ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 2 از 7 نخست 123456 ... آخرین
نمایش نتایج: از 16 به 30 از 97
  1. #16
    mahta007
    مدير بخشهای عاشقانه

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تــبـریــز ♥
    نوشته ها
    25,269
    10,703
    26,362

    پیش فرض

    کفشهایم کو؟


    چه کسی بود صدا زد سهراب؟

    آشنا بود صدا؛ مثل هوا با تن برگ...مادرم در خواب است
    و منوچهر و پروانه و ... شاید همه‎ی مردم شهر
    شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه‎ها می‎گذرد
    و نسیمی خنک از حاشیه‎ی سبز پتو خواب مرا می‎روبد
    بوی هجرت می‎آید...
    بالش من پر آواز پر چلچله‎ها ست...
    صبح خواهد شد
    و به این کاسه‎ی آب
    آسمان هجرت خواهد کرد
    باید امشب بروم...

    من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
    حرفی از جنس زمان نشنیدم!
    هیچ چشمی،
    عاشقانه به زمین خیره نبود
    کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
    هیچ کس زاغچه‎ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
    من به اندازه‎ی یک ابر دلم می‎گیرد
    وقتی از پنجره می‎بینم حوری
    -دختر بالغ همسایه-
    پای کمیابترین نارون روی زمین
    فقه می‎خواند!
    چیزهایی هم هست؛
    لحظه هایی پر اوج
    مثلا شاعره‎ای را دیدم
    آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
    آسمان تخم گذاشت...
    و شبی از شبها
    مردی از من پرسید
    تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟
    باید امشب بروم...!
    باید امشب چمدانی را
    که به اندازه‎ی پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
    و به سمتی بروم
    که درختان حماسی پیداست
    رو به آن وسعت بی‎واژه که همواره مرا می‎خواند...



    یک نفر باز صدا زد: سهراب!
    کفشهایم کو؟
    سهراب سپهری



    همــه اش تمــــام دقیقــ ه های بــی دغدغـــ ه ام

    با تــــــو گـذشـت . . .


    أَلا بِــذِكــــرِ اللَّهِ تَطْمَئِــنُّ القُـلُــــوبُ





  2. #17
    sarina1111
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    February 2010
    محل سکونت
    تــــویــــ قــــلبـــشــــ !!!
    نوشته ها
    13,528
    5,880
    5,691

    پیش فرض

    زندگی رسم خوشایندی است ...
    زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ !
    پرشی دارد به اندازه ی عشق !
    زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود.
    ( سهراب سپهری )
    تقصیر از ما نیست…
    بعضیا خودشون دلشون میخواد "یادگاری" باشن پشت در مستراح عمومی!!!

  3. #18
    mahta007
    مدير بخشهای عاشقانه

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تــبـریــز ♥
    نوشته ها
    25,269
    10,703
    26,362

    پیش فرض

    آشتی خواهــم داد
    آشــــنا خواهم كرد
    راه خواهـــم رفــت
    نــــور خواهم خورد
    ...دوست خواهم داشت

    سهراب سپهری




    همــه اش تمــــام دقیقــ ه های بــی دغدغـــ ه ام

    با تــــــو گـذشـت . . .


    أَلا بِــذِكــــرِ اللَّهِ تَطْمَئِــنُّ القُـلُــــوبُ





  4. #19
    fhmh
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    June 2010
    محل سکونت
    کویر
    نوشته ها
    1,048
    171
    1,255

    پیش فرض

    سهراب سپهري
    روز اول ارديبهشت ماه، سالروز درگذشت سهراب سپهري شاعر و نقاش ايراني است.
    او از مهم*ترين شاعران معاصر ايران است و شعرهايش به زبان*هاي بسياري از جمله انگليسي، فرانسوي، اسپانيايي و ايتاليايي ترجمه شده است.

    وي در 15 مهر 1307 در کاشان متولد شد پدرش اسدالله سپهري کارمند اداره پست و تلگراف بود و هنگامي که سهراب نوجوان بود پدرش از دو پا فلج شد . با اين حال پدرش به هنر و ادب علاقه اي وافر داشت نقاشي مي کرد، تار مي ساخت و خط خوبي هم داشت.
    سهراب در خانواده اي که اهل شعر، نقاشي، منبت کاري و ديگر رشته هاي هنري بود زاده شد. کودکي و نوجواني او به مطالعه، بازي در طبيعت، شکار و نواختن موسيقي گذشت. سهراب تا پانزده سالگي را در شهر کاشان گذراند و در نقاشي ها و اشعار او تاثير اين دوران و تاثير طبيعت و گياهان را مي بينيم. سهراب سپهري شعر صداي پاي آب را با الهام از قريه "چنار" واقع در حد واسط کاشان و مشهد اردهال سرود و دهکده زيباي "گلستانه" واقع در اطراف کاشان الهام بخش او در سرودن شعر گلستانه شد.
    سهراب در حالي که تنها 52 بهار از زندگي سراسر هنريش را پشت سر مي گذاشت در همان بهار يعني اول ارديبهشت ماه بر اثر ابتلا به بيماري سرطان خون بدرود حيات يافت.
    سالشمار زندگي سهراب سپهري :
    1307- تولد در 15 مهرماه، باغ بزرگي در محله دروازه عطا كاشان، ساعت 12 .
    1311- زمينگيري پدرش بر اثر ابتلا به بيماري فلج .
    1312- ورود به دبستان خيام ( مدرس ) كاشان .
    1319- پايان دوره شش ساله ابتدايي.
    - آغاز تحصيل در دوره متوسطه در دبيرستان پهلوي كاشان .

    1322- عزيمت به تهران پس از پايان دوره اول متوسطه .
    - ثبت نام در دانشسراي مقدماتي شبانه روزي تهران .

    1324- پايان دوره دو ساله دانشسراي مقدماتي و بازگشت به كاشان.
    1325- استخدام در اداره آموزش و پرورش به پيشنهاد مشفق كاشاني .
    1326- انتشار منظومه اي عاشقانه و لطيف با نام " در كنار چمن يا آرامگاه عشق " در 26 صفحه در سن نوزده سالگي .

    1327- آشنايي با منصور شيباني در تپه هاي اطراف قمصر ، هنگام کشيدن نقاشي.
    - شهريور همان سال، استعفا از اداره فرهنگ كاشان .
    - عزيمت به تهران در مهرماه به همراه خانواده براي تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا در رشته نقاشي .
    - ملاقات مکرر با نيما يوشيج .

    1328- استخدام در شرکت نفت تهران .
    1329- استعفا از شرکت نفت پس از هشت ماه .
    1332- فارغ التحصيلي از دانشكده هنرهاي زيبا و دريافت مدرك ليسانس .
    - دريافت مدال درجه اول فرهنگ .
    - انتشار دومين مجموعه شعر با عنوان " زندگي خوابها " با طراحي جلد توسط خودش با كاغذي ارزان قيمت در 63 صفحه .

    1333- چاپ چندين شعر و ترجمه هايي از اشعار شاعران خارجي در نشريات مختلف تا سال 1336.
    - آغاز کار به عنوان طراح در سازمان همکاري بهداشت تهران .
    - شرکت در چند نمايشگاه نقاشي در تهران .
    - انتشار مجموعه شعر با نام " مرگ رنگ " .

    1336- سفر به پاريس و لندن براي ثبت نام در مدرسه هنرهاي زيباي پاريس در رشته ليتوگرافي .
    - تدريس در هنرستانهاي هنرهاي زيبا .

    1337- شركت در نخستين بي ينال تهران .
    - خرداد همان سال شركت در بي ينال ونيز .
    - ترجمه اشعار ژاپني و چاپ در مجله سخن .

    1339- شركت در دومين بي ينال تهران، و کسب جايزه اول هنرهاي زيبا .
    - خريد کليه تابلوهايش توسط شخصي علاقه مند و فراهم شدن مقدمات سفر به ژاپن.
    - سفر به توكيو و آموزش فنون حكاكي روي چوب .
    - سفر به دهلي در آخرين روزهاي اسفند.

    1340- همكاري با فروغ فرخزاد در ساخت يك فيلم كوتاه تبليغاتي انيميشن .
    - آغاز کار در اداره کل وزارت کشاورزي با سمت سرپرستي سازمان سمعي و بصري .
    - انتشار مجموعه اشعار با نام " آوار آفتاب " .
    - برگزاري نمايشگاه انفرادي در تالار عباسي تهران .
    - انتشار مجموعه اشعار با نام " شرق اندوه " .
    - سفر به هندوستان .

    1341- فوت پدر در تيرماه .
    - آغاز تدريس در هنرکده هنرهاي تزئيني تهران .
    - برپايي نمايشگاه فردي در تالار فرهنگ تهران .

    1342- کناره گيري کلي از مشاغل دولتي .
    - برپايي نمايشگاه فردي در نگارخانه نيالا تهران .
    - برپايي نمايشگاه فردي در نگارخانه صبا تهران .
    - حضور در نمايشگاه گروهي در نگارخانه گيل گمش تهران .
    - حضور در نمايشگاه گروهي هنرهاي معاصر ايران در موزه بندر لوهار فرانسه.
    - حضور در دو سالانه سان پائلو برزيل .
    - سفر مجدد به هندوستان و بازديد از شهرهاي بمبئي، بنارس، دهلي، اگره، غارهاي آجانتا و کشمير .
    - برپايي نمايشگاه فردي در استوديو فيلم گلستان در تهران .
    - سفر به پاکستان و تماشاي لاهور و پيشاور .
    - سفر به افغانستان و اقامت در کابل .

    1343- نمايش تعدادي از آثار نقاشي در كشورهاي فرانسه، سوئيس، فلسطين و برزيل .
    - سفر به دهلي، كشمير، لاهور، پيشاور و كابل .
    - سرودن منظومه "صداي پاي آب" در تابستان همين سال در روستاي چنار .
    - طراحي صحنه يك نمايش به كارگرداني خانم خجسته كيا در آبانماه پس از بازگشت به ايران .

    1344- تا سال 1348سفر به كشورهاي آلمان، انگليس، فرانسه، هلند، ايتاليا و اتريش و نمايش آثار نقاشي او در نمايشگاههاي متعدد .
    - برپايي نمايشگاه فردي در نگارخانه بورگز تهران .
    - انتشار مجموعه اشعار با نام " صداي پاي آب " .
    - حضور در نمايشگاه گروهي در نگارخانه بورگز تهران .

    1345- بازگشت به تهران .
    - برگزاري نمايشگاه گروهي در تهران .
    - انتشار مجموعه اشعار با نام " مسافر " .

    1346- انتشار شعر بلند " صداي پاي آب " در فصلنامه آرش .
    - سفر به اروپا ( مونيخ و لندن ) و بازگشت به ايران .
    - انتشار مجموعه اشعار با نام " حجم سبز " .
    - بهمن ماه، برپايي نمايشگاه انفرادي در نگارخانه سيحون تهران .

    1347- انتشار شعر بلند " مسافر " در فصلنامه آرش .
    - حضور در نمايشگاه هنر معاصر ايران در باغ موسسه گوته در شهر تهران .
    - شهريور ماه برپايي نمايشگاه فردي در دانشگاه شيراز .
    - حضور در نمايشگاه جشنواره روايان فرانسه .
    - حضور فعال در نمايشگاه گروهي در نگارخانه مس تهران .

    1348- کسب امتياز مخصوص از جشنواره بين المللي نقاشي در فرانسه .
    1349- سفر به آمريكا و اقامت در لانگ آيلند و نيويورك و باز گشت به ايران .
    - برپايي نمايشگاه گروهي در بريج همپتن آمريکا .

    1350 - برپايي نمايشگاه فردي در نگارخانه ليتو تهران .
    - برپايي نمايشگاه فردي در نگارخانه بنسن نيويورک .

    1351 - برگزاري نمايشگاه انفرادي در نگارخانه سيروس پاريس.
    - تا سال 1357برپايي چندين نمايشگاه از آثار نقاشي در سوئيس، مصر و يونان .
    - برپايي نمايشگاه فردي در نگارخانه سيحون .

    1352- سفر به پاريس و اقامت در کوي بين المللي هنرها .
    1353- برگزاري شب شعر سپهري در گالري روزن .
    - سفر به کشورهاي يونان و مصر .

    1354- شرکت در نمايشگاه فستيوال روايان فرانسه .
    - برپايي نمايشگاه فردي در نگارخانه سيحون .

    1355- بر پايي نمايشگاه در بازار هنر کشور سوئيس .
    1356- شرکت در نمايشگاه هنر معاصر ايران در باغ انستيتو گوته تهران .
    - انتشار مجموعه اشعار با نام " ما هيچ ما نگاه " .
    - انتشار مجموعه اشعار با نام " هشت کتاب " .

    1357- شرکت در نمايشگاه گروهي در دانشگاه شيراز .
    - برپايي نمايشگاه فردي در نگارخانه سيحون .

    1358- آغاز ناراحتي جسمي و آشكار شدن علائم سرطان خون .
    - سفر به انگلستان جهت درمان در ديماه و بازگشت به ايران در اسفندماه .

    1359- فوت در اول ارديبهشت، ساعت 6 بعد ازظهر، بيمارستان پارس تهران .
    - دوم ارديبهشت تشييع تا صحن امامزاده سلطان علي، روستاي مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان و آرميدن در آرامگاه ابدي
    - آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فيروزه اي رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته اي از هنرمند معاصر، رضا مافي با قطعه شعري از سهراب جايگزين شد:

    به سراغ من اگر مياييد
    نرم و آهسته بياييد
    مبادا که ترک بردارد
    چيني نازک تنهايي من
    … کاشان تنها جايي است که به من آرامش مي دهد و مي دانم که سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد…
    و سهراب … ماندگار شد

    1369- منوچهر، تنها برادر سهراب درگذشت .

    1373- مادر سهراب، ماه جبين، اهل شعر و ادب در خرداد ماه درگذشت .

    ته

    با تمام زنانگی ام یک تنه آنهم
    مردانه
    قد علم کرده ام
    درنبرد با نبودن هایت.....


  5. #20
    aylin
    کوچولو رسمی

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    September 2009
    نوشته ها
    2,137
    5,521
    1,622

    پیش فرض

    لولوي شيشه ها

    (از مجموعه زندگي خوابها)



    در اين اتاق تهي پيكر

    انسان مه آلود!

    نگاهت به حلقه كدام در آويخته ؟



    درها بسته

    و كليدشان در تاريكي دور شد .

    نسيم از ديوارها مي تراود:

    گل هاي قالي مي لرزد .

    ابرها در افق رنگارنگ پرده پر مي زنند .

    باران ستاره اتاقت را پر كرد

    و تو در تاريكي گم شده اي

    انسان مه آلود !



    پاها صندلي كهنه ات در پاشويه فرو رفته .

    درخت بيد از خاك بسترت روييده

    و خود را در حوض كاشي مي جويد .

    تصويري به شاخه بيد آويخته:

    كودكي كه چشمانش خاموشي ترا دارد،

    گوي ترا مي نگرد

    و تو از ميان هزاران نقش تهي

    گويي مرا مي نگري

    انسان مه آلود !



    ترا در همه شبهاي تنهايي

    توي همه شيشه ها ديده ام

    مادر مرا مي ترساند

    لولو پشت شيشه هاست

    و من توي شيشه ها ترا مي ديدم

    لولوي سرگردان !

    پيش آ

    بيا در سايه هامان بخزيم

    درها بسته

    و كليدشان در تاريكي دور شد

    بگذار پنجره را به رويت بگشايم



    انسان مه آلود از روي حوض كاشي گذشت و گريان سويم پريد

    شب پنجره شكست و فرو ريخت:

    لولوي شيشه ها

    شيشه عمرش شكسته بود .
    همش میگن دندون رو جیگر بذار ، ولی من که دلم نمیآد هی تو رو گاز بگیرم جیگر !
  6. #21
    mahta007
    مدير بخشهای عاشقانه

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تــبـریــز ♥
    نوشته ها
    25,269
    10,703
    26,362

    پیش فرض

    از تو فقط خاطره ای دوردست مانده است:
    خاطره ای مثل ابر
    خاطره ای مثل مه
    مثل باد
    خاطره ای که همه تکه هایش کم کم از هم گسست.
    در یادم خوب هست
    روزی کز کوچه ها رد شدی
    - وقتی طوفان نشست -
    بی صدا
    در پشت پنجره قلبی شکست.
    عشق, چیزی نیست جز بارانی از غم پشت یک لبخند
    تا که هرکس, آفتابی حس کند حال و هوایت را
    قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
    و عشق, تنها عشق
    تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس
    و عشق, تنها عشق
    مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
    مرا رساند به امکان یک پرنده شدن….

    سهراب سپهری


    همــه اش تمــــام دقیقــ ه های بــی دغدغـــ ه ام

    با تــــــو گـذشـت . . .


    أَلا بِــذِكــــرِ اللَّهِ تَطْمَئِــنُّ القُـلُــــوبُ





  7. #22
    دلشكسته
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    March 2011
    محل سکونت
    یه جای دووووووووووووووور
    نوشته ها
    1,786
    700
    957

    پیش فرض دلشكسته

    اهل کاشانم

    روزگارم بد نیست

    تکه نانی دارم خرده هوشی

    سر سوزن شوقی

    مادری دارم بهتراز برگ درخت

    دوستانی بهتر از آب روان

    و خدایی که دراین نزدیکی است

    لای این شب بوها پای آن کاج بلند

    روی آگاهی آب روی قانون گیاه

    من مسلمانم

    قبله ام یک گل سرخ

    جانمازم چشمه مهرم نور

    دشت سجاده من

    من وضو با تپش پنجره ها می گیرم

    در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف

    سنگ از پشت نمازم پیداست

    همه ذرات نمازم متبلور شده است

    من نمازم را وقتی می خوانم

    که اذانش را باد گفته باشد

    سر گلدسته سرو

    من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم

    پی قد قامت موج

    کعبه ام بر لب آب

    کعبه ام زیر اقاقی هاست

    کعبه ام مثل نسیم

    باغ به باغ

    می رود شهر به شهر

    حجرالاسود من روشنی باغچه است

    اهل کاشانم

    پیشه ام نقاشی است

    گاه گاهی قفسی می سازم

    با رنگ می فروشم به شما

    تا به آواز شقایق که در آن زندانی است

    دل تنهایی تان تازه شود

    چه خیالی چه خیالی ... می دانم

    پرده ام بی جان است

    خوب می دانم حوض نقاشی من

    بی ماهی است

    اهل کاشانم

    نسبم شاید برسد

    به گیاهی در هند

    به سفالینه ای از خک سیلک

    نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد

    پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف

    پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی

    پدرم پشت زمانها مرده است

    پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود

    مادرم بی خبر از خواب پرید خواهرم زیبا شد

    پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند

    مرد بقال از من پرسید :* چند من خربزه می خواهی ؟

    من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟

    پدرم نقاشی می کرد

    تار هم می ساخت تار هم میزد

    خط خوبی هم داشت

    باغ ما در طرف سایه دانایی بود

    باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه

    باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و ایینه بود

    باغ ما شاید قوسی از دایره سبز سعادت بود

    میوه کال خدا را آن روز می جویدم در خواب

    آب بی فلسفه می خوردم

    توت بی دانش می چیدم

    تا اناری ترکی بر می داشت

    دست فواره خواهش می شد

    تا چلویی می خواند سینه از ذوق شنیدن می سوخت

    گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسبانید

    شوق می آمد دست در گردن حس می انداخت

    فکر بازی می کرد

    زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید یک چنار پر سار
    زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود

    یک بغل آزادی بود

    زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود

    طفل پاورچین پاورچین دور شد

    کم کم در کوچه سنجاقک ها

    بار خود را بستم

    رفتم از شهر خیالات سبک بیرون

    دلم از غربت سنجاقک پر

    من به مهمانی دنیا رفتم

    من به دشت اندوه

    من به باغ عرفان

    من به ایوان چراغانی دانش رفتم

    رفتم از پله مذهب بالا

    تا ته کوچه شک

    تا هوای خنک استغنا

    تا شب خیس محبت رفتم

    من به دیدار کسی رفت

    در آن سر عشق

    رفتم ‚ رفتم تا زن

    تا چراغ لذت

    تا سکوت خواهش

    تا صدای پر تنهایی

    چیزها دیدم در روی زمین

    کودکی دیدم ماه را بو می کرد

    قفسی بی در دیدم

    که در آن روشنی پرپر می زد

    نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت

    من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید

    ظهر در سفره آنان نان بود

    سبزی بود

    دوری شبنم بود

    کاسه داغ محبت بود


    من گدایی دیدم در به در می رفت

    آواز چکاوک می خواست

    و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز

    بره ای را دیدم بادبادک می خورد

    من الاغی دیدم ینجه را می فهمید

    در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر

    شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن
    می گفت شما
    من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور

    کاغذی دیدم از جنس بهار

    موزه ای دیدم دور از سبزه

    مسجدی دور از آب

    سر بالین فقیهی نومید

    کوزه ای دیدم لبریز سئوال

    قاطری دیدم بارش انشا

    اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال

    عارفی دیدم بارش تننا ها یا هو

    من قطاری دیدم روشنایی می برد

    من قطاری دیدم فقه می بردو چه سنگین می رفت

    من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت

    من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می برد

    و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی

    خاک از شیشه آن پیدا بود

    ککل پوپک

    خال های پر پروانه

    عکس غوکی در حوض

    و عبور مگس از کوچه تنهایی

    خواهش روشن یک گنجشک

    وقتی از روی چناری به زمین می اید

    و بلوغ خورشید

    و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح

    پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت

    پله های که به سردابه الکل می رفت

    پله هایی که به قانون فساد گل سرخ

    و به ادرک ریاضی حیات

    پله هایی که به بام اشراق

    پله هایی که به سکوی تجلی می رفت
    مادرم آن پایین

    استکان ها را در خاطره شط می شست

    شهر پیدا بود

    رویش هندسی سیمان ‚ آهن ‚ سنگ

    سقف بی کفتر صدها اتوبوس

    گل فروشی گلهایش را می کرد حراج

    در میان دو درخت گل یاس شاعری تابی می بست

    پسری سنگ به دیوار دبستان میزد

    کودکی هسته زردآلو را

    روی سجاده بیرنگ پدر تف می کرد

    و بزی از خزر نقشه جغرافی آب می خورد

    بنددرختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب

    چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب

    اسب در حسرت خوابیدن گاری چی

    مردگاریچی در حسرت مرگ

    عشخاق پیدا بود موج پیدا بود

    برف پیدابود دوستی پیدا بود

    کلمه پیدا بود

    آب پیدا بود عکس اشیا در آب

    سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون

    سمت مرطوب حیات

    شرق اندوه نهاد بشری

    فصل ولگردی در کوچه زن

    بوی تنهایی در کوچه فصل

    دست تابستان یک بادبزن پیدا بود

    سفره دانه به گل

    سفر پیچک این خانه به آن خانه

    سفر ماه به حوض

    فوران گل حسرت از خاک

    ریزش تک جوان ازدیوار

    بارش شبنم روی پل خواب

    پرش شادی از خندق مرگ

    گذر حادثه از پشت کلام

    جنگ یک روزنه با خواهش نور

    جنگ یک پله با پای بلند خورشید

    جنگ تنهایی بایک آواز

    جنگ زیبای گلابی ها با خالی یک زنبیل

    جنگ خونین انار و دندان
    جنگ نازی ها با ساقه ناز

    جنگ طوطی و فصاحت با هم

    جنگ پیشانی با سردی مهر

    حمله کاشی مسجد به سجود

    حمله باد به معراج حباب صابون

    حمله لشکر پروانه به برنامه دفع آفات

    حمله دسته سنجاقک به صف کارگر لوله کشی

    حمله هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی

    حمله واژه به فک شاعر

    فتح یک قرن به دست یک شعر

    فتح یک باغ به دست یک سار

    فتح یک کوچه به دست دو سلام

    فتح یک شهربه دست سه چهار اسب سوار چوبی

    فتح یک عید به دست دو عروسک یک توپ

    قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر

    قتل یک قصه سر کوچه خواب

    قتل یک غصه به دستور سرود

    قتل مهتاب به فرمان نئون

    قتل یک بید به دست دولت

    قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ

    همه ی روی زمین پیدا بود

    نظم در کوچه یونان می رفت

    جغد در باغ معلق می خواند

    باد در گردنه خیبر بافه ای
    از خس تاریخ به خاور می راند

    روی دریاچه آرام نگین قایقی گل می برد

    در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود

    مردمان را دیدم


    شهر ها را دیدم

    دشت ها را کوهها را دیدم

    آب را دیدم خک رادیدم

    نور و ظلمت را دیدم
    و گیاهان را
    در نور و گیاهان را

    در ظلمت دیدم

    جانور را در نور ‚ جانور را در ظلمت دیدم

    و بشر را در نور و بشر را در ظلمت دیدم

    اهل کاشانم اما

    شهر من کاشان نیست

    شهر من گم شده است

    من با تاب من با تب

    خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام

    من دراین خانه به گم نامی نمنک علف نزدیکم

    من صدای نفس باغچه را می شنوم

    و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد

    و صدای سرفه روشنی از پشت درخت

    عطسه آب از هر رخنه ی سنگ

    چک چک چلچله از سقف بهار

    و صدای صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهایی

    و صدای پک ‚ پوست انداختن مبهم عشق

    مترکم شدن ذوق پریدن در بال

    و ترک خوردن خودداری روح

    من صدای قدم خواهش را می شونم

    و صدای پای قانونی خون را در رگ

    ضربان سحر چاه کبوترها

    تپش قلب شب آدینه

    جریان گل میخک در فکر

    شیهه پک حقیقت از دور
    من صدای وزش ماده را می شنوم

    و صدای کفش ایمان را در کوچه شوق

    و صدای باران را روی پلک تر عشق

    روی موسیقی غمنک بلوغ

    روی اواز انارستان ها

    و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب

    پاره پاره شدن کاغذ زیبایی

    پر و خالی شدن کاسه غربت از باد

    من به آغاز زمین نزدیکم

    نبض گل ها را می گیرم

    آشنا هستم با سرنوشت تر آب عادت سبز درخت

    روح من در جهت تازه اشیا جاری است

    روح من کم سال است

    روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد
    روح من بیکاراست

    قطره های باران را ‚ درز آجرها را می شمارد

    روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد

    من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن

    من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین
    رایگان می بخشد نارون شاخه خود را به کلاغ

    هر کجا برگی هست شور من می شکفد

    بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن

    مثل بال حشره وزن سحر را میدانم
    مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن
    مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم

    مثل یک میکده در مرز کسالت هستم

    مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی

    تا بخواهی خورشید تا بخواهی پیوند تا بخواهی تکثیر

    من به سیبی خشنودم

    و به بوییدن یک بوته بابونه

    من به یک اینه یک بستگی پک قناعت دارم

    من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد

    و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف می کند

    من صدای پر بلدرچین را می شناسم

    رنگ های شکم هوبره را اثر پای بز کوهی را

    خوب می دانم ریواس کجا می روید

    سار کی می اید کبک کی می خواند

    باز کی می میرد

    ماه در خواب بیابان چیست

    مرگ در ساقه خواهش

    و تمشک لذت زیر دندان هم آغوشی

    زندگی رسم خوشایندی است

    زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
    پرشی دارد اندازه عشق

    زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود

    زندگی جذبه دستی است که می چیند

    زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است

    زندگی بعد درخت است به چشم حشره
    زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
    زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

    زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
    زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست

    خبر رفتن موشک به فضا
    لمس تنهایی ماه

    فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
    زندگی شستن یک بشقاب است
    زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است

    زندگی مجذور اینه است

    زندگی گل به توان ابدیت

    زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
    زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست

    هر کجا هستم باشم

    آسمان مال من است

    پنجره فکر هوا عشق زیمن مال من است

    چه اهمیت دارد

    گاه اگر می رویند

    قارچ های غربت ؟

    من نمی دانم
    که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست

    و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست

    گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد

    چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید

    واژه ها را باید شست

    واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد

    چترها را باید بست

    زیر باران باید رفت

    فکر را خاطره را زیر باران باید برد

    با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

    دوست را زیر باران باید برد

    عشق را زیر باران باید جست
    زیر باران باید با زن خوابید

    زیر باران باید بازی کرد

    زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت

    زندگی تر شدن پی در پی

    زندگی آب تنی کردن در حوضچه کنون است

    رخت ها را بکنیم

    آب در یک قدمی است

    روشنی را بچشیم
    شب یک دهکده را وزن کنیم خواب یک آهو را

    گرمی لانه لک لک را ادرک کنیم

    روی قانون چمن پا نگذاریم

    در موستان گره ذایقه را باز کنیم

    و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد

    و نگوییم که شب چیز بدی است

    و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ

    و بیاریم سبد

    ببریم این همه سرخ این همه سبز

    صبح ها نان و پنیرک بخوریم

    و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام

    و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت

    و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی اید

    و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست

    و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند

    و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد

    و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون

    و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت

    و اگر خنج نبود لطمه می خورد به قانون درخت

    و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت

    و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شد

    و بدانیم که پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه دریا ها

    و نپرسیم کجاییم

    بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را

    و نپرسیم که فواره اقبال کجاست

    و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است

    و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی چه شبی داشته اند

    پشت سرنیست فضایی زنده

    پشت سر مرغ نمی خواند

    پشت سر باد نمی اید

    پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است

    پشت سر روی همه فرفره ها خک نشسته است

    پشت سر خستگی تاریخ است

    پشت سر خاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد

    لب دریا برویم

    تور در آب بیندازیم

    وبگیریم طراوت را از آب

    ریگی از روی زمین برداریم

    وزن بودن را احساس کنیم

    بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم

    دیده ام گاهی در تب ماه می اید پایین

    می رسد دست به سقف ملکوت

    دیده ام سهره بهتر می خواند

    گاه زخمی که به پا داشته ام

    زیر و بم های زمین را به من آموخته است

    گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است

    و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس

    و نترسیم از مرگ

    مرگ پایان کبوترنیست

    مرگ وارونه یک زنجره نیست

    مرگ در ذهن اقاقی جاری است

    مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد

    مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید

    مرگ با خوشه انگور می اید به دهان

    مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند

    مرگ مسوول قشنگی پر شاپرک است

    مرگ گاهی ریحان می چیند

    مرگ گاهی ودکا می نوشد

    گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد

    و همه می دانیم

    ریه های لذت پر کسیژن مرگ است

    در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر

    که از پشت چپر های صدا می شنویم

    پرده را برداریم

    بگذاریم که احساس هوایی بخورد

    بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند

    بگذاریم غریزه پی بازی برود

    کفش ها رابکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
    بگذاریم که تنهایی آواز بخواند

    چیز بنویسد

    به خیابان برود

    ساده باشیم
    ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت

    کار مانیست شناسایی راز گل سرخ

    کار ما شاید این است

    که در افسون گل سرخ شناور باشیم

    پشت دانایی اردو بزنیم

    دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم

    صبح ها وقتی خورشید در می اید متولد بشویم

    هیجان ها را پرواز دهیم

    روی ادرک ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنیم

    آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی

    ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم

    بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم

    نام را باز ستانیم از ابر

    از چنار از پشه از تابستان

    روی پای تر باران به بلندی محبت برویم

    در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم

    کار ما شاید این است

    که میان گل نیلوفر و قرن

    پی آواز حقیقت بدویم



    بد نيست شما در اين دنياي مجازي اشعار فروغ را هم زنده كنيد
    معشوقه ای پیدا کرده ام به نام روزگار !!!!

    این روزها سخت مرا درآغوش خویش

    به بازی گرفته است !!!

  8. #23
    aylin
    کوچولو رسمی

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    September 2009
    نوشته ها
    2,137
    5,521
    1,622

    پیش فرض

    نام شعر : دنگ...

    دنگ...، دنگ ....
    ساعت گيج زمان در شب عمر
    مي زند پي در پي زنگ.
    زهر اين فكر كه اين دم گذر است
    مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.
    لحظه ام پر شده از لذت
    يا به زنگار غمي آلوده است.
    ليك چون بايد اين دم گذرد،
    پس اگر مي گريم
    گريه ام بي ثمر است.
    و اگر مي خندم
    خنده ام بيهوده است.

    دنگ...، دنگ ....
    لحظه ها مي گذرد.
    آنچه بگذشت ، نمي آيد باز.
    قصه اي هست كه هرگز ديگر
    نتواند شد آغاز.
    مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ
    بر لب سر زمان ماسيده است.
    تند برمي خيزم
    تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
    رنگ لذت دارد ، آويزم،
    آنچه مي ماند از اين جهد به جاي :
    خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.
    و آنچه بر پيكر او مي ماند:
    نقش انگشتانم.

    دنگ...
    فرصتي از كف رفت.
    قصه اي گشت تمام.
    لحظه بايد پي لحظه گذرد
    تا كه جان گيرد در فكر دوام،
    اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،
    وا رهاينده از انديشه من رشته حال
    وز رهي دور و دراز
    داده پيوندم با فكر زوال.

    پرده اي مي گذرد،
    پرده اي مي آيد:
    مي رود نقش پي نقش دگر،
    رنگ مي لغزد بر رنگ.
    ساعت گيج زمان در شب عمر
    مي زند پي در پي زنگ :
    دنگ...، دنگ ....
    دنگ...
    همش میگن دندون رو جیگر بذار ، ولی من که دلم نمیآد هی تو رو گاز بگیرم جیگر !
  9. #24
    mahta007
    مدير بخشهای عاشقانه

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تــبـریــز ♥
    نوشته ها
    25,269
    10,703
    26,362

    پیش فرض

    نیست رنگی که بگوید با من
    اندکی صبر، سحر نزدیک است

    سهراب سپهری


    همــه اش تمــــام دقیقــ ه های بــی دغدغـــ ه ام

    با تــــــو گـذشـت . . .


    أَلا بِــذِكــــرِ اللَّهِ تَطْمَئِــنُّ القُـلُــــوبُ





  10. #25
    mahta007
    مدير بخشهای عاشقانه

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تــبـریــز ♥
    نوشته ها
    25,269
    10,703
    26,362

    پیش فرض

    ...من بـه یـک آيـــنـه ،

    يـک بـســتـگی پــاک قــناعـت دارم

    سهراب سپهری




    همــه اش تمــــام دقیقــ ه های بــی دغدغـــ ه ام

    با تــــــو گـذشـت . . .


    أَلا بِــذِكــــرِ اللَّهِ تَطْمَئِــنُّ القُـلُــــوبُ





  11. #26
    mahta007
    مدير بخشهای عاشقانه

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تــبـریــز ♥
    نوشته ها
    25,269
    10,703
    26,362

    پیش فرض




    شعر «زندگی»
    زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم/ زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت/ زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست.....
    شب آرامی بود
    می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
    زندگی یعنی چه؟
    مادرم سینی چایی در دست
    گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
    خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
    لب پاشویه نشست
    پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
    شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
    :با خودم می گفتم
    زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
    زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
    رود دنیا جاریست
    زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
    وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
    دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
    !!!هیچ
    زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
    شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
    شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
    زندگی درک همین اکنون است
    زندگی شوق رسیدن به همان
    فردایی است، که نخواهد آمد
    تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
    ظرف امروز، پر از بودن توست
    شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
    آخرین فرصت همراهی با، امید است
    زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
    به جا می ماند

    زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
    زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
    زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
    زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
    زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
    زندگی، فهم نفهمیدن هاست
    زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
    تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
    آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
    فرصت بازی این پنجره را دریابیم
    در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
    پرده از ساحت دل برگیریم
    رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
    زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
    وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
    زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
    چای مادر، که مرا گرم نمود
    نان خواهر، که به ماهی ها داد
    زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
    زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
    زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
    لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
    من دلم می خواهد
    قدر این خاطره را دریابیم.
    سهراب سپهری


    همــه اش تمــــام دقیقــ ه های بــی دغدغـــ ه ام

    با تــــــو گـذشـت . . .


    أَلا بِــذِكــــرِ اللَّهِ تَطْمَئِــنُّ القُـلُــــوبُ





  12. #27
    مهراوه
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    April 2011
    نوشته ها
    273
    84
    107

    پیش فرض

    وهم
    جهان ، آلوده خواب است.
    فرو بسته است وحشت در به روی هر تپش ، هر بانگ
    چنان که من به روی خویش
    در این خلوت که نقش دلپذیرش نیست
    و دیوارش فرو می خواندم در گوش :
    میان این همه انکار
    چه پنهان رنگ ها دارد فریب زیست !
    شب از وحشت گرانبار است.
    جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بیدار :
    چه دیگر طرح می ریزد فریب زیست
    در این خلوت که حیرت نقش دیوار است ؟
    میون قلبای امروزی ما ، نمیدونم چرا نمیشه پل بست
    مثل دو ماهی افتاده بر خاک ، به دور از چشم دریا رفتیم از دست
  13. #28
    mahta007
    مدير بخشهای عاشقانه

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تــبـریــز ♥
    نوشته ها
    25,269
    10,703
    26,362

    پیش فرض

    تهی بود و نسیمی

    سیاهی بود وستاره ای


    هستی بود و زمزمه ای


    لب بود و نیایشی


    من بود تویی :


    نماز و محرابی


    سهراب سپهری







    همــه اش تمــــام دقیقــ ه های بــی دغدغـــ ه ام

    با تــــــو گـذشـت . . .


    أَلا بِــذِكــــرِ اللَّهِ تَطْمَئِــنُّ القُـلُــــوبُ





  14. #29
    mahta007
    مدير بخشهای عاشقانه

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تــبـریــز ♥
    نوشته ها
    25,269
    10,703
    26,362

    پیش فرض

    پشت کاجستان ، برف.

    برف ، یک دسته کلاغ.

    باد ، آواز ، مسافر ، و کمی میل به خواب.

    یک نفر دلتنگ است.
    ...
    یک نفر می بافد.

    یک نفر می شمرد.

    یک نفر می خواند.

    قطره ها در جریان،

    برف بردوش سکوت

    و زمان روی ستون فقرات گل یاس.

    سهراب سپهری


    همــه اش تمــــام دقیقــ ه های بــی دغدغـــ ه ام

    با تــــــو گـذشـت . . .


    أَلا بِــذِكــــرِ اللَّهِ تَطْمَئِــنُّ القُـلُــــوبُ





  15. #30
    sarina1111
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    February 2010
    محل سکونت
    تــــویــــ قــــلبـــشــــ !!!
    نوشته ها
    13,528
    5,880
    5,691

    پیش فرض

    نگاه که غرور کسی را له می کنی
    آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی
    آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی
    آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری
    آنگاه که حتی گوش ات را می بندی تا صدای خرد
    شدن غرورش را نشنوی
    آنگاه که خدا را می بینی و بنده ی خدا را نادیده
    می گیری
    می خواهم بدانم
    دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی
    تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟؟؟


    "سهراب سپهری"
    تقصیر از ما نیست…
    بعضیا خودشون دلشون میخواد "یادگاری" باشن پشت در مستراح عمومی!!!

صفحه 2 از 7 نخست 123456 ... آخرین
نمایش نتایج: از 16 به 30 از 97

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •