123

    پیش فرض

    دیشب ندا ادامو میگرفت ک وقتی تازه اومده بود تو اتاق چجوری بودم
    چقد مغرور و خشک و ژذابم من در نگاه اول
    میگفت انقد اروم*حرف میزدی فک کردم مخاطب خاصته
    مامانم بود
    میگن من خیلی ارومم چرا اینا اینجوری میگن ثمین و شماها ی چیز دیگ :|
    عجبا
    +
    دیشب ندا گفت مثل زل، بز میزنه ب دیوار

    ینی تا نیم ساعت من میخندیدم
    +
    استاد وصایا ی چیزایی رو جزو درس میگه ک خود امام مرحوم امشب باید بیاد ب خوابش بگه داداش داری چکار میکنی

    وارد سیاست میشه میره داعش میره امریکا میره پوتین میره بوت
    البته میدونم ک وصیت امام فقط اینکه خواهرم حجابت برادرم نگاهت ، نیست ولی توقع نداشتم تااین حد :/
    نزدیک بود برم بزنم تو گوشش بگم ب خودت بیاااا

    +
    دیروز عصر رفتیم کافه یهو دیدیم داریم*پیتزا سفارش میدیم :/
    اول نگاه میکردیم میدیدیم خب ۱۸ تومن اوکیه .. حالا چی هس؟
    من و ندا پپرونی سفارش دادیم، مینی
    رویا و فاطمه، مخصوص مینی
    من فک میکردم پیتزاهاش پیتزا ایرونیه قشنگ ده سانت مواد و پنیر پیتزا و فلان
    ایتالیایی بود لنتی دو سانت نمیشد موادش :/ بعد دیدم خدایا این ب مینی نمیخوره :/
    پسره گفت توی سفارشتون اشتباهی نوشتم بزرگ
    تو خیلی بیخود کردی اون ده تومنو از حلقت میکشم بیرون :/
    میگفت اشکال از من بوده خودم* حساب میکنم
    بابا غیرررررت برو عامووو
    هیچی دیگه اون یه تیکه پنیری ک ب کاغذ زیرش چسبیده بود هم*خوردیم* ینی
    اولش فاطمه میگفت بچه ها واسه فرداشبممون هم*میمونه :)
    منم تو دلم*میگفتم ب همین خیال باش :))))
    همشو خوردیم
    ندا فقط دو تیکه شو نخورد ک من هنوز درگیرشم
    رفتیم حساب کنیم، پسره انقد استرس داشت
    هی میزد ب بغلیش باهم حرف میزدن
    دیگ*من رفتم*جلو گفتم ی پپرونی بزرگ با ی دلستر
    اراااام باااااش پسرررر
    دیگه ب بغلیش گفت درست شد
    اره درست شد:|
    خنگ
    +
    امروز پراتیک داشتیم ساعت ۱۰ تا ۱۱و نیم .. دختره هم تو گروه ما بود
    روپوش پوشیدیم و عوض کردیم میخواستیم بریم سلف
    رفتیم سلف دیدیم یکی با روپوش نشسته :/
    همون دختزه ای بود ک تو گروهه ما بود
    خوابگاهی هم هست
    میتونست بره عوض کنه ولی نرف
    حالا این هیچی
    ساعت دو یعنی سه ساعت بعدش رفتیم سرکلاس وصایا
    دوباره با روپوش اومد!!!!!!!!!!
    خیلی زشته این حرکت
    عقده ای مگه :|
    +
    ما اینجوریم ک میریم*پیتزا میخوریم
    بعد میریم شیرکم چرب میخریم :))))))
    +
    امروز یکی از بچه ها میگفت دیدید نماینده صب یه تی شرت میپوشه بعدازظهر ی تیشرت دیگ؟
    من دیدم عه راست میگه
    من ی بار دنبالش میگشتم، دنبال یه هاله صورتی بودم ندیدم :/ خدایا مغرورِ سردِ لاناتی مون رو بردن
    بعد دیدم نهههه مشکی پوشیده ناقلا
    نکنید ازین کارا :)))) نمیگم بده ها .. خوبه .. ولی نکنید ازین کارا
    البته هرجور مایلید ژذابا
    +
    بعد وصایا رفتیم چیپس و پفک گرفتیم شب بشینیم فیلم ببینیم
    ندا میگه می بیفور یو
    من میگم هپی دث دی
    +
    همین دیه
    فعلا

    پ.ن: شماهایی ک درگیر بلند بودن پستهای بقیه هستین .. نخونین :) مهم نیست برای کسی :)

    والاااا
    ویرایش توسط Sin-Sin 137179 : دیروز در ساعت 17:48

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  6. 7
  7. #25939
    Aseman_Abi
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    September 2019
    نوشته ها
    231
    174
    224

    پیش فرض

    هر وقت با کسی قرار دارم همیشه به موقع میرسم از هیچی به اندازه بدقولی بدم نمیاد حتی موقع هایی ک با آدمای بدقول قرار دارم همش میگم خب این ک دیر میاد دیر برم ک معطل نشم لامصب بازم نمیشه امروز ۳۰ مین منتظر بودم

    امروز هوا عالی بود قدم زدن کنار دریاچه حسابی بهم چسبید کلی عکس باحالو جینگولی گرفتیم

    مرضیه امروز کادو تولدمو داد ی ساعت شنیه هی نگاش میکنم ذوق میکنم مرضی فک کرد دوسش ندارم ولی خوشم ازش اومد ببینم فاطی برام چی خریده

    با مرضیه رفتیم کافه ی عالمه دختر و پسر دهه هشتادی اونجا بودن ک باهم دوست بودن جمعشونو اصلا دوست نداشتم سراشون همش تو گوشی بود آخرشم ک خواستن برن دختر و پسر همدیگرو درآغوش گرفتن هی میگفتم داداچ اینجا ایرانه نکن این کارو گشت میاد جمعتون میکنه میبررره ِپخ ِپختون میکنه نکن بچه جان

    مرضیه میگه فیلمایی ک بهم دادی همه رو دیدم خیلی خوب بودن باز بهم بده یهو ساکت شدم گفت چیه؟گفتم فولدر فیلمام پرید فقط فحش میدادداغ دلم تازه کرد لعنتی هی میخوام فراموش کنم چکار کردم نمیزارن

    صدای قمیشی عجیب بهم آرامش میده تو حال خودم بود و صدای قمیشی جان ک رسید به آهنگ میشه پرنده باشی امااا رهااا نباشی ک راننده زد بعدی دوباره زد بعدی دوباره زد بعدی تر بعدی ترترررر هرچی قمیشی بود رد کرد رفت رو احمدوندوسط ترافیک گیر کرد پیچید تو یه کوچه ای شروع کردم اعتراض کردن ک شما میدونی این مسیر شلوغه پس نباید مسافررر سوار کنی اونم جوابمو داد تو سکوت بودیم مرضیه زنگ زد رسیدی گفتم نخیررر فعلا ک تو راهم به لطف راننده! بیچاره فقط دنبال ی کوچه میگشت منو برگردونه سر مسیر

    فردا آخرین باریه ک قراره برم اهواز و آخرین باری ک میتونم کنار دوستام باشم نمیدونم دیگه کی و کجا همو ببینیم کاش همشهری بودیم یا کاش انقدر همو دوست نداشتیم تو دانشگاه دوستیه ما ۳تا زبان زده کلا معروفیم حتی حراست دانشگاه هم میدونه روزای تعطیل ک زنگ میزدم بیان در دانشکده رو باز کنن فاملیمو ک میگفتم میگفتن دوستاتونم هستن

    من از همونام ک تو دانشگاه با روپوش میگردمحتی مشاهده شده با همون روپوش خرید هم رفتم

    امروز بعد از مدتها همینطوری از سر دلتنگی هم میهن رو سرچ کردم به ی سایتی برخوردم ک درباره بسته شدن هم میهن گفته بود بعضی از بجه های هم میهن ک خیلی وقت پیش میومدن هم بودن یکی همین امروز پست گذاشته بود حوصلم سرررفته بچه های هم میهن الان کجا جمعید بگید ماهم بیایم خواستم براش بنویسم همینه دیگه دل به کار نمیدادی اگ پویا و دعواهاشو پیگیری میکردی میفهمیدی الان باید کجا بیای

    خب دیگه فهلا همینا
    اولین گفتگو روزانم تو کوچولو ۲۵ مهر ۹۸
  8. 5
  9. #25940
    Uhtred
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    تاریخ عضویت
    July 2019
    نوشته ها
    778
    211
    362

    پیش فرض

    هیچی اصن ....
    ویرایش توسط Uhtred : دیروز در ساعت 23:22
    چرا سنگین و تاریکه قلبم ، منی که رنگارنگم ...
  10. 2
صفحه 1730 از 1730 نخست ... 12301630168017101720172517261727172817291730
نمایش نتایج: از 25,936 به 25,940 از 25940

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 3 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 3 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •