ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 2 از 2 نخست 12
نمایش نتایج: از 16 به 21 از 21
  1. #1
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,379
    18,026
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    Icon100 رمان بسیار زیبای "عشق و جدایی"


    نام:عشق و جدایی


    نویسنده:سحر

    خلاصه رمان: راجب دختریه که تو یه خانواده متوسط بزرگ شده و از زندگیش راضیه اون عشقو دوست نداره ولی روزی میاد که اون تسلیم عشق میشه و پسری که اونم مثله دختر ماست و اونم به موقش تسلیم عشق میشه

    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  2. #16
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,379
    18,026
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض

    پارت 15

    از بغل هم اومدیم بیرون رفتم رو تخت دراز کشیدم اونم دراز کشید گوشیمو گرفتمو رفتم تو اینستا دیدم هومن استوری گذاشته زدم روش عکس منو رادوین بود زیرش نوشته بود' تبریک بهتون فردا ملاقات قشنگی قراره باهم داشته باشیم'
    این حرف هومن ینی یه کاری میخواد بکنه عکسو به رادوین نشون دادم گوشیو گرفتو نگا کرد
    _یه کاری میکنه
    رادوین:میدونم باید آماده باشیم
    _رادوین یه چیزی میگم ولی عصبی نشو
    منتظر نگام کرد
    _برا انتقام گرفتن ازت شاید از رایا استفاده کنه
    رادوین:فقط کافیه دستش به رایا بخوره نمیذارم
    _میدونم ولی حواست بهش باشه مخصوصا فردا شب
    سرشو تکون داد
    ای هومن خدا لعنتت کنه که برامون خواب خوش نذاشتی سرمو گذاشتم رو بالشت ولی هنوزم فکرم درگیر بود
    داستان از زبون...
    هومن:فردا شب خیلی بزرگیه
    دستشو روی عکس نگین کشید عکس رادوینو به اون دستش گرفت نگاهی بهش کرد
    هومن:تو فکر کردی نگین عاشق قیافت میشه اصن عاشق میشه؟
    به رادوین حسودی میکرد که الان در کنار نگین هست حرف هایی که به عکس رادوین میزد را با حرص تموم میزد رادوین پسره جذاب و خوش قیافه ای بود و نگین هم دختر بسیار زیبایی بود باز هم ترسی در وجودش که میگفت نگین و رادوین عاشق هم هستن
    هومن:تا قبل از اینکه رادوین تورو مال خودش کنه من همین فردا تورو برای همیشه ماله خودم میکنم
    فکر های شیطانی به سر داشت که قرار شد برای فردا همه را انجام دهد
    هومن:نگین خانوم آماده باش که فردا شب قراره خوب ازت پذیرایی کنم
    لیوان مشروبش را به دست گرفت و تا ته سر کشید و خنده شیطانی کرد و عکس رادوین را پرت کرد
    هومن:نابودت میکنم تو جز مرگ تقاص دیگه ای نباید پس بدی فقط مرگ
    لیوانش را باز هم پر کرد و یک نفس سر کشید و عکس نگین را نوازش کرد
    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  3. #17
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,379
    18,026
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض

    پارت 16

    نگین

    لباسمو پوشیدم عجبا سلیقه این رادوین خان خوبه ها آرایشمم که تکمیله یهو یکی در زد
    _بفرمایین
    در باز شدو رادوین اومد تو کت شلوار پوشید خیلی خوشتیپ شده بود اومد طرفم
    رادوین:خوشگل شدی
    _خوشتیپ شدی
    رادوین:از دست تو مامان مجبور شدم دیگه
    خندم گرفت
    _کنار میای اشکال نداره بزرگ میشی یادت میره
    خندش گرفت دستمو گرفتو رفتیم بیرون مهمونا اومده بودن با چشم دنبال هومن بودم که دیدم داره میره طرف رایا
    _رادوین بدو
    سری رفتیم طرفش رایارو گرفتمو بردم اونور
    رایا:نگین چیکار میکنی؟
    _بهت میگم الان باهام بیا
    ازشون دور شدیم به رادوین نگا کردم که داشت با هومن حرف میزد
    رادوین
    یه لبخند چندش زد که حالمو بد کرد
    هومن:سلام آقا داماد چطوری؟
    _خوبم اگه تورو جلو چشام نبینم بهترم میشم
    سرشو به یه حالت مزخرف تکون داد
    هومن:از این به بعد منو بیشتر از اونی که فک کنی میبینی رادوین خان
    با چشم به سمت راست اشاره کرد نگین بود
    هومن:اون دختر جز من ماله کسه دیگه ای نمیشه
    دستامو مشت کردم با لحن جدی گفتم
    _هومن اگه نگاه چپ بهش کنی زندت نمیذارم شانس آوردی اینجا کلی آدمه وگرنه نمیذاشتم زنده یا سالم از اینجا بیرون بری
    هومن:این حرفارو زیاد از اینو اون شنیدم یه چیزه جدید بگو
    _هومن نزدیک نگین نمیشی فهمیدی؟
    هومن:حالا ببین
    از پیشم رفت خدا امروزو بخیر بگذرون آقا جونو دیدم که داره میاد طرفم منم رفتم طرفش اخم کردم اونم اخم داشت
    رسیدیم به هم
    _سلام
    آقاجون:علیک سلام ازدواجتو تبریک میگم که کار تموم شده خبر دار میشیم
    _به زندایی گفتم بهتون برسونه
    نگین اومد پیشم
    _عزیزم ایشون پدربزرگ من هستن
    نگین رفت سمتش که دستشو بگیره و بوسش کنه ولی آقاجون محکم بهش سیلی زد
    من با داد:آقاجون
    نگین دستشو گذاشت رو صورتش و با کمال ناباوری دست خودشو بوسید
    نگین:دستتون رو صورتم خورد این از لمس کردن یک دقیقش بهتره و این همیشه یادم میمونه که شما رو سرتم دست کشیدین
    همه یه لبخند بهش زدن آقاجون از حرف نگین تعجب کرد
    نگین:شما صورت منو نوازش کردینو روم موندش منم همیشه اینو دست میزنم و میبوسمش چون شما لمسش کردین آقاجون
    دستشو گرفتمو بردمش اونور
    _خوبی؟
    نگین:بابا من اوکیم فقط برم یه لحظه تو اتاقم
    _بیام باهات؟
    نگین:نه خودم میرم تو حواست به اینجاها باشه
    سرمو تکون دادم رفتش خیلی دختر خوبیه واقعا
    نگین
    رفتم تو اتاقم به صورتم نگا کردم یکم قرمز شده بود ولی اشکال نداره بزرگ ترم بود
    هومن:سلام عزیزم
    رومو سری اونور کردم کنار در وایساده بود درو بستو کلید کرد ترسیدم
    _هومن چه غلطی داری میکنی؟
    اومد طرفم که جا خالی دادم میخواستم برم اونور که دستمو سری گرفتو پرتم کرد رو تختو افتاد روم دستامو محکم گرفت جیغ کشیدم که دهنمو گرفت
    هومن:اون حرکتای دفاع شخصیت بدردت نمیخوره الان دستشو از رو دهنمو دستام برداشتو شرو کرد دکمه های پیراهنشو باز کردن
    با جیغ گفتم:رادوین
    چون رو شکمم نشسته بود نمیتونستم حرکت کنم با ناخنام دستاشو چنگ زدم
    پیراهنشو در آورد افتاد روم سعی کرد گردنمو ببوسه ولی نذاشتم
    هومن:خانومی امشب ماله من میشی
    اخرین نفسامو رو هم گذاشتم و گفتم:رادوین
    هومن:هیچکی نمیاد کمکت تا بیان من کارمو تموم میکنم
    دستشو گذاشت پشتمو میخواست زیپ لباسمو باز کنه
    گریم گرفت ولی نذاشتم به زیپ برسه تو دلم فقط اسم خدارو صدا میکردمو رادوینو میخواستم یهو که احساس کردم دیگه کارم تمومه دیدم از روم بلند شدس نگا کردم دیدم رادوین داره کتکش میزنه ولش نمیکنه
    رادوین:مرتیکه عوضی. اشغال. بی ناموس میخواستی چه غلطی کنی ها میخواستی چه غلطی کنی
    همرو با داد و عصبانیت فراوون میگفت
    با بغض گفتم:رادوین بسه
    نگام کرد تا منو دید ولش کردو اومد طرف من بغلم کرد منم محکم تر از اون بغلش کردم
    رادوین:گمشو
    اون رفتش سرمو دست کشید
    رادوین:تموم شد عزیزم تموم شد
    فک کنم چون حالم بد بود اون حرفارو میزد
    _راد....وین اون....اون
    رادوین:هیچی نیست هیچ کاری نکرد عزیزم اروم باش
    سرمو تو دستاش گرفت پیشونیمو بوسید
    رادوین:هیچی نیست بیا بیا بریم صورتتو اب بزن
    باهم رفتیمو صورتمو آب زدم دستشو اصلا ول نمیکردم میترسیدم
    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  4. #18
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,379
    18,026
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض

    پارت 17

    دستشو محکم نگه داشتم
    رادوین:عزیزم آروم باش هیچ غلطی نکرد بیا بریم تو اتاق یکم که حالت بهتر شد میریم بیرون
    رفتیم تو اتاق رو تخت نشستم اونم کنارم نشست هنوزم میترسیدم نگاش کردم سرمو گذاشت رو سینش و سرمو بوسید منم محکم بغلش کردم
    _ممنون که نجاتم دادی
    رادوین:وظیفم بود
    سرمو دست میکشید خدا اگه امروز رادوین نبودی چی میشد حالم بهتر شد سرمو بلند کردم
    رادوین:بهتری؟
    _آره بیا بریم بیرون باز ببینن نیستیم یه چیزی میگن
    باهم رفتیم بیرون رایا اومد پیشم
    رایا:نگین کجا بودی دنبالت میگشتم
    _تو اتاقم کار داشتم
    رایا:وقت دارین دست همو بگیرین حالا بیا
    به دستم نگا کردم تو دست رادوین بود ینی متوجه نشدم؟ انقد ترسیدم؟ دستمو ول کرد با رایا رفتیم اونور هومن هنوز بود با یه حالت بدی نگام کردو اومد طرفمون
    هومن:امشبو نجاتت داد
    رایا تعجب کرده بود
    اخم غلیظی کردم دستشو محکم فشار دادم که دادش رفت هوا
    رادوینم اومد طرفمون اخم غلیظ کرد
    رادوین:گورتو گم کن تا نکشتمت
    هومن:نمیذارم یه آب خوش از گلوتون پایین بره هم تو هم تو دختر عمه
    منو رادوین:گمشو
    رفتش
    رایا:داداش چیشده؟
    رادوین:هیچی تو اگه اینو دیدی نزدیکش نرو
    سرشو تکون داد
    رادوین:باید بادیگار بگیرم با این اوضاع
    رایا:نه داداش تورو خدا
    رادوین:اگه ببینم خیلی نزدیک میشه میگیرم
    _رایا نزدیکش نمیشیا
    رایا:باشه باشه نمیشم
    خندمون گرفت باهم شرو کردیم حرف زدن رادوین رفت پیش آروین منم با رایا ادامه دادیم
    رایا:نمیدونم چیشد که خیلی بهت اعتماد دارم میخوام یه چیزی بهت بگم
    _جانم بگو
    رایا:نمیدونم عکس العملت چیه خیلی وقته این حسو دارم
    _عاشق شدی؟
    سرشو تکون داد
    _خب کیه؟
    رایا:اروین
    _آروین؟
    رایا:داداشت
    تعجب کردم
    _شوخی؟ کی؟
    رایا:من همیشه میدیدمش بیرون الان سه ساله دوسش دارم و الان از همیشه بهم نزدیک تره
    سرشو انداخت پایین
    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  5. #19
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,379
    18,026
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض

    پارت 18

    سرشو بلند کردم
    _نگران نباش من به کسی نمیگم
    رایا:ممنون فقط یه چیزی ببخشید البته دوست دختر داره؟
    _نه چون اگه داشت بهم میگفت الانم ناراحت نباش امشب یه کاری میکنم بهت نزدیک شه
    انگار یه برق خاصی تو چشاش روشن شد
    سرشو دست کشیدم
    _نگران نباش عزیزم اون با من البته باید یه جوری رفتار کنی که شک نکنه
    سرشو تکون داد
    _آفرین
    دستشو گرفتم رفتیم پیش رادوینو آروین احساس میکردم که داره خجالت میکشه
    رادوین:خانوما صفا آوردین
    _مچکر خب چی میگین شماها
    رادوین:هیچی راجب دوس دختر آروین حرف میزدیم
    تا اینو گفت احساس کردم رایا داره میوفته پشت کمرشو گرفتم
    _آروین دوس دختر نداره اگرم داشته باشه به من میگه
    رادوین:نشد یه بار گول بخوریا
    رایا خیالش راحت شد
    آروین:رایا خانوم حالتون خوبه؟
    رایا:اره خوبم
    باید یه فکری کنم که این دوتا به هم نزدیک شن
    _من یه لحظه برم الان میام
    رفتم تو چند تا کاغذ اسم نوشتم رایا و آروین و چند تا دیگه که کسی شک نکنه فقط خدا کنه این دو تا در بیان رفتم رو استیج میکروفونو گرفتم
    _خانوما و آقایون دوباره سلام عرض میکنم همونطور که به مناسبت ازدواج منو رادوین این جشن برگزار شده و ما قراره یه مسابقه بذاریم و توی این دو تا ظرف چند تا اسم گذاشتیم و یه پسر و دختر انتخاب میشن برای رقص خب اول اسمارو میخونم رادوین.اروین.حسام.امیر.راشا کسی هست که بخواد اسمش تو لیست باشه؟
    کسی چیزی نگفت
    _حالا خانوما خودم.باران.دیانا.رایا و یه دوست دیگه مارال کسی هست که بخواد وارد لیست بشه؟
    کسی چیزی نگفت
    _رادوین بیا بالا تو ظرف دخترا منم پسرا
    اومدش بالا فقط خدا خدا میکردم رایا با آروین بیوفتن خدایا کمکم کن هر دو تامون دستمونو گذاشتیم تو شیشه تا ده شمردیمو در آوردیم بسم الله گفتمو باز کردم باورم نمیشه آروین در اومد خواستم جیغ بکشم که نشد برگه رادوینو نگا کردم وای خدایا بزرگیتو شکر رایا در اومد میکروفونو گرفتم
    _آروین و رایا منتظریم
    همه دست زدن به رایا نگا کردم
    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  6. #20
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,379
    18,026
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض

    پارت 19

    به رایا نگا کردم اونم بهم نگا کردو یه لبخند جذاب زد آروین رفت طرفش دستشو دراز کرد رایا دستشو گذاشت تو دستشو اومدن جلو شرو کردن به رقصیدن
    رادوین:مشکوکیا
    _از چه لحاظ
    رادوین:از لحاظ اینکه نقشه بود که این دو تارو به هم نزدیک کنی
    بهش نگا کردم
    _نوچ پسر جون
    انگار من همون دختری نبودم که همین چند دقیقه پیش نزدیک بود همه چیشو از دست بده خداروشکر که رادوین بود همه دست زدن به خودم اومدم رقصشون تموم شد منم دست زدم منو رادوین رفتیم طرفشون
    رادوین:بابا باریک هر دو
    به دستشون نگا کردم که هنوز تو دست هم بود یه لبخند شیطانی زدم
    _به به خبر مبره؟
    آروین:مثلا؟
    با چشم به دستشون اشاره کردم سری دستشونو از هم جدا کردن منو رادوین خندیدیم یکم حرف زدیم بعد چند ساعت بلاخره مهمونی تموم شد همه رفتن ماام رفتیم تو سری لباسای حموممو حاضر کردم رفتم تو با کمال آرامش حموممو رفتم لباسمو پوشیدم رفتم بیرون یهو جیغ کشیدم چون رادوین کلا لخت بود رومو سری اونور کردم
    رادوین:اه دیونه لباس ز*ی*ر*م*و که در نیاوردم
    _رادوین بیا برو بیا برو تو حموم دیونه
    رادوین:نمیرم میخوام همینجا باشم
    _باشه پس من میرم بیرون
    سری رفتم بیرون دیونه مسخره ی مزخرف بعد ده دقیقه رفتم تو رو تخت دراز کشیدم که دیدم شازده اومد بیرون نگام کرد
    رادوین:وای چقد کیف داد
    _خا زود باش برقو خاموش کن میخوام بخوابم
    رادوین:من میخوام تا صبح بیدار باشم با برق روشن
    _رادوین اذیت نکن دیگه
    اومد طرفم با پیراهن ___ نبود ______ داشت زد نمیدونم چرا بهش چیزی نگفتم نفسای گرمش میخورد بهم چشامو بستم انگار یه حسی دارم بهش پیدا میکنم یاده حرف دیانا افتادم دیانا:بلاخره عاشق میشی نگین هیچکی بدون عشق طاقت نمیاره ینی من واقعا عاشقش شدم من به خودم قول دادم که عاشق نشم یهو احساس کردم داره _____ چشامو باز کردم اره حسم درست بود داشت _____ بعد چند دقیقه _____ جدا کرد
    رادوین:دوست دارم اذیتت نمیکنم
    حرفش مدام تو گوشم پیچید دوست دارم
    یهو از خواب پریدم ینی همه خواب بود؟
    رادوین:خوبی؟
    نگاش کردم سرمو تکون دادم همه خواب بود ولی حسی که دارم خواب نبود دوباره دراز کشیدم خدا چرا؟
    ویرایش توسط traffic : 2020.11.27 در ساعت 09:53
    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  7. #21
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,379
    18,026
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض


    پایان رمان عشق و جدایی

    ویرایش توسط traffic : 2020.12.23 در ساعت 12:43
    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
صفحه 2 از 2 نخست 12
نمایش نتایج: از 16 به 21 از 21

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 29
    آخرين نوشته: 2011.06.28, 23:25

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •