ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 2 از 20 نخست 123456712 ... آخرین
نمایش نتایج: از 16 به 30 از 289
  1. #16
    setare_soheil
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2007
    محل سکونت
    India
    نوشته ها
    6,276
    2,330
    903

    پیش فرض



    كبوتر و آسمان

    بگذار سر به سينه من تا كه بشنوي
    آهنگ اشتياق دلي دردمند را
    شايد كه پيش ازين نپسندي به كار عشق
    آزار اين رميده سر در كمند را
    بگذار سر به سينه من تا بگويمت
    اندوه چيست عشق كدامست غم كجاست
    بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
    عمري است در هواي تو از آشيان جداست
    دلتنگم آن چنان كه اگر ببينمت به كام
    خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
    شايد كه جاودانه بماني كنار من
    اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت
    تو آسمان آبي آرام و روشني
    من چون كبوتري كه پرم در هواي تو
    يك شب ستاره هاي ترا دانه چين كنم
    با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو
    بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح
    بگذار تا بنوشمت اي چشمه شراب
    بيمار خنده هاي توام بيشتر بخند
    خورشيد آرزوي مني گرم تر بتاب
    برای بهتر زندگی کردن باید بهتر دید ...!!!


  2. #17
    sima_bl
    کوچولو رسمی

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,445
    0
    34

    پیش فرض

    گل اميد

    هـوا هـواي بـهـار اسـت و بـاده بـاده نـاب

    به خنده خنده بنوشيم ‚جرعه*جرعه شراب

    در اين پـياله ندانـم چه ريـختـي پيـداست

    كـه خوش به *جان هم افتـاده*اند آتش و آب

    فـرشتـه روي مـن اي آفـتــاب صبـح بـهــار

    مــرا بـه جـامـي از اين آب آتـشيـن دريــاب

    به*جـام هستي*ما اي شراب*عشق*بجوش

    بــه بــزم سـاده مــا اي چــراغ مــاه بـتـاب

    گــل امـيـد مـن امـشب شكفته در بر مـن

    بـيا و يك نفس*اي چشم سرنوشت بخواب

    مـگــر نـه خــاك ره ايــن خـرابـه بــايــد شد

    بـيـا كـه كـام بـگيـريـم از ايـن جـهـان خـراب
    کنار آشنایی تو آشیانه میکنم ... فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم
    کسی سوال میکند به خاطر چه زنده ای ؟
    و من برای زندگی تو را بهانه میکنم
  3. #18
    mahdisagheb
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    February 2008
    محل سکونت
    varamin
    نوشته ها
    303
    0
    3

    پیش فرض

    فريدون مشيري

    فريدون مشيري در سال 1305 در تهران چشم به جهان گشود دوره آموزشهاي دبستاني و دبيرستاني را در مشهد و تهران به پايان رساند و سپس وارد دانشگاه شد و در رشته زبان ادبيات فارسي دانشگاه تهران به تحصيل پرداخت
    اما آن را ناتمام رها كرد و به سبب دلبستگي بسياري كه به حرفه روزنامه نگاري داشت از همان جواني وارد فعاليت مطبوعاتي شد كار وي خبرنگاري و نويسندگي بود 30 سال در اين زمينه كار كرد و سالها عضويت هيات تحريريه سخن روشنفكر سپيد و سياه چند نشريه ديگر را داشت
    در سال 1324 به عنوان كارمند در وزارت پست و تلگراف و تلفن كار مي كرد در سال 1350 به شركت مخابرات ايران انتقال يافت و در سال 1357 بازنشسته شد
    در سال 1333 ازدواج كرد و اكنون دو فرزند به نامهاي بابك و بهارك از او به يادگار مانده است




    دفترهاي شعر

    1.

    تشنه طوفان تهران 1334
    2.

    گناه دريا نيل 1335
    3.

    نا يافته علمي 1337
    4.

    ابر تهران 1340
    5.

    ابر و كوچه نيل 1345
    6.

    بهار را باور كن نيل 1347
    7.

    پرواز با خورشيد صفي عليشاه 1347
    8.

    از خاموشي زمان
    9.

    برگزيده شعر ها بامداد 1349
    10.

    گزينه اشعار مرواريد 1364
    11.

    مرواريد مهر چشمه 1365
    12.

    آه باران چشمه 1367
    13.

    سه دفتر چشمه 1369
    در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح در انزوا می خورد و می تراشد و این درد ها را نمی توان به کسی اظهار کرد ...
  4. #19
    sima_bl
    کوچولو رسمی

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,445
    0
    34

    پیش فرض

    آواره

    نيمه شب بود و غمي تازه نفس

    ره خـوابــم زد و مـــانــدم بــيــدار

    ريــخــت از پــرتـو لــرزنـده شـمــع

    ســايـــه دسـتــه گلـي بـــر ديـوار

    هـمـه گـل بود ولي روح نداشـت

    سايـه*اي مـضـطـرب و لــرزان بود

    چهره*اي سرد و غم انگيز و سياه

    گــويـيـا مــرده ء سـرگــردان بـــود

    شمع خاموش شد از تـنـدي بـاد

    اثــر از ســايــه بـــر ديــوار نـمــانـد

    كس نپرسيد كجا رفت ؟ كه بود ؟

    كــه دمـي چـنـد در ايـنـجا گذرانـد

    ايــن منـم خستـه درين كلبه تنگ

    جسم درمانده*ام از روح جـداست

    مــن اگــر سايــه ء خـويـشم يـا رب

    روح آواره مـن كـيـست ؟ كجاست ؟
    کنار آشنایی تو آشیانه میکنم ... فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم
    کسی سوال میکند به خاطر چه زنده ای ؟
    و من برای زندگی تو را بهانه میکنم
  5. #20
    sima_bl
    کوچولو رسمی

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,445
    0
    34

    پیش فرض

    آفتاب پرست

    در خانه خود نشسته*ام نـاگاه

    مـرگ آيد و گويـدم ز جا برخيـز

    اين جامـهء عاريـت بدور افـكـن

    ويـن بـاده جـانـگـزا بـكامـت ريز

    خواهم كه مگر ز مرگ بـگـريزم

    مي*خندد و مي كشد در آغوشم

    پـيـمانه ز دست مـرگ ميـگيرم

    ميـلـرزد و با هـراس مي نوشم

    آن دور در آن ديــار هـول انـگـيــز

    بي روح فسرده خفـته در گـورم

    لـب بر لـب من نهـاده كـژدمـها

    بـازيـچه ء مار و طعـمـهء مـورم

    در ظلمت نيمه شب كه تنها مرگ

    بنشسته به روي دخمه ها بيدار

    وامـــانــده مــار و مـــور و كـــژدم را

    مي كاود و زوزه مي كشد كفتار

    روزي دو به روي لاشه غوغايي است

    آنـگـاه سـكـوت مـي كـنـد غـوغـا

    بــرويـد ز نـسـيــم مــرگ خـاري چـنـد

    پــوشد رخ آن مـغـاك وحـشـت زا

    سالي نگذشته استخوان من

    در دامن گور خـاك خواهد شد

    و ز خـاطـر روزگـار بي انـجـام

    ايـن قـصه دردنـاك خـواهد شد

    اي رهـگـذران وادي هـستـي

    از وحشت مرگ مي زنم فرياد

    بر سينـه سرد گور بايد خـفـت

    هر لحظه به مار بوسه بايـد داد

    اي واي چه سرنوشت جانسوزي

    اينـست حـديث تلـخ ما اينست

    ده روزه ء عـمـر بــا هـمـه تـلـخي

    انصاف اگر دهيم شيرين است

    از گـور چـگـونه رو نـگـردانـم

    مـن عـاشق آفـتـاب تـابـانم

    من روزي اگر به مرگ رو كردم

    از گفته ء خويشتن پشيمانم

    من تشنهء اين هواي جان بخشم

    ديـوانـه ايـن بـهــار و پــايـيــزم

    تـا مرگ نيامده ست برخيـزم

    در دامــن زنــدگي بــيــاويــزم
    کنار آشنایی تو آشیانه میکنم ... فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم
    کسی سوال میکند به خاطر چه زنده ای ؟
    و من برای زندگی تو را بهانه میکنم
  6. #21
    sima_bl
    کوچولو رسمی

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,445
    0
    34

    پیش فرض

    دوست بداريد

    اي همه مردم ، درين جهان به چه كاريد ؟

    عمـر گـرانمايه را چگونـه گـذرانيـد ؟

    هرچه به عالم بود اگر به كف آريد

    هيـچ نـداريـد اگـر عـشـق نـداريـد

    واي شما ، دل به عشق اگر نسپاريد ،

    گر به ثريا رسيد هيچ نيرزيد !

    عشق بورزيد ،

    دوست بداريد
    کنار آشنایی تو آشیانه میکنم ... فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم
    کسی سوال میکند به خاطر چه زنده ای ؟
    و من برای زندگی تو را بهانه میکنم
  7. #22
    rezaaa
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    June 2007
    نوشته ها
    6,334
    0
    88

    پیش فرض

    [SIZE=3:ff5016ee92]بابا لالا نکن

    از كتاب : ابر و کوچه[/SIZE]


    78787878787878


    سراپا درد افتادم به بستر
    شب تلخی به جانم آتش افروخت
    دلم در سینه طبل مرگ می کوفت
    تنم از سوز تب چون کوره می سوخت
    ملال از چهره مهتاب می ریخت
    شرنگ از جام مان لبریز میشد
    به زیر بال شبکوران شبگرد
    سکوت شب خیال انگیز می شد
    چه ره گم کرده ای در ظلمت شب
    که زار و خسته واماند ز رفتار
    ز پا افتاده بودم تشنه بی حال
    به جنگ این تب وحشی گرفتار
    تبی آنگونه هستی سوز و جانکاه
    که مغز استخوان را آب می کرد
    صدای دختر نازک خیالم
    دل تنگ مرا بی تاب می کرد
    بابا لالا نکن فریاد میزد
    نمی دانست بابا نیمه جان است
    بهار کوچکم باور نمی کرد
    که سر تا پای من آتش فشان است
    مرا می خواست تا او را به بازی
    چو شب های دگر بر دوش گیرم
    برایش قصه شیرین بخوانم
    به پیش چشم شهلایش بمیرم
    بابا لالا نکن می کرد زاری
    بسختی بسترم را چنگ می زد
    ز هر فریاد خود صد تازیانه
    بر این بیمار جان آهنگ می زد
    به آغوشم دوید از گریه بی تاب
    تن گرمم شراری در تنش ریخت
    دلش از رنج جانکاهم خبر یافت
    لبش لرزید و حیران در من*آویخت
    مرا با دست های کوچک خویش
    نوازش کرد و گریان عذر ها گفت
    به آرامی چو شب از نیمه بگذشت
    کنار بستر سوزان من خفت
    شبی بر من گذشت آن شب که تا صبح
    تن تبدار من یکدم نیاسود
    از آن با دخترم بازی نکردم
    که مرگ سخت جان همبازیم بود
    مرا اندکی دوست بدار ، ولی طولانی ...
  8. #23
    rezaaa
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    June 2007
    نوشته ها
    6,334
    0
    88

    پیش فرض

    [SIZE=3:6a86776d15]آخرین جرعه این جام

    از كتاب : بهار را باور کن[/SIZE]


    787878787878787

    همه میپرسند :

    چیست در زمزمه مبهم آب
    چیست در همهمه دلکش برگ
    چیست در بازی آن ابر سپید
    روی این آبی آرام بلند
    که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
    چیست در خلوت خاموش کبوترها
    چیست در کوشش بی حاصل موج
    چیست در خنده جام
    که تو چندین ساعت
    مات و مبهوت به آن می نگری
    نه به ابر
    نه به آب
    نه به برگ
    مه به این آبی آرام بلند
    نه به این خلوت خاموش کبوترها
    نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
    من به این جمله نمی اندیشم
    من مناجات درختان را هنگام سحر
    رقص عطر گل یخ را با باد
    نفس پک شقایق را در سینه کوه
    صحبت چلچله ها را با صبح
    بغض پاینده هستی را در گندم زار
    گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
    همه را میشنوم
    می بینم
    من به این جمله نمی اندیشم
    به تو می اندیشم
    ای سراپا همه خوبی
    تک و تنها به تو می اندیشم
    همه وقت
    همه جا
    من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
    تو بدان این را تنها تو بدان
    تو بیا
    تو بمان با من تنها تو بمان
    جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
    من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
    اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
    ریسمانی کن از آن موی دراز
    تو بگیر
    تو ببند
    تو بخواه
    پاسخ چلچله ها را تو بگو
    قصه ابر هوا را تو بخوان
    تو بمان با من تنها تو بمان
    در دل ساغر هستی تو بجوش
    من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
    آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
    مرا اندکی دوست بدار ، ولی طولانی ...
  9. #24
    sima_bl
    کوچولو رسمی

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,445
    0
    34

    پیش فرض

    گناه دریا

    چه صدف ها که به دریای وجود
    سینه هاشان ز گهر خالی بود
    ننگ نشناخته از بی هنری
    شرم نکرده از این بی گهری
    سوی هر درگهشان روی نیاز
    همه جا سینه گشایند به ناز
    زندگی دشمن دیرینه من
    چنگ انداخته در سینه من
    روز و شب با من دارد سر جنگ
    هر نفس از صدف سینه تنگ
    دامن افشان گهر آورده به چنگ
    وان گهرها ... همه کوبیده به سنگ
    کنار آشنایی تو آشیانه میکنم ... فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم
    کسی سوال میکند به خاطر چه زنده ای ؟
    و من برای زندگی تو را بهانه میکنم
  10. #25
    sima_bl
    کوچولو رسمی

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,445
    0
    34

    پیش فرض

    نغمه ها

    دل از سنگ باید که از درد عشق
    ننالد خدایا دلم سنگ نیست
    مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
    که جز غم در این چنگ آهنگ نیست
    به لب جز سرود امیدم نبود
    مرا بانگ این چنگ خاموش کرد
    چنان دل به آهنگ او خو گرفت
    که آهنگ خود را فراموش کرد
    نمی دانم این چنگی سرونوشت
    چه می خواهد از جان فرسوده ام
    کجا می کشانندم این نغمه ها
    که یکدم نخواهند آسوده ام
    دل از این جهان بر گرفتم دریغ
    هنوزم به جان آتش عشق اوست
    در این واپسین لحظه زندگی
    هنوزم در این سینه یک آرزوست
    دلم کرده امشب هوای شراب
    شرابی که از جان برآرد خروش
    شرابی که بینم در آن رقص مرگ
    شرابی که هرگز نیابم بهوش
    مگر وارهم از غم عشق او
    مگر نشنوم بانگ این چنگ را
    همه زندگی نغمه ماتم است
    نمی خواهم این ناخوش آهنگ را
    کنار آشنایی تو آشیانه میکنم ... فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم
    کسی سوال میکند به خاطر چه زنده ای ؟
    و من برای زندگی تو را بهانه میکنم
  11. #26
    mahdisagheb
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    February 2008
    محل سکونت
    varamin
    نوشته ها
    303
    0
    3

    پیش فرض

    [SIZE=3:6b5a184a48]از کتاب : گناه دریا[/SIZE]

    [SIZE=3:6b5a184a48]آن روز شاعرم[/SIZE]


    گفتم براي آنكه بماند حديث من
    آن به كه نغمه ها ز غم عشق سر كنم
    غير از سرود عشق نخوانم به روزگار
    وز درد عشق سوز سخن بيشتر كنم
    جنگم بجز واي محبت نمي نواخت
    طبعم به غير عشق سرودي نمي سرود
    بسيار آفرين كه شنيدم ز هر كنار
    بسيار كس كه نغمه گرم مرا ستود
    آتش زدم ز سوز سخن اهل حال را
    اما زبان مدعيان خار راه بود
    ديدند يك شبه ره صد ساله مي روم
    در چشم تنگشان هنر من گناه بود
    كندند درخيال بناي گذشتگان
    در پيش خود ستاره هفت آسمان شدند
    فانوس شعرشان نفسي بر كشيد و مرد
    پنداشتند روشني جاودان شدند
    اين گلشن خزان زده جاي نشاط نيست
    شاعر به شهر بي هنران بار خاطر است
    اينجا كسي كه مدح نگفت و ثنا نخواند
    سعدي اگر شود نتوان گفت شاعر است
    گيرم هزار نغمه سرايم ز چنگ دل
    گيرم هزار پرده برآرم ز تار جان
    آم روز شاعرم كه بگويم مديح اين
    آن روز شاعرم كه بخوانم ثناي آن
    در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح در انزوا می خورد و می تراشد و این درد ها را نمی توان به کسی اظهار کرد ...
  12. #27
    golak
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2007
    نوشته ها
    3,574
    22
    459

    پیش فرض

    ....

    [SIZE=3:7c3ab02496]::دو قطره پنهانی::[/SIZE]


    شکست و ریخت به خک و به باد داد مرا
    چنانکه گویی هرگز کسی نزاد مرا
    مرا به خک سپردند و آمدند و گذشت
    تکان نخورد درین بی کرانه آب از آب
    ستاره می تابید
    بنفشه می خندید
    زمین به گرد سر آفتاب می گردید
    همان طلوع و غروب و همان خزان و بهار
    همان هیاهو
    جاری به کوچه و بازار
    همان تکاپو
    آن گیر و دار آن تکرار
    همان زمانه که هرگز نخواست شاد مرا
    نه مهر گفت و نه ماه
    نه شب نه روز
    که این رهگذر که بود و چه شد؟
    نه هیچ دوست
    که این همسفر چه گفت و چه خواست
    ندید یک تن ازین همرهان و همسفران
    که این گسسته
    غباری به چنگ باد هوا است
    تو ای سپرده دلم را به دست ویرانی
    همین تویی تو که شاید
    دو قطره پنهانی
    شبی که با تو درافتد غم پشیمانی
    سرشک تلخی در مرگ من می افشانی
    تویی
    همین تو
    که می آوری به یادمرا


    ...
  13. #28
    golak
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2007
    نوشته ها
    3,574
    22
    459

    پیش فرض

    .....

    [SIZE=3:132a5902d3]::براي آخرين رنج::[/SIZE]

    ای آخرین رنج
    تنهای تنها می کشیدم انتظارت
    ناگاه دستی خشمگین مشتی به در کوفت
    دیوارها در کام تاریکی فرو ریخت
    لرزید جانم از نسیمی سرد و نمنک
    نگاه دستی در من درآویخت
    دانستم این ناخوانده مرگ است
    از سالهای پیش با من آشنا بود
    بسیار او را دیده بودم
    اما نمی دانم کجا بود
    فریاد تلخم در گلو مرد
    با خود مرا در کامظلمت ها فرو برد
    در دشت ها در کوه ها
    در دره های ژرف و خاموش
    بر روی دریا های خون در تیرگی ها
    در خلوت گردابهای سرد و تاریک
    در کام اوهام
    در ساحل متروک دریاهای آرام
    شبهای جاویدان مرا در بر گرفتند
    ای آخرین رنج
    من خفته ام بر سینه خک
    بر باد شد آن خاطره از رنج خرسند
    کنون تو تنها مانده ای ای آخرین رنج
    برخیز برخیز
    از من بپرهیز
    برخیز از این گور وحشت زا حذر کن
    گر دست تو کوتاه شد از دامن من
    بر روی بال آرزویهایم سفر کن
    با روح بیمارم بیامرز
    بر عشق نکامم بپیوند

    ....
  14. #29
    golak
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2007
    نوشته ها
    3,574
    22
    459

    پیش فرض

    ....
    تو که نیستی که ببینی

    از کتاب: از خاموشی

    تو نیستی که ببینی
    چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
    چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
    چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
    هنوز پنجره باز است
    تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
    درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
    به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
    به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
    تمام گنجشکان
    که درنبودن تو
    مرا به باد ملامت گرفته اند
    ترا به نام صدا می کنند
    هنوز نقش ترا از قراز گنبد کاج
    کنار باغچه
    زیر درخت ها لب حوض
    درون اینه پک آب می نگرند
    تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
    طنین شعر تو مگاه تو درترانه من
    تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
    نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
    چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
    به روی لوح سپهر
    ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
    چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
    هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
    به چشم همزدنی
    میان آن همه صورت ترا شناخته ام
    به خواب می ماند
    تنها به خواب می ماند
    چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند
    تو نیستی که ببینی
    چگونه با دیوار
    به مهربانی یک دوست از تو می گویم
    تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
    جواب می شنوم
    تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
    به روی هرچه دیرن خانه ست
    غبار سربی اندوه بال گسترده است
    تو نیستی که ببینی دل رمیده من
    جز تو یاد همه چیز را رهکرده است
    غروب های غریب
    در این رواق نیاز
    پرنده سکت و غمگین
    ستاره بیمار است
    دو چشم خسته من
    در این امید عبث
    دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
    تو نیستی که ببینی



    ........
  15. #30
    golak
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2007
    نوشته ها
    3,574
    22
    459

    پیش فرض

    ::ای همیشه خوب::

    ماهی همیشه تشنه ام
    در زلال لطف بیکران تو
    می برد مرا به هر کجا که میل اوست
    موج دیدگان مهربان تو
    زیر بال مرغکان خنده ها ت
    زیر آفتاب داغ بوسه هات
    ای زلال پک
    جرعه جرعه جرعه می کشم ترا به کام خویش
    تا که پر شود تمام جان من ز جان تو
    ای همیشه خوب
    ای همیشه آشنا
    هر طرف که می کنم نگاه
    تا همه کرانه ه ای دور
    عطر و خنده و ترانه می کند شنا
    در میان بازوان تو
    ماهی همیشه تشنه ام
    ای زلال تابنک
    یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی
    ماهی تو جان سپرده روی خک



    ...
صفحه 2 از 20 نخست 123456712 ... آخرین
نمایش نتایج: از 16 به 30 از 289

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •