ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 3 از 20 نخست 1234567813 ... آخرین
نمایش نتایج: از 31 به 45 از 289
  1. #31
    golak
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2007
    نوشته ها
    3,574
    22
    459

    پیش فرض

    ....

    ::بدرود::

    از کتاب : بهار را باور کن

    پشت خرمن های گندم لای بازوهای بید
    آفتاب زرد کم کم نهفت
    بر سر گیسوی گندم زارها
    بوسه بدرود تابستان شکفت
    از تو بود ای چشمه جوشان تابستان گرم
    گر به هر سو خوشه ها جوشید و خرمن ها رسید
    از تو بود از گرمی آغوش تو
    هر گلی خندید و هر برگی دمید
    این همه شهد و شکر از سینه پر شور تست
    در دل ذرات هستی نور تست
    مستی ما از طلایی خوشه انگور تست
    راستی را بوسه تو بوسه بدرود بود
    بسته شد آغوش تابستان ؟ خدایا زود بود


    ...
  2. #32
    sima_bl
    کوچولو رسمی

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,445
    0
    34

    پیش فرض

    گل خشکیده

    از كتاب : گناه دريا


    بر نگه سرد من به گرمی خورشید
    می نگرد هر زمان دو چشم سیاهت
    تشنه این چشمه ام چه سود خدا را
    شبنم مرا نه تاب نگاهت
    جز گل خشکیده ای و برق نگاهی
    از تو در این گوشه یادگار ندارم
    زان شب غمگین که از کنار تو رفتم
    یک نفس از دست غم قرار ندارم
    ای گل زیبا بهای هستی من بود
    گر گل خشکیده ای ز کوی تو بردم
    گوشه تنها چه اشک ها فشاندم
    وان گل خشکیده را به سینه فشردم
    آن گل خشکیده شرح حال دلم بود
    از دل پر درد خویش با تو چه گویم
    جز به تو درمان درد از که بجویم
    من دگر آن نسیتم به خویش مخوانم
    من گل خشکیده ام به هیچ نیرزم
    عشق فریبم دهد که مهر ببندم
    مرگ نهیبم زند که عشق نورزم
    پای امید دلم اگر چه شکسته است
    دست تمنای جان همیشه دراز است
    تا نفسی می کشم ز سینه پر درد
    چشم خدا بین من به روی تو باز است
    کنار آشنایی تو آشیانه میکنم ... فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم
    کسی سوال میکند به خاطر چه زنده ای ؟
    و من برای زندگی تو را بهانه میکنم
  3. #33
    golak
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2007
    نوشته ها
    3,574
    22
    459

    پیش فرض

    .....

    ::سرگذشت گل غم::

    از کتاب : گناه دریا

    تا در این دهر دیده کردم باز
    گل غم در دلم شکفت به ناز
    بر لبم تا که خنده پیدا شد
    گل او هم به خنده ای وا شد
    هر چه بر من زمانه می ازود
    گل غم را از آن نصیبی بود
    همچو جان در میان سینه نشست
    رشته عمر ما به هم پیوست
    چون بهار جوانیم پژمرد
    گفتم این گل ز غصه خواهد مرد
    یا دلم را چو روزگار شکستی هست
    می کنم چون درون سینه نگاه
    آه از این بخت بد چه بینم آه
    گل غم مست جلوه خویش است
    هر نفس تازه روتر از پیش است
    زندگی تنگنای ماتم بود
    گل گلزار او همین غم بود
    او گلی را به سینه من کاشت
    که بهارش خزان نخواهد داشت


    ...
  4. #34
    golak
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2007
    نوشته ها
    3,574
    22
    459

    پیش فرض

    ...

    ::گلهای پر پر فریاد::

    کتاب : بهار را باور کن

    شبی که پرشده بودم زغصه های غریب
    به بال جان سفری تا گذشته ها کردم
    چراغ دیده برافروختم به شعله اشک
    دل گداخته را جام جان نما کردم
    هزار پله فرا رفتم از حصار زمان
    هزار پنجره بر عمر رفته وا کردم
    به شهر خاطره ها چون مسافران غریب
    گرفتم از همه کس دامن و رها کردم
    هزار آرزوی ناشکفته سوخته را
    دوباره یافتم و شرح ماجرا کردم
    هزار یاد گریزنده در سیاهی را
    دویدم از پی و افتادم و صدا کردم
    هزار بار عزیزان رفته را از دور
    سلام و بوسه فرستادم و صفا کردم
    چه های های غریبانه که سردادم
    چه ناله ها که ز جان وجگر جدا کردم
    یکی از آن همه یایران رفته بازنگشت
    گره به باد زدم قصه با هوا کردم
    طنین گمشده ای بود در هیاهوی باد
    به دست مننرسیده آنچه دستو پکردم
    دریغ از آنهمه گلهای پرپر فریاد
    که گوشواره گوش کر قضا کردم
    همین نصیبم ازین رهگذر که در همه حال
    ترا که جان مرا سوختی دعا کردم


    ...
  5. #35
    sima_bl
    کوچولو رسمی

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,445
    0
    34

    پیش فرض

    ناقوس نیلوفر

    از كتاب*: ابر و كوچه


    کودک زیبای زرین موی صبح
    شیر می نوشد ز پستان سحر
    تا نگین ماه را آرد به چنگ
    میکشد از سینه گهواره سر
    شعله رنگین کمان *آفتاب
    در غبار ابرها افتاده است
    کودک بازی پرست زندگی
    دل بدین رویای رنگین داده است
    باغ را غوغای گنجشکان مست
    نرم نرمک برمی انگیزد ز خواب
    نالد مست از باده باران شب
    می سپارد تن به دست آفتاب
    کودک همسایه خندان روی بام
    دختران لاله خندان روی دشت
    جوجگان کبک خندان روی کوه
    کودک من لخته ای خون روی تشت
    باد عطر غم پرکنده و گذشت
    مرغ بوی خون شنید و پر گرفت
    آسمان و کوه و باغ و دشت را
    نعره ناقوس نیلوفر گرفت
    روح من از درد چون ابر بهار
    عقده های اشک حسرت باز کرد
    روح او چون آرزوهای محال
    روی بال ابرها پرواز کرد
    کنار آشنایی تو آشیانه میکنم ... فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم
    کسی سوال میکند به خاطر چه زنده ای ؟
    و من برای زندگی تو را بهانه میکنم
  6. #36
    golak
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2007
    نوشته ها
    3,574
    22
    459

    پیش فرض

    ای امید نا امیدی های من

    از کتاب : گناه دریا

    بر تن خورشید می پیچد به ناز
    چادر نیلوفری رنگ غروب
    تک درختی خشک در پهنای دشت
    تشنه می ماند در این تنگ غروب
    از کبود آسمان های روشنی
    می گریزد جانب آفاق دور
    در افق بر لاله سرخ شفق
    می چکد از ابرها باران نور
    می گشاید دود شب آغوش خویش
    زندگی را تنگ می گیرد به بر
    باد وحشی می دود در کوچه ها
    تیرگی سر می شکد از بام و در
    شهر می خوابد به لالای سکوت
    اختران نجوا کنان بر بام شب
    نرم نرمک باده مهتاب را
    ماه می ریزد درون جام شب
    نیمه شب ابری به پهنای سپهر
    می رسد از راه و می تازد به ماه
    جغد می خندد به روی کاج پیر
    شاعری می ماند و شامی سیاه
    دردل تاریک این شب های سرد
    ای امید نا امیدی های من
    برق چشمان تو همچون آفتاب
    می درخشد بر رخ فردای من


    ...
  7. #37
    sima_bl
    کوچولو رسمی

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,445
    0
    34

    پیش فرض

    از خدا صدا نمیرسد

    از كتاب : لحظه ها و احساس


    ای ستاره ها که از جهان دور
    چشمتان به چشم بی فروغ ماست
    نامی از زمین و از بشر شنیده اید
    درمیان آبی زلال آسمان
    موج دود و خون و آتشی ندیده اید
    این غبار محنتی که در دل فضاست
    این دیار وحشتی که در فضا رهاست
    این سرای ظلمتی که آشیان ماست
    در پی تباهی شناست
    گوشتان اگر به ناله من آشناست
    از سفینه ای که می رود به سوی ماه
    از مسافری که میرسد ز گرد را ه
    از زمین فتنه گر حذر کنید
    پای این بشر اگر به آسمان رسد
    روزگارتان چو روزگار ما سیاست
    ای ستاره ای که پیش دیده منی
    باورت نمیشود که در زمین
    هرکجا به هر که میرسی
    خنجری میان پشت خود نهفته است
    پشت هر شکوفه تبسمی
    خار جانگزای حیله ای شکفته است
    آنکه با تو میزند صلای مهر
    جز ب فکر غارت دل تو نیست
    گر چراغ روشنی به راه تست
    چشم گرگ جاودان گرسنه ای است
    ای ستاره ما سلام مان بهانه است
    عشقمان دروغ جاودانه است
    در زمین زبان حق بریده اند
    حق زبان تازیانه است
    وانکه با تو صادقانه درد دل کند
    های های گریه شبانه است
    ای ستاره بورت نمی شود
    درمیان باغ بی ترانه زمین
    ساقه های سبز آشتی شکسته است
    لاله های سرخ دوستی فسرده است
    غنچه های نورس امید
    لب به خنده وانکرده مرده است
    پرچم بلند سرو راستی
    سر به خک غم سپرده است
    ای ستاره باورت نمیشود
    آن سپیده دم که با صفا و ناز
    در فضای بی کرانه می دمید
    دیگر از زمین رمیده است
    این سپیده ها سپیده نیست
    رنگ چهره زمین پریده است
    آن شقایق شفق که میشکفت
    عصر ها میان موج نور
    دامن از زمین کشیده است
    سرخی و کبودی افق
    قلب مردم به خک و خون تپیده است
    دود و آتش به آسمان رسیده است
    ابرهای روشنی که چون حریر
    بستر عروس ماه بود
    پنبه های داغ های کهنه است
    ای ستاره ای ستاره غریب
    از بشر مگوی و از زمین مپرس
    زیر نعره گلوله های آتشین
    از صفای گونه های آتشین مپرس
    زیر سیلی شکنجه های دردنک
    از زوال چهره های نازنین مپرس
    پیش چشم کودکان بی پناه
    از نگاه مادران شرمگین مپرس
    در جهنمی که از جهان جداست
    در جهنمی که پیش دیده خداست
    از لهیب کوره ها و کوه نعش ها
    از غریو زنده ها میان شعله ها
    بیش از این مپرس
    بیش از این مپرس
    ای ستاره ای ستاره غریب
    ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم
    پس چرا به داد ما نمیرسد
    ما صدای گریه مان به آسمان رسید
    از خدا چرا صدا نمرسد
    بگذریم ازین ترانه های درد
    بگذریم ازین فسانه های تلخ
    بگذر از من ای ستاره شب گذشت
    قصه سیاه مردم زمین
    بسته راه خواب ناز تو
    میگریزد از فغان سرد من
    گوش از ترانه بی نیاز تو
    ای که دست من به دامنت نمی رسد
    اشک من به دامن تو میچکد
    با نسیم دلکش سحر
    چشم خسته تو بسته میشود
    بی تو در حصار این شب سیاه
    عقده های گریه شبانه ام
    بر گلو شکسته میشود
    شب به خیر
    کنار آشنایی تو آشیانه میکنم ... فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم
    کسی سوال میکند به خاطر چه زنده ای ؟
    و من برای زندگی تو را بهانه میکنم
  8. #38
    golak
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2007
    نوشته ها
    3,574
    22
    459

    پیش فرض

    ...

    اشک خدا

    از کتاب : ابر و کوچه

    صدف سینه من عمری
    گهر عشق تو پروردست
    کس نداند که درین خانه
    طفل با دایه چه ها کردست
    همه ویرانی و ویرانی
    همه خاموشی و خاموشی
    سایه افکنده به روزنها
    پیچک خشک فراموشی
    روزگاری است درین درگاه
    بوی مهر تو نه پیچیدست
    روزگاری است که آن فرزند
    حال این دایه نپرسیدست
    من و آن تلخی و شیرینی
    من و *آن سایه و روشنها
    من و این دیده اشک آلود
    که بود خیره به روزنها
    یاد باد آن شب بارانی
    که تو در خانه ما بودی
    شبم از روی تو روشن بود
    که تو یک سینه صفا بودی
    رعد غرید و تو لرزیدی
    رو به آغوش من آوردی
    کام نکام مرا خندان
    به یکی بوسه روا کردی
    باد هنگامه کنان برخاست
    شمع لبخند زنان بنشست
    رعد در خنده ما گم شد
    برق در سینه شب بشکست
    نفس تشنه تبدارم
    به نفس های تو می آویخت
    خود طبعم به نهان می سوخت
    عطر شعرم به فضا می ریخت
    چشم بر چشم تو می بستم
    دست بر دست تو می سودم
    به تمنای تو می مردم
    به تماشای تو خوش بودم
    چشم بر چشم تو می بستم
    شور و شوقم به سراپا بود
    دست بر دست تو می رفتم
    هرکجا عشق تو می فرمود
    از لب گرم تو می چیدم
    گل صد برگ تمنا را
    در شب چشم تو میدیدم
    سحر روشن فردا را
    سحر روشن فردا کو
    گل صد برگ تمنا کو
    اشک و لبخند و تماشا کو
    آنهمه قول و غزل ها کو
    باز امشب شب بارانی است
    از هوا سیل بلا ریزد
    بر من و عشق غم آویزم
    اشک از چشم خدا ریزد
    من و اینهمه آتش هستی سوز
    تا جهان باقی و جان باقی است
    بی تو در گوشه تنهایی
    بزم دل باقی و غم ساقی است


    ....
  9. #39
    golak
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2007
    نوشته ها
    3,574
    22
    459

    پیش فرض

    ...

    اسیر

    از کتاب : گناه دریا

    جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت
    سر را به تازیانه او خم نمیکنم
    افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم
    زاری براین سراچه ماتم نمی کنم
    با تازیانه های گرانبار جانگداز
    پندارد آنکه روح مرا رام کرده است
    جان سختیم نگر که فریبم نداده است
    این بندگی که زندگیش نام کرده است
    بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی
    جز زهر غم نریخت شرابی به جام من
    گر به من تنگنای ملال آور حیات
    آسوده یک نفس زده باشم حرام من
    تا دل به زندگی نسپارم به صد فریب
    می پوشم از کرشمه هستی نگاه را
    هر صبح و شام چهره نهان میکنم به اشک
    تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را
    ای سرنوشت از تو کجا می توان گریخت
    من راه آشیان خود از یاد برده ام
    یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن
    با من تلاش کن که بدانم نمرده ام
    ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا
    زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز
    شادم از این شکنجه خدا را مکن دریغ
    روح مرا در آتش بیداد خود بسوز
    ای سرنوشت هستی من در نبرد تست
    بر من ببخش زندگی جاودانه را
    منشین که دست مرگ ز بندم رها کند
    محکم بزن به شانه من تازیانه را



    ...
  10. #40
    golak
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2007
    نوشته ها
    3,574
    22
    459

    پیش فرض

    ....

    سوقات یاد

    از کتاب بهار را باور کن

    ای سپیدار کهن سالی که هیچ از قیل و قال ما نمی آسود
    این حیاط مدرسه
    این کبوترهای معصومی که ما روزی به آن ها دانه می دادیم
    این همان کوچه همان بن بست
    این همان خانه همان درگاه
    این همان ایوان همان در .......آه
    از بیابانهای خشک و تشنه از هر سوی صد فرسنگ
    در غروبی ارغوانی رنگ
    با نشانی های گنگ و دور
    آمدم تا هفت سال از سر گذشتم را
    بشنوم شاید
    از اشارت های یک در
    از نگاه سکت یک پنجره یک شیشه یک دیوار
    در حرم در کوچه در بازار
    آمدم خود را مگر پیدا کنم
    کیف زرد کوچکی بر پشت
    نیزه ای از آن قلم های نیی در مشت
    گوش ها از سوز سرما سرخ
    رهگذر بر سنگفرش راه ناهموار
    آمدم شاید
    ناگهان در پیچ یک کوچه
    چشم در چشمان مادر وکنم
    های های اشتیاق سالها را سردهیم
    وانچه در جان و جگر یک عمر پنهان کرده ایم
    سر در آغوش هم آریم و به یکدیگر دهیم
    هیچ
    در میان ازدحام زائران
    پای تا سر گوش
    شاید از او ناله ای در گیر و دار این همه فریاد
    مانند باشد در فضا
    هرچند نامفهوم
    در رواق سرد و سکت
    می دویدم در نگاه صد هزار ایینه کوچک
    شاید از سیمای او در بازتاب جاودان این همه تصویر
    مانده باشدی سایه ای
    هر چند نامعلوم
    هیچ
    هیچ غیر از بغض تاریک ضریح
    هیچ غیر از شمع ها و قصه بر پر زدن در اشک
    هیچ غیر از بهت محراب آه
    هیچ غیر از انتظار کفش کن
    باز میگشتم
    زخم کاری خورده ای تا جاودان دلتنگ
    ز بیابان های خشک و تشنه صد فرسنگ صد فرسنگ
    پیش چشمم گردبادی خک صحرا را
    چون دل من از زمین می کند و می پیچاند و تا اوج فضا می برد
    خود نمی دانم
    موجی از نفرین این بیچاره آدم بود
    و در چشمان کور آسمان می ریخت
    یا که باد رهگذر سوقات انسان را به درگاه خدا می برد
    خک خواهی شد
    از رخ ایینه ها هم پک خواهی شد
    چون غباری گیج گم سرگشته در افلک خواهی شد



    ...
  11. #41
    golak
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2007
    نوشته ها
    3,574
    22
    459

    پیش فرض

    ...

    بعد از من

    از کتاب : گناه دریا

    مرا عمری به دنبالت کشاندی
    سرانجامم به خکستر نشاندی
    ربودی دفتر دل را و افسوس
    که سطری هم از این دفتر نخواندی
    گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
    پس از مرگم سرکشی هم فشاندی
    گذشت از من ولی آخر نگفتی
    که بعد از من به امید که ماندی



    ...
  12. #42
    golak
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2007
    نوشته ها
    3,574
    22
    459

    پیش فرض

    ...

    بهترین بهترین من

    از کتاب : بهار را باور کن

    زرد و نیلی و بنفش
    سبز و آبی و کبود
    با بنفشه ها نشسته ام
    سالهای سال
    صیحهای زود
    در کنار چشمه سحر
    سر نهاده روی شانه های یکدگر
    گیسوان خیس شان به دست باد
    چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم
    رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم
    می ترواد از سکوت دلپذیرشان
    بهترین ترانه
    بهترین سرود
    مخمل نگاه این بنفشه ها
    می برد مرا سبک تر از نسیم
    از بنفشه زار باغچه
    تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم
    زرد و نیلی و بنفش
    سبز و آبی و کبود
    با همان سکوت شرمگین
    با همان ترانه ها و عطرها
    بهترین هر چه بود و هست
    بهترین هر چه هست و بود
    در بنفشه زار چشم تو
    من ز بهترین بهشت ها گذشته ام
    من به بهترین بهار ها رسیده ام
    ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من
    لحظه های هستی من از تو پر شده ست
    آه
    در تمام روز
    در تمام شب
    در تمام هفته
    در تمام ماه
    در فضای خانه کوچه راه
    در هوا زمین درخت سبزه آب
    در خطوط درهم کتاب
    در دیار نیلگون خواب
    ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن
    بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام
    ای نوازش تو بهترین امید زیستن
    در کنار تو
    من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام
    در بنفشه زار چشم تو
    برگهای زرد و نیلی و بنفش
    عطرهای سبز و آبی و کبود
    نغمه های ناشنیده ساز می کنند
    بهتر از تمام نغمه ها و سازها
    روی مخمل لطیف گونه هات
    غنچه های رنگ رنگ ناز
    برگهای تازه تازه باز می کنند
    بهتر از تمام رنگ ها و رازها
    خوب خوب نازنین من
    نام تو مرا همیشه مست می کند
    بهتر از شراب
    بهتر از تمام شعرهای ناب
    نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است
    من ترا به خلوت خدایی خیال خود
    بهترین بهترین من خطاب میکنم
    بهترین بهترین من


    ...
  13. #43
    sima_bl
    کوچولو رسمی

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,445
    0
    34

    پیش فرض

    سفر

    از کتاب : ابر و کوچه



    سحر خندد به نور زرد فانوس
    پرستویی دهد بر جفت خود بوس
    نگاهم میدود بر سینه راه
    ترا دیگر نخواهم دید افسوس
    کنار آشنایی تو آشیانه میکنم ... فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم
    کسی سوال میکند به خاطر چه زنده ای ؟
    و من برای زندگی تو را بهانه میکنم
  14. #44
    sima_bl
    کوچولو رسمی

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,445
    0
    34

    پیش فرض

    پرده رنگین

    از کتاب : ابر و کوچه


    با شبنم اشک من ای نیلوفر شب
    گلبرگهای خویش را شادابتر کن
    هر صبح از دامان خود خکسترم را
    بر گیر و در چشمان بخت بی هنر کن
    ای صبح ای شب ای سپیدی ای سیاهی
    ای آسمان جاودان خاموش دلتنگ
    ای ساحل سبز افق
    ای کوه ای بلند
    ای شعر
    ای رنج ای یاد
    ای غم که دست مهربانت جاودانه
    چون تاج زرین بر سرم بود
    بازیچه دست شما فرسود فرسود
    ای خیمه شب بازان افلک
    ای چهره پردازان چالک
    وقت است صندوق عدم را درگشایید
    بازیچه فرسوده را پنهان نمایید
    ای دست ناپیدای هستی
    بازیچه چون فرسوده شد بازیچه نو کن
    ای مرگ با آن داس خونین
    این ساقه پژمرده را دیگر درو کن
    ای آدمک سازان بی بک
    ای یمه شب بازان افلک
    ای چهره پردازان چالک
    من هدیه آوردم بهار و بابکم را
    دنبال این بازیچه های نو بیایید
    ای دست ناپیدای هستی
    با اولین لبخند فردا
    خورشید خونین را بیفروز
    مهتاب غمگین را بیاویز
    در پرده رنگین تزویر
    با نغمه نیرنگ تقدیر
    چون هفته ها و ماه ها و قرن ها پیش
    این آدمک های ملول بی گنه را
    هر جا به هر سازی که میخواهی برقصان
    تو مانده ای با این همه رنگ
    من میروم با آخرین حرف
    ای خیمخ شب باز
    در غربت غمگین و دردآلود این خک
    آزاده ای زندانی تست
    قربانی قهر خدا نامش محبت
    زنجیر از پایش جدا کن
    او را چو من از دام تزویرت رها کن
    همراه این آزرده درد آشنا کن
    کنار آشنایی تو آشیانه میکنم ... فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم
    کسی سوال میکند به خاطر چه زنده ای ؟
    و من برای زندگی تو را بهانه میکنم
  15. #45
    sima_bl
    کوچولو رسمی

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,445
    0
    34

    پیش فرض

    سرود آبشار

    از کتاب : ابر و کوچه


    مگر چشمان ساقی بشکند امشب خمارم را
    مگر شوید شراب لطف او از دل غبارم را
    بهشت عشق من در برگ ریز یاد ها گم شد
    مگر از جام میگیرم سراغ چشم یارم را
    به گوشش بانگ شعر و اشک من نا آشنا آمد
    به گوش سنگ میخواندم سرود آبشارم را
    به جام روزگارانش شراب عیش و عشرت یاد
    که من با یاد او از یاد بردم روزگارم را
    پس از عمری هنوز ای جان به یاری زنده می دارد
    نسیم اشتیاق من چراغ انتظارم را
    خزان زندگی از پشت باغ جان من برگشت
    که دید از چشم در لبخند شیرین بهارم را
    من از لبخند او آموختم درسی که نسپارم
    به دست نا امیدی ها دل امیدوارم را
    هنوز از برگ و بار عمر من یک غنچه نشکفته است
    که من در پای او میریزم کنون برگ و بارم را
    کنار آشنایی تو آشیانه میکنم ... فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم
    کسی سوال میکند به خاطر چه زنده ای ؟
    و من برای زندگی تو را بهانه میکنم
صفحه 3 از 20 نخست 1234567813 ... آخرین
نمایش نتایج: از 31 به 45 از 289

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •