ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1735 از 1735 نخست ... 12351635168517151725173017311732173317341735
نمایش نتایج: از 26,011 به 26,025 از 26025
  1. #26011
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,488
    11,050
    21,646

    پیش فرض

    امتحان میان ترم تاریخ داشتیم
    تقلب نوشتم :))) استادمون بردمون تو یه سالن دیگه
    تو راه گم کردم تقلب رو :|
    دو طبقه رو هن و هن کنان اومدم بالا تقلبمو پیدا کردم و با نام و یاد خدا امتحانو شروع کردم
    جوری تقلب میکردیم ک استاد اومد گفت بلند شید :|
    طبیعت دانشجوئه
    اگه تقلب نکنیم ب سلامتون باید شک کنی
    برو خدا رو شکر کن ما سالمیم :))))
    دیدی انقد ازین حرفا میزنی اخرش تشکر میکنن تقلب میکنی :))))
    +
    ب حدی دانشجو شدیم ک با قاشق چایی خوری پنیر برمیداریم میذاریم رو نون :)))
    با پیاله، شیر میخوریم
    اندکی نان و کتلت ب نیش کشیده و ب کلاس راهی میشویم
    خرما و شتر کم داریم فقط
    +
    خوابگاه ابنطوریه ک اول هفته ک کلاس نداری با انرژی ناهار درست میکنی
    یهو ب خودت میای میبینی چارشنبه س .. توو سلفی .. یه بندری نصفه ک خیارشورش زده بیرون تو یه دستته
    آبدوغ گرمادیده ی ولرم تو اون یکی دستت
    زل زدی به شیش تا مگس توی بشقاب برنم و خورش سبزی طرف مقابل :)))))
    +
    همین :|
    فعلن

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  2. 15
  3. #26012
    fateh
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    November 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    4,401
    2,529
    1,157

    پیش فرض

    درود
    ای جان
    ای جانم کوچولو
    یدفه نمیدونم چی شد یاد این سایت افتادم و اومدم اینجا
    راستش اصلا فکر نمیکردم اثری از کوچولو مونده باشه دمت گرم سعید رحمتی ....
    یه گشتی تو سایت زدم و خیلی خوشحال شدم که هنوز هستن بچه هایی که اسمشون آشناست و البته دلتنگ اونایی شدم که دیگه نمیان اینجا ...
    چه دورانی داشتیم یادش بخیر....
    مواظب خودتون باشید.
    یا علی

    من مال تو،تو مال من... چقدر خوبه این مالکیت!!!!

    .
  4. 11
  5. #26013
    adamak-h
    كوچولو رسمي
    کوچولوووو خیلی فعال

    تاریخ عضویت
    April 2019
    نوشته ها
    3,827
    2,215
    2,409

    پیش فرض

    گاهی یک حرف تو را پرت می کند در گذشته ای که همیشه کِش می آید در روزهایت و یک دفعه به خودت می آیی و میبینی افکار مسموم تمام لحظه هایت را بیمار کرده اند.همه ی لحظاتی که می توانستند با لبخند همراه باشند..لحظاتی که می توانستند قلبت را نوازش کنند..همه آن ها را یکجا به آتش می کشد.بعضی خاطرات آن قدر برایت پررنگ هستند که می توانی تمام عمرت را با آن ها زندگی کنی و از درون تمام شوی
    خیلی وقت است که فهمیده ام زندگی قوانین مسخره ای دارد... از همان روزی که فهمیده ام من بایدها و نبایدهای متفاوتی دارم... از همان روزهایی که فهمیدم من حق عصبانی شدن ندارم..من فهمیدم نمی توانم خشمگین باشم..من فهمیدم اگر بگویم هیچ چیز بدتر از این نمی شود؛ اشتباه است..همیشه بدتر و بدتر می شود...
    بعضی وقت ها آدم های اشتباهی را وارد زندگی مان می کنیم و برایشان از رنج ها می گوییم از لبخندها می گوییم از این که دیروز چگونه گوشی امان را فراموش کرده بودیم برداریم..از اینکه گوجه گران شده است...بعد همان ها تبر می شوند برای رویاهایت و تو را میان زندگی و رویاهای مرده ات, رها می کنند و تو حتی نمی توانی اعتراض کنی چون حق خشمگین شدن نداری..از آن روز به بعد است که شیرینی حرف های آدم ها گلویت را می زند
    کجا حیات به اندازه شکستن یک ظرف دقیق خواهد شد؟!
  6. 13
  7. #26014
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,488
    11,050
    21,646

    پیش فرض

    یه شلوار توخونگی سندبادی دارم
    روش عکس خرگوشه
    پایینش چین داره
    اونو پوشیدم با یه جوراب زرد ک روش روباه های کوچولوئه
    با یه دمپایی سبزآبی
    اصن یه وضی
    حراست اگه الان منو میدید، ب دلیل جذابیت بیش از حد توان بچه های دانشگاه، منو میبرد با خودش
    هرکی تو خوابگاه رد میشه یه "کاشکی من مث این دختره جذاب و سرد بودم"ای توی نگاهشه
    تو نمیتونی
    :)))))
    +
    دلم واسه راه رفتن توی خیابون عباس اباد و رسیدن ب اون امامزاده سر کوچه و رد شدن از دم قهوه فروشی ک اندازه خون پدرش شکلاتهاش گرونن، تنگ شده
    +
    محدثه امروز اومد هلال احمر رو بخونه، خوند حَلال احمر
    مردیم ینی
    +
    با همه قسمتهای ماکارونی درست کردن کنار میام جز اون قسمتش ک باید بالای سرش وایسی هم بزنیش
    ب خودت متکی باش لنتی
    انقد وابسته نباش
    خودتو کنترل کن خمیر نشی
    +
    ماکارونی بعد از پختن، حجمش زیاد میشه؟
    خب امیدوارم نشه چون تا دهن قابلمهه پره :))))
    +
    دوتا هم اتاقی داریم
    سال اخر مامایی ان
    ینی یکیشون دلش مبخواد سر ب تن ما نباشه :)))
    وقتی خوابیم در قابلمه بهم میکوبن
    یکیشون ک همش کیفش جلوی کمد منه
    میوه هاشون میگنده تو یخچال اونوقت میگه بچه هااااا یکییییتوووون اتاااقوووو جااارووو کنهههه
    #نکبت
    +
    چرا چادرهایی ک حراست میده ب ادم، عفونیه :| ؟
    بچلونیش، چرک میزنه بیرون
    لعنتی درسته چادر نمیپوشیم ولی مگه انتقام میخوای بگیری :/ بشور اینا رو
    +
    امروز پراتیک کنسل شد
    اولش خوشحال بودیم
    بعد خنده رو صورتامون خشک شد :|
    جبرانی میزاره
    نه فورا
    ولی حتما
    +
    سر کلاس عکس گرفتیم از دستامون با فاطمه
    ازین عکسا ک آستین بلیز بافتتو گرفتی و لاک همرنگشو زدی :))
    گفت چی بنویسم سما
    گفتم بنویس "باشه بگو من دیونه م، اصن کی خواست عادی باشه؟!"
    یه برق شیطانی تو نگاهمون رد شد و استوری گذاشتیمش
    همه رو هم تگ کردیم :)))
    دختره استوری رو دید، برگشت ب دستام نگاه کرد :)))
    آره خود جذابمم .. حرفیه؟
    +
    دیگه معیار نشستن سر کلاس، مهم بودن درس نیست
    یا حتی نحوه ی درس دادن استاد
    یا تعداد واحدها
    بلکه
    پریز برقه
    زندگیه کثیفیه
    :/
    همه دنبال یه صندلی ان ک بالاش پریز باشه
    +
    یه اکیپ دختر سبک و چندش هستن، میرن جا میگیرن واسه پسرا تهه کلاس نزدیک خودشون :))))
    دیروز نقشه هاشونو نابود کردیم
    نشستیم ردیف اخرررررر
    اومدن نشستن بغل ما :|
    امروز هم نشستیم ردیف پشت سرشون
    بلند شدن اومدن نشستن ردیف پشت سر ما
    یکی رفت نشست ردیف قبل ترش
    اینا سختشونه از دیوار رد شن ولی باور کن داشتن بش فک میکردن :|
    +
    دیروز سر فیزیو ، چندتا از این به اصطلاح بانمک های پرستاری، اومدن سر کلاس ما
    دقیقا ردیف بغل ما
    انقد چرت گفتن
    انقد مزه الکی ریختن
    اصلا نمیفهمیدم استاد چی میگه
    ینی دوس داشتم با پشت دست بخوابونم تو دهنش
    کلاس تموم شد
    داشتیم میرفتیم از میدون رد شدیم
    محدثه وایساد دم آبخوری
    یه دفعه بلند گفت،،"پسرا چقد چرررررررررت میگفتن دیدی؟"
    دوتاشون شنیدن :)))) یکیشون میخواست بیاد یچی بگه، اون یکی دستشو کشید برد :)))
    چیه؟؟؟ بیا دعوا اگه راست میگی
    نکبت های داغونِ درگیرِ آویزون
    +
    منتظرم ماکارونی دم بکشه بریم اتاق تشریح درس بخونیم
    برم دیگ
    فعلناش

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  8. 13
  9. #26015
    Fereshte

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    پایتخت
    نوشته ها
    14,890
    8,808
    7,619

    پیش فرض

    سلام سلام دوستای عزیزم
    امیدوارم خوب باشین
    همه چیز روبه راهه
    چقدر دلم تنگ شده بوود و چقدر دلم هوای سایت رو کرده بود ....
    برم مطالب قبلی رو بخونم ببینم در چه حالین

    انقدر مشغله ها زیاد شده که سر زدن به سایت مثل سابق کار آسونی نیست
    و چقدر همیشه به خودم قول می دم که تند تند به سایت سر بزنم
    عاشقانه هایت را نشانم بده!
    مگر یک زن چقدر می تواند حسرت ِ لمس ِ دستانتْ ميان ِ موهايش را ، در رمان ها بخواند ....!؟
  10. 11
  11. #26016
    gole_sorkh1017
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تبریز
    نوشته ها
    7,738
    5,991
    4,209

    پیش فرض

    سلام دوست جونیا
    نینیم سالمه
    خدا رو شکر
    چقد الکی الکی نگرانش شده بودم
    پسرم نیومده داره آتیش میسوزونه
    یه جا دیدم پستونکا مدلشون سیبیله دلم میخواد حتما از اونا بگیرم
    بعدشم یه تشکر ویژه از برو بچه هایی که جویای احوالم بودن و راهنماییم کردن که نگرانیم بی مورده
    واسه بودنتون مرسی
    واسه پیگیریاتون مرسی
    هر روز با هم دعوا داشتند ولی زورش به او نمی رسید.
    نمی دانست چه کند، با خودش گفت می روم شکایت می کنم...
    کتاب مفاتیح را برداشت و آن را باز کرد:
    «الهی الیک اشکو نفساْ بالسوء اماره...»
    خدایا به تو شکایت می کنم از نفسم

  12. 11
  13. #26017
    Snow-flake
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    May 2019
    نوشته ها
    350
    171
    289

    پیش فرض

    مثل هزاران بار قبلی که صبح تا شب را خندیدم و حرف زدم و کارهای خانه رو انجام دادم. آهنگ گوش دادم و فیلم دیدم و آن وسط ها ده ها بار تصمیم گرفتم بخوابم و به کار دیگری مشغول شدم آن روز را هم اینگونه گذراندم. تمام طول روز داشتم برنامه میریختم برای دیدار احتمالیمان و توی دلم ذوق میکردم و ابری از تصورات قشنگ روی سرم نقش میبست و من با تکان دادن سرم سعی میکردم آن ابر متوهم را از خود دور کنم.
    و بعد بغض میکردم ...
    قبلترها یک گلدان شمعدانی داشتم. اولش یک بوته ی شمعدانی کوچک بود که فقط برای زیباتر کردن سفره ی هفت سینم به خانه آورده بودمش.* بعدها روز به روز بزرگتر شد و گل های بیشتری برایم آورد. گل های سرخِ سرخ. هر روز قربان صدقه اش میرفتم و میگفتم همیشه مراقبت میمانم. بالاخره رسید روزهایی که حال شمعدانیم دیگر خوب نبود. روز به روز زردتر و لخت تر میشد و دیگر از گل های سرخش خبری نبود و در نهایت عمرش تمام شد....
    بعد از آن به هیچ گلی دل نبستم. یک جورهایی یاد گرفتم دل بستن حماقت محض است. یک جورهایی دل بستن دلیل بغض کردن وسط خنده های از ته دل است.
    و حال....!
    خاطره ها را بگُذار و بِگذر...
  14. 10
  15. #26018
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,232
    13,339
    21,489

    پیش فرض

    تازه رسیدم ب این شهری ک سه ساله شده خونه ی دومم
    آسمون تاریکه.. داره میباره .. کم پیش میاد اینجا آسمونش بباره ! پس حتی اگه دلمم بگیره بازم خوشحالم از اینکه میتونم ی هوای مرطوب رو نفس بکشم .. عمیق!

    فکر کنم تنها اتفاقی ک میتونست باعث بشه من از فروم گردی دور بشم قطعی اجباری اینترنت بود .. از سرم انداخت .. و من دعاگوش هستم ..درسته توفیر چندانی با قبل نداره و مثل بقیه نمیتونم بگم به کارای عقب افتاده م رسیدم .. نه ! ولی بیکاری م رو با اومدن به اینجا پر نمیکنم .. دلتنگ میشم ها ..

    ی پیج پیدا کردم .. گلدون های طبیعی ارسال میکنه
    در طول روز هی نگاهش میکنم .. قیمتارو میبینم .. بعد میشینم برنامه ریزی میکنم که برج فلان اینقدر بزارم کنار واسه گل :| در این حد من دیوونه ی گل و گیاهم :|

    دوست نداشتم این آدم باشم
    آدمی که خوشیش بسته به خوشی بقیه س ..
    دوست داشتم بتونم تنهایی از خوشی هام لذت ببرم تا پای بقیه رو بکشم وسط خوشی هام ..
    دلم یکم خودخواهی میخواد .. میخواست!
    ولی خیلی بیمارگونه دلرحمم .. شاید فرق ما با بقیه موجودات همینه ها .. اما خب دیدم اونایی رو که بی اهمیتن نسبت به عزیزانشون .. و چیزی ک من ازشون میبینم ی صورت انسانیِ و باور دارن که سیرتشون هم انسانیِ !
    نمیدونم والا ! ی نمیدونم والا با نفس عمیق ..
    و بازم میرسم ب این جمله که : عجب صبری خدا دارد !

    تاحالا شده واسه آدما خیلی بیشتر از وظیفه تون مایه بزارید بعد ببینید ای دل غافل ! این دست نمک نداشته ..
    اه اه .. چ حس بدیه .. ب آدم این توانایی رو میده که چند شب پشت سر هم گریه کنه .. نمیگم روز .. چون روزا با همون آدما چشم تو چشمی و باید خودتو محکم نشون بدی ! هروقت آدم نمک نشناسی بودم اول دل خودم شکسته ! این نمک نشناسی بیشتر در مقابل محبتای مامانم بوده اونموقع ها ک نادون بودم .. نادون ی درجه از نادان بالاتره بنظرم :) اونموقع ها بعد از اینکه نمک نشناسی میکردم خودم گریه م میگرفت و میفتادم به غلط کردن ! هم پیش مامانم هم پیش خدا .. چون مامانم همیشه پاق خدارو میکشید وسط دعواها ! ک اگه مادر و پدر آه بکشه خدا فلان میکنه و بهمان میکنه ..
    ولی آدما ب مرور بعد از کم لطفی هاشون دیگه به درجه رفیع غلط کردن نمیرسن و تو نادونیشون باقی میمونن .. این خیلی بده !
    خدا کجای زندگی این آدماست که اینقدر راحت دل میشکنن !

    ازین روزام بگم .. حال دلمو گره میزنم به گلدونای روی کرسی چوبی ک هنوز چوبشو رنگ نکردیم و بعید هم میدونم رنگ کنیم .. خوشی هام کوچیکه مث عوض کردن اون سرویس مبل و تخت .. مث نوشتن ی لیست خرید تو قسمت یادداشت های گوشیم .. مث دیدن فیلم مطرب و فراموش کردن لحظه ای تمام دغدغه هام .. مث آشپزی کردن و چیدن قابلمه های رنگ و وارنگ روی گاز .. مث رفتن ب فروشگاه و پر کردن اون سبد فلزیا از چیزای چرت و پرت .. مث جواب گرفتن از رژیم و ورزش توامان .. مث رانندگی تو شب بارونی ..مث ثبت نام واسه دکترا بدون درنظر گرفتن وقت کمی ک برام مونده .. مث همین دراز کشیدن رو تخت تو اتاق تاریک و نوشتن همه ی متن بالا ...


    + ۱۶ آذر ۹۸

    پ.ن : دلم واسه عالم دانشجویی تنگ شده


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  16. 8
  17. #26019
    elahe naz
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    January 2013
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    9,097
    4,851
    6,633

    پیش فرض

    یه وقت فک نکنید من نیستما
    هستم ولی خستم
    بالاخره این پسره رضایت داد واسش جشن بگیریم
    ینی داماد به این بی ذوقی درتمام عمرم ندیدم..بهش میگم پسربیابرو باخانمت لباس عروس وانتخاب کن
    میگه قربون دستت آبجی خودت حلش کن..درجریان هستید که داداش دوستمه
    وقتی با مجیدمقایسش میکنم میبینم خیلی بی ذوقه این..یادمه مجید پابه پام واسه خرید کوچکترین چیز هم اومدطفلی
    من و دوستم شدیم داماد من کمک عروس میکنم دوستم کارت میکشه
    تالار وبرنامه پذیراییش ،لباس عروس ،آرایشگاه ،آتلیه حتی کارت عروسی هم ما سفارش دادیم ینی داماد هیچ...الکی میگه درگیر آماده کردن خونه ام
    برا خودم و دوستم و اون یکی آبجیش هم وقت آرایشگاه گرفتیم باخرج بابای دامادالان رو ابرام چون خیلی گرون شده لعنتی
    جونم براتون بگه خواهر کلی کار مونده هنوز (عین مادرای داماد که مینالن هی)
    جالبه اینا همه جور رسمی دارن از جهازبرون حنابندون پاتختی فک کنم ازونان که هفت شبانه روز عروسی میگیرن
    اگه به مامان داماد باشه که یه جشنم واسه حمام رفتن داماد میگیره
    خیلی باحاله مامانش میگه شب قبل عروسی همه پسرای فامیل ودوستای پسرم و دعوت میکنم شام آخر مجردی براش جشن میگیرم
    همش دوس داره شام بده جشن بگیره
    این هفته راحتم دیگه شام وناهار خونه مادر داماد اینقدر اصرارمیکنن که مقاومت من ومجید بی فایدست
    دیشب سر شام مامانش داشت میپرسید گوشت خریدن یا نه...یهو فرهاد گفت فردا شام چی داریم؟
    من و مجید از خجالت آب شدیممگه خونه خالست؟
    بچه دید همش اونجاییم احساس راحتی کرد
    امروز میخواستم فقط دو خط بنویسم اعلام کرده باشم حضورم و ولی زیاد شد انگار خخ

    درجریان هستید از دیروز عصر هم که وزیر ورزش باز پرسپولیسی شد
    بقول جنابخان خددددافظ استراااااااااا
    فعلا تا بعد


    فاصله ی مرد و زن بودنم
    "درب " خانه است

    روزها مرد می شوم
    و شب ها زن
    "چقدر ایفای این دو نقش در کنار هم ...
    دو جنس بودن ... سخت است



  18. 10
  19. #26020
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,467
    24,094
    30,391

    پیش فرض

    سلام
    امیدوارم خوب و خوش باشید
    بچه*های دانشکده ما که خوب نیستن
    یکی از بچه*ها مادرش بخاطر تصادف فوت شد دیروز هفتمش بود
    اگه میشه براش فاتحه بخونین
    بنده خدا ۳۸ سالش بود...
    و دلیل مرگش تصادف شدید نبود
    بی کفایتی بیمارستان بعثت بود که بعد تصادف برده بودنش
    خدا لعنتشون کنه دکترهای بی کفایت رو...
    کدوم خری عمل میکنه هپارین نمیزنه؟
    کدوم خری به خانواده فردی که تصادف کرده میگه اگه درد داشت ماساژش بدین
    خب اسکول اون لخته خون بوده... من موندم چرا دوستم اینا اون موقع انقدر گیج شده بودن...
    امیدوارم گذرتون به هیچ دکتری نیفته ...
    التماس دعا
    فاتحه یادتون نره
    دلم برای تو تنگ است
    و این را نمی توانم بگویم
    مثل باد که از پشت
    پنجره ات می گذرد
    و یا درخت ها که
    خاموش اند
    سرنوشت عشق
    گاهی سکوت است
  20. 8
  21. #26021
    adamak-h
    كوچولو رسمي
    کوچولوووو خیلی فعال

    تاریخ عضویت
    April 2019
    نوشته ها
    3,827
    2,215
    2,409

    پیش فرض

    نيمه شب هاي لعنتي...فقط یک دیوانه می تواند شبیه من عاشق شب باشد..حتی اگر هیچ ستاره ای خوشحالم نکند..حتی اگر وقتی به آسمان نگاه می کنم بغضم بگیرد..من بازهم دیوانه وار شب را دوست دارم
    فقط باید یک چیز را در مورد شب بدانید..شب یک راز بزرگ دارد... نيمه شب ها همه درها را ببندید...اجازه ندهید دری باز بماند..تمام پنجره ها را با آجر پر کنید...
    روزنه ای که باز باشد؛ کارتان تمام است، فكر هاي شوم وارد می شوند... می مانند می مانند مانند یک فامیل درجه ی یک, در مغزتان جاخوش می کنند ،انكار و ناديده انگاشتن بي فايده است..آن ها ماندنی هستند
    مدتي بعد ترس ها بي سلام و عليك می آیند ريشه می کنند و در تمام تنت رخنه می کنند.
    اين بار كه صداي لولاي در آمد...احساس می کردم بدنم آتش گرفته است... فرياد زدم اما فايده اي نداشت ؛حتي گريه هم بي حاصل بود
    ترس ها و افكار شوم با هم جدول حل مي كنند و جنون تكيه زده به قلبم سيگار مي كشد و بیخیال, مردنم را نظاره مي كند
    صبح روي صندلي آشپزخانه نشسته بودم و منتظر بودم چاي دم بكشد و در همين حين لبخندي به همسرم زدم
    و اين حقيقت داشت
    شب ها در من مجنوني سرگردان بيدار ميشود که شوم است...
    ویرایش توسط adamak-h : 2019.12.14 در ساعت 01:32
    کجا حیات به اندازه شکستن یک ظرف دقیق خواهد شد؟!
  22. 12
  23. #26022
    پارادوکس
    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    August 2019
    نوشته ها
    2,263
    481
    967

    پیش فرض

    نیوشا جان خدا مادر دوستت رو حمت کنه
    امیدوارم ساده نگذرن و شکایت کنن
    میدونم با گفتن این حرف خیلیا جبهه میگیرن اما وقتی کسی ک لیاقت رشته ای رو نداره,بخاطر سهمیه و پول و .....قبول میشه,اوضاع بهتر از این نمیشه.
    تو کلاس خودمون چندنفر همین مدلی ان
    نمیگم همشون درس نمیخونن اما هم اتاقی خودم ب جرات میتونم بگم از اول مهر تا الان حتی 1 کلمه درس نخونده,کلاسا رو یکی در میون میاد و اگه بیاد برای گرفتن عکسِ
    و خیلی شیک و مجلسی همیشه میگه من نگران شغل نیستم,بلافاصله بعد فارغ التحصیل شدنم,میرم سر کار.
    کسی ک هیچ مهارتی نداره,جون مردم دستشِ
    نتیجه اش هم میشه همینی ک نوشتی
    الان نیاین بگین از کجا میدونی دکترش سهمیه داشته و فلان و اینا
    من نمیدونم داشته یا نه
    اما چیزی ک میبینم همینِ
    (بازم میگم 100درصد نیست)
    +
    گفتگو نوشتنم نمیاد
    یعنی میاد اما اینقدر طولانی میشه ک نه خودم میتونم بنویسم نه کسی حوصله کسی میکشه,بخونش
  24. 7
  25. #26023
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    104,801
    19,844
    15,575

    پیش فرض

    سلام به همگی
    امیدوارم که همتون شاد و سلامت باشید
    اومدم دوباره این نکته را یادآوری کنم که اگر پستی در اینجا میدید که نیاز به تایید مدیر داره لطفا به من پیام بدید تا تایید کنم* وگرنه پستتون قابل مشاهده برای همه نیست
    الان هم بازی پرسپولیس و سایپا کم کم شروع میشه
    به امید پیروزی تیم محبوبم پرسپولیس
    دوستتون دارم فعلا بای بای
    گناهانم را دوست دارم
    بیشتر از تمام کارهای خوبی که کرده ام
    چون آنها واقعی ترین انتخاب*های منند
  26. 9
  27. #26024
    سارا خانوم
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    July 2013
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    13,347
    12,908
    17,221

    پیش فرض

    سلام دوست جون ها
    امیدوارم خوب و خوش باشید

    اخه اینا فیلمه جدیدا این کارگردانا میسازن
    کم مشکلات داریم ؟
    چندروز پیش داشتم فیلم شبی که ماه کامل شد رو میدیدم
    اینکه یدونه ماه ام توش نبود ب کنار
    من دختر ب این خونسردی و ماستی ندیده بودم
    البتع چون این فیلمو از رو واقعیت ساختن میگما
    داستانه یه دختره که عروس خانواده ریگی میشه و شوهرشم ازین انتحاریاس
    من بودم حداقل شوهره رو شب تو خواب خفش میکردم بره ،
    یه نارنجکم مینداختم وسط حیاط داداشاشم بترکن
    والا
    جدیدا از هر چی ریشوعه بدم میاد سر همین
    ب سعید میگم ریش نزار شبیه القاعده میشی
    میگه واسه زمستونه
    مگه تو خرسی اخه
    عوضش شبا هوشیار میخوابه
    +
    انقد بدم میاد از اینایی ک تو مترو هندزفری میزارن تو گوششون
    صدای اهنگشونو راننده مترو ام میشنوه
    حالا همشونم یه اهنگ مزخرفو هی پشت سر هم پلی میکنن
    ینی شصت بارم گوش بدی تازه بیت اولو میفهمی که زبون بسته داره چی میگه
    خو لامصب انقد اینارو گوش کردی طرف در رفت دیگه
    بیایید ریپیتمون ام خاموش کنیم
    +
    یه هفته بود ب لطف یه عزیزی انفولانزا داشتم و ب طرز عجیبی نمردم
    اول طاها مریض شد بردمش بیمارستان سرم بزنه
    تخت بغلی اومد جلو حال طاها رو بپرسه
    یدونه تو صورتم عطسه نموده، گفت منم انفولانزا دارم
    گقتم خوشبختم
    البتع تقصیره منه ک ماسک نزدم ها
    +
    صبح همسایمون که یه اقای 65 ساله محترمیه طاهارو دیده
    میگه طاهایی چطوری؟
    بچم کلشو برگردوند گفت
    هه هه هه هه ... دیوث
    ینی منتظر بودم زمین دهن واکنه برم توش
    فکر کنم تا اخر عمرش دیگه حال هیچ بچه ای رو نپرسه
    البتع سریع جمش کرد گفت بچه اس دیگه عیب نداره
    صد دفعه ب این سعید گفتم جلو بچه حرف بد نزن
    این تو سن زبون وا کردنه زود یاد میگیره
    ولی کیه ک گوش بده
    +
    همین
    من برم

    روز و شبتون قشنگ
    اودافظ

    "نگــذار زخــم هـایـت،
    تـو را به کسـی کـه
    نـیـستـی،
    تـبـدیـل کنـد...!"

  28. 8
  29. #26025
    ری را
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    November 2019
    محل سکونت
    دور میدون چادر زدم :)
    نوشته ها
    260
    136
    182

    پیش فرض

    دیروز عصر بود که صدای گوشیم بلند شد نگاه کردم و دیدم بعد مدت ها توی گروه پیام گذاشتن. یه ویدئوی کوتاه از یک لبخند دوست داشتنی توی خواب. هنوزم باورم نمیشه که یکی از بهترین دوستانم مادر شده باشه. یاد دیوانه بازی ها و کارهامون که می افتم چقدر دلم تنگ میشه برای 20 سالگیم. چه حس سرخوشانه ای داشتیم، انگار آزاد آزاد بودیم. اما حالا دوریم و دلتنگ... مگه زمان چه اتفاقاتی رو با خودش داره که به اینجا می رسیم...یه وقتایی با خودم فکر می کنم: زود نبود واسه اینهمه بزرگ شدن? و اون پس زمینه همیشگی که میگه: خودتم می دونی نه...بی خیال، زندگیت رو ادامه بده، بازم شب شده...روشنایی روز دوباره همه چیز رو تغییر میده تا خود شب...+میدونی، دلم حتی برای فلسفه بافی های شبانه دیوونه کنندمون هم تنگ شده، آخه باز من زده به سرم... +چی این وسط تغییر کرده که هر روز دلتنگ تر میشم?
    و سپیده دم با دست هایت بیدار می شود.
  30. 6
صفحه 1735 از 1735 نخست ... 12351635168517151725173017311732173317341735
نمایش نتایج: از 26,011 به 26,025 از 26025

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 2 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (1 کاربران و 1 مهمان ها)

  1. MR ADRENALIN

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •