ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 21
  1. #1
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,409
    18,069
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    Icon100 رمان بسیار زیبای "عشق و جدایی"


    نام:عشق و جدایی


    نویسنده:سحر

    خلاصه رمان: راجب دختریه که تو یه خانواده متوسط بزرگ شده و از زندگیش راضیه اون عشقو دوست نداره ولی روزی میاد که اون تسلیم عشق میشه و پسری که اونم مثله دختر ماست و اونم به موقش تسلیم عشق میشه

    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  2. #2
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,409
    18,069
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض


    پارت 1

    نگین
    باران:نگین لطفا امروزو یکم کوتاه بیا ببین چقد پسرای خوشگلی اینجان
    _باران ساکت باش تو فقط برا پسر دیدن میای بیرون؟
    باران:خب یه دلیلش اینه
    یه چشم غره بد بهش رفتم
    دیانا:بچه ولش یه روز اومدیم بیرون خرابش نکنین لطفا بیاین بریم سوار یه چیزی بشیم
    حرفشو قبول کردیمو رفتیم بذارین یکم باهام آشنا بشین
    من نگینم بیستو دو سالمه رشتم مترجمیه زبانه یه داداش بزرگ تر دارم آروین که سه سال ازم بزرگ تره قیافم چشام طوسیه با موهای قهوه ای بلند و قدمم بلنده
    اونم بارانه هم سنیم رشتمونم یکیه یه خواهر دوقلو داره که همسان نیستن اسمشم بارانا و یه داداش بزرگم داره که اسمش بنیامینه ازش سه سال بزرگ تره قیافشم چشاش قهوه ایه با موهای قهوه ای بلند قدشم بلنده
    دیانا هم هم سنمونه رشتمونم یکیه تک فرزنده البته یه خواهر داشت که بخاطر یه تصادف مردش ازش بزرگ تر بود اسمشم آریانا بود قیافشم چشای سبز با موهای قهوه ای
    باران:نگین تو فکر کی هستی؟
    _هیچ بریم
    باران:بریم چرخو فلک
    خب از اون جایی که باران یه چیزیو انتخاب کنه باید انجام بده منو دیانا هم قبول کردیمو رفتیم تو صف بعد ده دقیقه نوبتمون شد ولی از شانس بد من با یه پسره افتادم رفتم تو نشستم اونم نشست بارانو دیانام باهم نشستن چرخو فلکم شرو کرد به حرکت کردن یکم که چرخید یهو وایساد تعجب کردیم منو پسره به هم نگا کردیم بعد از پنجرش نگا کردیم که فهمیدیم بله گیر کرده رو صندلی نشستم عجبا بارانو بگیرم کشتمش قشنگ یهو دیدم گوشیم زنگ که بله خودش بود جواب دادم ولی چیزی نگفتم
    باران:نگین
    چیزی نگفتم
    باران:نگین چرا چیزی نمیگی؟
    _فقط اینو بدون باران بگیرمت کشتمت
    باران:مگه من خراب کردم؟
    _پیشنهادش که از تو بود
    باران:کدوم طبقشی؟
    با حرص گفتم_آخری
    باران:نگین یکم جدی باش لطفا
    بیشتر با حرص گفتم_آخری
    خندید
    باران:عجب با اون جیگری که پیشته افتادی اشکال نداره
    _باران فقط اینو بدون زنده نمیذارمت
    یهو قلبم شرو کرد به درد گرفتن اینجور که دادم بلند شد
    باران:نگین چیشده خوبی؟
    چیزی نگفتم چون خیلی درد داشتم
    باران:نگین باز قلبته؟
    _آره
    قطع کردم گوشیو قلبمو محکم گرفتم مشکل قلبیمو کسی نمیدونه ینی به کسی جز دیانا و باران نگفتم دکترم رفتم گفت خیلی مشکلش جدیه و حتما باید پیوند بخوره دلم نمیخواد یه کسی بخاطر من بمیره برا همین به کسی نگفتم که اینجوری نشه ولی الان خیلی اذیتم میکنه پسره نگام کرد چشام سیاهی میرفت
    پسر:خانوم خوبین؟
    سرمو تکون دادم که ببینم چشام بهتر میشه یا نه ولی نه
    اومد طرفم از پشت یکم طرف قلبمو آروم مشت زد و یکم ماساژ داد بعد از جلو هم یکم ماساژ داد
    پسر:یه نفس عمیق بکشین
    نمیدونم چرا ولی حرفشو گوش کردم چشام از حالت سیاهی رفت قلبمم بهتر شده بود اونم بلند شد از پیشمو رفت سره جاش نگام کرد
    پسر:حالتون خوبه الان؟
    _بله ممنون
    پسر:مشکل قلبیتون خیلی جدیه و به مرحله خطرناکی رسیده باید حتما پیوند بخوره
    _نه
    تعجب کرد
    پسر:چرا؟
    _دلیلش به خودم مربوطه راستی مگه دکتری که بهم میگی مرحلش خطرناکه؟
    _پرستاری میخونم و از بابام که دکتره قلبه یاد گرفتم ازش دکتر سعید راد
    همون دکتری که پیشش رفته بودم بود
    سرمو انداختم پایین چرا آخه من؟
    پسر: قرصی ندارین که الان بخورین؟
    وای یادم رفته بود سری از کیفم در آوردمو خوردم
    پسر:برین پیش پدرم بگین منو رادوین فرستاده نیازیم نیست پول بدین چون مشکلتون خیلی جدیه
    _پیش پدرتون رفتم حرفای شمارو زد ولی من قبول نکردم
    رادوین:ولی خانوم مشکلتون خیلی جدیه اگه یه حمله دیگه بهتون دست بده شاید باعث مرگتون بشه
    نگاش کردم راست میگفت شاید با حمله بعدی بمیرم
    _امروزو نمیخوام برا دوستام خراب کنم لطفا اگه پایینم رفتیم چیزی در این مورد نگین
    سرشو تکون داد
    بلاخره چرخو فلکم شرو به حرکت کردن کرد از پنجره بیرونو نگا کردم امروزو براتون خراب نمیکنم بچه ها قول میدم....
    ادامه دارد..
    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  3. #3
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,409
    18,069
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض



    پارت 2

    پیاده شدم پسررو نگا کردم
    _ممنون
    رادوین:خواهش می کنم
    با دوستاش رفت رفتم رو صندلی نشستم بارانو دیانا رفتن بستنی بگیرنو بیان گفتن یهو چت شد گفتم که میخواستم بارانو بترسونم اونام قبول کردن چون حرفمو جوری میزنم که باور میکنن دستمو گذاشتم رو قلبم امروزو بذار خوش بگذره بهشون اگه میخوای فردا بمیرم مهم نیست بلند شدم یهو سرم گیج رفت ولی قبل از اینکه بیوفتم یکی گرفتم و نیوفتادم سرم خیلی گیج میرفت بعد از حمله قلبی همیشه سر گیجه میگیرم صدای پسر بود
    پسر:خانوم
    رو صندلی نشستم سرم هنوز گیج میرفت یهو صورتم خیس شد خداروشکر آرایش کرده نبودم سرمو تکون دادم دیگه سرگیجه نداشتم به اون طرف مقابلم که صورتمو خیس کرد نگا کردم رادوین بود
    رادوین:بازم؟
    _نه
    رادوین:آره
    _نه
    سرشو با شیطنت تکون داد خندم گرفت
    _خوبم سرم گیج رفته بود
    رادوین:باید خودم ببرتون دکتر؟
    _بیخیال
    بلند شدم
    _ممنون
    رادوین:ممنون خشکو خالی قبول نمیکنم
    نگاش کردم
    رادوین:اول اینکه باید بری دکتر دوم باید یه بستنی بهم بدی
    _ببخشیدا زود پسرخاله شدیا
    رادوین:معمولا با کسی نمیشم تو اولیشی
    _آها اولیو نه ولی دومیو باشه
    رادوین:اصلا بیخیال تو دوستات بیاین با منو دوستام اینجوری جبران میشه پول غذاهامونم نصف نصف
    _با پسرا بیرون رفتن و حرف زدن بدم میاد تو اولیشی که باهاش حرف زدم
    رادوین:فعلا کهبه این پسر بدهکاری دختر خانومه مغرور
    _خو باشه
    رادوین:راستی من رادوینم
    _نگین
    یهو صدای باران و دیانا اومد که داشتن با دو تا پسره دعوا میوفتادن
    _عجبا دعوا
    رادوین:اونا رفیقای منن
    _چه جالب اونام رفیقای منن
    رفتیم سمتشون گفتو گوی باحالی بود منو رادوین دست به سینه نگاشون میکردیم
    باران:کوری کور نمیفهمی کجا داری میری؟
    پسر:تو که کور نبودی چرا اونور نرفتی؟
    دیانا: مقصرم بودین طلب کارم هستین ؟
    پسر:برین بابا جم کنین چقد شد پولش مثلا رو هوا میریزم جم کنین برا خودتون
    دیانا:گدای پول شما احمقا نیستیم
    یهو هر چهار تاشون مارو نگا کردن
    منو رادین:خب ادامه بدین
    همدیگرو نگا کردیمو خندیدیم
    باران:نگین؟
    پسر:رادوین؟
    دیانا:تو با پسره خندیدی؟
    بیشتر خندیدم
    پسر:رادوین تو که اسم دوست دخترو میاوردیم همه جارو خراب میکردی الان؟
    _فکر بد نکنین ما تازه آشنا شدیم
    رادوین:الانم قراره دوستیمون معمولی باشه شماهام تمومش کنین
    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  4. #4
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,409
    18,069
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض



    پارت 3

    هر چهار تاشون بهم نگا کردنو سرشونو تکون دادن باهم رفتیم رستوران در واقع پاتوق هر شیش تامون رو صندلی نشستیمو همدیگرو نگا کردیم گارسون اومد
    گارسون:سلام خانوما و آقایون میتونم سفارشتونو بگیرم؟
    باران:سلام همون همیشگی
    پسره:برا ماام همیشگی
    گارسون:حتما
    رفتش دوباره شدیم ما شیش تا
    رادوین:خب معرفی کنیم؟
    سرمونو تکون دادیم
    _نگین
    باران:باران
    دیانا:دیانا
    رادوین:به به اسماتون قشنگه خیلی خب منم رادوین
    پسره یک:حسام
    پسر دو:امیر
    _اسمای شماام باحاله
    یهو دوباره قلبم درد گرفت عکس العملی نشون دادم درد داشتم ولی سعی میکردم لبخند بزنم غذا هارو اوردن شرو کردیم به خوردن بعد از تموم شدن بهشون بستنی دادم وقتی تموم شد دیگه موقع رفتن بود ساعت نزدیک یازده بود ازشون خدافظی کردیم
    رادوین:بشینین برسونیمتون
    ما هر سه تا بهم نگا کردیم
    _نه ممنون خودمون میریم
    حسام:نترسین کاریتون نداریم اگه میخواستیم کاری کنیم همون جا میتونستیم بذور ببریمتون
    امیر:راس میگه اگه میخواستیم بذور ببریمتون میبردیم صبر نمی کردیم تازه لاتا هم الان میان بیرون میخواین گیر اونا بیوفتین یا گیر ما که تا دم در میرسونیمتون؟
    ما هر سه تا بهم نگا کردیم خب راستم میگفتن نگاشون کردیمو سرمونو تکون دادیم نشستیم البته حسامو امیر جلو نشستن که ما راحت بشینیم رادوینم پشت فرمون بود حرکت کردیم یهو گوشیم زنگ خورد آروین بود
    _پسرا لطفا حرف نزنین
    سرشونو تکون دادن
    _سلام داداشی خوبی؟
    آروین:سلام کجایی عشقه داداش؟
    _دارم میام خونه
    آروین:بیا زود تر تخمه گرفتم بدون تو مزه نمیده بهم
    _باشه دارم میام
    آروین:منتظرم عزیز دلم
    _قربونت فعلا کاری نداری؟
    آروین:نه مواظب باش خدافظ
    _خدافظ
    قطع کردم
    رادوین:چه داداش خوبی داری
    نگاش کردمو سرمو تکون دادم
    رادوین:دوس نداری پیشش بمونی تا آخر عمرت؟
    منظورشو فهمیدم ولی برا اینکه بقیه نفهمن
    _قرار نیست جایی برم که پیشش نمونم تا کچلش نکنم ولش نمیکنم
    از آیینه نگام کرد متوجه شد که میتونم بپیچونم بحثو دیگه تا موقع رسیدن حرفی نزدیم اول دیانارو رسوندیم بعد حسام و بعد امیرو موندیم ما سه تا بارانم پیاده کردیم فقط موندیم ما دو تا
    رادوین:الان که کسی نیست میتونی راحت حرف بزنی تا کی میخوای ازشون پنهون کنی؟
    _تا زمان مردنم
    رادوین:نگین این راهش نیست چرا انقد لج می کنی؟ قلبی که برات پیوند میزنن برا آدمیه که داره میمیره و دیگه نمیتونه زنده بمونه قلبشو پیوند میزنن تو کسیو نمیکشی میفهمی
    داد زدم: رادوین همین که داری میگی من نمیخوام اون طرفی که من ازش قلب میگیرم و اون میمیره و من زندگی میکنم نمیخوام اینو خودم بمیرم بهتره
    رادوین:داداشت چه حالی میشه به این فکر کردی؟ بابا و مامانت؟ بارانو دیانا بهشون فکر کردی؟ تو حق انتخاب نداری فقط نگین تو برا تک تک اشکای این آدما مسئولی و مجازات میشی
    راست میگفت خدایا چیکار کنم؟ خودت یه راهی بهم بگو سرمو انداختم پایین
    رادوین:آدرسو بگو
    بهش گفتم بعد یه ربع رسیدیم پیاده شدم
    رادوین:بهشون بگو اگه مشکل مالیم دارین من کمکت میکنم
    _وقت میخوام فعلا
    رادوین:زود تر فقط چون اوضات بده
    سرمو تکون دادم ازش خدافظی کردم حرکت نکرد درو که باز کردم دیدم تازه داره میره رفتم تو سرم پایین بود درو باز کردمو رفتم تو برقا روشن بود سرمو بلند کردم آروین جلوم بود معمولا هیچ وقت اینکارو نمیکردم رفتم بغلش کردم اون نمیدونست چی شده ولی بغلم کرد
    آروین:چی شده نگین؟
    _هیچی داداش دلم میخواست بغلت کنم فقط
    اونم منو محکم تر بغل کرد منم همینکارو کردم وقتی از هم جدا شدیم موهامو دست کشید
    آروین:برو لباستو عوض کن بیا پایین
    سرمو تکون دادم سری رفتم بالا لباسامو عوض کردم موهامو دم اسبی بستم رفتم پایین دیدم دو تا کاسه پر تخمه آورد نشستم رو مبل یه کاسرو گرفتم
    _مامان و بابا کجان؟
    آروین:خونه آقا جونشون گفتن دیر میان
    سرمو تکون دادم یه فیلم زدیمو باهم نشستیمو تخمه خوردیم ولی نمیدونم چیشد که یهو خوابم برد...
    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  5. #5
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,409
    18,069
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض



    پارت 4

    رادوین
    رفتم خونه مامانو دیدم اومد طرفم
    مامان:دیر کردی رادوین
    _نکردم مامان بیا بریم تو
    رفتیم تو راشا و رایا رو مبل نشسته بودن راشا ازم بزرگ تره من بیستو چهار سالمه اچن بیستو شیش رایا هم بیستو دو سالشه
    _نخوابیدین چرا؟ بابا نیومد؟
    مامان:رادوین خب میدونی
    نگاش کردم راشا و رایا ام ترسیدن
    _چی شده چرا حرف نمیزنین؟
    رایا:داداش خب چیزه
    عصبی شدم داد زدم:بابا یکی بگه چخبره ها چطون شده شماها
    راشا:رادوین آقا جون گفته باید با الهام ازدواج کنی وگرنه از ارث محرومت می کنه
    عصبی شدم دستمو محکم زدم به دیوار میدونستم چشام از عصبانیت قرمز شده نگاشون کردم رایا ترسیدو پشت راشا قایم شد مامانم از حرکتم وحشت کرده بود
    _همینو بهش بگین که رادوین حرف زور حالیش نمیشه و نیازیم به ارث اون نداره
    از خونه رفتم بیرون ماشینو روشن کردمو گاز دادم نمیدونسم دارم کجا میرم فقط گاز میدادم صدای آهنگمو زیاد کردم
    سینا درخشنده پرنده
    وای از دست آدما چه بی رحمن بگو چرا ....
    رادوین هیچوقت حرف زور حالیش نمیشد و نمیشه مخصوصا سره ازدواج حواسم نبود یهو فرمونو کج کردمو خوردم به دیوار سرم خورد به شیشه و دیگه چیزی نفهمیدم
    نگین
    با صدای یه چیزی از خواب پریدم البته صداش زیاد بلندم نبود سرم رو شونه آروین بود بلند شدم لباس پوشیدمو رفتم بیرون یه ماشین خورده بود به دیوار ینی همه خوابن؟ این ماشین چقد آشناس رفتم نزدیکش توش رادوین بود ترسیدم شیشه رو زدم ولی انگاری بیهوش بود درو باز کردم سرش خونی بود
    _رادوین پاشو لطفا پاشو
    وای بیهوشه نبضشو گرفتم ضعیف بود وای این ماشینم که داغونه اگه به آمبولانسم زنگ بزنم نیم ساعت طول میکشه بیاد سری رفتم خونه سوئیچ ماشینمو گرفتم ماشینو بردم بیرون بذور بلندش کردمو گذاشتمش تو ماشین گوشیشم محض اطمینان گرفتم سری گاز دادم بعد یه ربع رسیدم رفتم تو ازشون خواستم برانکارد بیارن اونام با دیدن وضعیت رادوین سری برانکاردو آوردنو بردنش وای خدا دفترچه خودم که همیشه تو ماشینم بودو دادم خب دفترچشو نمیدونم کجا بود دره ماشینشم قفل کرده بودم منتظر بودم خدا چیزیش نشه قلبم دوباره درد گرفت تو دلم گفتم لطفا الان نه رادوین اینجاست فقط من اینجام باید تحمل کنم دردم میومد ولی بیخیالش شدم بعد نیم ساعت دکتر اومد رفتم طرفش
    _ببخشید حالش چطوره؟
    دکتر:نگران نباشین دیگه خطری تهدیدیش نمیکنه میتونین ببینینش
    یه نفس راحت کشیدم تشکر کردم رفتم تو اتاقش سرم وصل بود تو دستش رو صندلی نشستم گوشیشو نگا کردم رمز داشت ینی کسی نمیخواد بهش زنگ بزنه یهو دیدم تکون خورد نگاش کردم چشاشو باز کرد نفسمو آروم بیرون دادم
    رادوین:نگین تو اینجا چیکار میکنی؟ من اینجا چیکار می کنم؟
    _تصادف کردی آوردمت بیمارستان
    میخواست بلند شه کمکش کردم
    رادوین:تو کوچه شما تصادف کردم؟
    سرمو تکون دادم
    رادوین:چرا تو منو آوردی؟
    _کسی بیرون نیومد خواب بودم خوابم سبکه صدا شنیدم اومدم بیرون دیدم تویی
    رادوین:ممنون
    سرمو تکون دادم
    دکتر اومد تو
    دکتر:خانوم لطفا این دارو هارو براش بگیرین
    برگرو گرفتم
    _باشه الان میرم
    داشتم میرفتم که دستمو گرفت
    رادوین:نمیخواد
    _خیلیم هست تو منو نجات دادی الان نوبت منه
    دستمو از دستش بیرون آوردم رفتم داروهاشو خریدم آبمیوه هم گرفتم که باهاش بخوره رفتم تو اتاقش نشستم پیشش قرصو بذور دادم بهش با آبمیوه خورد
    رادوین:بدبخت شوهرت
    _بدبخت زنت با این اخلاق تخس مسخرت
    چیزی نگفت تو فکر بود
    _تو تو کوچه ما چیکار میکردی چرا تصادف کردی؟
    رادوین:به خاطر یه دلیل
    نپرسیدم ازش چه دلیلی
    رادوین:به کسی که زنگ نزدی؟
    سرمو تکون دادم که ینی نه
    گوشیه خودم زنگ خورد آروین بود چی بگم بهش؟ رادوین نگام کرد فهمید ترسیدم
    _ساعت یک شبه چی بگم بهش؟ کجام؟
    جواب دادم:بله
    آروین:کجایی؟
    _پیش بارانم
    آروین:الان؟
    _کار داشت ناراحت بود
    آروین:خو میگفتی میرسوندمت ساعت یک شب رفتی
    _مشینمو گرفتم نگران نباش داداشی
    آروین:باشه خدافظ عزیزم
    _خدافظ داداش
    قطع کردم
    رادوین:حتی میترسیم خودتو نمیبازی
    _یکی از ویژگی های سخته من اینه
    رادوین:خوبه خب برو من خودم هستم
    _با این حالت چطور تنهات بذارم؟
    یهو چشام سیاهی رفت قلبمو گرفتم
    رادوین:نگین
    افتادمو دیگه چیزی نفهمیدم..
    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  6. #6
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,409
    18,069
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض



    پارت 5

    رادوین
    _پرستار پرستار
    یه پرستار سری اومد
    _بیماریه قلبی داره ببرش زود تر
    سری با برانکارد بردنش ای خدا گوشیمو گرفتم به بابا زنگ زدم بعد سه تا بوق جواب داد
    بابا:کجایی رادوین؟
    _بابا بیا بیمارستان....
    بابا:چرا؟
    _بابا زود بیا
    قطع کردم رفتم برا اینکه بذور خودمو مرخص کنم که موفقم شدم بابارو دیدم که اومد
    بابا:اینجا چیکار میکنی سرت چیشده؟ چرا زخمی شدی؟
    _بابا تصادف کردم بیخیال الان یکی بهت نیاز داره برو اتاق بیستو شیش برو بابا سری رفت منم پشت سرش رفتم وضیعتش خیلی بد بود
    پرستار:وضعیتش خیلی بده نمیتونه زنده بمونه
    بابا:بهش گفتم که باید عمل بشه الان کار از کار گذشته
    _بابا این دختره جون منو نجات داد باید کمکش کنی
    بابا:عملش خیلی خطرناکه شاید زنده نمونه
    از حرف بابا جا خوردم باید چیکار کنم؟
    بابا:مجبوریم عملش کنیم وگرنه میمیره و اینکه الانم تو کماست
    گوشیش زنگ خورد گرفتم آروین بود جواب دادم
    _سلام آقای آروین؟
    آروین:کوشیه خواهرم دست شما چیکار میکنه؟
    _نمیتونم حرف بزنم ولی فقط هر جا که هستن خودتونو برسونین به بیمارستان...
    آروین:چیشده؟
    _حال خواهرتون خوب نیست زود بیاین
    قطع کردم
    بابا:باید یکی بیاد رضایت بده
    _برادرش تو راهه
    رفتم بیرون حالا چجوری بفهمم کیه؟ گوشیشو نگا کردم رمز اثر انگشتم داشت رفتم تو اتاقشو انگشت اشارشو زدم که باز شد خیلی ببخشید رفتم تو گالریش عکس یه پسررو دیدم که بغلش کرده چشای عسلی یا موهای بور لابد خودشه منتظر موندم یهو همون پسره تو عکسو دیدم رفتم سمتش
    _آقا آروین
    نگام کرد
    آروین:خواهرم کجاست؟
    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  7. #7
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,409
    18,069
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض




    پارت 6

    _ببینین بذارین براتون توضیح بدم خواهرتون مشکل قلبیه خیلی بدی داره و هر لحظه امکان داره جونشو از دست بده پس لطفا همکاری کنین
    عصبی بود هم نگران میتونستم حسش کنم
    آروین:باشه چیکار باید بکنم؟
    بردمش پیش بابا
    بابا:پسرم لطفا این برگرو امضا کن و اینو بدون شاید خواهرت زنده نمونه
    آروین:نه باید نجاتش بدین دکتر باید
    بابا:پسرم خواهرت خیلی وقته مشکل داره میومد پیشه من بهش گفتم که باید عمل بشه تا کار از کار نگذشته ولی اون گوش نکرد الانم کار از گذشته و احتمال زنده موندنش کمه و الانم که ما داریم حرف میزنیم اون بیشتر به مرگ نزدیک میشه
    با گفتن حرف آخر بابام آروین سری برگه هارو امضا کرد اتاق عملو آماده کردن لباس مخصوص تنش پوشیدن قبل از بردنش آروین پیشونیشو بوسیدو یه چیزی آروم بهش گفت بردنش تو بابامم میخواست بره تو آروین دستشو گذاشت رو شونش
    آروین:زندگی خواهرم دست شماست لطفا نجاتش بدین
    بابا:من تمام تلاش میکنم پسرم
    رفت تو اون همینجوری وایساده بود رفتم طرفش
    _نگران نباش حالش خوب میشه
    آروین:تو از کجا پیداش کردی؟
    _میخواست بهت بگه ولی میترسید ما امشب تو شهربازی باهم اشنا شدیم و اون قلبش مشکل داشتو من فهمیدم برا اینکه به کسی نگم باهم رفتیم رستوران بعدم رسوندمش بهش گفتم بهتون بگه ولی نگفت منم تصادف کردم تو کوچتون اونم شنیدو منو آورد اینجا توام زنگ زدی برا اینکه عصبانی نشی بهت دروغ گفت یهو بیهوش شد
    آروین:پس برا همین امشب بغلم کرد اگرم بهم میگفت عصبانی نمیشدم چون بهش اعتماد دارم ازت ممنونم که به موقع به پرستارا گفتی
    _خواهش میکنم اگه خواهرت بهم کمک نمیکرد منم نمیتونستم کمکش کنم
    یه لبخند غمگین زد
    _نگران نباش داداش خوب میشه
    آروین:همه نیاز دارن که یه دوستی مثله تو داشته باشن
    _الانم خب باهم دوست شدیم
    سرشو تکون داد
    _بیا بریم بیرون یکم هوا بخور عملش خیلی طول میکشه بیا
    باهم رفتیم بیرون باهم حرف زدیم راجب ازدواجم بهش گفتم انگار تونستم بهش اعتماد کنم
    آروین: کار پدربزرگت بی رحمانس ولی زدن تو بیرون یکم زیاده روی بود مادرت چی؟
    _میدونه من اگه عصبی بشم خونه بمونم همه جارو خراب میکنم برا همین جلومو نمیگیره
    آروین:پدربزرگ من یه کارایی میخواد انجام بده البته نمیدونم با من یا نگین با بقیه نوه ها کاری نداره بیشتر به ما پسر عمم هومن خیلی زیر گوشش میخونه که یکاری کنه با نگین ازدواج کنه حتی یبار میخواست نگینو بذور ببره که به موقع رسیدم
    _چرا نمیذارین ازدواج کنه؟
    آروین:قبول نمیکنه از عشق متنفره از هومنم متنفره اون از همه پسرا جز من بدش میاد البته توام دومیشی
    _منم مثله اونم عشق تو زندگیم هیچ معنی نداره
    آروین:هر کسی یه نظری داره...
    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  8. #8
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,409
    18,069
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض




    پارت 7

    رادوین
    بابا:رادوین میخوای چیکار کنی؟
    _راجبه؟
    بابا:ازدواج
    _هیچی ازدواج نمیکنم بابا ازدواج یه چیزه الکی نیست که آقاجون بگه کی باید با کی ازدواج کنه و یه چیزه دیگه الهام انقد گند کاری بالا آورده که آقاجون میخواد شوهرش بده و منو وارد بازیش کرد
    بابا:رادوین حرفاتو قبول دارم ولی میدونی که آقاجون دست بردار نیست
    _بابا من کله شق تر از این حرفام که زیر بار حرف زور برم خودم یه کاریش می کنم
    دستشو گذاشت رو شونم
    بابا:هر کاری می کنی بدون پدرت پشتته
    یه لبخند زدم بابا رفت که به کاراش برسه حالا دختر از کجا پیدا کنم؟
    دو هفته بعد
    نگین
    بلاخره میتونم راحت از تخت بلند شم بابا و مامان که همیشه بهم میرسیدن فک کنم یه ده کیلویی چاق شدم آروینم که همیشه میومد پیشم موهامو شونو میزد بارانو دیانام که دو سه روز پیشم موندن الانم که خودم بلند شدم رفتم پایین
    _سلام به همگی
    بابا:سلام دختر بابا چطوری؟
    _خوبم ممنون
    مامان:سلام دخترم بیا صبحانه بخور
    نشستم ولی آروین نبود
    _داداش کو؟
    بابا:یکی از دوستاش زنگ زد رفت
    صبحانمو تا آخر خوردم تشکر کردم ظرفارو جم کردمو شستم دلم بیرون میخواست
    _من یکم میرم بیرون تو خونه خفه شدم
    مامان:باشه عزیزم مواظب باش
    لباسمو پوشیدمو رفتم چه حس خوبیه هوام خیلی خوب بود هندزفریمو گذاشتم تو گوشم رو آهنگ Play کردم بازیچه سینا درخشنده
    ببین چشمای من پر از خواهشه چه فایده برا تو که بی ارزشه
    خواننده مورد علاقم بود همینجور با اهنگ میخوندمو راه میرفتم یکم که راه رفتم یکی از پشت صدام کرد خب اهنگ داشت پخش میشد نفهمیدم صدای کیه فقط فهمیدم یکی گفت نگین رومو اونور کردم اخم غلیظی کردم خوده ب*ی*ش*ع*و*ر*ش بود
    هومن:سلام عزیزم چطوری
    _برو رد کارت حوصله تو یکیو ندارم
    داشتم میرفتم که از پشت دستمو گرفتو کشید
    هومن:عاشق این ناز کردناتم خانومی بیا بریم یکم دور بزنیم شبم کلی برنامه دارم برات
    _ولم کن هومن آ*ش*غ*ا*ل ولم کن
    هومن:تقلا نکن عزیزم هیچکس اینجا نیست
    یهو یکی از پشت کشیدش خودمو جمع و جور کردم نگا کردم دیدم رادوین بود که داشت کتکش میزد
    _رادوین رادوین ولش کن
    نگام کرد
    _ولش کن
    رادوین:دور برش دیگه نبینمت
    هومن:نگین خانوم ایشونو بادیگاردتونن برا هر دو تون دارم هنوز هومنو نشناختین
    رادوین:گ*م*ش*و
    اون رفت نگام کرد
    رادوین:خوبی؟
    سرمو تکون دادم دستمو گرفتو برد طرف ماشین نشستم تو اونم نشست حرکت کرد
    رادوین:کجا میخوای بری؟
    _جایی نمیخواستم برم خواستم یکم دور بزنم
    رادوین:باشه با ماشین یکم دورت میدم
    یکم که گذشت صدام کرد
    رادوین:نگین
    _بله
    رادوین:ازت یه در خواستی دارم
    منتظر نگاش کردم یهو وایساد کنار یه کافه پیاده شدیم رفتیم تو نشستیم هر دو قهوه سفارش دادیم
    _منتظرم
    نگام کرد یه قضیه ای رو برام تعریف کرد که پدربزرگش میخواد مجبورش کنه که با دختر عمش ازدواج کنه
    رادوین:ازت میخوام که باهام یه ازدواجه صوری کنی
    _به چه دلیل
    رادوین:که با الهام ازدواج نکنم وقتی آبا از آسیاب افتاد طلاق میگیریم
    از یه لحاظم برام خوب بود از دست هومن خلاص میشدم تازگی ها داره تو گوش پدرجون میخونه که باهم ازدواج کنیم
    _باشه قبوله چون خودمم به مشکل بر خوردم و باید خلاص شم
    رادوین:باشه
    _ولی چند تا شرط دارم یک تو کارام دخالت نمیکنی. دو سیگار و م*ر*و*ب و چیزای دیگه که مثله همینان ممنوع.سه از اعتمادی که بهت کم سواستفاده نمیکنی
    رادوین:اوکی قبوله ولی تا وقتی که زنه منی باید مسئولیت هایی که به عنوان زنم داریو انجام بدی
    _اوکی قبوله
    رادوین:امشب میایم و راستی ازت نپرسیدم اون پسره کیه؟
    _پسر داییم برا همون قبول کردم که باهات ازدواج کنم که یکم از شرش خلاص شم
    رادوین:باشه من با آروینم حرف زدم قبل از اینکه با تو حرف بزنم اونم مشکلی نداشت
    _باشه خب من برم دیگه
    رادوین:میرسونمت
    _نه خودم میرم
    رادوین:اون هومنی که الان دیدم دست از سرت بر نمیداره برو بشین تو ماشین حساب کنم میام
    حرفشو گوش کردم رفتم نشستم تو ماشین یهو هومنو دیدم که با یه چاقو داره میره طرف در رستوران رادوینم داشت میومد بیرون از ماشین اومدم بیرون رفتم طرف هومن و ....
    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  9. #9
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,409
    18,069
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض

    پارت 8
    رفتم طرف هومن دستشو کشیدم
    _نکن هومن دیونه شدی
    یهو چاقو کشیده شد رو دستم به خراش بزرگ گرفت و داشت خون میومد هر کی اون اطراف بود فرار کرد
    رادوین:نگین
    با داد گفت البته خون زیادی ازم میومد یهو دستم توسط هومن کشیده شد رادوینو نگا کردم که با چند نفر درگیر شد
    من با داد:رادوین
    عصبی شدم با یه حرکت دست هومنو پیچوندم و دستمو آزاد کردم رفتم طرف رادوین با دو نفر درگیر شده بود یکیشونو گرفتم خب دفاع شخصی میرم چون میتونم از خودم دفاع کنم به قصد کشت زدیمشون که فرار کردن نگاش کردم اونم نگام کرد
    هر دو باهم:خوبی؟
    خندمون گرفت لبش خونی بود
    _بیا بریم تو ماشین زخمتو پاک کنم
    رفتیم تو یه دستمال در آوردم با یه ضد عفونی که همیشه تو کیفم بود لبشو آروم پاک کردم هیچ حرکتی نمیکرد ینی نمیسوزه؟ کارش تموم شد رفتم سراغ دست خودم خونارو پاک کردم خب حالا با چی ببندم یهو یه پارچه گرفت طرفم ازش گرفتمو دستمو بستم حرکت کرد بعد یه ربع رسیدیم
    _ممنون
    رادوین:خواهش
    ازش خدافظی کردمو رفتم تو مامان با ترس نگام کرد ینی چیشده بابام همینطور
    _چیزی شده؟
    آروین:نگین خب
    _ای بابا چیه به اندازه کافی امروز دردسر داشتم شما ها دیگه اینجوری نکنین
    بابا:نگین رفیق آروین برا خاستگاری میخوان امشب بیان
    به آروین نگا کردم
    _اسم؟
    مثلا نمیدونستم باید برا بابا و مامان نقش بازی کنم
    آروین:رادوین
    _سن؟
    آروین:بیست و چهار
    _اوکی بیان
    مامان و بابا تعجب کردن
    _چیه شاید کنار اومدیم باهم
    رفتم بالا رفتم حموم بعد اومدن موهامو خشک کردم و رو تخت دراز کشیدم داشتم به قیافه رادوین فکر میکردم موهای قهوه ای با چشای قهوه ای ریشاشم بور کلا بگم بوره ولی بنظرم جذابه حالا نظر من که اهمیتی نداره فوقش سه چهار ماه باهمیم بعدم طلاق خب برا امشب چی بپوشم؟ رفتم دم کمدم شروارلیه مورد علاقمو در آوردم با یه پیراهن بلند شالمم که مشکی میذارم آهنگ گذاشتم اول سینا درخشنده دلبر شیرین
    دنیام با تو یه دفه چه جذاب شد....
    کلا من عاشق آهنگای سینا درخشندم لباسامو پوشیدم ساعتو نگا کردم شیش بود خب آماده شدن که اشکالی نداره رفتم رو تخت بارانو دیانا تماس تصویری گرفتن جواب دادم ولی قبل اینکه چیزی بگم
    باران:نگین داری با رادوین ازدواج میکنی؟
    دیانا:زده به سرت میدونم رادوین خوشتیپه و جذابه ولی فکر نمیکردم که تو عاشقش بشی
    باران:خیلی بدی که نگفتی عاشق شدی
    _تموم شد؟
    سرشونو تکون دادن
    _یک من عاشق نشدم.دو این ازدواج صوریه.سه دیگه حرف عشقو عاشقیو نزنین پیشم.چهار قبل اینکه حرف بزنین فکر کنین
    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  10. #10
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,409
    18,069
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض

    پارت9
    باران:صوریه؟
    قضیه رو براشون تعریف کردم
    دیانا:عجب اخر هومن باعث شد تاوام الکی الکی عروس بشی
    _کی به شما دو تا گفته من دارم با رادوین ازدواج میکنم؟
    ترسیدن از قیافشون مشخص بود
    _با شما دوتام
    دیانا:خب چیزه
    _چیز چیز نکنین بگین زود باشین
    باران:خب حسامو امیر گفتن
    _شما اون دو تارو از کجا پیدا کردین؟
    باران:من تازه دیروز با امیر دوست شدم ولی دیانا جون از همون روزه شهره بازی با آقا حسام هستن
    _ای شما دو تا دیونه این دیونه
    باران:چیه مگه تو که الان یه خوشتیپشو طور کردی
    اخم غلیظی کردم که ترسید
    _باران فقط کافیه یه بار دیگه درمورد این چیزا حرف بزنی هر چی دیدی از چشه خودت دیدی
    دیانا:آروم باش
    _من میخوام برم فعلا
    نذاشتم چیزی بگن قطع کردم ساعتو نگا کردم هفتو نیم بود هشتو نیم بود رفتم دم آیینه ریمل زدم با یه برق لب رفتم پایین همه نگام کردن
    مامان:خیلی خوشگل شدی دخترم
    یه لبخند زدم صدای زنگ اومد آروین درو باز کرد باهم رفتیم دم در اول پدرش و بعدشم مادرش اومدن تو بعدم داداششو خواهرش و در آخرم خودش یه دسته گل با گلای رز سرخ و سفید بهم داد با یه جعبه شیرینی تشکر کردم رفتن تو نشستن من حال چایی ریختن ندارم اصلا گل و شیرینیو گذاشتم رو میز ناهار خوری رفتم چایی بریزم بعدم رفتم بیرون اول به پدرو مادرش بعد به بابا و مامان بعد به داداشش بعد به خواهرش بعدم به آروین بعدم به خودش شیرینیم تعارف کردمو پیش آروین نشستم به رادوین نگا کردم شروارلی آبی با پیراهن مشکی تیپش خوب شده بود به داداشش نگا کردم زیاد قیافشون شبیه هم نبود چشای داداشش مشکی بود با موهای مشکی ولی رادوین بور بود خواهرش شبیه رادوین بود موهاش قهوه ای روشن با چشای قهوه ای
    پدر رادوین:خب اگه اجازه بدین ما برای پسرمون رادوین دخترتون نگینو خاستگاری میکنیم و اگه مشکلی ندارین برن حرفاشونو بزنن اگه ایشالله باهم کنار اومدن ماام خوش حال میشیم
    بابا:دخترم رادوینو ببر تو اتاقت
    بلند شدم اونم بلند شد من جلو میرفتم اون پشت سرم درو باز کردم رفتم تو اونم اومد تو رو تختم نشستم اونم رو صندلی
    رادوین:حرف جدیدی داری؟
    _نه همونارو رعایت کن فقط
    رادوین:خوب خوبه فکر کردم الان با یه برگه بزرگ روبه رو میشم
    خندم گرفت
    به اتاقم نگا کرد پوسترای سینا درخشنده و تیم مورد علاقم وصل بود
    رادوین:طرفدار سینا درخشنده ای؟
    _آره چه جورم
    رادوین:پس خوشبحالش
    _تو نیستی؟
    رادوین:هستم کنسرتشم رفتم
    _منم رفتم
    یکم سکوت کردیم
    _هووووف بسته بیا بریم پایین تموم شد دیگه
    رادوین:موافقم
    رفتیم بیرون همه نگامون کردن
    پدر رادوین:بگیم مبارکه؟
    بهم نگا کردیم
    باهم گفتیم:مبارکه
    خندمون گرفت همه شیرینی گذاشتن دهن همدیگه خواهر رادوین که فهمیدم اسمش رایاس تو دهنم شیرینی گذاشت آروینم تو دهن رادوین گذاشت وای اگه بفهمن صوریه هم انقد ذوق میکنن؟
    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  11. #11
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,409
    18,069
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض

    پارت10
    رادوین
    رفتیم خونه خوبه از دست آقاجون و الهام خلاص میشم
    بابا:رادوین بیا کارت دارم
    رفتم تو اتاق رو صندلی نشستیم
    بابا:رادوین الان این دختره داره باهات ازدواج میکنه و بعد ازدواج با دعوا های همه رو به رو میشه باید آمادش کنی این دختر تازه عمل کرده قلبش هنوزم با استرس ممکنه یه چیزی بشه پس هواشو داشته باش چون اون داره کمک زیادی بهت میکنه هیچکی حاضر نیست که اینکارو کنه
    _هواشو دارم بابا میدونم این کارو حتی یه دوستم به آدم نمیکنه این دختره که غریبس
    دستشو گذاشت رو شونم یه لبخند زدم
    رفتم بیرون بهش پیام دادم ساعت ۶ میام دمبالت برا گروه خون
    سری جواب داد:باشه
    زنگ زدم بهش جواب داد
    _منتظر بودی پیام بدم؟
    نگین:آره کشته مرده قیافتما
    _هر هر
    نگین:چیکار داری؟
    _هیچ حوصلم سر رفت
    نگین:شعلشو کم کن سر نیاد
    _کم نیاری نمکدون
    نگین:نمیارم فنجون
    هر دو باهم خندیدیم
    _خیلی دیونه ای
    نگین:به تو رفتم
    _عجب قبل ازدواج انقد پررویی بعد ازدواج چی میشی؟
    نگین:بدتر سرت میارم
    _سر دارم نیازی نیس بیاری
    نگین:تو خودت بدتری که
    _به تو رفتم
    نگین:اوکی
    _فردا آماده باش میام دمبالت
    نگین:اوکی
    _فعلا
    نگین:فعلا
    قطع کردم عجبا زن گرفتن خیلی بده حالا خوبه برا چند ماهه فقط سرمو گذاشتم رو بالشت رفتم اینستا ببینم چه خبره ماشالله ریکوئسام برا پیام از مرض رد شده بود همه هم دختر عجبا اینا انقد خاطر خواه منن پس چرا نگین خیلی معمولیه پیج اینستای بارانو دیانارو داشتم رفتم داخلشون نگینو پیدا کردم بهش ریکوئس دادم قبول کرد عجبا خواب نداره؟ رفتم فالووراش بیشترا پسر بودن خب قیافشم خوشگل بود چرا نداشته باشه معلوم نی چن تا میان دایرکتش رفتم تلگرام باید آیدیمو عوض کنم انقد که میان پی ویم جواب نمیدم دارم لوچ میشم فقط تنها دختری که جوابشو میدم رایاست که الانم نگینم بهشون اضافه شد باید رو بیوم عکس انگشتر بذارم که کمتر مزاحمت ایجاد شه البته دخترای امروزی پرو تر از این حرفان خندم گرفت زنگدار گذاشتم ک بلند شم چشامو بستمو خوابیدم
    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  12. #12
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,409
    18,069
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض

    پارت11

    نگین
    ساعت پنجو نیم بلند شدم وای خوابم میاد سری لباس پوشیدم چیزیم که نباید بخورم رفتم پایین همه خواب بودن تعجبی نداشت رفتم پایین کفش بپوشم هوا خیلی قشنگ بود رو صندلیه تو حیاط نشستم نزدیک ده دقیقه شد که بلاخره آقا زنگ زد
    جواب دادم:بله
    رادوین:بیا پایین
    قطع کردم یکم نشستم همون جا باش تا جونت در بیاد پسره ی بداخلاق تخس یه سلامم بلد نیست بعد یکم طول دادن رفتم بیرون سوار شدم
    رادوین:سلامت کو؟
    _گشنم بود خوردمش
    رادوین:یه وقت کم نیاری
    _نگران نباش کم نمیارم سفارش میدم همیشه کم نمیاد
    سرشو با تاسف تکون داد حرکت کردیم بعد یکم که رفتیم گفت
    رادوین:میترسی؟
    _از چی؟
    رادوین:خون دادن
    _نه مگه بچم؟
    رادوین:اونو که هستی
    _توام سر دستمی
    رادوین:من که از تو بهم ارث رسیده
    _عجب بابا عجب نشونت میدم باز
    بعد بیست دقیقه رسیدیم رفتیم تو سه تا بعدی نوبتمون بود و بعد ده دقیقه نوبتمون شد اول رادوین داد بلند شد نوبت من بود نشستم رادوین نگام میکرد فک کنم میخواد ازم سوتی یا آتو بگیره پرستار سرنگو آورد گذاشت تو دستم دردم اومد ولی صورتم هیچ تغییری نکرد وقتی کارش تموم شد گفت
    پرستار:وای خدایا شکرت بلاخره یکی اومد که جیغ و دادنکرد
    تعجب کردیم
    پرستار:همه دخترا سرنگو میبینن یا غش میکنن یا جیغ میکشن شما اولین نفری هستین که خیلی راحت ازتون خون گرفتیم
    بلند شدم از جام
    _خواهش میکنم
    رفتیم پیش دکتر یه سری چیزای سرت و پرت گفت که بهتره نگم براتون من که اصلا گوش نمیکردم کارمون که تموم شد رفتیم تو ماشین
    رادوین:چی میخوری؟
    _نمیخوام چیزی برم خونه میخورم
    رادوین:بابا یکم کوتاه بیا بگو چی میخوری؟
    _خا باشه اه یه ابمیوه کیک بگیر تمومش کن
    حرکت کرد رسید یه مغازه حوس شیر کاکائو کردم ولی نمیخواستم بهش بگم
    رادوین:نگین از من خجالت نکش خب ما الان حداقلش برا سه تا چهار ماه قراره باهم زنو شوهر باشیم بعدم دیشب بابات مارو صیغه کرد پس الانم زنمی بگو هر چی میخوای
    مظلوم نگاش کردم گفتم:شیر کاکائو میخوام
    خندش گرفت
    رادوین:چقد بامزه میشی وقتی مظلومی
    لپمو کشید
    رادوین:باشه الان میرم بگیرم
    رفتش نه اونقدرام تخس نیست قابل تحمله بعد پنج دقیقه اومد وسیله هارو داد بهم شرو کردیم به خوردن
    رادوین:نگین بعد عقد ممکنه اتفاقا و رفتارای بدی باهات بشه مثله آقاجون.الهام.عمم و برادر الهام داییم میخوام که آماده باشی براشون
    _ببین رادوین من برام اهمیتی نداره بهشون بی احترامی نمیکنم نگران نباش فقط من سعی میکنم که تو دل آقا جونت یکم جا باز کنم و رو مخش راه برم نگران نباش
    رادوین:من پیش همشون ازت دفاع میکنم تنهات نمیذارم
    سرمو تکون دادم خدایا چقد زود زندگیم داره عوض میشه
    یه هفته بعد
    نگین
    عاقد:خانوم نگین حسینی آیا بنده وکیلم که شمارو به عقد آقای رادوین راد در بیارم؟
    یه هفته گذشت امروز عقدمونه الانم عاقد داره ازم سوال میپرسه انقد بده واقعا خب تجربه اوله
    _با اجازه بزرگ ترا بله
    همه دست و سوت زدن از رادوینم پرسیدن که بله گفت انشترارو گذاشتیم دستمون بارانو دیانا همینجوری داد میزدن:داماد عروسو ببوس داماد عروسو ببوس
    آخ گیرشون بیارم کشتمشون رادوین بلند شد منم بلند شدم از عاقد تشکر کردیم
    رادوین:باید بریم خونه یکم استراحت کنیم بعدم باید بریم یه چند تا لباس بخریم
    وسیله هامو از خونه بردم خونه رادوینشون برا همین باید برم اونجا در واقع یه هفته خونه اونا یه هفته خونه ما اینجوری کردیم
    _لباس برا چی؟
    رادوین:مهمونی برا اینکه بفهمن ازدواج کردیم
    قضیه رو به مامان و بابام گفتم که دیگه اگه پدربزرگ رادوین چیزی گفت تعجب نکنن و آماده باشن از همه خدافظی کردیمو رفتیم تو ماشین
    _رادوین زود تر برو خوابم میاد میخوام بخوابم
    رادوین:چه تفاهمی منم خواب دارم
    سری حرکت کردیم تا بریم سری بخوابیم خو خسته بودیم
    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  13. #13
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,409
    18,069
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض

    پارت12
    رسیدیم خونشون رفتیم تو پدرو مادرش زود تر رسیده بودن مادرش اومد پیشم دستمو گرفت
    مادر رادوین:دخترم تو الان دیگه عروس مایی و مثله دخترمی این کاری که برا رادوین کردیو هیچکی انجام نمیداد
    _خاله جون رادوینم جون منو نجات داد چند بار پس باید جبران میکردم لطفا انقد تشکر نکنین منم مثله دخترونم و شمام مثله مادرم
    صورتمو دست کشید
    مادرش:ای کاش برا همیشه عروسم بودی
    رادوین:مامان ما یکم خسته ایم یکم استراحت کنیم باز بعد از ظهرم باید بریم لباس بگیریم
    مادرش.:باشه پسرم برین
    رفتیم توی اتاق قشنگ بودش عکسای منو رادوینم بود بخاطر اینکه شک نکنن رفتیم چند تا عکس گرفتیم رفتم دم کمد لباسام ردیف شده بود وسیله های حمومو گرفتم رومو اونور کردیم که دیدم اونم قصد حموم رفتن داره یه نگا به اون کردم یه نگا به حموم سری دوییدیم که سرمون خورد به هم
    _آخ دیونه نشنیدی که میگن خانوما مقدمن؟
    رادوین:نه تو همه جا همه جا باید مقدم باشین؟یه جا آقایون مقدم باشن
    یه نقشه کشیدم
    _باشه تو برو اول
    تعجب کرد چشاش در اومد
    رفتم اونور تا خواست بره فرش زیر پاشو کشیدم که با کله افتاد پایین شرو کردم به خندیدنو رفتم تو با خیال راحت حموم کردم لباسامم پوشیدمو رفتم بیرون لباسامم مناسب بود یه پیراهن بلند با شلوار وای بازم باید موهامو خشک کنم رفتم بیرون رو تخت نشسته بود تا منو دید بلند شد و دنبالم کرد منم از خدا بی خبر بودم سری دوییدم از رو تخت پریدم فک کنم نزدیک ده دور دوییدیم
    رادوین:فقط بگیرمت امروز
    _بابا چرا رحم کردی برو حموم دیگه
    اخر پام لیز خورد افتادم رو تخت اونم همیمجوری بهم نزدیک میشد خودمو جمو جور کردم رسید بهم اومد رو تخت نزدیک صورتم شد
    رادوین:آوانس بهت میدم ایندفه
    نوک دماغمو زد و رفت تو حموم هنوز تو شوک بودم بلند شدم موهامو خشک کردم رو تخت نشستم ولی دراز نکشیدم دره حموم باز شد و اومد بیرون پیراهن تنش نبود جیغ کشیدم
    یهو از ترس پرید هوا
    رادوین:چیه سوسک دیدی؟
    _چرا لباس نپوشیدی؟
    رادوین:من موقع خواب پیراهن نمیپوشم
    _رادوین بپوش پیراهنتو
    رادوین:سختته در اونجاس
    خیلی ریلکس اومد و رو تخت دراز کشید پتوام کشید رو خودش بالشتو پرت کردم رو کلش
    رادوین:بگیر بخواب بابا تا صبح بگی من نمیپوشم
    نگاش کردم که یه چشمک زدو ابروشو انداشت بالا حرصی شدم رو تخت دراز کشیدم گوشیمو گرفتم شرو کردم بازی کردن بعدم رفتم اینستا که دیدم استوری گذاشته عکس منو خودشو گذاشت
    _اینو کی گذاشتی؟
    رادوین:چیو؟
    _استوری
    رادوین:حموم بودی فک کنم الان الهام و آدامم دیدن
    _چرا انقد شری؟
    رادوین:آخر که میفهمیدن الانم زود تر بگیر بخواب الان
    گوشیو گذاشتم رو میزو سرمو گذاشتم رو بالشت و خوابیدم
    رادوین
    با صدای کوبیده شدن در هر دومون پریدیم
    _من کجام؟اینجا کجاست؟چه خبره؟تو کی هستی؟
    نگین:تو کی هستی؟من کیم؟
    یهو هردومون از اون حالت در اومدیم صدای در بیشتر شد و صدای الهامو ادام و پدر و مادرشون
    _یه شال بذار و آماده شو
    سری رفت و شال گذاشت منم رفتمو درو باز کردم که همشون اومدن تو با اخم غلیظ به هردومون نگاه کردنو اومدن طرفمون الهامو مادرش رفتن طرف نگین مادرش زد زیر گوش نگین
    _زندایی حواست باشه الان دستت رو کی بلند شد
    زندایی:تو به چه حقی رفتیو با این دختر ازدواج کردی قرار ازدواج تو با الهام بود
    _کی گفت که قرار ازدواج من با الهام بود؟
    الهام:آقاجون
    رادوین:منم جواب آقاجونو دادم و ازدپاج کردم ببینم کی میخواد کاری کنه
    الهام رفت طرف نگین
    الهام:اشتباه بزرگی کردی من میدونم که رادوین عشقو عاشقی سرش نمیشه و تورو با پول خریده توام یکی هستی مثله بقیه دخترا که خودتو به پول میفروشی
    با داد گفتم:الهام حواس باشه داری چی میگی
    الهام:حرف راستو زدم
    نگین:مثلا چرا فک کردی که رادوین نمیتونه عاشق بشه؟ مگه تو میتونی ذهنشو بخونی یا دلشو بخونی؟ منو رادوین عاشق هم هستیم و برا همینم ازدواج کردیم و دلیل نمیبینم که بخوام برا تو توضیح بدم و راستی من خودمو به پول نفروختم این تویی که بخاطر گند کاریایی که بالا آوردی خواستی با رادوین ازدواج کنی
    الهام دستشو برد بالا که بزنه زیر گوشش که نگین دستشو گرفت
    نگین:دفه ی دیگه که خواستی دستتو روم بلند کنی حواست باشه داری رو کی بلند میکنی
    _برین بیرون
    نرفتن
    با داد گفتم:برین بیرون
    همشون رفتن بیرون رفتم طرف نگین
    _خوبی؟
    نگام کردو سرشو تکون داد
    صورتشو دست کشیدم
    _شرمنده
    نگین:مهم نی راستی قرار بود بریم بیرونا
    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  14. #14
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,409
    18,069
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض

    پارت 13
    یه لبخند زدم از اینکه موضوع رو جدی نگرفتو ناراحت نشد یه جورایی خوب بود
    _باشه آماده شو بریم
    دست به سینه نگام کرد
    _چیه؟
    _برو بیرون
    یه اخم شیطانی کردمو رو تخت نشستم
    _من راحتم تو اگه سختته برو بیرون
    نگام کرد خیلی خونسرد بود همینم مشکوک بود برام اومد طرفم دستمو گرفت بلندم کرد حواسم اصلا نبود که داره کجا میبره منو چون محو چشای طوسیش شدم یهو هولم داد که افتادم بیرونو درو بست به خودم اومدم یهو چم شد؟همونجا وایسادم ینی قایم شدم بعد ده دقیقه اومد بیرون از پشت اروم رفتم طرفش
    _پخ
    پرید شرو کردم خندیدن اونم حرص میخورد رفتم تو اتاق و شرو کردم لباس پوشیدن میدونستم تلافی میکنه رفتم بیرون دیدم پایین منتظره رفتم طرفش
    _بریم؟
    نگین:میریم ولی قبلش
    از پشت سرش یه ماهیتابه در آورد تعجب کردم
    _میخوای نیمرو بزنی؟
    نگین:نه میخوام تو سرت بزنم
    سری دوییدم اونم پشت سرم رفتیم حیاط خوبه که مامانشون خونه نیستن رفتم طرف استخر بیوفتم توش دیگه هیچی اومد طرفم جا خالی دادم که نزدیک بود بیوفته تو استخر که سری گرفتمش ماهیتابه از دستش افتاد نگاش کردم اونم نگام کرد انگار نمیخواستیم از هم جدا شیم چشای طوسیش خیلی خاص بود انقد که نمیخواستم برا کسه دیگه ای باشه به خودم اومدم اونم به خودش اومد
    _خ....خب بریم
    باهم حرکت کردیم نشستیم تو حرمت کردم چند تا مغازه رفتیم که به دلمون ننشست یهو یه مغازه لباساش قشنگ بودو دیدیمو ایستادیم خوبیش این بود که مردونه سمت راست بود و زنونش سمت چپ رفتیم اول زنونه نگا کردیم یهو یه پیزاهن آبی توجمو جلب کرد به نگین نگا کردم بعد به پیراهن خب اندازشه بنظرم نگین نگام کرد مسیر نگاهمو گرفت که رو همون لباسه افتاد با چشم اشاره کرد که این؟ سرمو تکون دادم که ینی آره لباسو گرفتشو رفت رفتم لباسای دیگرو ببینم بعد پنج دقیقه نگام افتاد روش که با لباس عین یه فرشته شده بود لباسه تا زانوش بود زیاد باز نبود خداروشکر شالش سرش بود پشتمو نگا کردم که دیدم مغازه دار داره نگاش میکنه اخم غلیظ کردم که روشو برگردوند
    _خوبه
    نگین:خودمم خوشم اومد خوبه سلیقه داری
    _نمیخوای چیزه دیگه ای امتحان کنی؟
    نگین:نه همین قشنگه حالا بریم برا تو
    لباسشو حیاب کردیمو رفتیم نوبت من بود الان
    _کت شلوار نمیپوشما
    نگین:باشه بیا ببینیم چی دارن
    نگین
    همه جارو نگا کردم که یهو یه پیراهن طوسی توجهمو جلب کرد سری گرفتمشو گذاشتم دستش با یه شروار لی آبی دادم دستشو بردمش سمت اتاق پرو
    رادوین:بابا آروم باش خودم میرم
    رفتش تو داشتم کفشارو نگا میکردم که یهو اومد بیرون خیلی خوشتیپ شد ولی میخواستم کت شلوار بذور تنش کنم برا همین کت شلوار سرمه ای که گرفتمو دادم دستش
    رادوین:نمیپوشم
    _رادوین این مراسم با کت شلوار باید باشی لج نکن برو تو
    با ابرو گفت که نه
    نگین:خو چرا؟
    رادوین:چون که زیرا بیخیال شو دیگه مثه مامانم شدیا
    _خو یه بار بپوش
    با اسرار بیش از حدم رفت که بپوشه وقتی پوشید اومد بیرون خیلی خوشتیپ شده بود اصن عالی شده بود
    _Prfect شدی
    خندش گرفت
    رادوین:thank girl
    _Your welcom boy
    رادوین:Can you end of Speak english and speak persion?
    _باشه الان خوبه
    رادوین:آره
    بذور اسرار کردم که کت شلوارو بگیره که موفق شدم رفتیم تو ماشین که بقیه وسیله هارو بگیریم
    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  15. #15
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,409
    18,069
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض

    پارت 14

    یکم دور زدیم و حرف زدیمو خندیدیم

    _راستی اون رفقات با باران و دیانا اوکی شدن
    رادوین:حسامو خبر داشتم ولی امیر و نه عجب سره یه دقیقه؟
    _کاری از دستمون که بر نمیاد فقط خوشبختیشون
    سرشو تکون داد یه آهنگ گذاشت سینا درخشنده بود خواننده مورد علاقم آهنگ جدیدیشم بود
    عشق ینی
    چی از این بهتر که من پروانه شم دورت بگردم...
    با آهنگ آروم میخوندم
    رادوین:صدات قشنگه
    _ممنون
    رادوین:آهنگای دیگرو نمیخوندی چرا؟
    _خب یا بلد نبودم و اینکه سینا درخشنده خواننده مورد علاقمه
    رادوین:آها پس خوبه کنسرتش رفتی؟
    _نه هنوز قسمت نشد ولی دلم میخواد یه بار تولدم بیاد و بخونه هم اینکه برم کنسرتش
    نگام کرد خب واقعا دلم میخواست تولدمم یه ماه دیگست کنسرتشم دو هفته دیگست دوس دارم یه بارم شده برم دیگه چیزی نگفتیم رسیدیم خونه رفتیم بالا وسیله هارو جابه جا کردیم
    رادوین:برا فردا برنامه های زیادی داریم پس باید خوب آماده شیم
    _فردا صد در صد هومن یه غلطی میکنه باید برا اینم آماده باشیم مخصوصا خودم
    اومد طرفم تو چشام نگام کرد
    رادوین:تا وقتی که زنه منی نمیذارم هومن یا کسه دیگه ای بهت آسیب برسونه چون تو الان حکم ناموس منو داری و تا موقعی که زنمی این حکمم وجود داره پس نگران نباش
    _میدونم هوامو داری منم جلو الهامو زنداییت هواتو دارم نگران نباش
    نمیدونم چرا ولی بغلش کردم اونم بغلم کرد
    رادوین:تو از یه دوست صمیمیم برام بیشتر کار انجام دادی
    _توام
    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 21

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 29
    آخرين نوشته: 2011.06.28, 23:25

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •