ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1745 از 1753 نخست ... 1245164516951725173517401741174217431744174517461747174817491750 ... آخرین
نمایش نتایج: از 26,161 به 26,175 از 26281
  1. #26161
    تاریخ عضویت
    July 2019
    نوشته ها
    9,714
    4,841
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    پیش فرض

    سلام :) ...... میدونین چند وقته ننوشتم:) ولی میدونین دلم یهو گفت بنویس والا به خدا :) ...... تو این مدت خیلی اتفاقا افتاد !:) نزدیک بود بعضیا رو از دست بدم ولی با مقاومت نزاشتم !:) خیلی فشار روم بود چون بعضی هارو از دست دادم !ولی تو این وقتا باید ادم بشناسه که کی رو نگهداره کی رو نگه نداره ! :) ... کی ارزش داره براش غرورتو بدی کی ارزش نداره ! قبلا کلا دلم نمیخواست هیچ کس ازم ناراحت بشه الان نه :) مهم اونیه که نباید ناراحت بشه همه نه ! چند نفر که خاصن ! چند نفر که لیاقت دارن براشون هر کاری بکنی ! ..... بزرگ شدن به سن نیست:) به دله ادمه ! دلم بزرگ شد ! :) امسال کلی راه اشتباه رفتم :/ کلی حرف اشتباه زدم ! و کلی معذرت خواهی کردم که برای بعضیاش واقعاااا عصبیم که چرا همچین کاری کردم !:) ولی میدونین تو این بین خیلیا رو خوب شناختم هم از نظر معرفت هم از نظر های دیگه رفیق بودن برام ... مرام و معرفت داشتن برام :) اشتباهامو گفتن ... حتی باهام دعوا کردن ولی خب بعدش دلشون نیومد باهام قهر کنن :) ... ممنونم واقعا ازشون که کمکم میکنن بزرگ بشم :))) ! :) واونایی که دلم براشون تنگ شد ولی چون باید خانوم بشم و شیطونیمو بزارم کنار شاید نرفتم بهشون بگم :) ... حس خوبی ندارم نسبت به این حالت از بزرگ شدن ! حس خفگی دارم ولی خب جامعه اینو میخواد :) ، ( شیطونی خوبه ولی به اندازه و به جا و برای ادم درست =) !:) ) خلاصه امسال ، سال کنکورم سختیای دیگه اصلا نزاشت سختیه کنکور رو بفهمم شاید خیلییی بد باشه ها ! خیلی اثر بزاره رو همه چی ولی خب جدیدا که این تنش هارو از خودم دور کردم و الان تو ارامش دارم درس میخونم استرس کنکور رو حس میکنم !:| خیلی بده !.... فروم هم خلوت شده ! :) حس بدی به ادم میده این نبود بچه ها ! ... والا ما با اینهمه مشکل سایت میایم سایت، شماهاا دیگه چرااااااااا ؟=))) ....... ببخشید زیاد حرف زدم ولی خودیگه :) ....دم اونی که این تاپیک رو زده گرم :)
  2. #26162
    تاریخ عضویت
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,834
    20,588
    "مدير كل سايت كوچولو"

     

    مدیر کل فروم

    پیش فرض

    سلام عزیزان
    روز بخیر

    دیروز قالب خراب شده بود و فروم قطع بود

    نسخه جدید قالب رو با کمی تغییرات نصب کردم
    هنوز کمی کار داره
    مشکلی دیدید پیام شخصی کنید یا به معاونین گل بگید

    روز خوش
  3. #26163
    تاریخ عضویت
    July 2019
    نوشته ها
    2,026
    1,279
    کوچولو رسمی

    کوچولوووووو فعال

    پیش فرض

    امروز رفته بودم بیرون ، داشتم قدم می زدم ، از جلوی یه مغازه سمساری رد شدم ، نگاهم به یه میز یه نفره کوچیک افتاد ، نمیخواستم بخرم ، خواستم طرحش نگاه کنم ، گفته بودم کار چوب می کنم گاهی ، صاحبش اومد بیرون گفت بفرمایید ، گفتم جناب اون میزه چند ، گفت اون فروشی نیست ، ولی اگه بخوای مبل 7 نفره داریم ، گفتم چه خوب که مبل 7 نفر داری ، گفت اگه میخوای زنگ بزنم نیسان بیاره برات ، گفتم نه مرسی ، مزاحمتون میشم ، گفت اگه 7 نفره کمه ، صندلی اتاق انتظار هم دارم ، برا یه خانوم دکتر بوده که اصن مشتری نداشته و نو نو هست ، گفتم عع چه جالب ، گفتم چشم ، در فرصتی مناسب تر میخرم حتما ، گفت اگه اینا هم نمیخوای ، یه صندلی دارم برا صندلی عقب پیکان جوانان سابق هست که ماشینه چن سالی هست خرابه و صندلیش نو است ، گفتم چند اون وقت ، گفت پسر برو صندلی عقب پیکان باز کن بیار ، گفتم نه نیار ، گفتم میشه امروز چیزی نخرم ، گفت اینجوری که نمیشه ، یه تشک تخت دارم نو نو هست ، هیشکی روش نخوابیده ، گفتم چرا کسی نخوابیده ، گفتم صاحبش شبا عادت داشت ایستاده می خوابید ، گفتم جدی ، گفت آره ، یهو شاگردش گفت اسوتا اون فروش رفته ، گفتم چه خوب ، من برم دیگه ، گفت باشه برو ، یه سیگار هم کشیدیم و گپ زدیم ، ولی خیلی مغازه دار مهربان و خوش برخوردی بود ، اینارو گفتم بگم که بعضی ها چه خوش برخورد هستند ...
  4. #26164
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    پایتخت
    نوشته ها
    17,954
    9,214

     

    مدیر کل فروم

    پیش فرض

    سلام سلام گلای تو خونه
    خوبین خوشین؟
    به به .... کوچولومون رخت نو بر تن کرده .... تبریک به تو ، تبریک به من ، تبریک به ما و همه ...
    دوستای خوبم اگر باز مشکلی بود حتما بهمون خبر بدین
    امیدووارم مشکل وارد شدن بعضی از دوستان هم رفع شده باشه

    +عالی ترین بخشش حذف اون پیغام مربوط به نوتیفیکیشن بود.

    + الهه جان یه خبر بهتر شدی؟

    + سرم انقدر شلوغه که نگم براتون

    مواظب خودتون باشین ... روزتون خوش
    پرندگان پشت ِ بـــآم را دوست دآرم
    برایشــــــآن هر روز دانه می ریزم.
    در میــآن ِ آن ها ، یک پرنده ی بی معرفت هست
    که می دانم روزی به آسمان خواهد رفت و بر نمی گردد،
    من او را بیشتـــــر دوست دارم ....
  5. #26165
    تاریخ عضویت
    July 2019
    نوشته ها
    2,026
    1,279
    کوچولو رسمی

    کوچولوووووو فعال

    پیش فرض

    رفته بودم بیرون به قصد خرید تره بار ، مسافرت بودم ، به یه بازار روز هفتگی رسیدم ، خیلی دست فروشهای زحمت کش بودند ، رفتم پیش یکیشون گفتم عمو فلان چیز چند (طرف شاید 70 سالش بود)، گفت کیلووی 4 ولی اگه سه کیلو بگیری 10 ، گفتم 3.5 کیلو بگیرم چند میشه گفت صبر کن حساب کنم ، 3 کیلو خیار میشه 10 ، 3.5 کیلو میشه چند ؟ اگه قیمت را ایکس فرض کنیم ، در نتیجه 3.5 ضرب در 10 می کنیم میشه 35 تقسیم بر 3 می کنیم نتیجه میشه 11.6666667 در نتیجه شما اگه 3.5 کیلو بخری باید اینقدر پول بدی ، بعد 3.5 کیلو خریدم و کارت بهش دادم و رو دستگاش دقیقا 11.6667 کارت کشید و هم من از خریدم راضی بودم هم اون و هم حال کردم به اینکه اینقدر ریاضیش قوی بود ...
    ویرایش توسط Uhtred : 2020.06.16 در ساعت 13:11
  6. #26166
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    14,322
    22,647
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض

    هی با گوشی میومدم میدیدم سایت عجیبه
    دیگه دیدم قالب عوض شده
    ماشالا ماشالا
    +
    منم خوبم مرسی پرسیدید
    شما خوبید؟
    مسافرت نرفتید؟
    فاز برنداریدا، ولی دلم مسافرت میخواد شدید ب مدت مدید
    واس همین پا شدم اومدم خونه مامانیم کور شود هر آنکه نتواند دید
    فاصله ش با خونمون پیاده، یه ربعه
    والا با این نوناشون
    +
    انقد از اوایل اسفند تا همین دو هفته پیش درازکشیده بودم روی تختم ک ی روز پیاده رفتم سوپری ی چی بگیرم بخورم شاد شم
    ینی نفسم بالا نمیومد :|
    انقد از خودم بدم اومد
    تنبلِ درازکشِ جذاب
    دیگه یه ذره فعالیتامو زیاد کردم خدا خوشش بیاد، این وسطم این شیرینی و ماکارونی و شیرکاکائوها رو آب کنیم بره :)))
    +
    کلاس مجازیامون تموم شد
    صلوات
    ولی هنوز ب بابام نگفتم ی بار میخواست ی کاری بده انجام بدم بگم کلاس دارم :))
    امتحانامون هم ک نگم براتون
    ینی اگه ناهارشون شور بود، تصمیمشونو واسه بعدازظهر عوض میکردن
    ناموسا غذاهاتونو خوب درست کنید شوهراتون/خیلی کمتر خانوم هاتون تصمیم میگیرن واسه ما
    +
    واسه این اپلیکیشنی ک دانشگا ازاد ساخته باید سلفی میگرفتیم :|
    خدایی جمع کنید بساطتونو
    اخه من میخواستم ب بابام بگم بیاد برام ثبت نام کنه، یکم ته ریشش بلند بود دردسر میشد برام :|
    چرا؟ فقط .. ففط بگید چرا؟
    هرکی هم حرف قانع کننده ای بزنه بلاکش میکنم
    +
    من قریب ب ۲۰ تا سلفی گرفتم قبول نمیکرد ک
    شاید این حجم از جذابیت براشون غیرقابل تحمل بوده، میگفتن این ما رو اسگل کرده :))
    نشسته بودم روی تخت، شاسخینم کنارم بود، پتوم بغلش، ی شلوار ژذاب پوشیده بودم با ی تی شرت و مقنعه
    بابام اگه از در میومد توو جیغ میزد
    ی عکس گرفتم شاسخینمم توش بود :)))
    هی زشت میشد اسکرین میگرفتم میفرستادم واسه بچه ها :))))
    اخرش موفق شدم
    +
    امروز اومدم خونه مامانی اینا
    خیلی دلم تنگ شده بود واسه این حال و هوا
    توی خونشون من همیشه کوچیکم حتی اگه ۱۹ سالم باشه
    (باشه بابا ۱۹ هم بچه ست)
    سر ظهر بود سینا اومد (یاحسین) :)))
    بش گفته بودم ی روز میام همش باهم بازی میکنیم
    ولی فک نمیکردم انقد نزدیک باشه روز موعود :|
    اول شطرنج بازی کردیم، داشت ازم میبرد :| انقد بم برخورد ک کیش و ماتش کردم
    ینی حیثیتم میرفت اگه میباختم
    بعدش عدد بازی کردیم .. ازینا ک دست میکشی بعد توش عدد مینویسی و دنبال عدد میگردی و طرف مقابل دست رو رنگ میزنه
    سینا میگفت دست تو بزرگتره تو بکش
    دست عمت بزرگتره :| اره عمش مامانمه
    ب سینا نمیشه فحش داد :)))
    بالا سرم نشسته بود صدای کشیدن مداد روی کاغذ میومد
    اول یکم رنگ میکرد ، بعد عدد انتخاب میکرد
    داداش اول ببین با کی داری بازی میکنی بعد سعی کن سرش کلاه بذاری
    دیگه دیدم درش اخلاق روش کارساز نیس، خودمم تقلب کردم
    والا .. من ببازم ک ی بچه غرورش خورد نشه ک عقده نشه براش؟ عمرا :))
    بعد رفتیم کاریکاتور بکشیم، شاکی شده بود ک چرا بهتر ازش میکشم
    حاجی من دو برابر تو سن دارم
    گفتم من خیلی نقاشی میکنم گفت ب اندازه من نقاشی نمیکنی همش سرت تو گوشیه
    لا اله الا الله
    کشیدیم و طبق انتظار حاجیتون بسیار جذاب کشید
    ستیا آمد (دختر داییم، دختر عموش) ، ب ستایش از کار من ب زانو افتادن و یقه ها دریدند
    خیلی دعوا کردن باهم خیلی کیوت و اعصاب خوردکن بودن نمیگم دیگه :))
    کیک هم درست کردیم با هم
    +
    شنبه امتحان آیین داریم، توو این ی هفته انقد زندگی جذاب و پر از شگفتی بوده ک نتونستیم خیلی بخونیم :)))
    هی میرم تو گروه واتساپ مینویسم "من امروز نمیخونم :)))"
    بقیه میان میگن "منم"
    ندا همیشه میگه "جون هماهنگی"
    :)))
    +
    پنجشنبه با عارفه رفته بودیم کافه
    ساری مریم
    بعد از ۴ ماه رفتم کافه، یادم رفته بود قهوه چقد تلخه :|
    +
    همین دیه
    فعلن

    Don't look back
    You're not going that way

    ..
  7. #26167
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,017
    17,886
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض

    سلام به همه دوستان عزیز

    امیدوارم که همگی انشالله خوب و خوش باشید

    بعد از چند سال دوری اومدم
    سایت کوچولو تغیرات زیادی کرده ، انشالله با همین قدرت پیشرفت بیشترشو ببینیم

    برای همگی ارزوی سلامتی و طول عمر دارم
    یا علی
    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  8. #26168
    تاریخ عضویت
    January 2013
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    9,511
    7,214
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    پیش فرض

    سلام منم اومدم
    خوبم چون درد نداشتم و سیتی اسکن چیزی نشون نداد باز یکشنبه باید برم دکتر ایشالا که هیچی نباشه دیگه این هفته از استرس عمل نصف موهام ریختن

    راستی نمیدونم این جنگ بین وزارت بهداشت و دولت و آستان قدس قراره تاکجا ادامه داشته باشه
    واقعا از لحاظ اقتصادی اوضاع داغون شده
    با خودم میگم چجوریه که دقیقا قبل تعطیلی های رسمی وضعیت مشهد و قرمز اعلام میکنن و روز بعدش سفید میشه
    دقیقا ۱۲ خرداد بخاطر تعطیلی رحلت امام و ۲۷ خرداد بخاطر تعطیلی رسمی شهادت امام صادق وضعیت مشهد و قرمز اعلام کردن تا تمام کسب و کار مشهد ضربه بخوره و امیدشون ناامید بشه
    کاملا مشخصه که کاسه ای زیر نیم کاسه هست
    وگرنه تعطیلی نیمه خرداد استان های شمالی اون همه جمعیت واردشون شد حتی وضعیت زرد هم اعلام نشد اونوقت مشهد که پرنده پر نمیزد و قرمز اعلام کردن اصلا باعقل جور درنمیاد چون تقریبا کل ایران اونروزا رفته بودن شمال
    حالا هم ۱۲ تیر ولادت امام رضا نزدیکه ببینید ۱۰ تیر یهویی مشهد وضعیتش قرمز اعلام میشه
    آخه لامصب اول زردش کن بعد قرمز چجوری امروز سفیده یهو فرداقرمز میشه باز پس فردا یهویی سفید؟؟؟؟؟؟
    خدا خودش این جنگ و تمومش کنه و ما هم ازین بازار کسادی در بیایم

    دیروز چهلم آقاجانم بود ولی من بخاطر حالم نشد برم تو مجلسش و سر مزارش بجاش رفتم حرم جای دوستدارانش خالی
    توی صحن آزادی یه درو باز گذاشتن که ازونجا ضریح امام و میشه دید وسلامی داد اینقدر خوشحال شدم که نگو

    خدا کنه اونایی که دوس دارن بتونن و همت کنن بیان چون مشهد مدت هاست که وضعیتش سفیده و بیمارستان کروناش تقریبا خالی
    فعلا تابعد


    فاصله ی مرد و زن بودنم
    "درب " خانه است

    روزها مرد می شوم
    و شب ها زن
    "چقدر ایفای این دو نقش در کنار هم ...
    دو جنس بودن ... سخت است



  9. #26169
    تاریخ عضویت
    January 2020
    نوشته ها
    5,517
    907
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    پیش فرض

    صبح باز رفتم حلیمی چن وقتیه هر روز میرم حلیم بخورم یه مدته گیر دادم به حلیم انگار یه چیز جدید کشف کردم
    حلیمیه یه جوری نگام میکنه تو نگاهش
    انگار میگه خدایی من حالم بهم خورد تو حالت بهم نخورده هنوز؟
    رفتم دیدم جلو مغازه حلیمیه یه شیش هفتا دوچرخه رنگو وارنگ گزاشتن رفتم تو یه خونواده بودن داشتن کم کم میرفتن یه پدر سیبیلو یه پسر نوجوون یه نه نه چن
    تا دختر جوون حلیمشونو خوردن رفتن بیرون نه نه و بچه و بابا و دختر همگی در یک حرکت هماهنگ سوار دوچرخه شدن رفتن علی برکت ا... خیلی جالب بود
    بعد رفتم نشستمو حلیمو گرفتم و شروع کردم به خوردن که یه آقای سیبیل کلفتی اومد تو سیبیلاش مثه فرچه بود لا مصب
    خلاصه من رفتم تو نخ این یارو حلیمو گرفت و رفت یه گوشه نشست چنان رو کاسه حلیم چنبره زده بود که نگو
    یهویی یاده مرغام افتادم یهو اون قبلنا چن تا مرغ داشتم بعضی وقتا یکیشون یه خوراکی خوشمزه که پیدا میکرد یهو اینو ورمیداشت جوری
    که بقیه ببینن بعد که همه دیدن پا میزاشت به فرار هی ازین ور بوم به اون ور بوم هف هشتا مرغ نادون دیگم مثه زامبیا میفتادن
    دنبالش هی ازین ور به اون ور در آخرم بعد چن بار نوک به نوک شدن اون خوراکی و حسابی نوکی شدنش مرغ پیروز
    میبردش یه کناری اول یه نظر به چپ و راست میکرد و وقتی میدیددیگه حریفان همگی خسته شدن و پر پر شدن یه بادی به غبغش مینداخت و با و یه ژست خاصی
    میگرفت انگار اومده رستوران شیشلیک بخوره بعد شروع میکرد به خوردن
    این آقا سیبیلو هه هم همچین مدلی بود مثه همون مرغ من یه فقط مال خودمه خاصی تو چهرش بود هیچی دیگه این
    بابا شروع کرد به خوردن حلیم منم انگار که دارم فوتبال میبینم به طور نا محسوس بهش نگاه میکردم البته اون انقدر مست حلیم
    بود که اصن دورو برشو نمیدید خیلی جالب بود قاشوقو که میبرد سمت دهنش درصد۷۰ حلیما میرفتن ایست و بازرسی سیبیل بقیه میرفتن
    داخل یه جوری بود که راهیابی به داخل برا حلیما از راهیابی ایران به جام جهانی سخت تر بود حلیمایی که میرفتن ایست بازرسی همگی دیپورت
    و رد صلاحیت میشدن به کاسه و میرفتن تو گروه بازندها و شانس مجدد و هی همین روند تکرار میشد یه جورایی سیبیل طرف بیشتر از خودش
    حلیم میخورد ولی خوب آقا سیبیلو خیلی زود تر از من حلیمشو خورد و منم که دیدم اون داره میره و نمایش به پایان رسیده انگیزمو برا بیشتر نشستن
    از دست دادم و با کشیدن یه تیکه نون به ته کاسه به حلیم خوری خودم پایان دادم و حساب کردم اومدم بیرون
    داشتم از روی جوب ازین بزرگا رد میشدم که دیدم ۵ شیش تا موش دور هم جمع شدن و دارن یه چیزایی رو میجون خیلی موشای ریلکس
    و خیره یی بودن اصن هیچ حرکتی هیچ توجهی نگاهی انگار نه انگار من کنارشون واستادم خیلی ریلکس به جویدنشون ادامه میدادن فکر میکنم
    جلسه مهمی بود براشون چون خیلی رسمی بود پوزیشنشون فکر کنم داشتن تصمیم میگرفتن به کجا حمله کنن و
    داشتن نقشه های مختلف و نحوه عملیات خرابکاریشونو باهم هماهنگ میکردن همه هم لامصب کوماندو بودن هیکلا همه درشت
    به قول شاعر
    بر لب جوی نشین و و گذر موش ببینموش هایی دو سه تا هیکل خرگوش ببین
  10. #26170
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    پایتخت
    نوشته ها
    17,954
    9,214

     

    مدیر کل فروم

    پیش فرض

    دوستای عزیزم سلام
    شبتون خوش
    خوبین؟
    عرضم به خدمت تون که این ماه متاسفانه کاربر نمونه نداریم ...
    امیدوارم فعالیت شما عزیزان در این ماه بیشتر بشه و نمونه ی بعدی شما باشین ...

    مواظب خودتون باشین
    در پناه خدا
    پرندگان پشت ِ بـــآم را دوست دآرم
    برایشــــــآن هر روز دانه می ریزم.
    در میــآن ِ آن ها ، یک پرنده ی بی معرفت هست
    که می دانم روزی به آسمان خواهد رفت و بر نمی گردد،
    من او را بیشتـــــر دوست دارم ....
  11. #26171
    تاریخ عضویت
    January 2013
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    9,511
    7,214
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    پیش فرض

    سلام به همگی
    اومدم که فقط حلالیت بطلبم ازتون
    دارم میرم اتاق عمل
    ماه بعد کاربر نمونه خودمم خخخ
    فعلا تا بعد ان شالله


    فاصله ی مرد و زن بودنم
    "درب " خانه است

    روزها مرد می شوم
    و شب ها زن
    "چقدر ایفای این دو نقش در کنار هم ...
    دو جنس بودن ... سخت است



  12. #26172
    تاریخ عضویت
    April 2019
    نوشته ها
    5,551
    3,835
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    پیش فرض

    بیشتر از سن من روی ویلچر نشسته بود و روی تخت افتاده بود...مثل بقیه جانبازا نبود..مغزش و روحیه اش از صدتا آدم سالم ,سالم تر بود...با دخترش معصومه و خودش توی آسایشگاه مخصوص جانبازان آشنا شده بودم..من و معصومه شرایط مشابهی داشتیم..مادرهای افسرده..پدرهای متلاشی شده ولی فرق زیادی داشتیم...من به اندازه ی اون قوی نبودم...من همیشه دوران تحصیلم پر از خجالت و سکوت می گذشت....نمی خواستم کسی از خانواده ام یا خودم بدونه..خوشبختانه خانوادمم راضی تر بودن....من حتی توی اینترنت هم ترجیح میدادم از خانواده حرفی نزنم...حوصله تیکه و کنایه رو نداشتم...حوصله توضیح دادن اینکه بابا به خدا من سهمیه ندارم رو نداشتم یا هزاران حرف دیگه رو...همه اشون برای من خسته کننده و خجالت آور بودن....اون کاملا برعکس بود..از چیزی که بود خوشحال بود و اعتماد به نفس خیلی بالایی داشت...نمی دونم به خاطر تربیت خانوادگی بود یا روحیه امون فرق داشت اما همیشه روحیه ی اون برای من تحسین برانگیز بود...پدرش صدبرابر قوی تر از خودش بود...یک بار که به خاطر عفونت ها بستری بود و گفته بودن حال خیلی بدی داره.... رفتم دیدنش گفت دارم کتاب می نویسم کمکم می کنید؟! از روحیه اش حیرت زده بودم...از همونجا ملاقات های هر هفته ی ما شروع شده بود که در مورد تایپ و پیاده سازی کتابش حرف می زدیم...آدم فوق العاده پر انرژیی بود...با دخترش..با پسرش با همه محترمانه و شما شما حرف می زد...مدام در مورد اصطلاح های جوونا سوال می پرسید و در مورد انواع گوشی های موبایل و ماشینا اطلاعات بالایی داشت...خیلی سعی کرد بهم سوت زدن یاد بده...اما من هیچ وقت یاد نگرفتم....از اون روز که شنیدم رفته توی کما تا همین حالا که فهمیدم تموم کرده شرایط عجیبی بود...مثل دیوونه ها ویس هاشو ریختم روی گوشیم هی بهش گوش میدم...حالا دارم صدای یه شهیدو می شنوم که توی گوشم داره بازی های روستای محل زندگیشون رو توضیح میده...
    چه قدر حس و حال عجیبیه....جرعت زنگ زدن به معصومه رو ندارم...نمی خوام ببینم یه دختر قوی تو این شرایط چیکار می کنه....چون یه روزی برای منم پیش میاد و می دونم نمی تونم مثل اون باشم...اصلا نمی دونم قراره چه طوری باشم....
    آدمکـــ آخــر دنیاستـــ بخنـــد ... آخرش پوچ و جفنگـــ استــــ بخنــد
  13. #26173
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    14,322
    22,647
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض

    امروز رفتم عکس بندازم از دندونام واسه دندون پزشکی (اگه نمیگفتم فک میکردید میخوام قابشون کنم :)) )
    منتظر اسانسور بودیم با بابام ک ی دختری اومد بغل من وایساد .. یه چند ثانیه گذشت گفت "سما تویی؟؟"
    برگشتم دیدم کسی نیست .. یکم پایین تر رو نگاه کردم دیدم عه یگانه س :)) اون یکی دوست عارفه
    دیگه صحبت کردیم و دختر زیبایی شده بود برای خودش از این تیپ یکم لش ها
    بابام:
    :)))
    +
    هیچی دیگه رفتیم ب خانومه گفتم میخوام عکس بگیرم .. گفت گردنبند گوشواره بافت مو کش مو کلیپس همه رو دربیار
    دیگه منم چرخیدم ی ور دیگه زیباییام بقیه رو اسیر نکنه
    موهامو باز کردم توی دوراهی اینکه بچپونمشون زیر شال یا بذارم از شال بزنن بیرون بودم ک نگاهم ب نگاه بابام گره خورد
    حدس بزنید چی شد :))
    رفتم تو اتاق شماره 2 .. دیدم صندلی نداره .. اقاهه اومد تو گفت روپوش بپوش
    انقدددسنگین بوددددد ک نگو .. اومدم عین کاپشن تنم کنم گفت ن برعکس :|
    پوشیدم ی اسمارتیز داد بم (ثمین ب منم اسمارتیز داد ) گفت با زبونت ببرش بالا
    انگار دمبله :|
    گفتم اوکی حاجی
    رفت بیرون .. منم با زبونم یکم اوردمش بالا حظ کنه
    تموم شد اومد تو گفت درست نشد ک .. ببین عین من انجام بده ..
    منتظر بودم ماسکشُ بیاره پایین ولی همونجوری داشت راهنماییم میکرد خندم گرفته بود با نگاهی سردرگم همراهیش کردم تارفت بیرون
    دوباره تموم شد اومد تو :))))))) گفت انقد سخته؟
    نه یه لحظه اشعه ایکس توی چشام گیر داشت، نتونستم زیر ماسکت رو ببینم

    گفت این دفعه سومه ک اشعه بهت میتابه :))) بخاطر خودت میگم :))))))))))))))
    توی تاریخ تا حالا کسی انقد خنگ بازی درنیاورده ناموسن
    گفت بچسبون به سقف دهنت
    خب همینو بگو از اول :| این قرطی بازیا چیه
    رفتم تو اتاق اول، گفت از این گردنبندها ببند .. تونستم اینکار رو انجام بدم و مایه شگفتی بود براش :)))
    نشستم هی چندتا دستگیره اورد گفت اینا رو بذار بین دوتا فکت
    منم گذاشتم .. دهنمو ک بستم دستکششُ گاز گرفتم :))))))))))))))) وااااااااااااای وااااااااااااااااای وااااااااااااای مرده بودمممم از خنده
    بعدش از شُک دهنمو باز نکردم، دستشو کشید پلاستیکه کند :))))))))))))) سر انگشتش رفته بود
    ببین .. فقط بخاطر حفظ ابرو قهقهه نزدم .. ی لحظه چشم تو چشم شدم با دکتره خیلی جدی بود :))) وگرنه واقعا خندم میگرف
    +
    اولین امتحان مجازی رو هم شنبه دادیم
    دیدید ترس نداشت؟ دیدید نخوردنمون؟ دیدی خانم س م ش آ؟ این دختره انقد درس میخون ک حالم ازش بهم میخوره
    خدا خیرشون بده 40 تا سوال توی 37 دیقه.. جنگه مگه؟ ایزی بابا
    +
    عاقا مـــــــــن میکــــروووووب نمیییییی خوووووونننننممممممممم
    ب من چ کدوم باکتری کجاش چ جوریه و فرقش با جدش چیه و کپسولش جنسش از چیه
    شماها قرار بود از یوکاریوت ها ساده تر باشید
    ما ب شما اطمینان کردیم
    این بود جواب اطمینان ما؟
    چرا انقد چیزمیز دارید توی دیواره سلولیتون؟
    نکبتا
    ب درک ک جد ما حساب میشن
    (البته از نظر زیست شناس ها ن اسلام :) )
    +
    ازمون شخصیت شناسی انجام دادم تیپ شخصیتم مث هاوکینگ و تسلا و نیچه و جان نش و بابی فیشر بود
    رفتم ب مامانم میگم خلااصه حواستون باشه با کی سر یه سفره می شینید:))))
    هاوکنیگ جونم ببخشید بااینکه عاشقتم ولی حس درس نی .. قسمت نیس دانشمند شیم .. ب بزرگی خودت قبول کن داداش
    +
    اگه خوش شانس باشید ی روز توی ازمون شخصیتتون میاد ک شخصیت شما مثل نیچه و فیشر و جان نش و سماس :))
    و شما در حالیکه اشک توی چشماتون حلقه زده، اون لحظه رو ب خاطر میسپرید و روحتون لبریز از غرور میشه
    +
    همین
    فعلا

    پ.ن: من مرض ویرایش بعد از نوشتن دارم، اگر دیدید گفتگو نوشتم تا ی رب نخونید چون هی دارم ویرایش میزنم و جدیدا رو تعریف میکنم :))
    ویرایش توسط Sin-Sin : 2020.06.23 در ساعت 21:37

    Don't look back
    You're not going that way

    ..
  14. #26174
    تاریخ عضویت
    July 2012
    نوشته ها
    3,776
    6,331
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    سلام خوووووبا
    امیدوارم سلامت باشید
    دلم تنگ شده بود ببخشید غایب بودم
    اخر هفته ی ارومی براتون ارزو میکنم

    میان " دوری " و " دوستــی " همیشه رابطه نیستـــ ...

    دو مرغ عـــشــق که بی هم شونـــد ، می میـــرنــــد ...
  15. #26175
    تاریخ عضویت
    January 2013
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    9,511
    7,214
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    پیش فرض

    دوباره سلام
    حال و احوالپرسی یه عده از بچه ها من و یاد قدیمای سایت انداخت که همه ازحال هم باخبر بودیم
    چه خوبه شما مهربونارو اینجا داریم ..دوستتون دارم
    بالاخره عمل کردم و ۳روز طول کشید به حال جدیدم و دردای بعدعمل عادت کنم اولش از تغییرات بدنم خیلی ترسیدم
    خلاصه اینقدر مایعات میخورم که تند تند گشنم میشه و غذا میخورم
    بازم خداروشکر میکنم بخاطر وجود مامان نازنینم که دورش بگردم خیلی خستش کردم این مدت
    طفلی فرهادم یریز درحال پذیرایی از ملاقات کننده هاست بقول خودش از کت و کوت افتاده
    دوباره از خدا بخاطر نعمت سلامتی تشکر کنیم ..خدایا بازم شکرت
    واسه من یکی چندسالی هیچی نفرست جون ما اوستا کریم که دیگه بریدم این سومیش بود این چندوقته و امیدوارم آخریش باشه ..باما به ازین باش دم شما گرم
    فعلا تابعد


    فاصله ی مرد و زن بودنم
    "درب " خانه است

    روزها مرد می شوم
    و شب ها زن
    "چقدر ایفای این دو نقش در کنار هم ...
    دو جنس بودن ... سخت است



صفحه 1745 از 1753 نخست ... 1245164516951725173517401741174217431744174517461747174817491750 ... آخرین
نمایش نتایج: از 26,161 به 26,175 از 26281

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •