ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 3 از 16 نخست 1234567813 ... آخرین
نمایش نتایج: از 31 به 45 از 234
  1. #31
    antonio
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    November 2007
    نوشته ها
    186
    0
    10

    پیش فرض

    با تشكر از مدير جديد بخش شعر كه سروساماني به اين بخش دادند.

    گذران

    تا به كي بايد رفت
    از دياري به دياري ديگر
    نتوانم ٬ نتوانم جستن
    هر زمان عشقي و ياري ديگر
    كاش ما آن دو پرستو بوديم
    كه همه عمر سفر مي كرديم
    از بهاري به بهاري ديگر

    آه ٬ اكنون ديريست
    كه فرو ريخته در من ٬ گويي
    تيره آواري از ابراگران
    چو مي آميزم ٬ با بوسه تو
    روي لبهايم ٬ ميپندارم
    مي سپارد جان عطري گذران

    آنچنان آلوده ست
    عشق غمناكم با بيم زوال
    كه همه زندگيم ميلرزد
    چون ترا مي نگرم
    مثل ايست كه پنجره اي
    تكدرختم را ٬ سرشار از برگ
    در تب زرد خزان مي نگرم
    مثل ايست كه تصويري را
    روي جريان هاي مغشوش آب روان مي نگرم

    شب و روز
    شب و روز
    شب و روز

    بگذار كه فراموش كنم

    تو چه هستي ٬ جز يك لحظه٬ يك لحظه كه چشمان
    مرا

    مي گشايد در
    برهوت آگاهي؟

    بگذر
    كه فراموش كنم
    مرد را دردی اگر باشد خوش است
    درد بی دردی علاجش آتش است
  2. #32
    paeeze53_50

    کوچولو تازه به دنیا آمده

    تاریخ عضویت
    November 2007
    نوشته ها
    1
    0
    0

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط elena[font=Andalus
    ]هرجایی


    از پيش من برو كه دل آزارم
    ناپايدار و سست و گنه كارم
    در كنج سينه يك دل ديوانه
    در كنج دل هزار هوس دارم

    قلب تو پاك و دامن من ناپاك
    من شاهدم به خلوت بيگانه
    تو از شراب بوسه من مستی
    من سر خوش از شرابم و پيمانه

    چشمان من هزار زبان دارد
    من ساقيم به محفل سرمستان
    تا كی ز درد عشق سخن گوئی
    گر بوسه خواهی از لب من، بستان

    عشق تو همچو پرتو مهتابست
    تابيده بی خبر به لجن زاری
    باران رحمتی است كه می بارد
    بر سنگلاخ قلب گنه كاری

    من ظلمت و تباهی جاويدم
    تو آفتاب روشن اميدی
    برجانم، ای فروغ سعادتبخش
    دير است اين زمان، كه تو تابيدی

    دير آمدی و دامنم از كف رفت
    دير آمدی و غرق گنه گشتم
    از تند باد ذلت و بدنامی
    افسردم و چو شمع تبه گشتم
    [size=12:a9a8d1b5c8] [/SIZE][/font]
  3. #33
    admin
    "مدير كل سايت كوچولو"

     

    مدیر کل (سعید)
    تاریخ عضویت
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,833
    16,561
    20,512

    پیش فرض

    يعني چي paeeze53_50 جان؟
    شما از طرف عمورضا هستي؟
  4. #34
    rezaaa
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    June 2007
    نوشته ها
    6,334
    0
    88

    پیش فرض

    خوداپيش يعني چي ؟!؟!؟!
    paeeze 53 50 نام كاربري جديد النا هست يا اين شعرو از يه جاي ديگه انتقال دادي ؟
    اگر برات مقدوره توضيح بده وگرنه نقل قول رو نميتونيم بپذيريم عزيزم.
    مرا اندکی دوست بدار ، ولی طولانی ...
  5. #35
    rezaaa
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    June 2007
    نوشته ها
    6,334
    0
    88

    پیش فرض

    BARAN-X مینویسد :

    از دوست داشتن

    امشب از آسمان دیده تو روی شعرم ستاره میبارد
    درسکوت سپید کاغذهاپنجه هایم جرقه می کارد
    شعردیوانه تب آلودم شرمگین ازشیار خواهش ها
    پیکرش را دوباره می سوزد عطش جاودان آتش ها
    آری آغازدوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست
    من به پایان دگرنیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
    ازسیاهس چرا حذر کردن شب پراز قطره های الماس است
    آنچه از شب بجای میماند عطر سکرآورگل یاس است
    آه بگذار گم شوم درتو کس نیابد زمن نشانه من
    روح سوزان آه مرطوبت بوزد بر تن ترانه من
    دانی از زندگی چه میخواهم منت تو باشم,پای تاسرتو
    زندگی گرهزاره باره بود بار دیگر تو بار دیگر تو
    آنچه در من نهفته دریاییست کی توان نهفتنم باشد
    تا تو زین سهمگین طوفانی کاش یارای گفتنم باشد
    آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست
    من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
    مرا اندکی دوست بدار ، ولی طولانی ...
  6. #36
    badboy
    كوچولوي بد - اخراج شده كوچولو بد - اخراج شده
    تاریخ عضویت
    September 2007
    محل سکونت
    همین حوالی!!!
    نوشته ها
    3,043
    0
    74

    پیش فرض

    دلم گرفته است

    دلم گرفته است

    به ايوان مي روم و انگشتانم را

    بر پوست كشيده شب مي كشم

    چراغهاي رابطه تاريكند

    چراغهاي رابطه تاريكند

    كسي مرا به آفتاب

    معرفي نخواهد كرد

    كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

    پرواز را به خاطر بسپار

    پرنده مردني است.
  7. #37
    badboy
    كوچولوي بد - اخراج شده كوچولو بد - اخراج شده
    تاریخ عضویت
    September 2007
    محل سکونت
    همین حوالی!!!
    نوشته ها
    3,043
    0
    74

    پیش فرض

    در برابر خدا



    از تنگنای محبس تاريكی

    از منجلاب تيره اين دنيا

    بانگ پر از نياز مرا بشنو

    آه، ای خدای قادر بی همتا



    يكدم ز گرد پيكر من بشكاف

    بشكاف اين حجاب سياهی را

    شايد درون سينه من بينی

    اين مايه گناه و تباهی را



    دل نيست اين دلی كه بمن دادی

    در خون طپيده، آه، رهايش كن

    يا خالی از هوا وهوس دارش

    يا پای بند مهر و وفايش كن



    تنها تو آگهی و تو می دانی

    اسرار آن خطای نخستين را

    تنها تو قادری كه ببخشائی

    بر روح من، صفای نخستين را



    آه، ای خدا چگونه ترا گويم

    كز جسم خويش خسته و بيزارم

    هر شب بر آستان جلال تو

    گوئی اميد جسم دگر دارم



    از ديدگان روشن من بستان

    شوق بسوی غير دويدن را

    لطفی كن ای خدا و بياموزش

    از برق چشم غير رميدن را



    عشقی بمن بده كه مرا سازد

    همچون فرشتگان بهشت تو

    ياری بمن بده كه در او بينم

    يك گوشه از صفای سرشت تو



    يكشب ز لوح خاطر من بزدای

    تصوير عشق و نقش فريبش را

    خواهم بانتقام جفاكاری

    در عشق تازه فتح رقيبش را



    آه ای خدا كه دست توانايت

    بنيان نهاده عالم هستی را

    بنمای روی و از دل من بستان

    شوق گناه و نفس پرستی را



    راضی مشو كه بنده ناچيزی

    عاصی شود بغير تو روی آرد

    راضی مشو كه سيل سرشكش را

    در پای جام باده فرو بارد



    از تنگنای محبس تاريكی

    از منجلاب تيره اين دنيا

    بانگ پر از نياز مرا بشنو

    آه، ای خدای قادر بی همتا

  8. #38
    badboy
    كوچولوي بد - اخراج شده كوچولو بد - اخراج شده
    تاریخ عضویت
    September 2007
    محل سکونت
    همین حوالی!!!
    نوشته ها
    3,043
    0
    74

    پیش فرض

    شراب و خون



    نيست ياری تا بگويم راز خويش

    ناله پنهان كرده ام در ساز خويش

    چنگ اندوهم، خدا را، زخمه ای

    زخمه ای، تا بركشم آواز خويش



    بر لبانم قفل خاموشي زدم

    با كليدی آشنا بازش كنيد

    كودك دل رنجه دست جفاست

    با سر انگشت وفا نازش كنيد



    پر كن اين پيمانه را ای هم نفس

    پر كن اين پيمانه را از خون او

    مست مستم كن چنان كز شور می

    بازگويم قصه افسون او



    رنگ چشمش را چه می پرسی ز من

    رنگ چشمش كی مرا پابند كرد

    آتشی كز ديدگانش سركشيد

    اين دل ديوانه را دربند كرد



    از لبانش كی نشان دارم به جان

    جز شرار بوسه های دلنشين

    بر تنم كی مانده از او يادگار

    جز فشار بازوان آهنين



    من چه مي دانم سر انگشتش چه كرد

    در ميان خرمن گيسوی من

    آنقدر دانم كه اين آشفتگی

    زان سبب افتاده اندر موی من



    آتشی شد بر دل و جانم گرفت

    راهزن شد راه ايمانم گرفت

    رفته بود از دست من دامان صبر

    چون ز پا افتادم آسانم گرفت



    گم شدم در پهنه صحرای عشق

    در شبی چون چهره بختم سياه

    ناگهان بی آنكه بتوانم گريخت

    بر سرم باريد باران گناه



    مست بودم، مست عشق و مست ناز

    مردی آمد قلب سنگم را ربود

    بسكه رنجم داد و لذت دادمش

    ترك او كردم، چه می دانم كه بود



    مستيم از سر پريد، ای همنفس

    بار ديگر پر كن اين پيمانه را

    خون بده، خون دل آن خود پرست

    تا بپايان آرم اين افسانه را
  9. #39
    antonio
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    November 2007
    نوشته ها
    186
    0
    10

    پیش فرض

    عاشقانه


    اي شب از روياي تو رنگين شده
    سينه از عطر توام سنگين شده
    اي به روي چشم من گسترده خويش
    شاديم بخشيده از اندوه بيش
    همچو باراني كه شويد جسم خاك
    هستيم زآلودگي ها كرده پاك
    اي تپش هاي تن س وزان من
    آتشي در سايه مژگان من
    اي ز گندمزارها سرشارتر
    اي ز زرين شاخه ها پر بارتر
    اي در بگوشده بر خورشيدها
    در هجوم ظمت ترديدها
    با توام ديگر زدردي بيم نيست
    هست اگر٬ ج درد خوشبختيم نيست

    اين دل تنگ من و اين بار نور؟
    هابهوي زندگي در قعر گور؟

    اي دو چشمانت چمنزاران من
    داغ چشمت خورده بر چشمان من
    پيش از اينت گر كه در خود داشتم
    هر كسي را تو نميانگاشتم

    درد تاريكيست درد خواستن
    رفتن و بيهوده خود را كاستن
    سر نهادن بر سيه دل سينه ها
    سينه آلودن به چرك كينه ها
    در نوازش ٬ نيش ماران يافتن
    زهر در لبخند ياران يافتن
    زر نهادي در كف طرارها
    گمشدن در پهنه بازارها

    آه ٬ اي با جان من آميخته
    اي مرا از گور من انگيخته
    چون ستاره ٬ با دو بال زرنشان
    آمده از دور دست آسمان
    از تو تنهاپيم خاموشي گرفت
    پيكرم بوي هماغوشي گرفت
    جوي خشك سينه ام را آب تو
    بستر رگهام را سيلاب تو
    در جهاني اينچنين سر د وسياه
    با قدمهايت قدمهايم براه

    اي به زير پوستم پنهان شده
    همچو خون در پوستم جوشان شده
    گيسويم را از نوازش سوخته
    گونه هام از هرم خواهش سوخته
    آه ٬ اي بيگانه با پيراهنم
    آشناي سبزه زاران تنم
    آه ٬ اي روشن طلوع بي غروب
    آفتاب سرزمين هاي جنوب
    آه ٬ آه اي از سحر شاداب تر
    از بهاران تازه تر سيراب تر
    عشق ديگر نيست اين ٬ اين خير گيست
    چلچراغي در سكوت و تيرگيست
    عشق چون در سينه ام بيدار شد
    از طلب پا تا سرم ايثار شد
    اين دگر من نيستم ٬ من نيستم
    حيف از آن عمري كه با من زيستم
    اي لبانم بوسه گاه بوسه ات
    خيره چشمانم به راه بوسه ات
    اي تشنج هاي لذت در تنم
    اي خطوط پيكرت پيراهنم
    آه ميخواهم كه بشكافم ز هم
    شاديم يكدم بيالايد به غم
    آه ٬ ميخواهم كه برخيزم ز جاي
    همچو ابري اشك ريزم هايهاي

    اين دل تنگ من و اين دود عود؟
    در شبستان ٬ زخمه هاي چنگ و رود؟
    اين فضاي خالي و پروازها؟
    اين شب خاموش و اين آوازها؟
    اي نگاهت لاي لايي سحر بار
    گاهوار كودكان بيقرار
    اي نفسهايت نسيم نيمخواب
    شسته از من لرزه هاي اضطراب
    خفته در لبخند فرداهاي من
    رفته تا اعماق دنياهاي من

    اي مرا با شور شعر آميخته
    اينهمه آتش به شعرم ريخته
    چون تب عشقم چنين افروختي
    لاجرم شعرم به آتش سوختي
    مرد را دردی اگر باشد خوش است
    درد بی دردی علاجش آتش است
  10. #40
    antonio
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    November 2007
    نوشته ها
    186
    0
    10

    پیش فرض

    عروسك كوكي


    بيش از اينها ٬ اه ٬ اري
    بيش از اينها ميتوان خاموش ماند

    ميتوان ساعات طولاني
    با نگاهي چون نگاه مردگان ٬ ثابت
    خيره شد در دود يك سيگار
    خيره شد در شكل يك فنجان
    در گلي بيرنگ ٬ برقالي
    در خطي موهوم ٬ بر ديوار
    ميتوان با پنجه هاي خشك
    پرده را سكو كشيد و ديد
    در ميان كوچه باران تند ميبارد
    كودكي با بادبادكهاي رنگينش
    ايستاده زير يك طاقي
    گاري فرسوده اي ميدان خالي را
    با شتابي پرهياهو ترك ميگويد

    ميتوان بر جاي باقي ماند
    در كنار پرده ٬ اما كور ٬ اما كر

    ميتوان فرياد زد
    با صدايي سخت كاذب ٬ سخت بيگانه
    دوست ميدارم
    ميتوان در بازوان چيره يك مرد
    ماده اي زيبا و سالم بود
    با تني چون سفره چرمين
    ميتوان در بستر يك مست ٬ يك ديوانه ٬ يك ولگرد
    عصمت يك عشق را آلود

    ميتوان با زيركي تحقير كرد
    هر معماي شگفتي را
    ميتوان تنها به حل جدولي پرداخت
    ميتوان تنها به كشف پاسخي بيهوده دل خوش ساخت
    پاسخي بيهوده آري پنج يا شش حرف

    ميتوان يك عمر زانو زد
    با سري افكنده در پاي ضريحي سرد
    ميتوان در گور مجهولي خدا را ديد
    ميتوان با سكه اي ناچيز ايمان يافت
    ميتوان درحجره هاي مسجدي پوسيد
    چون زيارتنامه خواني پير

    ميتوان چون صفر در تفريق و جمع و ضرب
    حاصلي پيوسته يكسان داشت
    ميتوان چشم ترا در پيله قهرش
    دكمه بيرنگ كفش كهنه اي پنداشت
    ميتوان چون آب در گودال خود خشكيد

    ميتوان زيبايي يك لحظه را با شرم
    مثل يك عكس سياه مضحك فوري
    در ته صندوق مخفي كرد
    ميتوان در قاب خالي مانده يك روز
    نقش يك محكوم ٬ يا مغلوب يا مصلوب را آويخت
    ميتوان با صورتك ها رخنه ديوار را پوشاند
    ميتوان با نقشهايي پوچ تر آميخت

    ميتوان همچون عروسك هاي كوكي بود
    بادو چشم شيشه اي دنياي خود را ديد
    ميتوان در جعبه اي ماهوت
    با تني انباشته از كاه
    سالها در لابلاي تور و پولك خفت
    ميتوان با هر فشار هرزه دستي
    بي سبب فرياد كرد و گفت

    «آه ٬ من بسيار خوشبختم»
    مرد را دردی اگر باشد خوش است
    درد بی دردی علاجش آتش است
  11. #41
    badboy
    كوچولوي بد - اخراج شده كوچولو بد - اخراج شده
    تاریخ عضویت
    September 2007
    محل سکونت
    همین حوالی!!!
    نوشته ها
    3,043
    0
    74

    پیش فرض

    در برابر خدا

    از تـنگـناي محبس تاريكي

    از منجلاب تيره اين دنيا

    بانگ پر از نياز مرا بشنو

    آه، اي خداي قادر بي هـمتا



    يكدم ز گرد پيكر من بشكاف

    بشكاف اين حجاب سياهي را

    شايد درون سينه من بيني

    اين مايه گناه و تباهي را



    دل نيست اين دلي كه بمن دادي

    در خون طپيده، آه، رهايش كن

    يا خالي از هوا وهوس دارش

    يا پاي بند مهر و وفايش كن



    تنها تو آگهي و تو مي داني

    اسرار آن خطاي نخستين را

    تنها تو قادري كه ببخشائي

    بر روح من، صفاي نخستين را



    آه، اي خدا چگونه ترا گويم

    كز جسم خويش خسته و بيزارم

    هر شب بر آستان جلال تو

    گوئي اميد جسم دگر دارم



    از ديدگان روشن من بستان

    شوق بسوي غير دويدن را

    لطفي كن اي خدا و بياموزش

    از برق چشم غير رميدن را



    عشقي بمن بده كه مرا سازد

    همچون فرشتگان بهشت تو

    ياري بمن بده كه در او بينم

    يك گوشه از صفاي سرشت تو



    يكشب ز لوح خاطر من بزداي

    تصوير عشق و نقش فريبش را

    خواهم بانتقام جفاكاري

    در عشق تازه فتح رقيبش را



    آه اي خدا كه دست توانايت

    بنيان نهاده عالم هستي را

    بنماي روي و از دل من بستان

    شوق گناه و نفس پرستي را



    راضي مشو كه بنده ناچيزي

    عاصي شود بغير تو روي آرد

    راضي مشو كه سيل سرشكش را

    در پاي جام باده فرو بارد



    از تنگناي محبس تاريكي

    از منجلاب تيره اين دنيا

    بانگ پر از نياز مرا بشنو

    آه، اي خداي قادر بي همتا
  12. #42
    badboy
    كوچولوي بد - اخراج شده كوچولو بد - اخراج شده
    تاریخ عضویت
    September 2007
    محل سکونت
    همین حوالی!!!
    نوشته ها
    3,043
    0
    74

    پیش فرض

    مهمان
    امشب آن حسرت ديرينه من

    در بر دوست بسر مي آيد

    در فروبند و بگو خانه تهي است

    زين سپس هر كه به در مي آيد



    شانه كو, تا كه سر و زلفم را

    درهم و وحشي و زيبا سازم

    بايد از تازگي و نرمي و لطف

    گونه را چون گل رؤيا سازم



    سرمه كو, تا كه چو بر ديده كشم

    راز و نازي به نگاهم بخشد

    بايد اين شوق كه در دل دارم

    جلوه بر چشم سياهم بخشد



    چه بپوشم كه چو از راه آيد

    عطشش مفرط و افزون گردد

    چه بگويم كه ز سحر سخنم

    دل بمن بازد و افسون گردد



    آه, اي دخترك خدمتگار

    گل بزن بر سر و بر سينه من

    تا كه حيران شود از جلوه گل

    امشب آن عاشق ديرينه من



    چو ز درآمد و بنشست خموش

    زخمه بر جان و دل چنگ زنم

    با لب تشنه دو صد بوسه شوق

    بر لب باده گلرنگ زنم



    ماه اگر خواست كه از پنجره ها

    بيندم در بر او مست و پريش

    آنچنان جلوه كنم كاو ز حسد

    پرده ابر كشد بر رخ خويش



    تا چو رؤيا شود اين صحنه عشق

    كندر و عود در آتش ريزم

    زآن سپس همچو يكي كولي مست

    نرم و پيچنده ز جا بر خيزم



    همه شب شعله صفت رقص كنم

    تا ز پا افتم و مدهوش شوم

    چو مرا تنگ در آغوش كشد

    مست آن گرمي آغوش شوم



    آه, گوئي ز پس پنجره ها

    بانگ آهسته پا مي آيد

    اي خدا, اوست كه آرام و خموش

    بسوي خانه ما مي آيد
  13. #43
    badboy
    كوچولوي بد - اخراج شده كوچولو بد - اخراج شده
    تاریخ عضویت
    September 2007
    محل سکونت
    همین حوالی!!!
    نوشته ها
    3,043
    0
    74

    پیش فرض

    [img][b[SIZE=3:a69a41ccf8]]بوسه[/SIZE][/b][/img]
    در دو چشمش گناه مي خنديد

    بر رخش نور ماه مي خنديد

    در گذرگاه آن لبان خموش

    شعله ئي بي پناه مي خنديد



    شرمناك و پر از نيازي گنگ

    با نگاهي كه رنگ مستي داشت

    در دو چشمش نگاه كردم و گفت:

    بايد از عشق حاصلي برداشت



    سايه ئي روي سايه ئي خم شد

    در نهانگاه رازپرور شب

    نفسي روي گونه ئي لغزيد

    بوسه ئي شعله زد ميان دو لب
  14. #44
    single

     

    پیشکسوت کوچولو

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    September 2007
    نوشته ها
    2,216
    161
    189

    پیش فرض

    علي كوچيكه علي بونه گير......

    انا دمت گرم خيلي اين شعرو دوست دارم كلي باهاش خاطره دارم
    حيف كه حوصمه تايپ ندارم وگرنه كلي از شعراي قشنگ اين شاعرو اينجا ميذاشتم
    عادت این قبیله است...!
    دور آتشی که تو میسوزی می رقصند.
  15. #45
    badboy
    كوچولوي بد - اخراج شده كوچولو بد - اخراج شده
    تاریخ عضویت
    September 2007
    محل سکونت
    همین حوالی!!!
    نوشته ها
    3,043
    0
    74

    پیش فرض

    به علي گفت مادرش روزي...


    علي كوچيكه
    علي بونه گير
    نصف شب از خواب پريد
    چشماشو هي ماليد با دس
    سه چار تا خميازه كشيد
    پا شد نشس

    چي ديده بود؟
    چي ديده بود؟
    خواب يه ماهي ديده بود
    يه ماهي ٬ انگار كه به كپه دو زاري
    انگار كه يه طاقه حرير
    با حاشيه منجوق كاري
    انگار كه رو برگ گل لال عباسي
    خامه دوزيش كرده بودن
    قايم موشك بازي ميكردن تو چشاش
    دو تا نگين گرد صاف الماسي
    همچي يواش
    همچي يواش
    خودشو رو اب دراز ميكرد
    كه بادبزن فر نگياش
    صورت آبو ناز مي كرد

    بوي تنش ٬ بوي كتابچه هاي نو
    بوي يه صفر گنده و پهلوش يه دو
    بوي شباي عيد و اشپزخونه و نذري پزون
    شمردن ستاره ها ٬ تو رختخواب ٬ رو پشت بون
    ريختن بارون رو آجر فرش حياط
    بوي لواشك ٬ بوي شوكولات

    انگار تو آب ٬ گوهر شب چراغ ميرفت
    انگار كه دختر كوچيكه شاپريون
    تو يه كجاوه بلور
    به سير باغ و راغ ميرفت
    دور و ورش گل ريزون
    بالاي سرش نور بارون
    شايد كه از طايفه جن و پري بود ماهيه
    شايد كه از اون ماهياي ددري بود ماهيه
    شايد كه يه خيال تند سرسري بود ماهيه
    هر چي كه بود
    هر كي كه بود
    علي كوچيكه
    محو تماشاش شده بود
    واله و شيداش شده بود

    همچي كه دس برد كه به اون
    رنگ روون
    نور جوون
    نقره نشون
    دس بزنه
    برق زد و بارون زد و آب سيا شد
    شيكم زمين زير تن ماهي واشد
    دسه گلا دور شدن و دود شدن
    شمشاي نور سوختن و نابود شدن
    باز مث هر شب رو سر علي كوچيكه
    دسمال آسمون پر از گلابي
    نه چشمه اي نه ماهيي نه خوابي

    باد توي باد گيرا نفس نفس ميزد
    زلفاي بيدو ميكشيد
    از روي لنگاي دراز گل آغا
    چادر نماز كودريشو پس ميزد

    رو بند رخت
    پيرهن زيرا و عرق گيرا
    دس ميكشيدن به تن همديگه و حالي بحالي مي شدن
    انگار كه از فكراي بد
    هي پر و خالي مي شدن

    سيرسيركا
    سازا رو كوك كرده بودن و ساز ميزدن
    همچي كه با د آروم مي شد
    قورباغه ها از ته باغچه زير اواز ميزدن
    شب مث هر شب بود و چن ش پيش و شبهاي ديگه
    امو علي
    تو نخ يه دنياي ديگه
    علي كوچيكه
    سحر شده بود
    نقره نابش رو ميخواس
    ماهي خوابش رو ميخواس
    راه آب بود و قرقر آب
    علي كوچيكه و حوض پرآب

    علي كوچيكه
    علي كوچيكه
    نكنه توجات وول بخوري
    حرفاي ننه قمر خانم
    يادت بره گول بخوري
    تو خواب ٬ اگه ماهي ديدي خير باشه
    خواب كجا حضو پر از آب كجا
    كاري نكني كه اسمتو
    توي كتابا بنويسن
    سيا كنن طلسمتو
    آب مث خواب نيست كه آدم
    از اين سرش فرو بره
    از اون سرش برون بياد
    تو چار راهاش وقت خطر
    صداي سوت سوتك پاسبون بياد
    شكر خدا پات رو زمين محكمه
    كور و كجل نيسي علي ٬ سلامتي ٬ چي چيت كمه؟
    ميتوني بري شابدوالعظيم
    ماشين دودي سوار بشي
    قد بكشي ٬ خال بكوبي ٬ جاهل پامنار بشي
    حيفه آدم اينهمه چيزاي قشنگو نبينه
    الا كلنگ سوار نشه
    شهر فرنگو نبينه
    فصل ٬ حالا فصل گوچه و سيب و خيار و بستنيس
    چن روز ديگه ٬ تو تكيه ٬ سينه زنيس
    اي علي اي علي ديوونه
    تخت فنري بهتره ٬ يا تخته مرده شور خونه؟
    گيرم تو هم خودتو به آب شور زدي
    رفتي و اون كولي خانومو به تور زدي
    ماهي چيه ؟ ماهي كه ايمون نميشه ٬ نون نميشه
    اون يه وجب پوست تنش واسه فاطي تنبون نميشه
    دس كه به ماهي بزني
    از سر تا پات بو ميگيره
    بوت تو دماغا ميپيچه
    دنيا از ت رو ميگيره
    بگير بخواب ٬ بگير بخواب
    كه كار باطل نكني
    با فكراي صدتا يه غاز
    حل مساپل نكني
    سر تو بذار رو ناز بالش ٬ بذار بهم بياد چشت
    قا زينو محكم چنگ بزن كه اسب سواري پيشكشت

    حوصله آب ديگه داشت سر ميرفت
    خودشو ميريخت تو پاشوره ٬ در ميرفت
    انگار ميخواس تو تاريكي
    داد بكشه :آهاي زكي!
    اين حرفا ٬ حرف اون كسونيس كه اگه
    يه بار تو عمرشون زد و يه خواب ديدن
    خواب پياز و ترشي و دوغ و چلوكباب ديدن
    ماهي چيكار به كار يه خيك شيكم تغار داره
    ماهي كه سهله ٬ سگشم
    از اين تغارا عار داره
    ماهي تو اب ميچرخه و ستاره دس چين مي كنه
    اونوخ به خواب هر كي رفت
    خوابشو از ستاره سنگين مي كنه
    ميبرتش ٬ ميبرتش
    از توي اين دنياي دلمرده چار ديواريا
    نق نق نحس ساعتا ٬ خستگيا ٬ بيكاريا
    دنياي آش رشته و وراجي و شلختگي
    درد قولنج و درپرخوردن و درد اختگي

    دنياي بشكن زدن و لوس بازي
    عروس دوماد بازي و ناموس بازي
    دنياي هي خيابونارو الكي گز كردن
    از عربي خوندن يه لچك بسر حظ كردن
    دنياي صبح سحرا
    تو توپخونه
    تماشاي دار زدن
    نصف شبا
    رو قصه آقا بالا خان زار زدن
    دنيايي كه هر وخت خداش
    تو كوچ هاش پا ميذاره
    يه دسه خاله خانباجي از عقب سرش
    يه دسه قداره كش از جلوش مي اد
    دنيايي كه هر جا ميري
    صداي راديوش مي اد
    ميبرتش ٬ ميبرتش ٬ از توي اين همبونه كرم و كثافت و مرض
    به آبياي پاك و صاف آسمون ميبرتش
    به سادگي كهكشون ميبرتش

    آب از سريه شاپرك گذشته بود و داشت حالا
    فروش ميداد

    علي كوچيكه
    نشسته بود كنار حوض
    حرفاي آبو گوش ميداد
    انگار كه از اون ته ته ها
    از پشت گلكاري نورا ٬ يه كسي صداش ميزد
    آه ميكشيد
    دس عرق كرده و سردش رو يواش به پاش ميزد
    انگار ميگفت : يك دو سه
    نپريدي؟ هه هه هه
    من توي اون تاريكياي ته آبم بخدا
    حرفمو باور كن ٬ علي
    ماهي خوابم بخدا
    دادم تمام سرسرا رو آب و جارو بكن
    پرده هاي مرواري رو
    اين رو و اون رو بكنن
    به نوكراي باوفام سپردم
    كجاوه بلورمم آوردم
    سه چارتا منزل كه از اينجا دور بشيم
    به سبزه زاراي هميشه سبز دريا ميرسيم
    به گله هاي كف كه چوپون ندارن
    به دالوناي نور كه پايون ندارن
    به قصر اي صدف كه پايون ندارن
    يادت باشه از سر راه
    هف هش تا دونه مرواري
    جمع كني كه بعد باهاشون تو بيكاري
    يه قل دوقل بازي كنيم
    اي علي ٬ من بچه دريام ٬ نفسم پاكه ٬ علي
    دريا همونجاس كه همونجا آخر خاكه ٬ علي
    هر كي كه دريارو به عمرش نديده
    از زندگيش چي فهميده؟

    خست شدم ٬ حالم بهم خورده از اين بوي لجن
    انقده پابپا نكن كه دوتايي
    تا خرخره فرو بريم توي لجن
    بپر بيا ٬ و گرنه اي علي كوچيكه
    مجبور ميشم بهت بگم نه تو ٬ نه من

    آب يهو بالا اومد و هلفي كرد و تو كشيد
    انگار كه آب جفتشو جست و تو خودش فرو كشيد
    دايره هاي نقره اي
    توي خودشون
    چرخيدن و چرخيدن و خسته شدن
    موجا كشاله كردن و از سر نو
    به زنچيراي ته حوض بسته شدن
    قل قل قل تالاپ تالاپ
    قل قل قل تلاپ تالاپ
    چرخ ميزدن رو سطح آب
    تو تاريكي ٬ چن تا حباب

    علي كجاس؟
    تو باغچه
    چي ميچينه ؟
    آلوچه
    آلوچه باغ بالا
    جريت داري ؟ بسم الله
صفحه 3 از 16 نخست 1234567813 ... آخرین
نمایش نتایج: از 31 به 45 از 234

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •