ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1731 از 1740 نخست ... 1231163116811711172117261727172817291730173117321733173417351736 ... آخرین
نمایش نتایج: از 25,951 به 25,965 از 26088
  1. #25951
    Uhtred
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    July 2019
    نوشته ها
    1,088
    489
    725

    پیش فرض

    رفته بودم داروخونه ، مساحت 12 متر ، اندازه یه فرش 12 متری ، پشت پیش خوان 4 نفر بودن که مستقیم به روبرو نگاه میکردن ، رفتم به اونی که سمت راست تصویر که یه خانوم بود ، گفتم قرص سرماخوردگی میخوام ، گفتش من صندوق دارم ، به بغلی گفتم آقا یه قرص فلان بده ، گفت من مسئول تحویل داروام ، به بغلیش گفتم داداش یه قرص بده ، گفت من مسئول فنی ام ، رسیدم آخری گفتم جان مادرت یه قرص بده ، گفت چی ؟ گفتم قرص فلان ... گفت باشه ، چند دقیقه گذشت گفتم چی شد ، گفت به مسئول فنی دارو مراجعه کن ، رفتم پیش فنی گفتم قرص ، گفت برو پیش مسئول تحویل دارو ، رفتم پیش طرف ، یه کاغذ داد که روش مبلغ قرص نوشته شده بود ، گفت برو پیش صندوقدار و پول تحویل بده ، رفتم پیش خانومه پول دادم کاغذ مهر کرد ، گفت برو پیش تحویل دارو دهنده ، رفتم پیش اون و بالاخره دارو گرفتم ... بعد داشتم میومدم بیرون یه خانومه اومد و دوباره ...

    پانوشت :
    یجورایی شوخی بود ولی خب برامون ممکنه پیش اومده باشه تو بعضی مواقع ...
    ویرایش توسط Uhtred : 2019.10.23 در ساعت 00:22
    پرده هارو بکش کنار
    بزار نور بیاد تو
    یه شیرینی مهمونم کن
    .
    .
    .

  2. 13
  3. #25952
    adamak-h
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    April 2019
    نوشته ها
    4,461
    2,591
    2,846

    پیش فرض

    کاش میتونستم همه اونایی که تو مغز دهه شصت و هفتادیا انداختن که همه باید دکتر بشن رو پیداشون کنم و بزنم توی گوششون که الان شاهد این همه خطای پزشکی و پررو بودن طرف نباشیم...
    پزشکای بی انگیزه...پزشکایی که جون آدما و احساس ادما براشون مهم نیست و فقط به خاطر پول و پرستیژ کاری اومدن پزشک شدن...اگر یکی حوصله ی ناله نداره یا نمی تونه توی شرایط سخت واکنش درستی نشون بده غلط کرده پزشک شده....اگر بلد نیستی و نمی تونی تشخیص بدی روپوشتو در بیار برو سراغ کاری که توش خوبی...کی گفته همه باید دکتر بشن؟ یه مشت دکتر بیسوادو انداختن توی بیمارستانایی که مردم به بعضیاش میگن کشتارگاه...
    تو دو، سه هفته ی گذشته چهار تا متخصص قلب دیدم.. از محیا اکو گرفتن..نوار قلب گرفتن و چهار تا جواب و حرف مختلف گرفتم...
    این بار چندمه که توی همین پنج سالی که محیا رو دارم اسیر خطای پزشکی در موردش میشم و واقعا نمی دونم دفعه بعدی میتونم پزشک خاطی مقابلم رو ببخشم یا نه...
    مسخره های بی سواد....
    ویرایش توسط adamak-h : 2019.10.23 در ساعت 02:23
    نور در کاسه مس، چه نوازش ها می ریزد!
    نردبان از سر دیوار بلند، صبح را روی زمین می آرد.
    پشت لبخندی پنهان هر چیز...
  4. 14
  5. #25953
    بهارنارنج
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    تاریخ عضویت
    January 2017
    نوشته ها
    867
    576
    526

    پیش فرض

    سلام : )

    اینجا یه جورایی آرامش بخشه ... عجیب : )

    من نه مربی ام نه معلم ... فقط دلبخواهی و از روی عشق به سراغ بچه ها می رم ... چند وقت پیش یکی از مربیا ازم خواست جاش برم توی کلاس و مواظب بچه ها باشم تا خودش بیاد ، قبول کردم .
    بین اون همه چهره ی خوشگل و شاداب نظرم به یکی جلب شد که دوتا چشمِ خوشگل و درشتش مثه ابر بهار می بارید . کنارش نشستم . اسمشو پرسیدم . گفت زهرام اما الیسا صدام می کنن . نازش کردم و گفتم چرا گریه می کنی عزیزم ؟
    ـ دلم واسه بابام تنگ شده !
    یه کم صحبت کردم و نازشو خریدم : ) آروم شد و قول داد گریه نکنه و هر وقت دلش خواست به من سر بزنه . خوشحال شد ...
    نمی دونستم اینطوری می شه ! : ) حالا می گم چطوری : ))
    درِ کلاسش باز میشه می دوه بیرون :
    ـ برم خاله مریمو ببینم بیام .
    میاد به من می چسبه یه بوس بده تا زود برم : )
    دوباره ساعت تفریح :
    ـ خاله میای پیشم ؟
    دلم میاد نرم ؟ از کارم دست می کشم می رم پیشش ...
    میاد می گه می تونم باهات صحبت کنم ؟ : ) یه کم حرف می زنه و میشینه تو بغلم و بعد می ره .
    میاد می گه با هم صبحونه بخوریم ؟
    با هم بریم آب بخوریم ؟
    می خوام برم سرویس بهداشتی جایی نریا که گریه می کنم .
    می خوام برم خونه تو باید بیای پیشم من بوست کنم بعد بری : )
    یه لحظه جا به جا بشم و بیاد ببینه نیستم گریه می کنه و از همه می پرسه خاله مریم کجاست ؟ بی انصافا بهش تشر می زنن " خاله مریم رفته بدو برو کلاست" ... اونم گریه !
    چند روز پیش معلمش می گه الیسا داره گریه می کنه می گم چته ؟ چرا گریه می کنی ؟
    می گه : من یه مشکلی دارم ..
    ـ چیه مشکلت ؟
    ـ به خاله مریم وابسته شدم ! : ))
    بهم می گن بهش توجه نکن ! مدیر بهت گیر می ده ها ! حواسِ بچه بهت پرت شده ...
    اونا نمی دونن که منم یه مشکلی دارم : |
    به الیسا وابسته شدم : )))

    ***

    شبتون بخیر
    سر برگ گل ندارم
    به چه رو روم به گلشن
    که شنیده ام زگلها
    همه بوی بی وفایی ...: (
  6. 12
  7. #25954
    sarir
    كوچولو رسمي
    کوچولوووو خیلی فعال

    تاریخ عضویت
    January 2012
    نوشته ها
    3,808
    3,333
    4,704

    پیش فرض

    سلام.
    از مدیرا میخوام اگه دنبال شفاف سازی هستن لطفا این پست منو پاک نکنن!
    دوستان این اکانت mehrr هیچ ربطی به من نداره نمیدونمم کی هس!
    من بخوام حرف بزنم با همین اکانت میزنم ازهیچ کسم باکی ندارم
    مشکلیم ندارم با کسی تا وقتی رو اعصابم نره و بهم تیکه نندازه چون اونوقت معنی تیکه رو نشون میدم
    مشکلاتتونو خودتون حل کنین نه به اسم من
    هرکی هستی پستای منم نقل قول خرکی نزن
    حرفیم میزنی با اکانت خودت بزن این مسخره بازیا دیگه از مد افتاده
    ضمنا یه چی هس به اسم آی پی
    فقط حواستون باشه با آی پی محل سکونت خود قربانی یکی نباشه
    یادمه یکی وقتی میخواس از یه دوستی جداشه با یه سیم کارت پیام میداد به خودش و خودشو تهدید میکرد ! بعد عکسشو برای این و اون میفرستاد! خیلی شبیه اون موقع هاس این داستانا!

    دور من یکیو خط بکشید تمام!
    خاک تو سرت روزگار.
  8. 10
  9. #25955
    Snow-flake
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    May 2019
    نوشته ها
    372
    189
    321

    پیش فرض

    مادربزرگم هر چی که سنش بالاتر می رود، حریص تر و بی اعتماد تر میشود نسبت به مال دنیا و آدم های اطرافش.
    مادرم گاهی عصبانی میشود و نیمچه بحثی بینشان پیش می آید. من از آنطرف تر با چشم و ابرو و کج و کوله کردن لب و دهان به مادر میفهمانم که بیخیال شود. این طبیعت اکثر آدم هاییست که پا به سن گذاشته اند. هر چه میگوید تو بگو درست است. حتی اگر تو رو نزد دیگران بدترین فرزند دنیا جلوه دهد. مادربزرگم توی منطق خودش تصور میکند که تمام بچه هایش باید با هم تنها برای اون بسیج شوند و تمام زندگیشان رو برای رسیدگی به اون بگذارند کنار. و حای اگر اینکار را هم انجام دهند باز هم از گوشه و کنار میشنویم که می گویند چرا فلان دکتر نمیبریدش؟ چرا فلان چیز رو نمیخرید برایش؟ یک بار دایی کوچکمم جلوی مهمانی که به خودش اجازه داده بود توی زندگیمان دخالت کند و حرف از بی معرفتی بچه های مادربزرگم بزند در یخچال رو باز کرد و گفت ببین. اصلا یخچال خانه ی شما انقدر پر است؟ و مهمان بیچاره هم خجالت زده شد و سکوت کرد. اما من راستش دلم خنک شد. ازینکه یک*بار باید جلوی این قضاوت ها گرفته میشد. یک بار باید به اینها فهمانده میشد که حرف بسیار است و بوده همیشه ....
    حالا برادرزاده ام که یکسال بیشتر ندارد دقیقا نقطه ی مقابل مادربزرگم است. به بزرگترها اعتماد میکند. هر چه دارد هر چند کوچک رو به دیگران میدهد. انار دان میکند و در دهان پدرم میگذارد و ذوق میکند. حتی هر لحظه لبخندش رو نثار ما میکند . و حال خوب را مدام در خانه میپراکند.
    هیچ چیز از خود ندارد تنها قلبی پاک و کودکانه.
    به اون که نگاه میکنم با خودم میگویم کاش کاش بزرگ نمیشدم و به مادربزرگم که نگاه میکنم با خودم میگویم کاش پیر نشوم. کاش روزی نرسد که نوه ام بیاید بگوید پیری بددردی است. ادم های خوش قلب رو حریص میکند. خودخواه میکند.
    کاش از آن پیرزن هایب بشوم که نوه هایم لپ هایم رو بکشند و مدام قربان صدقه ام بروند و من هم اسم هایشان رو قر و قاطی به زبان بیاورم و آن*ها نیز ریز ریز زیر لب بخندند و دلشان قنج برود از مادربزرگ پیر بامزه ای که دارند.
    خاطره ها را بگُذار و بِگذر...
  10. 9
  11. #25956
    narges70
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    May 2016
    نوشته ها
    15,015
    5,385
    6,242

    پیش فرض

    سلام خوبید.
    خوب من جدیدا تا بیام اینجا بنویسم شش سال طول میکشه خخخ
    دوستم*اومده بعد سال ها عشق سابقشو امتحان کنه چرا چون هنوز نپذیرفته که اون رابطه دیگه تموم شده بابا. و در حقیقت اون رابطه هنوز تو ذهنش تموم نشده. هرچی مخالفت کردم تبعات این تصمیش رو بهش گفتم، گفت نه خیلی سوال حل نشده تو ذهنمه . یه پیج درست کرده عکسشو از پیج یه دختره گذاشته پیجش و خلاصه امتحانش کرد و یارو هم* پا داد. بعد یه اسکرین*گرفته از مکالماتشون واسم که واکنشش به عکس استوریش چی بوده میبینم تا عکسه عکسیه که هانی ازش خوشش میاد خخخ وای مرده بودم از خنده بهش میگم حداقل قبل عکس گذاشتن یه مشورتی باهام میکردی نه اینکه عکس ای دختره بذاری که احتمالا خیلی ها میشناسنش خخخ تعجب میکنم پسره نفهمیده پیجه فیکه خخخ ولی باحال بود واسم تو این همه عکس دختر دقیقا دست بذاره رو سلیقه هانی خخ
    +
    یکی دو هفته پیش خونه داداشم بودم دخترمون
    عصبانی شده بود یا هرچی نمیدونم داشت میزد تو سر خودش. احساس میکنم این روش حرص در اوردنشه خووب تو اینجور مواقع باید دستاشو بگیری یا حواسشو پرت کنی منم رفتم حواسش پرت کنم گفتم نگاه لاکش کن چه خوشکله کی برات زده یهو پرید گفت عمه بذار برم لاکامو بیارم برات لاک بزنم هر ناخنمو یه رنگ زده دقیقا ده رنگ به کار برده منم که پد لاک پاک کن ندارم هیچی دیگه نصفه نیمه رو دستم مونده خخخ دستامو نگاه میکنی رو هر ناخنم تا نصفه لاکه خخ .
    +
    دوستم میگه شماهایی که وسواس فکری دارید قسمت پیش پیشانیتون زیادی فعاله و تمرکز بالایی دارید لعنتی نمیدونه که اونایی که وسواس فکری دارن با یه کلنگ میفتن به جون خودشون و تا مغزشونو نترکونن ول نمیکنن
    +
    من قانونا باید الان اولین مقالم نوشته بودم گذاشته بودم کنار حیف شد واقعا. بچه ها دارن همه آماده میشن واس دکترا سفت و سخت می خونن و من هچ .
    خلاصه تا بعد ....

    ما از امیدها همه یکجا گذشته ایم
    از آخرت بریده ز دنیا گذشته ایم
  12. 8
  13. #25957
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    105,124
    19,912
    15,650

    پیش فرض

    سلام به همگی
    من ده روز دیگه دارم میرم مالزی به مدت چهار ماه
    البته فکر نکنید حواسم بهتون نیستا
    بلکه هر روز بهتون سر میزنم و سایت را چک میکنم نبینم کم کاری کنید
    تند تند دارم کارامو انجام میدم برای رفتن
    کلی هم باید خرید کنم ببرم
    دلم برای فینگیل تنگ شده منظورم برادرزادمه
    دعا کنید همه چی خوب پیش بره
    دوستون دارم
    فعلا بای بای
    گناهانم را دوست دارم
    بیشتر از تمام کارهای خوبی که کرده ام
    چون آنها واقعی ترین انتخاب*های منند
  14. 10
  15. #25958
    gole_sorkh1017
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تبریز
    نوشته ها
    7,740
    5,994
    4,229

    پیش فرض

    سلام
    یه همسایه داریم خیلی ماهه
    یه زن پیر با پسرش
    پسرش که همش سر کاره
    این خانمه هم گل شهرکه
    همه میشناسنش
    از بس مهربونه
    فقط تنها ایرادش اینه خیلی حرف میزنه
    هر دم میاد خونه ما باهام درد و دل میکنه
    از ناراحتیاش بهم میگه
    از گذشتش
    چقد سختی کشیده این زن
    دلم براش میسوزه خیلی تنهاست
    با وجود داشتن 3 تا بچه بازم تنهاست
    خلاصه دیروز اومد خونمون
    ساعت 2و نیم تا ساعت 5 که فرزاد بیاد نشست بعدشم بهش گفتم بشین باهم ناهار بخوریم
    باهم ناهار خوردیم دیگه ساعتای 6 و نیم بود که داشت حرف میزد منو فرزاد فقط داشتیم به چشماش نگا میکردیم مطمئن بودم که همسریم مثل من متوجه حرفاش نمیشه
    خلاصه که بلند شد رفت
    چشام داشت سیاهی میرفت
    تا چند ساعت صداش تو مغزم بود
    بگذریم
    هفته بعد خدا قسمت کنه میریم تبریز
    دیدین بعضی وقتا آدم منتظر چیزی میمونه ولی زمان خیلی دیر میگذره؟ حس میکنم الان به اون حس دچار شدم
    لحظه شماری میکنم تو بغل مامانم باشم
    برام دلمه کلم بپزه
    شعله زرد بپزه
    چروکای دستاشو صاف کنم
    بوسش کنم
    نمیدونم چرا دلم با بابام صاف نمیشه
    پدر خوبیه ولی من دلم همیشه ازش ناراحته
    دیشب داشتم به این موضوع فکر میکردم که اگه قرار باشه یه قسمت از زندگیمونو به دلخواه خودمون از حافظمون پاک کنن من کی رو انتخاب میکنم ؟
    از فرزاد پرسیدم گفت اتفاقایی که برام افتادن اذیتم کردن ولی در حدی نبوده که روحو روانمو درگیر خودشون کنن و بخوام حذفشون کنم
    و من با خودم فکر کردم اگه به من باشه از بچگیم تا آخرین روز مجردیمو پاک میکنم
    ....
    چند روزیه بارون میباره
    قدم میزنم و نفسای عمیق میکشم
    خیلی برام میچسبه
    امروز قراره بریم پارک لاله بعدشم بریم ولیعصر
    چقد منو همسری دستفروشای ولیعصر رو دوس داریم
    چیزای رنگی رنگی و باحال
    آدمای ژیگول میگول
    و پارکی که فرزاد هیچ وقت اجازه نمیده بریم توش
    و من فقط وقتی از جلوش رد میشم تا لحظه آخر گردنمو میچرخونمو توشو نگا میکنم
    نه که توش نرفته باشیم یه بار رفتیم ولی اون یه بار دفعه اول و آخرمون شد
    خیلی آدمای خفنی توش پیدا میشه
    ...
    اون سری با یکی از فامیلا رفتیم اتاق فرار
    اعصاب ما رو به هم ریخت جوری که من نشستم رو صندلی و گفتم من خستم شما معما ها رو حل کنید
    دیونمون کرد
    آخرشم وقتی اومدیم بیرون قسمت نظرات با خط بزرگ نوشتم وقتی میاین دو نفری بیاین نه چند نفری
    بعدشم محکم چسبوندمش رو دیوار
    طرفم رفت خوند بعد گفت تنهایی که نمیچسبه
    انگار مثلا ما جمع رفتیم خیلی بهمون چسبید
    مراقب خودتون باشین
    بای بای
    هر روز با هم دعوا داشتند ولی زورش به او نمی رسید.
    نمی دانست چه کند، با خودش گفت می روم شکایت می کنم...
    کتاب مفاتیح را برداشت و آن را باز کرد:
    «الهی الیک اشکو نفساْ بالسوء اماره...»
    خدایا به تو شکایت می کنم از نفسم

  16. 9
  17. #25959
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,470
    24,123
    30,414

    پیش فرض

    سلام
    امتحان خر است حتی امتحان درس مورد علاقه*ات
    به قول یکی من بیمه عباسم ای امتحان شرم کن :))
    باز شانس آوردم این هفته تعطیله :دی
    دعا کنید سه تاشم خوب بشه زشته بد بشن نمره*هام
    عضو دلخند شدم خیلی خوشحالم
    یه خیریه است مال شهید بهشتی
    کارهای جالبی میکنن
    مثل برگزاری جشن
    برگزاری کلاس تقویتی برای بچه*های کار
    و کار با معلولین ذهنی و جسمی
    اگه دانشجوی تهران یا کرجید و دوست داشتید بگید
    همینا دیگه :)
  18. 7
  19. #25960
    Uhtred
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    July 2019
    نوشته ها
    1,088
    489
    725

    پیش فرض

    دستمال کاغذی از بس گرون شده ، میری مهمونی میخوای دستمال کاغذی برداری خجالت میکشی اصن ...
    پرده هارو بکش کنار
    بزار نور بیاد تو
    یه شیرینی مهمونم کن
    .
    .
    .

  20. 5
  21. #25961
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,502
    11,058
    21,689

    پیش فرض

    یکی از بچه ها در مورد دستمال کاغذی گفت
    خاطر همایونی ام یاد دیروز افتاد
    رفتیم رستوران با خانواده
    من پشت سر هم شاید ده تا دستمال برداشتم عطسه داشتم خب :|
    گارسونه رو زدن رو اسلوموشن، با هر دفعه ای ک من یه برگ برمیداشتم، چشم هاش بیشتر گشاد میشد
    اخری رو ک برداشتم*پشت زانوهاش لرزید اصن
    لنتی فقط بخاطر تو یازدهمی رو برنداشتم
    فک کنم*پول یه جعبه دستمال کاغذی رو هم گرفتن :|
    + آهترد؟
    *آه! ترد!؟
    یوزرهاتون چرا اینجوریه لاناتیا
    +
    ا کراش بدم میاد
    میبینی بعضی وقتا دو طرف همو دوست دارن ولی فکر میکنن طرف دوسشون نداره
    بعد میخورن ب پست ادمهای اشتباهی ..
    بعد که شکستن .. برمیگردن سمت هم .. ب خودشون میگن من ک تا الان داغون شدم، اگه بهم بگه منو دوست نداره خیلی اذیت نمیشم
    بعد میبینه دو طرفه بوده!
    خب لعنتی قبل از اینکه بشکنی برو جلو
    و اینکه نمیشه همه پسرا روی جذاب ترین دختر
    و همه ی دخترا روی جذاب ترین پسر
    *کراش بزنن
    اون یه نفره!
    اعصابمو بهم ریخته چون این چندوقتی ک داره میگذره .. بااینکه زوده ولی شاهد بهم ریختن احساسات دوستان هستیم :)
    اگه پسری .. عین مرد برو احساساتتو بگو
    اگه دختری .. اگه علائمی میبینی، جواب بده :)
    ندااااا کجایی اینا رو بت بگم
    +
    دیروز ساعت ۵ صب بیدار شدم ک مثلا ۶ ایستگاه راه اهن باشم
    هوا تااااااااریییییییکککککک
    ینی در رو ک باز کردم رفتم تو راهرو، لامپ سمت ما خاموش بود، تهه راهرو روشن
    منتظر بودم یه دختر سفید پوش ک گردنش ب یه طرف شکسته و موهاش توی صورتشه تهه راهرو باشه
    یعنی با یه استرسی مسواک زدم که خودشم* نگران شده بود
    هی میگفت داداش حالا نگران نباش فوقش جن زده میشی
    :|
    برق اتاق هم روشن کردم ریحانه (دختر قفلیه) هم بیدار نشد
    :)
    دیگه وسیله هامو جمع کردم و اومدم سمت نگهبانی
    دیدم هیچکس دید
    کارت خوابگاهمو زدم و رد شدم دیدم توی میدان دیدم* یکی بلند شد
    خدایا به حضرت سلیمان میگفتی اینا رو ب امون خدا رها نکنه
    برگشتم دیدم*مسئول خوابگاهه .. تا ویندوزش بیاد بالا من با یه لبخند نگاهش میکردم
    هیچی دیه رفتم :/
    +
    ریحانه میگه من با سما اسم فامیل بازی نمیکنم
    بسکه خوبم در این بازی :))
    +
    از وقتی اومدم اینجا جای خالی غلط املایی هات حس میشه مغرورِ ترم یک ما
    بمونی برامون :)))
    یه چندتا "سلام روزتون بخیر دوستان گرامی" گفته تو کانال ها
    ولی من منتظر "دوثتانم" یا "دوسطان"
    لنتی دلمو نشکن
    +
    دیروز صب میحواستم*از اتاق بیام بیرون دیدم* یه چیزی درست نیست
    تخت بچه هایی ک رفته بودن مررررررتب
    مال من :| ریز رفتم پتومو تا کردم :))
    +
    تروخدااااااا یه عطر بزنیم ب خودمون وقتی میریم جایی
    بابا تو میخوای بوی خاصی ندی ، لااقل اون لباسای لامصبتو بشور
    دختره نشسته بود بغل من، بوی جوانه ی گندمِ خیس خورده ی سبزی عید میداد
    واقعاها .. واقعاااااا
    از یزد هم ک اومدیم بیرون هوا مرطوب شد :/// اصن یه وضی
    +
    خوابم*میگرفت توی قطار
    هی گردنم*میفتاد
    هردفعه ش بغلیم میترسید :))))))
    چوب خدا صدا نداره :| من قدرت بویاییمو از دست میدم تو شرطی میشی :)))
    والااااع
    +
    هی هرکاری میکنیم رویا میگه "نه اینا فکر میکنن به خاطر اوناست"
    میگم بریم بشینیم روی نیمکت هوا خوبه
    میگه نه الان فکر میکنن بخاطر اوناس
    میگم یه لحظه وایسید تو کلاس این دختره واسم فیلم تشریح رو بفرسته
    میگه نه الان فکر میکنن منتظر اوناییم
    میگم یکم ارومتر راه بریم حال ندارم
    میگه نه الان فکر میکنن بخاطر اونا اروم راه میریم برسن بهمون
    داداااااااش
    داااااداااااااش
    آراااااام
    یعنی چی آخه
    ایزیییییییی
    +
    دیروز مبخواستیم از قطار پیاده شیم، یکم زودتر بلند شدیم وایسادیم تو راهرو
    من دیدم با یه سرعت یکنواخت داریم حرکت میکنیم
    ریلکس وایسادم
    دیدم یهو انگار زد رو ترمز
    ینی اگه دستمو نگرفته بودم به دیوار افتاده بودم روی عقبی و له شده بود :)))
    همینطور که داشتم میرفتم ب عقب و سعی داشتم در اون دو صدم ثانیه، جونشو نجات بدم :)))) دیدم خودشو کشید عقب
    لنتی چ سرعت عملی داری
    برنگشتم*نگاش کنم
    پیاده ک*شدیم دیدم رفت سمت ی مامان و بابا، بابا رو بغل کرد :))))
    فک کنم تو گوشش گفت بابا از مرگ حتمی نجات پیدا کردم :)))
    آی سِیود یور لایف بیکاز آیم عه نرس هانی :)))
    فاجعه مِنا میشد :)))
    صلواااات
    +
    گربه هایی ک میان تو راهروی خوابگاه یجوری نگاهت میکنن ادم باید بگه
    چیه داداش؟ میخوای من برم بیرون؟
    پرروی پشمالوی نرم :|
    +
    یکی از موضوعاتی ک باید توی خوابگاه مراقبشون باشید، اختلاف نظره
    مثلا اینکه
    به پشه میگن پشه یا به مگس میگن پشه
    دعوا داشتیم ما سر این :|
    به مگس میگن پشه
    :|
    خود پشه میاد میگه حاجی تموم کن این بازی کثیفو .. پرچممان را دزدیدید .. غذایمان را دزدیدید .. اجازه نخواهیم داد اسممان را بدزدید :)))
    یادتونه اون متنه رو توی ادبیات سوم؟ :))))))
    +
    چرا سلام میدید اول گفتگوهاتون
    چرا انقد مودبید
    +
    منم صب ساعت ۸ بیدار شدم بابام خیلیییی تعجب کرد :))) گفت چرا زود بیدار شدی
    گفتم*میخوام ناهار درست کنم دیگه انقد افتخار تو چشماش موج زد که رنگِ "خدایا دخترم خل شده" دیده نمیشد :)))
    کوکوسبزی پر و پیمون درست کردم
    منتظرم*ثمین ساعت ۱۰ بیاد سراغم بریم خرید
    +
    همین دیه
    فعلا

    "حیف از من .. غلط کنم که دگر .."
    باز تکرار اشتباهی که ..

    ....
  22. 9
  23. #25962
    Snow-flake
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    May 2019
    نوشته ها
    372
    189
    321

    پیش فرض

    ایستاده بودم* جلوی جا لباسی مانتوهایم.
    ده بار توی ذهنم خودم*را با مانتوهایم تصور کرده بودم و بالاخره یکی رو انتخاب کردم و پوشیدم. از شدت تنگی نمیتوانستم خودم را کامل خم* کنم درش آوردم و غرولند کنان تنهامانتویی که در حال حاضر با آن*احساس راحتی میکنم را تن کردم و به مادر گفتم ای بابا من اصلا مانتو ندارم. این* چه وضعش است. و مادر هم مثل همیشه بی اهمیت به حرف هایم خودش رو تکان داد و چشمهایش را محکم تر بست. ضد افتابم رو هول هولکی روی پوستم چپاندم و با انگشت دستم رژ کم رنگی را روی لبانم نشاندم . روسری آبیم رو سرکردم و از خانه بیرون زدم. آسمان دم*کرده بود و تمامش را ابرهای سیاه پوشانده بودند. آه بلندی کشیدم و غرغر*کنان گفتم*: همین را کم داشتم. باران هم بخواهد خیسم کنم.
    توی دلم آشوب بود. گوشیم را درآوردم و رفتم توی پوشه ی آهنگ های شادمهر و پلیشان*کردم. گاهی چشمانم رو میبستم و آرام زیر لب زمزمه یشان میکردم. توی حال خودم بودم که اولین قطره باران آمد نشست روی نوک کفشم. و سر خورد به طرف پایین. سرم را رو به آسمان گرفتم و دومین قطره روی پیشانیم جا خوش کرد. به مقصد رسیده بودم و حالا فقط این من بودم و قطره های باران و انتظار. یک*آدامس*از تهِ کیفم* در آوردم و انداختم توی دهانم و اگر الان زنده ام به لطف خدا بوده وگرنه آن آدامس ترکیبی بود از بوی تمام عطرها و ادکلن هایم.
    یاد دوسال پیش که زیر همان درخت ایستاده بودم و توی دی ماه یک شکوفه ی کوچک*افتاده بود روی شانه ام سرم را بلند کردم و این بار فقط برگ های سبز بیمار را دیدم که یکی یکی داشتند صحنه را ترک میگفتند. راستش ان لحظه به آن شکوفه های کوچک* نیاز داشتم. اما برگ کوچک زردرنگی توی هوا پیچ و تاب خورد و قبل از آنکه روی زمین بیفتد گرفتمش.*توی فیلمی دیده بودم اگر برگ*زردی را در پاییز روی هوا بگیرید و با کسی*باشید حتما عاشق او خواهید شد. دور و برم*را نگاه کردم و جز چند راننده ی میانسال و سیبیلوی تاکسی کسی را نیافتم*تا بتوانم روی عشقش حساب کنم.*برگ رو گذاشتم لای دفترچه ام یادگاری برگ های پاییزیم. ماشینش زیر پایم ایستاد .سرم روخم کردم و لبخند زدم بدون آنکه نگاهش*کنم. بعدها برایم نوشت چشم هایت حتی از لبخندهایت هم زیباتر است و این شروع واقعه بود....
    خاطره ها را بگُذار و بِگذر...
  24. 6
  25. #25963
    elahe naz
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    January 2013
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    9,223
    4,908
    6,796

    پیش فرض

    سلام سلامتی میاره
    امروز 6ونیم صبح راه افتادم 9 رسیدم هتل بحدی شلوغه که باید قدمای مورچه ای برداری
    وگرنه کفش جلویی زیر پات گیر میکنه دیدم من که دیرم شده وسط راه یکم لایو هم بذارم واسه اونایی که دوس داشتن همچین روزایی اینجاروبروی حرم باشن
    الان احتیاج دارم به ماساژ
    تعطیل نبودن کار ما تو اینروزا فقط اونجاش خوبه که کلی نذری میخوریم
    همکارا از خونه نذری میارن و هیئت های زنجانی واردبیلی همسایه هم بهمون خیلی لطف دارن
    بچه های بالا این روزا کاری ندارن ولی طفلی بچه های رستوران پدرشون به معنای واقعی دراومده
    برم یکم نیرو کمکی براشون بفرستم خوشحال شن
    فعلا تا بعد



    فاصله ی مرد و زن بودنم
    "درب " خانه است

    روزها مرد می شوم
    و شب ها زن
    "چقدر ایفای این دو نقش در کنار هم ...
    دو جنس بودن ... سخت است



  26. 8
  27. #25964
    HIP
    HIP
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    September 2019
    نوشته ها
    206
    442
    203

    پیش فرض

    و اما امروز *!
    صحبت خاصی به ذهنم نمیرسه اما دوست دارم این چند ماه مثل برق بگذره برسیم به اسفند ماه . برای عید نوروز !!!! اماده بشیم . چقدر زود دارم از عید میگم !
    حس اومدن عید از خود عید زیباتره . من روزای قبل عید رو بیشتر دوست دارم برای همین دوست دارم همیشه اسفند باشه و وارد فروردین نشیم و همیشه در یک احساس واحد باشیم و انتظار یک روز خوب رو بکشیم . خیلی وقت ها حس داشتن ارزو از خود ارزو برای ما ادما لذت بخش تر هست .
    خیلی وقت ها برای درست کردن یک وعده غذا . چند ساعت زحمت کشیده میشه . چه اشتیاقی ! . یا اینکه به عنوان یک مهمان خیلی راحت و ریلکس نشستیم و شکمتون رو صابون میزنیم . یک بار هم که شده دقت کنید که لذت انتظار غذا حداقل برای خیلی موقع ها ... بیشتره یا خود غذا ؟
    در ضمن سوالی برام پیش اومده که اگر هنزفری رو در بینی بزاریم و دهان را باز بزاریم . آیا موسیقی از دهان پخش میشه ؟ این مطلب رو جایی دیدم میخوام تست کنم




  28. 4
  29. #25965
    ...helena...
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    July 2019
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    7,163
    5,660
    3,323

    پیش فرض

    سیلام

    ***

    واقعا چرا قهر میکنن ملت ؟!
    اصلا معنی اینکار چیه ، مثلا طرف 30 سالش هنوزم وقتی عصبی میشه قهر میکنه و با مخاطبش حرف نمیزنه و ادم حسابش نمیکنه !واقعا چرا فقط سعی میکنیم فقط جسممون رو بزرگ کنیم و با یک عدد !چرا به مغزمون اجازه رشد نمیدیم با این کارای مسخره !

    ***

    دیروز دلم خواست برم بیرون راه برم تو خیابون ولی نرفتم به چند دلیل :
    1- کسی نبود باهاش برم بیرون
    2- کی حوصله داشت بعد از اینکه از بیرون امد خونه چادرشو بندازه لباس شویی بشوره خشک بشه اتو کنه ، صبر کنه خنک بشه !بعد تا کنه بزار تو کمد !واقعا خیلی انرژی میخواست !
    3- کی حوصله داره از بیرون بیاد گل کفشاشو تمیز کنه !دستمال کنه !واکس بزنه و... حالا اگه چرم باشه !جییر باشه که دیگه یه ساعت کار داری !خیلی انرژی میخواست خدایی !
    4- مهم تر کی حوصله داره لباس بپوشه بره بیرون !؟
    5_ و مهم تر تر اینکه کی حوصله یه هفته سرما خوردگی داغون رو داره ؟
    به این پنج دلیل نرفتم ببیرون ، کیک پختم ، چهه کیکی نگم براتون !

    مواد کیک رو درست کردم ، گفتم تموم شد حتمااا عکس میندازم میزارم کوچولو !ولی نگم براتون از سرما خوردگیم ! باورتون نمیشه که من کنار فر وایستاده بودم و بوی سوخته کیکمو نفهمیدم !
    (خو چیه بینیم گرفته قدرت بویایم از بین رفته !)
    هیچی داداشم از طبقه پایین امد بالا میگه ابجی پایین تو مه غرق شده کیک داره داد میزنه !نمیخوای نجاتش بدی !؟ باورتون نمیشه ، انچنان سوخته بود که مزه زغال میداد !:| خیلییی داغون شدم :|
    بویاییی چیز مهمیه !باور کنید !
    +
    بعد واسه شام اش رشته پختم !ولییی اینبار خیلی خوشمزه شده بود بعد از تموم شدن ، یاد فروم افتادم ، دیگه کار از کار گذشته بود !:)

    ***
    سازنده خونه ی ما یه ادم بی عقل نفهم بوده، چرا چون دودکش بخاری هالمونو گذاشته تو کانال کولر !واقعا چرا !؟ نمیدونم !
    و بدتر اینکه من تازه فهمیدم !همیشه سوالاتونو بپرسین که بعدا نگن مگه نمیدونستی !اصلا تو این دننیا زندگی میکنی !

    ***
    انقدر پشت میزم نشستم ، کمرم درد میکنه ، گردنم درد میکنه
    داداشمم امروز مدرسه نرفته ، من موندم این تعطیلات واسه چیه ؟ اصلا براچی تعطیلات میزارن !؟ هنوووز یه ماه شده برن اینا مدرسه ؟! اموزش پرورشم شورشو در اورده !تعطیلات رسمی ما میفتاد پنجشنبه جمعه !:/ به این حد ما کبریت سوخته بودیم !:|

    ****

    هیچی همین !
    حالم اوکیه اوکییی !
    جدیدا دنبال منبع انرژی هستم ، بودین خبر بدین !:)

    ***

    با مرام بوده کسی که این تاپیکو زده !
    ویرایش توسط ...helena... : 2019.10.27 در ساعت 21:37




  30. 11
صفحه 1731 از 1740 نخست ... 1231163116811711172117261727172817291730173117321733173417351736 ... آخرین
نمایش نتایج: از 25,951 به 25,965 از 26088

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •