ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 2 از 2 نخست 12
نمایش نتایج: از 16 به 18 از 18
  1. #1
    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    4,365
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    پیش فرض رمان عاشقانه و زیبای "المپیاد عشق"

    نام : المپیاد عشق

    نویسنده : پارمیس98
    منبع:نودهشتیا

    زاویه دید داستان: اول شخص / دختر و پسر داستان

    شخصیت های داستان: ایرسا/ روناک / آوا/ تیرداد /پاشا / امیر پارسا

    خلاصه داستان :

    داستان درباره ی سه تا دختر به نام های ایرسا و روناک وآوا هس که توب المپیاد مرحلهی استانی اول شدنو می خوان برای مرحله ی کشوری برن تهران ! در این بین در بین پسرونه هم سه نفر اول شدن که اونا هم برای همین المپیاد در بخش پسرونه می خوان برن تهران و این آغاز ماجرای المپیاد عشق است ...........

    (این رمان رو به درخواست رهای عزیزم میذارم و با تشکر از پارمیس عزیز که اجازه دادن من کتابشون رو اینجا بذارم)





  2. #16
    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    4,365
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    پیش فرض


    پاشا: خوب ؛ احتمالا توی درگیری که توی ساختمون بوده تیر خورده به پاش و عصب پاش پاره شده ، درواقع یه جورایی بی حسه و الان امیر احساس می کنه که دیگه کنترلی رو پاش نداره!
    من: استادمون می گفت ، یه شوک ممکنه همچین بیمارایی رو برگردونه!
    پاشا: ممکنه ولی امیر خیلی وضعش خرابه، مثل اینکه شما فراموش کردین ؛ امیر دومین سکته اشو رد کرده ها!
    من: باشه می خوام ببینمش!
    پاشا: برو تو!
    از پاشا دور شدمو رفتم طرف اتاق؛ دستمو گذاشتم روی دستگیره ، یک ثانیه مکث و بعد با اعتماد به نفس دستگیره ار و فشار دادم!
    هیچ وقت فکرشم نمی کردم امیرو توی همچین وضعی ببینم، همش تقصیر من بود ، و خودخواهی هام!
    روی تخت خوابیده بود و کلی دستگاه بهش وصل بود ،دستگاهایی که هر کدومو استادامون سر کلاس توضیح می دادن که چه جوری باعث میشه به زندگی یه بیمار کمک بشه!
    نشستم روی صندلی کنار تخت! 10 دقیقه ای بود که به صورتش ذل زده بودم ، شاید می خواستم یه جوری دلتنگیای یه ساله ارو برطرف کنم! دست امیرو از زیر ملافه نازکی که روش انداخته بودن در اوردمو محکم گرفتم توی دستم!یه حس بهم می داد، یه حس قدیمی ! درست مثل گذشته!
    من: می دونی امیر خیلی برای خودمون متاسفم! متاسفم چون برای چیزای بی ارزش زندگیمون خراب شد!من تا حالا معذرت خواهی نکردم ولی همین جا ازت معذرت می خوام ولی اینو هم باید بدونی که منم کمتر از تو عذاب نکشیدم، اگر تو اینجا دلتنگ بودی من اونجا دوبرابر دلتنگ بودم؛ دلتنگ گذشته ، پدرو مادرم ، کشورم!

    اممم.....معذرت می خوام! همون موقع صدای بوقا رفت بالاتر 1داد زدم : پاشا!
    اصلا مهم نبود که الان چیه فقط امیر باید می موند!
    چند تا پرستار به همراه پاشا سریع اومدن تو! دست امیر هنوز تو دستم بود وپاشاهم چیزی نمی گفت! یه چند دقیقه بعد پاشا یه نفس عمیق کشید و گفت: به خیر گذشت! دختر تو به بیهوشش هم رحم نمی کنی؟
    خنده ی تلخی کردمو گفتم: ممنون!
    پاشا هم یه ببخشید گفتو رفت: می دونستم امیرو پاشا و تیرداد از برادرم بهم نزدیکتر بودن! برادرایی که عروسیشون که مهم ترین اتفاق زندگیشون بود و برای مشکلات برادر دیگه اشون عقب انداختن و اصلا کوچکترین اعتراضی هم نکردن!
    از اتاق اومدم بیرون تصمیمو گرفته بود!
    آوا و روناک نگران پشت در ذل زده بودن به دستگیره! تیرداد مشخص بود کاملا کلافه اس چون یه پاشو خم کرده بودو داده بود تکیه به دیوارو یه دستشم پشت کمرش بود! با یه دستشم مدام توی موهاش چنگ می زد!
    من: آقا تیرداد؟
    تیرداد برگشت طرفم!
    من: پاشا نمی دونید کجاس؟
    تیرداد: میاد الان کاریش داری؟
    من: امیر کی مرخص میشه؟
    تیرداد : احتمالا پس فردا !
    یه توضیح مختصر به آوا و روناک دادمو، زنگ زدم به ایرسامو آروین !
    ادرس هتلو گرفتمو و برگشتم هتل ! شاید خیلی بی رحمی به نظر بیاد که اونجا نموندم ولی رادین الان برام تنها یادگاری امیر بود و مطمئنا الان اونقدر گریه کرده بودکه هتل داره می خواسته بندازتمون بیرون!
    ++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ ++++++++++++++++++++
    امیر پارسا :
    چشمامو باز کردم؛ تو طول این مدت نبودش اینقدر که با دیدنش بهم فشار آورده بود فشار نیاورده بود!
    اون پسره کی بود که بهش می گفت مامان! باورم نمیشه!
    یعنی ازدواج کرده؟!
    نفسم بالا نمیومد! پاشا دراتاقو باز کرد روپوش پزشکی تنش بود!
    من: پاشا ! قضیه چیه! ؟
    خواستم بلند شم ولی پام هیچ حسی نداشت!
    پاشا نشست روی لبه ی تخت و گفت: چطوری رفیق؟ سوپرمن شده بویا!
    من: پاشا پام چرا حس نداره؟
    صدای تیرداد از پشت پاشا اومد که گفت: حتما موش حسشو برده1
    من: تیرداد شوخی ندارما!؟
    آوا: خوب معلومه ندارین!
    پشت سرش روناکم اومد تو! برخلاف اون چیزی که فکر می کردم، روناک درو پشت سرش بست و این یعنی ایرسا نیومده!چه خوش خیال بودم من با وجود دیدن اون بچه بازم منتظرش بودم!
    پاشا: داداش پاشو که دوروزه دست هممونو گذاشتی تو حنا!
    من: چی می گی تو!؟ دو رو زچیه؟
    تیرداد: بَه! آقارو داشته باش ! دوروز مارو معطل عشقو عاشقیش کرده، دو قورتو نیمشم باقیه ! البته این را با یه لحن شوخ و دوستانه می گفت!
    یه چشم غره بهش رفتم که یعنی جلوی خانوما زشته ولی مثل اینکه اونا بیشتر از خودم خبر داشتن!
    من: حالا آقای دکتر نمی خوای منو مرخص کنی!
    اینارو اینقدر خسته گفتم که خودمم شک کردم!
    پاشا اومدو گفت :چرا مرخصی!
    تیرداد : از اونورم می خوایم بریم پارک!
    من: حوضله اشو ندارم!
    تیرداد : مگه دست خودته سردار امیر ! بابامیخوایم بریم یه ذره هوا بخوره به کلت !خفه شدیم تو این چاردیواری!
    من: پاشا نگفتی چرا پام حس نداره!
    پاشا یه اشاره ای کردو تیرداد و آوا و روناک کرد و هرسه تاشون رفتن بیرون!
    من: چیزی شده؟
    یهو یه چیزی به ذهنم خطور کرد نکنه...
    پاشا: ببین امیر .... توی اون درگیری به پات تیرخورد...
    من: نمیخواد بگی فهمیدم!
    پاشا: امیر...
    من: فقط ویلچرو بیار!
    پاشا بدون هیچ حرفی لباسامو داد و رفت بیرون! با دردسر لباسامو پوشیدم و منتظر ویلچر موندم!
    تیرداد باخنده ویلچرو آورد: بیب بیب! برین کنار ! الگانسمو می خوام حرکت بدم!
    من: تیرداد ؟
    تیرداد : جونم سردار ؟
    من: خفه شو!
    تیرداد: جون داداش نمیشه! بذار یه ذره سروصدا کنم!
    من: بیچاره روناک خانوم!
    تیرداد: خیر اون خوشبخت ترینه!
    من: صددرصد!
    تیرداد: سردار بپر بالای اسبت که باید بریم جنگ!
    تیرداد با وجودد اینکه همیشه ناراحت می شد ولی ناراحتیاشو پشت این خندیدنا و خندوندنا قایم می کرد!
    نشستم روی ویلچر!چیزی که هیچوقت فکرشم نمی کردم!
    آوا و روناک گفتن نمیان و پاشا هم گفت بیمار داره!ولی تیرداد ول کن نبود!
    من: باشه تیرداد برو!
    تیرداد: ایول جون داداش؟
    من: تو چرا جدیدن اینجوری حرف میزنی؟
    تیرداد: از درد فراغ تو!لات شدم رفت!
    خودمم خندم گرفته بود! شده بود لاتی حرف میزد! از تیرداد ممنون بودم،چون نمیذاشت به خودم فکر کنم یا به ایرسا یا به وضعیت الانم!
    یعنی الان جزو معلولینم، درکش برام سخت بود!
    چقدر راستین بهم صدمه زده بود، بیشتر از خودم هر لحظه صحنه ی بابا گفتن اون پسر بچه جلوی چشمام رژه میرفت!
    بابا!
    بابا!
    نگران بودم،نگران اتفاقاتی که افتاده بود و یا ممکن بود بیفته!من چیزی برای ازدست دادن نداشتم!
    توی فکر بودم که تیرداد گفت: داداش ، بزن بریم هواخوری!
    من: چه جوری اونوقت؟
    تیرداد اومد پایین و منم نشستم روی ویلچر؛ تیرداد برگشتو گفت: اینجوری!
    رفتیم یه قسمت پارک که بچه ها جلوش توی زمین بازی بودن!
    5 دقیقه گذشته بود که تیرداد گفت: سردار اذن خروج می دهید؟
    من: کجا تیرداد؟
    تیرداد: خونه ی آقای شجاع سردار!
    من: تیرداد ؛ کجا؟
    تیرداد: شنیدم چی گفتی! میرم تودتا لیوان چایی بگیرم!
    تیرداد رفت، به زمین بازی ذل زده بودم! صدای یه پسر بچه میومد،که داشت با داد به چن تا بچه یه چیزایی می گفت!
    کنجکاو شدم ، ویلچرو بردم طرف همون پسره! چندتا پسر بچه ی بزرگتر از اون پسرکوچولو که دستو پا شکسته حرف میزد وایساده بودنو آماده بودن اونو کتکش بزنن@
    یکی از بچه های بزرگتر گفت: بچه ها دیگه وراچی بسه! بزنیمش!
    خواستن پسره ارو بزنن که داد زدم: نه!
    همه اشون به جز اون پسر کوچیکه برگشتن طرفم! رفتم جلوتر که یکی از پسرا گفت:

    آقا شما کی باشی؟
    من: هر کی باشم! اینجا چیکار دارید؟
    یکی دیگه از پسرا: این پسره می خواس سوار تاب سوار شه!
    من: خوب بشه، برین دیگه نبینمتون اینجاها!
    همشون فرار کردم،آخه جمله ی آخرو با داد کفتم!ولی پسر کوچولوهه حتی میلی مترم تکون نخورد!
    من: کوچولو سرتو بگیر بالا/1
    پسره سرشو گرفت بالا؛ باورم نمیشد!همون پسره!اولین چیزی که دیدم گردنبند فروهر بود، همونی که برای ایرسا بود/1
    پسره چند لحظه به چشمام خیره شد ودویید طرف یه قسمت پارکو داد زد: مامان ،مامان!
    رفتم دنبالش! ایندفعه دیگه باید همه چیز مشخص میشد! ایرسا روی یه نیمکت نشسته بودو داشت با گوشیش حرف میزد! پسره رو که دید دستاشو باز کرد تا پسره ارو بغل کنه! رفتم جلوتر ، درست روبروش بودم ولی سرگرم تلفن بود و منو ندید!
    از اینکه با ویلچر بودم یه حس حقارت داشتم!مهم نبود باید میفهمیدم!
    رفتم جلوتر ایرسا سرشو بلند کرد تا یه چیزی رو برداره ولی با دیدن من بلند شد، با لکنت تلفنشو قطع کرد و گفت: مامانی اینجا باش! و پسره ارو گذاشت روی نیمکت و اومد جلو!
    من: سلام!
    ایرسا: سلام!
    لحنش خالی از هر احساسی بود،به واقع می تونستم بگم ناامید شدم!
    من: فقط می خوام یه چیزی بپرسم!
    ایرسا: بیمارستان بودی بهتری ؟
    من: جواب سئوالمو بده!
    ایرسا: هنوز نپرسیدی که جواب بدم! یه لحظه یاد گذشته افتادم، مثل گذشته هنوزم حاضر جواب بود!
    من: این پسره کیه؟
    ایرسا: پسره باباش!
    عصبانیتو توی ذره ذره ی سلولای بدنم حس می کردم!
    به چشماش خیره شدم، به چشمایی که هیچ وقت نتونستم تهشو بخونم!
    ++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ +++++++
    ایرسا:
    دقیقا همون چیزی که می خواستم!نمی دونستم کارم درسته یانه ! این یه ریسک بود،ریسکس که من تمام احساسمو پاش گذاشته بودم!
    چشای امیر قرمز شده بودو فکش لرزش داشت!
    رگ گردنش هم، بیرون زده بودو دستاش میلرزید!همون چیزی که بهش نیاز داشتم،چقدر سعی کردم بی تفاوت باشم!
    امیر با صدای گرفته از بین دندونای کلید شده اش گفت: یه باره دیگه می پرسم،این پسره کیه؟
    من: خیلی بده یه پدر پسرشو نشناسه!
    همین کافی بود،رومو برگردوندم،اگر قرار بود اتفاق بیافته ،اتفاق میفتاد!
    دوقدم برداشتم طرف رادین که صداشو شنیدم!آره !خودشه!

    برگشتم طرفش روی دوتا پاش ایستاده بود! اشک توی چشمام حلقه زده بود! امیر با تعجب به اشکی که از چشمام میومد ذل زده بود!
    رادین اومد کنار پامو ، هی مانتومو می کشید و می گفت : مامان!
    امیر متوجه موقعیتش شد چون با ناباوری به پاش نگاه کرد و بعد به منو رادین!
    من: تبریک می گم امیر !
    امیر: ایرسا نمی خوا ی بگی این پسره ...
    چشمامو به معنی تایید روی هم گذاشتم!روی یه زانوم نشستمو در گوش رادین گفتم بره پیش امیر! امیرخشکش زده بود!
    رادین رفت کنارش!امیر نشستو بغلش کرد، باورش نمیشد که این پسرش باشه!
    رفتم طرفشون!
    امیر: باورم نمیشه!
    من: منم باورم نمیشه!
    امیر: اسمش ....
    من: رادین!
    یهو جدی شد و گفت: من باید برات توضیح بدم!
    من: همه چیزو می دونم!
    امیر: اما شمیمو نمی دونی!
    من: چرا همش نقشه بود!
    امیر: ایرسا!
    من: می دونم امیر،معذرت می خوام!معذرت می خوام که اینجوری شد ولی من مجبور بودم ...
    امیر: دوستت دارم ایرسا!
    من: همیشه دوستت داشتم امیر!
    امیر: باید تیردادو شیرینی مهمون کنم!
    من: تیرداد و نه منو مهمون کن!طراح نقشه من بودم!
    امیر: نقشه؟
    من: شوک برای راه رفتن!
    امیر خندید ، بعد از مدتها احساس آرامش کردم، احساس برگشت چیزی که گم شده بود!
    تیرداد: امیر!!؟
    هر دوتامون برگشتیم طرفش!
    تیرداد رو به من گفت: چاکرتم خانوم دکتر ، خودم دربست میام پیشت دوره ی پزشکی!
    من: برا چی!
    تیرداد: امیرو نمی بینی ؟ ماشاالله دکترش همچین اساسی پایه گذاری کرد که تو کل دنیا فک نکنم لنگش باشه! و به من اشاره کرد!
    امیر: تیرداد بسه زبون نریز!
    تیرداد:آره خوب ،شما که به آؤزوت رسیدی ما چی!
    امیر: من به روناک خانوم وقت می دم که دوباره درباره ات فکر کنه تیرداد !
    تیرداد: جنابعالی رسما غلط می کنی! دردسرای تو نبود که الان منو روناک خانوم ،خونه ی خودمون بودیم ککه!

    البته همه ی اینارو با لحن دوستی می گفت!
    امیر: باشه پس !عروسیتونو بگیرین!
    تیرداد: بعله دیگه! سردار امیر به ته قصه اش رسیده تازه ما باید عروسی بگیریم! هی روزگار روناک جونم کوجایی؟
    روناک: کسی اسم منو آورد؟
    تیرداد با تعجب برگشت و گفت: روناک اینجا چیکار می کنی؟
    پاشا: مگه فقط باید خودت صحنه ها رو ببینی!
    امیر: خفه بابا!
    آوا: راس می گه دیگه!
    بهش یه چشم غره رفتم که آوا روبه رادین گفت: خاله جون من رسما غلط کردم که این حرفو زدم از مامانت عذر خواهی کن!
    کنار امیر پارسا وایساده بودم که یهو دستم داغ شد!امیر و دیدم که با یه لبخند نگام می کرد!
    دستشو محکم فشار دادم که صدای بچه ها باهم بلند شد: اوووووووووووووووووووووووو وووووووووووو!
    من: کوفت! ینی چی خو؟
    روناک روبه تیرداد: خوش به حال خودمون فیلم سینمایی هنوز شروع نشده بود ، سر بزنگاه رسیدیم!
    تیرداد: روناکی جونم، از اون صحنه های عاشقونه داشتن نبودی!
    منو امیرم که فقط با تعجب ذل زده بودیم بهشون! رادین بغل امیر پارسا بود که تیراد گفت: امیر بابا شدن خیلی بهت میادا!حالا اسم پسرتون چیه؟
    امیر: رادین!
    پاشا: رادین راد ! بابا سلیقه!
    من: شرمنده نفرمایید!
    امیر:من پام درد می کنه ها!
    یهو روناک جیغ زد: امیر پات!
    آوا و پاشاهم متعجب ذل زدن به پای امیر که روش وایساده بود!
    پاشا: روناک از بس حرف زد مارو از این صحنه محروم کرد؛ ایرسا دوره ی آموزشی نمیذاری؟
    امیر: نه خیر خانوم من دوره نمیذاره!
    پاشا: او برو بابا توهم!رادینو بچسب!
    هرچی می خواستم رادینو از امیر بگیرم اصلا ولش نمی کرد؛ همش می پیچوند! ولی بابا شدن خیلی بهش میومدا!
    رادین زد زیر گریه ؛ امیرم در کمال آرامش گرفتش!
    من: امیر بدش من ! داره گریه می کنه!
    امیر برگشت طرفمو گفت: باید جبران اون مدتی که من نمی دونستم بچه دارم بشه!
    با حرص گفتم : امیر!
    بچه ها سرگرم حرف بودنو کسی توجهی بهمون نداشت! امیر رادینو که گریه می کرد ، همونطوری که بغل بود بردش طرف دیگه ی پارک!
    آوا: ایرسا ، فکرشم نمی کردم که راهکارت جواب بده!
    من: پزشک مغزو اعصابو دست کم گرفتیا!
    آوا: بر منکرش لعنت!
    روناک ناگهانی بغلم کرد و گفت: ایرسا واقعا برات خوشحالم ؛ ما فکرشم نمی کردیم که اینجوری شه! دیگه نامید شده بودیم!
    من: ممنون عزیزم!
    پاشا: تبریک می گم ایرسا!
    من: ممنون! سر وقت باید از خودتون بگینا خجالت بکشین هنوز نرفتین خونه ی بخت؟؟؟
    هر چهارتاشون خندیدن!
    تیرداد: وای وای ! روناک جونم، می بینی؟ بشکنه این دست که نمک نداره ،بیا و خوبی کن!توروخدا می بینی! کی الان مقصره که روناک جونم الان خونه ی بخت نیس؟
    روناک دست تیردادو فشار می دادو با ناخناش دستشو فشار می داد ولی تیرداد بدتر می کرد می کفت: آخ ، روناک جونم چیکار موکونی؟
    روناک: بسه تیرداد!
    - آره دیگه اصلا من براتون تالار میگیرم که دیگه اینقدر منو خانوممو مقصر ندونین!
    صدای امیر بود، برگشتم طرفش دیدم،رادین داره می خنده ، یه خرس گنده که دوبرابر رادینم بود دستشه!
    من: امیر این چیه؟!
    امیر: خرسه نمی بینی؟
    من: امیر ....
    تیرداد یهو پرید و گفت: نه امیر جان بیا یه معامله ی دیگه بکنیم ،طبق شواهد پرونده ، ما خودمون تالارمونو می گیریم شما لطف کن اتاق بازی بچه هامونو ردیف کن!
    امیر خندید ، پشت سرش پاشا و روناکم خندیدن ، ولی آوا تو فکر بود!
    آوا: امیرخان ، نمی خوای دعوتمون کنی ؟
    امیر: چرا همه ناهار مهمون من!
    منک امیر رادینو بده!
    امیر: نچ!
    ورفت طرف یه گوشه ی پارک!
    آوا: ایرسا برو دیگه چرا واسادی؟
    من: کجا برم؟
    آوا: دنبال امیر دیگه!
    من:باشه ،باشه رفتم!
    صدای امیر بود، برگشتم طرفش دیدم،رادین داره می خنده ، یه خرس گنده که دوبرابر رادینم بود دستشه!
    من: امیر این چیه؟!
    امیر: خرسه نمی بینی؟
    من: امیر ....
    تیرداد یهو پرید و گفت: نه امیر جان بیا یه معامله ی دیگه بکنیم ،طبق شواهد پرونده ، ما خودمون تالارمونو می گیریم شما لطف کن اتاق بازی بچه هامونو ردیف کن!
    امیر خندید ، پشت سرش پاشا و روناکم خندیدن ، ولی آوا تو فکر بود!
    آوا: امیرخان ، نمی خوای دعوتمون کنی ؟
    امیر: چرا همه ناهار مهمون من!
    منک امیر رادینو بده!
    امیر: نچ!
    ورفت طرف یه گوشه ی پارک!
    آوا: ایرسا برو دیگه چرا واسادی؟
    من: کجا برم؟
    آوا: دنبال امیر دیگه!
    من:باشه ،باشه رفتم!
    رفتم طرف همون مسیری که امیر رفت طرفش!
    یه جنسیس آبی نفتی بودو شیشه هاشم دودی!دنبال امیرو رادین می گشتم که یهو شیشه ی همون ماشینه اومد پایینو!رادین صدام زد: ماما!
    رفتم طرفشو ، امیرو دیدم که نشسته پشته فرمون ورادینم روی پاشه!
    امیر: خانوم،برسونمتون؟
    من: امیر شوخی می کنی؟
    امیر: نه خانومم من برا چی شوخی کنم؟
    نشستم روی صندلی جلو ،و امیر ماشینو روشن کرد و روند!
    رادینو گذاشتم روی پام مشخص بود خوابش میاد!خوابوندمش که انگار خیلی خسته بودو زود خوابید!باید یه جوری سر حرفو باز می کردم: چرا پورشه اتو عوض کردی؟
    امیر: به چند دلیل!
    من: چند دلیل؟
    امیر: یکی اینکه با اون ماشین خاطرات خوبی نداشتم، دوما اون ماشینو با پول خودم نخریده بودم،
    من:خوب پس با پول کی بوده؟
    امیر: زمانی که من بوشهر بودم، بابا کنترلم می کرده، ماهانه خودش به حسابم یه مبلغی که کمم نبوده می ریخته و از طریقای مختلف بهم پول می رسوند!
    من: می دونم!
    امیر با تعجب برگشت طرفمو گفت: می دونی؟
    سرمو تکون دادم! امیر باورش نمیشد ولی حواسشو داد به رانندگی! توی سکوت بودیم که امیر گفت: ایرسا ؛ خیلی زجرم دادی! خیلی !
    من: من قبلا حرفامو زدم!
    امیر: مهم نیست !
    ماشینو و گوشه ی خیابون پارک کردوسرشو برگردوند طرفمو گفت: اصلا مهم نیست! فقط این مهمه که الان پیشمی! دوستت دارم ایرسا!
    و سرشو آورد نزدیک تر و چشماشو بست،
    من: امیر توی خیابونیما!
    امیر چشماشو باز کرد و گفت: باشیم! و لبشو گذاشت روی لبام! بعد از مدتها، دوباره اون چیزی که مدتها بود گمش کرده بودم ، پیدا شده بود، حس آرامش، و حمایت!
    چیزی که یکسال دنبالش بودم!
    یهو گوشیش زنگ خورد و همزمانم رادین از خواب بیدار شد وگریه کرد!
    جفتمون بهم نگاه کردیمو خندیدیم!
    امیر گوشیشو جواب داد، منم سرگرم ساکت کردن رادین بودم!
    امیر: باشه بابا برید همونجا!امروز واسه جیب من نقشه ها کشیدینا
    .................................
    امیر: خوب حالا! ماهم میایم!
    ...................................
    گوشیشو با خنده خاموش کرد
    من: کی بود؟
    امیر : تیرداد!
    من:بریم تا جفتمونو سلاخی نکردن!
    امیر: ایرسا بیا بشین پشت فرمون!
    من: من؟؟؟؟؟
    امیر: اوهوم!بیا بسین دیگه!
    من: رادین....
    امیر:ایرسا وقتی می گم بشین بشین دیگه!
    از ماشین پیاده شدم، رادین رو گذاشته بودم روی صندلی جلو؛ امیرم از ماشین پیاده شد ،متوجه ی پاش شدم،
    با نگرانی گفتم: امیر پات چی شده؟
    امیر دستمو گرفتو یه لبخند زد و گفت: هیچی عزیزم، نگران نباش!من خوبم!
    با شک نگاش کردم،که بلند خندید!نشستم پشت ماشین، امیرم نشست روی صندلی جلو و رادینوگذاشت روی دستش!
    من: امیر آدرس؟
    امیر : تو راه می گم؛روشن کن بزن بریم!
    من: باشه!
    از نگرانی نمی تونستم درست رانندگی کنم!توراه هر جا لازم بود؛ امیر می گفت کدوم سمت برم!


    بالاخره رسیدیم؛ یه رستوران فوق العاده شیک و بزرگ!
    من: امیر...
    امیر: چیه خانومی، خوشت اومده؟
    من:عالیه منتهی من از این بهتراشم توی آلمان دیدم...
    دیدم که اخماش رفت توی هم!
    امیر: ایرسا قبل از اینکه بریم یه چیزی ازت می خوام...
    من،همونطوری که از اخمش تعجب کرده بودمگفتم: چی؟
    امیر: عزیزم، اینقدر اون دوران جلوی چشام زنده نکن! باشه؟
    راس می گفت؛ چه اهمیتی داشت !که دوباره اون ذوران مزخرفو یادآوری کنم؟
    مهربون گفتم: باشه عزیزم!امیرم خندیدو پیاده شد!
    رادین بغلش بودو روی یه دستش گرفته بودتش!با یه دست دیگه اشم ، مچ دست منو گرفته بودو سه تایی باهم وارد محیط ساختمون شدیم!
    تیرداد اولین نفری بود که می دیدتمون!
    سوتی کشید و گفت: اوی امیر خودت به وصال یار رسیدی ماروهم که کلا فاکتور گرفتی نه!؟ ،باشه دیگه!
    امیر رفت جلوترو کفت: چی میگی تو؟ من که گفتم خرج تالار و ایناتون با من دیگه حرفیه؟
    تیرداد با مسخره بازی گفت: نه دیگه همه ارو شما زدی مگه چیزی برای ما می مونه؟
    امیر:آفرین؛همیشه همینطور حرف گوش کن؛ باش!
    تیرداد مثله یه بچه مظلوم گفت: باوشه!
    همه خندیدیم!
    آوا: سلام چرا دیر کردین؟
    من: هیچی یه ذره شلوغ بود؛دیر شد!
    روناک بلند شد و رادین از امیر گرفت1
    امیرم صندلی رو برای من کشیدو با لبخند نشستم!خودشم نشست روی صندلی کنارم!
    تیرداد: بابا جنتلمن!بعد از طرلان دیگه ندیدم...
    تازه فهمید چی گفته، همه شماتت بار بهش نگاه می کردنو و منو امیرو می پاییدن!تیردادخودشو نمایشی به سرفه انداختو بلند شد از همه بدتر نگاه های روناک بود که یعنی دارم برات حالا!
    تیرداد رفت؛ولی امیر خیلی ریلکس با رادین که روی میز جلوی روناک بود بازی می کرد و اصلا عین خیالش نبود؛منم...وقتی اون براش بی اهمییت بود منم نباید اهمییت می دادم!
    من: بچه ها اینجا خیلی شیکه نه؟
    آوا سرشو بلند کرد؛ چند دقیقه نگام کرد و بعد بالبخند گفت: آره؛منو پاشا همیشه میایم اینجا!
    پاشابا سر تصدیق کرد!
    یه رستوران با نمای سفید؛که فکر کنم دوتا فواره ی دلفین وسطش بود؛چون موقع اومدن حواسم نبود!داخل ساختمونم،چاشیاء سفید که باهم خیلی جالب بود!
    غذاهامونو سفارش دادیم؛منو و امیر و پاشا و آوا ؛جوجه روناک و تیردادم کباب!
    رادینم که بوق ؛بیچاره پسرم!از وقتی اومدیم ایران درست و حسابی بغلش نکردم!
    من: امیر رادینو بده!
    امیر باتعجب از لحن محکمم گفت: چی ؟
    من: رادینو بده!
    با تعجب زل زد توی چشامو همزمان رادینو داد بغلم!
    رادینو محکم بغل کردمو و موهاشو بوسیدم!نمی دونستم این حس دلتنگی یهویی از کجا اومد؛ولی یهویی دلم خواست ببوسمش!
    پاشا: امیر من می گم عروسی رو کی بذاریم اول ما یا تیرداد اینا!
    روناک: من می گم باهم،مثل اون دفعه!مگه نه آوا؟
    من:آره اینجوری خیلی باحاله!
    آوا: حرفی ندارم ،منم می گم خوبه!
    پاشا: اممم!بد نیست!


    تیرداد دستشو برد بالا و گفت:آقا دوست متاهل، اجازه؟منم هرچی خانوممون بگه!
    همه زدیم زیر خنده،رادینم می خندید!
    امیر: تاریخش کیه من ویلا رو براتون درست کنم؟
    من: ویلا؟
    امیر: اره عزیزم!یه ویلا دارم شمال!
    پاشا و روناک باهم گفتن:شمال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    امیر:آره!
    تیرداد : شرمنده داداش ما بچه پایین کشوریم، گذارمون به خزر و اونورا نمیخوره!
    اینقدر اینا رو بامزه می گفت که همه امون از خنده داشتیم می مردیم،گارسون اومد که تذکر بده ولی تا پاشا رو دید گفت: ا؟ آريالا پاشا سلام خوبید ؟خوش اومدید ،چیز دیگه ای میل ندارد!
    پاشا : ممنون رحیم؛دستت درد نکنه!
    گارسون یا همون رحیم رفت و تیرداد آروم گفت: پاشا خان دوستا ی جدید جور می کنی و خبر نمی دی؟بابا پارتی کلفت!
    پاشا: خفه بابا تیرداد الان اگه به خاطر من که نبود با اردنگی شوتت می کردن بری تو دروازهی اسپانیا گل شی!
    تیرداد دستشو تو هوا تکون داد و گفت: اووووو وَ کی میره این همه راهو آق دکتر!
    پاشا : تیــــــــــــــــــرداد ؟؟؟؟؟
    تیرداد: ها چیه؟ من آماده ام شوتم کن تو دروازه ی اشسپانیا و بلند شد و یه ژست گرفت!
    روناک: ا؟ تیرداد ؟ بشین دیگه!
    تیرداد یه نگاه به روناک کرده و مظلوم نشست!
    امیر: خوشم میادکه روناک خانوم کارشو بلده!
    روناک خجولانه سرشو انداخت پایین و ما چهارنفر ریز می خندیدیم!
    امیر: بگذریم تاریخ ....
    تیرداد پرید وسط حرفشو گفت: سه روز دیگه!
    امیر: من حرفی ندارم؛پاشا توهم قبول داری؟
    پاشا: من آؤه ولی آوا رونمیدونم!
    امیر به آوا نگاه کرد و اوا هم تایید کرد،این وسط فقط روناک معترض بود که تیرداد چرا تاریخو اینقدر زود گذاشت!
    از رستوران زدیم بیرونو بعد از خداحافظی هرکسی یه طرفی رفت!
    رادین خواب بودو روی دستای امیر بود!
    ++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
    ایرسا:
    (سه روز بعد)
    من: امیر؟ این خوبه دیه؟
    امیر: اممم یقه اش بازه ........
    پریدم وسط حرفشو گفتم:جون من بی خیال ،مهمونیشون یه ساعت دیگه شروع میشه منم که می خوام شال بندارم!دیگه مردم از بس رو هر لباسی یه عیب گذاشتی!
    امیر: خو بذار من حرفمو بزنم!من گفتم یقه اش بازه (یه چشم غره بهش انداختم ) ولی خوب اگه شال بندازی مانعی نداره!
    دستامو بردم بالا و بلند گفتم : خداجونم اینم بنده بود آ،ریدی آخه،از هرچیزی یه ایرادی می گیره؟
    دستای امیر دور کمرم حس کردم،حتی از روی کتم حس می کردم اون داغی رو که داشت بدن منم داغ می کرد!
    امیر زیر گوشم گفت: من ایراد گیر نیستم من بی عیب ترینا رو می خوام !مثل تو!
    و آروم خندید،حرفش جالب بود!
    خودمو آزاد کردمو گفتم: امیر بدو رادینو بردار ؛ اینقدرم حرکتای اضافی نکن!
    امیر بلند خندید،رادینو از روی بلند کرد و دنبالم اومد!یه کتو شلوار سفید،از دامن متنفر بودم!هیچ جوره نمی تونستم باهاش کنار بیام ولی کت و شلوار یه چیز دیگه بود!
    کت سفید با یقه ی کارآگاهی که عاشق این مدل بودم و روبان دوزی سفید که توی حاشیه ی دوختش کار شده بود!
  3. #17
    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    4,365
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    پیش فرض

    یه شلوار راستی بلند که بلند قد تر نشونم میداد و کفشای صندل سفید بدون پاشنه!
    قدیما ،همیشه موهامم پسرونه ی کره ای کوتاه می کردمو یه ور توی صورتم بود ولی حالا دیگه امیر نمی ذاشت!
    ساعتمو نگاه کردمو با یادآوری مهمونی ،کفشامو پام کردموو امیرو صدا زدم!
    من: جناب امیرپارسا؟امیر پارسا!
    امیر و رادین اومدن بیرون اوه بچه امو چه فشنی داده!
    من: اینا چیه،موهاش چرا این شکلی شده،برق گرفته اتش ؟
    امیر: نه بابا!
    من: ولی بیشتر شبیه 220 ولت گرفته ها می مونه!
    امیر: بی خیال جون من!
    حوصله ی کل نداشتم،رفتیم پایین،سوار سوناتای امیرخان شدیم!
    جنسیس آبیه ارو داده بود برای تیرداد گل بزنن یکی قرمزم داده بود برای پاشا!
    من: امیر اون جنسیس قرمزه از کجا اومد؟
    امیر: دوسش داری؟
    من: فقط پرسیدم از کجا اومد؟
    امیر: از کارخونه اش!
    من(با حرص): امیر؟
    امیر خندید و گفت: سفارش دادم برام بیارن!
    من: بابا بچه مایه دار!
    امیر: صدقه سریه ارثیه اس دیگه!
    همینجوری حرف میزدیم تا رسیدیم!
    آؤایش در حد زیر پوستی وگرنه از ارایش غلیظ بدم میومد،تازه رسیده بودیم که بعـــــله!
    تیرداد با جنسیس آبی و پشت سرشم پاشا با قرمز یعنی تضادشون منو کشته!
    پسرایی که استقلالی بودن رفتن طرف تیرداد ،پرسپولیسی هام طرف پاشا!اینجام فوتبال ول کنمون نبود!
    از بس درگیرکارای آوا و روناک بودم که نتونستم برم بوشهر پیش مامان ولی ایرسامو آروین که خودشون اینجا بودن ولی برکشتنو مامان آوا و مامانمو آوردن!
    آوا اومد بیرون،خیلی خوشگل شده بود،لبای عروسیش سفید و یه تیکه تور بود،ساده و شیک ،آستیناشم تور با تا مچ دستش که یه تیکه می خورد !خودش اینجوری خواسته بود!
    آرایش ملایم که زیباییشو بیشتر کرده بود!
    و اما روناکم دست کمی از آوا نداشت، یه لباس سفید عروس که طرحش از ساتن سفید و تور بود!

    رفتم طرفشون!
    امیر یه تالار همینجا گرفته بود کلا قضیه شمالو بچه ها منتفی کردن!فرش قرمز پهن بود و جمعییت دو طرف میله های حفاظ ایستاده بودن!

    رفتم طرفشون!
    امیر یه تالار همینجا گرفته بود کلا قضیه شمالو بچه ها منتفی کردن!فرش قرمز پهن بود و جمعییت دو طرف میله های حفاظ ایستاده بودن!
    اآو دست تو دست پاشا مغرور و زیبا جلوتر از تیرداد و روناک قدم بر می داشت!
    تیرداد و روناک پشت سرشون با عشق حرکت می کردن!
    بالاخره رفتنو نشستن همونجایی که براشون بود!
    از این سبک عروسیای خر توخری بدم میومد،توی هیچ چیز غربی ها رو قبول نداشتم جز دوتا ،یکی اینکه اونقدر فهم و دانششون بالاهس که بدونن چطوری راه خودشونو برای پیشرفت و موفقیت باز کنن،یکی هم عروسیاشون بود!ساده بدون این جلف بازیا!
    امیر مسئول برگزاری مراسم بود،منم بهش یه سری پیشنهادا دادم که اونم به پاشا وتیرداد گفت و اونام قبول کردن!
    رادین بغلم بود!
    یه موشزیک ملایم بود و چند نفر می رقصیدن!
    مردونه و زنونه قاظی بود ولی مراسم اونطوری نبود که لباسای باز یا بدنما باشه،همه یا شال یا روسری داشتنو و لباساشونم مجلسی ولی محجب بود!
    می گم محجب نه اینکه دیگه مثل چادر باشن نه ولی باز نبود!بگذریم، یه خورده که گذشت، امیر از اونطرف بلند شد و رفت طرف دی جی!
    میکروفن و گرفت،و یه چشمک به من زد!
    امیر: خانوما، آقایون از محضر همتون عذر خواهی می کنم،ولی به درخواست خود عروسا و دامادا مراسم داره اینجوری برگزار میشه و اما نکته ی جالبه توجه اینه که من میخوام الان از تمام آشناهای عروس دامادا دعوت کنم که تک تک بیان و اینجا احساسشونو بگن،فک می کنم جالب باشه!
    از اینکار امیر تعجب کردم،ممن یه پیشنهاد ساده داده بودم ولی جدی جدی باور کرده بود،آوا و روناک با چشم و ابرو بهم اشاره می کردن تو اول برو!
    رادین بغلم بود رفتم طرف امیر رادینو دادم دستش و میکروفنو گرفتم:همه ی هیجان زده بودن،انگار این یه چیز جدیده واسشون یا مثلا اینکه تا حالا توی عروسیه این مدلی نبودن!

    یه نفس کوتاه کشیددمو شروع کردم: شاید درست نباشه الان من اینجام،من الان باید جامو به پدرومادرای عروسا و داداما می دادم،ولی برای اینکه اولین نفر باشمو یه جورایی برای واشدن یخا باید پیشقدم می شدم!همه خندیدن، یه لبخند کمرنگ زدم و به امیر نگاه کردم، معمولی بود!
    من: آوا و روناک دوستای صمیمی من بودن!از دبستان باهم بودیم و برای هدفمون یعنی پزشک شدن تلاش کردیم!و تاحدودی موفقم شدیم!هروقت توی هر مجلسی بحثازدواج بود ما می خندیدیمو با شوخی ردش می کردم ولی خودمون یه جورایی گیرش شدیم، به روناکو آوا که با چشماشو می گفتن بحث قدیم نگو نگاه کردم،پاشا و تیرداد می خندیدن!
    من: تنها می تونم یه چیز بگم،من فقط می تونم بگم مسبب همه ی این اتفاقا یه نیرو بود، نیرویی که مارو به خودش جذب می کرد مثل یه امتحان!عشق برامون امتحان بود ولی ماهممون موفق شدیم، پس می تونم بگم این برای همه ی ما ؛هر 6نفر که همتون می دونین باهم دوست صمیمی بودیم،المپیاد عشق بود!
    چشمامو روی تک تک مهمونا تکون دادم،برق تحسین توشون بود!
    همه توی فکر بودن که بایه صدایی از وسط جمعیت توجه ام جلب شد!ایرسام بود که با لبخند نگام می کرد!
    صدای دستا بلند شد و کل سالنو گرفت!تعظیم کوتاهی کردمو میکروفنو دادم امیر و رادینو گرفتم و باسرعت رفتم طرف میز نوشیدنی ها!
    داغ شده بودم!از اون همه هیجان ،بار اولم بود اینطوری راحت درباره ی عشق و عاشقی جلوی یه جمع صحبت می کردم!شاید این بود که می دونیتم یه جورایی از دوران گذشته بیرون اومدم !

    تک تک اعضا بلند می شدنو مهمونا به جای خسته شدن ،مشتاق حرفایی بودن که پاره ی آرزوی خوشبختی و موفقیت و بعضیاشونم خاطرات گذشته و از این قبیل حرفا بود ؛فکرشم نمی کردم،این همه استقبالو توی پیشنهادم ببینم!
    همه برای شام بلند شدن،بعد از شام هم بساط دی جی پهن بود و بزنو برقص!امیر همش یا به خدمتکارا دستور می داد یا پیش فیلمبردار بود یا میرفت اونور !اصلا یه جا بند نبود!
    آخرای مهمونی بود!
    دیگه مهمونا رفته بودنو و خودمونیاهم عزم رفتن کرده بودن!
    امیرم با صورت عرق کرده اومد ، روناک و تیرداد و آوا و پاشا سوار ماشیناشون شدن،ماهم دنبالشون،امیر پشت فرمون بود ولی متعادل نمی روند!
    من: امیر؟
    امیر: اممم؟
    من:مشکلی داری؟
    امیر: پام!
    من: بزن کنار!
    امیر با تعجب بهم ذل زد؛نگرانش بودم!نمی تونستم به این سادگی بگذرم امشب کم از خودش کار نکشیده بود!
    امیر حاشیه حرکت می کرد!
    من: بزن کنار دیگه!توقف کرد و با تعجب نگام کرد!
    از ماشین پیاده شدم؛ؤادین پشت ماشین خواب بود!ماشینو دور زدمو رفتم طرف در راننده و بازش کردم،
    من: پیاده شو!
    امیر: چی میگی ایرسا!
    من: عزیزم،پیاده شو پات مشکل داره1
    امیرلجبازانه گفت: من خودم دکترم نمیخواد اینجوری نگرانم باشی!
    با عصبانیتی آشکار گفتم: آره دکتری منتهی دکتر چشم پزشکی نه ...
    امیر اومد پایین خواست بره که احساس کردم پاش اذیتش کرد و خواست بیوفته که دوتا شونه ی منو گرفته؛منم که بی هوا خوردم زمین ،اونم افتاد روم!
    یه ماشین رد شد و گفت: خاک تو سرتون کنن ،شماها ملت و به گند کشیدین!
    سرمو بلند کردم،امیرو دیدم که با چشمای به خون نشسته به جای ماشینه خیره شده،به منم رخورد ولی وقتی ازم خطای سرنزده مشکلی نیست!
    کمکش کردمو نشوندمش روی صندلی جلو!
    یه موقع هایی اعصاب پاش مشکل پیدا می کرد و ...
    فورا خودم نشستم روی صندلی راننده یه نگاهی بهش کردمو و بعد سعی کردم کمربند مو بزنم!
    موهاش ریخته بود توی صورتش!قطره های عرق نشسته بود روی پیشونیش!
    ولباشو روی هم فشار می داد،چشماشم محکم فشار داده بود!با سرعت حرکت کردم طرف خونه!خونه ای که این سه روز توش بودیم،امیر می گفت می خواد عوضش کنه ولی من می گفتم نه!


    زسیذیم جلوی در و ماشینو پارک کردم تو،با احتیاط به امیرپارسا کمک کردم پیاده شه!
    رادینو هم بغل کردم و رفتیم تو!رادینو خوابوندم توی اتاقش!اتاقی که همون روز توی پارک که امیرپارسا فهمید رادین پسرشه زنگ زده بود تا برای رادین درستش کنن!
    پر از اسباب بازی و عروسک و ماشین و ...
    امیر توی اتاق خواب بود،رفتم داخل اتاق !چشماش روی هم بودو خوابیده بود،لباسمو عوض کردمو کنارش خزیدم زیر پتو!دستشو گذاشت روی کمرمو خودشو بهم نزدیکتر کرد!
    من: امیر بیداری؟
    امیر با چشم بسته: اوممم!
    من: باشه شب به خیر!
    امیر: شبت به خیر گلم!
    همونطور به خواب رفتم!
    ++++++++++++++++++++++++++++++++
    4سال بعد:
    توی اتاق بودم امیر پارسام کنارم بودو دستش دور کمرم بود!
    امیر: باش خانومم؟
    پشت سرم بود دستاشو قفل کرده بود روی شکمم!سرشو گذاشته بود روی شونم!
    من: ول کن امیر الان رادین میاد زشته!
    امیر: بیاد....
    حرفش نیمه کاره موندو در اتاق باز شد و رادین با تعجب گفت: مامان..
    امیر یکم ازم دور شد و گفت: چیه باباجون ،مامانت یادت نداده در بزنی بابا؟
    رادین : اممم بذار فک کنم؟ نه یادم نمیاد یادم داده باشه!
    امیر بهم نگاه کرد یعنی اینم تربیتت خانوم!
    رادین: ولی خوب،مگه چی بود که دَل بزنم!
    ای خدا این پسر چقدر شیطونه!
    امیر: هیچی باباجون....
    رادین پرید وسط حرفشو گفت: باشه؛ باشه فهمیدم! مثل همون فیلم آدم خواله بود که فلزین داشت، تو تلویزیونشون!
    امیر:فیلم آدم خواره؟
    رادین سرشو خواروندو گفت:آله!همون که یه زنه بود و یه ملده بعد داشتن همدیگه الو می خوردن ولی فلزین می گفت دالن همو می بوسن!
    یاخدا! این بچه اس اینجوریه...!
    امیرخندید؛و گفت: باشه بابا حالا چی می خواستی بگی؟
    رادین: هیچی شما به کالتون برسین؛ فقط اهولا داشت گریه می کلد!
    بلند شدم و گفتم: کی بیدار شد؟
    رادین: تازه ای!من لفتم!
    دنبالش رفتم توی اتاق پسرا!
    رادینو اهورا!پسرای من!
    اهورا برعکس رادین که شبیه امیر بود ،مثل من بود!رفتم توی اتاقشون داشت گریه می کرد؛رادین سرش به اسباب بازیاش گرم بود، با محبت نگاش کردم که گفت: مامان ؟
    من: بله؟
    رادین: حالا اونا آدم خوار بودن؟
    هی وای من حالا جواب اینو چی بدم این وسط ؟؟؟!
    من: نه مامان جان،به این چیزا فکر نکن!
    رادین: مامان منو بیشتر دوس داری یا اهولا رو؟
    من: معلومه مامان جان ،جفتتونو!
    رادین: باوشه!
    .رفت بیرون! از موقعی که اهورا به دنیا اومده بود و تا الان که 4 ماهشه ،رادین همش میره پیش باباش و اصلا بامن کنار نمیاد،همون رادینی که شبا بی من خوابش نمی برد ،حس می کردم حسوذیش میشه!
    اهورا رو گذاشتم توی جاشو بلند شدم که دیدم امیر اومد تو!
    من: امیر من قبول نکردما؟
    امیر: می کنی عزیزم@
    من: عمرا/
    امیر: مثل قبل سرتق و یک رای!
    نشستم روی تخت رادینو و گفتم: امیر یادته وقتی فهمیدی رادین پسرته چی شد؟
    امیرخندید و پاشو انداخت روی هم و گفت: مگه میشه یادم بره ، با اون شوکی که تو به من دادی
    من:لازم بود!
    امیر: صددرصد ،وگرنه من الان افتاده بودم روی تخت!
    با این حرف هردوتامون رفتیم توی فکر!
    رادین اومد تو و سکوت بینمونو شکست و گفت: مامان!بابا،بابا ؟
    امیر: جونم ؟و دستاشو باز کرد،رادین پرید بغلشو گفت: منو ببر شهر بازی!
    وقتی من برگشتم ایران همه چیز عوض شد،و از راستین ممنون بودم ومتنفر!راستین مرد،شمیم زندانی شد، طرلانی که من ندیده بودمش خبری ازش نشد!
    فریدون به عاقبت کارش رسید و ...
    آؤه زندگی همه امون یه امتحانه که خدامراقب جلسه اس!داره می پاد که کسی تقلب نکنه ،امثال فریدون و راستین و شمیم که می خوان با تقلب موفق شن!آخرش دستشون رو میشه!
    ولی اونی که رو پای خودش بیاد بالا موفق اصلیه!

    خدایا بشکن این آیینه ها را
    که من از دیدن آیینه سیرم!
    پایان
    پارمیس 98
    شنبه23:10
  4. #18
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,692
    10,365
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    با تشکر از زهرای عزیز

    قفل
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

صفحه 2 از 2 نخست 12
نمایش نتایج: از 16 به 18 از 18

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. "♥ رمـان عاشــقـانـه و زیـبـای مـسـیـر زنـدگـی ♥ "در حال تایپ توسط"parinaz_jooon"
    توسط parinaz_jooon در انجمن رمان های نوشته شده کاربران کوچولو
    پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 2013.03.04, 19:29
  2. "♥ رمـان زیـبـای صـف ِ آرزوهــایـم ♥ "در حال تایپ توسط"احمد کوچولو"و "~sarir~"
    توسط احمد کوچولو در انجمن رمان های نوشته شده کاربران کوچولو
    پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 2013.01.07, 13:38
  3. آیــدا هستم "مدیــر بخش عكس"با نام کاربری "aida-star"
    توسط Aida-star در انجمن معرفی اعضای رسمی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 2011.06.10, 14:08

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •