ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 7 از 7 نخست ... 234567
نمایش نتایج: از 91 به 97 از 97
  1. #91
    berahma_a
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    October 2011
    محل سکونت
    زمین
    نوشته ها
    4,003
    1,701
    2,507

    پیش فرض


    به باغ همسفران







    صدا کن مرا.

    صدای تو خوب است.

    صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است

    که در انتهای صمیمیت حزن می روید.



    در ابعاد این عصر خاموش

    من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم.

    بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

    و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد.

    و خاصیت عشق این است.



    کسی نیست ،

    بیا زندگی را بدزدیم ، آن وقت

    میان دو دیدار قسمت کنیم.

    بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.

    بیا زودتر چیزها را ببینیم.

    ببین ، عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض

    زمان را به گردی بدل می کنند.

    بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام.

    بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.


    مرا گرم کن

    ( و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد

    و باران تندی گرفت

    و سردم شد ، آن وقت در پشت یک سنگ،

    اجاق شقایق مرا گرم کرد.)



    در این کوچه هایی که تاریک هستند

    من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم.

    من از سطح سیمانی قرن می ترسم.

    بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.

    مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.

    مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.

    اگر کاشف معدن صبح آمد ، صدا کن مرا.

    و من ، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو ، بیدار خواهم شد.

    و آن وقت

    حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم ، و افتاد.

    حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم ، و تر شد.

    بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.

    در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت.

    قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.

    بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.

    چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.

    چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.



    و آن وقت من ، مثل ایمانی از تابش « استوا » گرم

    تو را در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید.
    يافته هايت را با باخته هايت مقايسه کن و بدان اگر خدا را
    يافته باشی...
    دیگر هرچه باخته ای مهم نيست !

  2. #92
    mersa
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    تاریخ عضویت
    September 2012
    محل سکونت
    شهر سهراب سپهری
    نوشته ها
    688
    413
    251

    پیش فرض

    اهل کاشانم




    سهراب سپهری در 15 مهر ماه 1307 در شهر کاشان به دنیا آمد. پدرش اسدالله سپهری کارمند اداره پست و تلگراف بود و هنگامی که سهراب نوجوان بود پدرش از دو پا فلج شد. با این حال به هنر و ادب علاقه ای وافر داشت. نقاشی می کرد، تار می ساخت و خط خوبی هم داشت.





    سپهری در سال های نوجوانی پدرش را از دست داد و در یکی از شعرهای دوره جوانی از پدرش یاد کرده است (خیال پدر) یکسال بعد از مرگ او سروده است:





    در عالم خیال به چشم آمدم پدر




    کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود




    دستی کشیده بر سر رویم به لطف و مهر




    یک سال می گذشت، پسر را ندیده بود







    مادر سپهری فروغ ایران سپهری بود. او بعد از فوت شوهرش، سرپرستی سهراب را به عهده گرفت و سپهری او را بسیار دوست می داشت.





    دوره کودکی سپهری در کاشان گذشت. سهراب دوره شش ساله ابتدایی را در دبستان خیام این شهر گذرانید.






    سپهری دانش آموزی منظم و درس خوان بود و درس ادبیات را دوست داشت و به خوش نویسی علاقه مند بود.





    سپهری در سال های کودکی شعر هم می گفت، یک روز که به علت بیماری در خانه مانده و به مدرسه نرفته بود با ذهن کودکانه اش نوشت:





    ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان




    نکردم هیچ یادی از دبستان




    ز درد دل شب و روزم گرفتار




    ندارم من دمی از درد آرام







    در مهرماه 1319 سپهری به دوره دبیرستان قدم گذارد و در خرداد ماه 1326 آن را به پایان رساند.





    سهراب از سال چهارم دبیرستان به دانش سرا رفت و در آذر ماه 1325 یعنی اندکی بیش از یک سال بعد از به پایان رساندن دوره دو ساله دانش سرای مقدماتی به استخدام اداره فرهنگ کاشان (اداره آموزش و پرورش) در آمد و تا شهریور 1327 در این اداره ماند.





    در این هنگام در امتحانات ادبیات شرکت کرد و دیپلم کامل دوره دبیرستان را نیز گرفت.





    سال بعد او به دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران رفت. وقتی که در این دانشکده بود، نخستین دفتر شعرهایش را چاپ کرد و مشفق کاشانی با دیدن شعرهای سپهری پیش بینی کرد که او در آینده آثار ارزشمندی به ادبیات ایران هدیه خواهد داد.





    اولین کتاب سپهری با نام "مرگ رنگ" در تهران منتشر شد که به سبک نیما یوشیج بود.





    سپهری دومین مجموعه شعر خود را با نام "زندگی خواب ها" در سال 1332 سرود و در همین سال بود که دوره لیسانس نقاشی را در دانشکده هنرهای زیبا با رتبه اول و دریافت نشان اول علمی به پایان رساند




    از سال 1332 به بعد، زندگی سپهری در گشت و گذار و مطالعه نقاشی و حکاکی در پاریس، رم و هند و شرکت در نمایشگاه ها و آموختن و تدریس نقاشی گذشت، تا جایی که بعضی او را "شاعری نقاش" خوانده اند و بعضی دیگر "نقاشی شاعر".





    سهراب در سال 1337 دو کتاب "آوار آفتاب" و "شرق انده" را آماده چاپ کرد ولی موفق به چاپ آنها نشد و سرانجام در سال 1340 این دو کتاب به انضمام "زندگی خواب ها" زیر عنوان "آوار کتاب" منتشر شد.





    در این کتاب می توان به جلوه های زبان خاص سپهری برخورد کرد و همچنین شور و شوق آمیختگی با طبیعت را _که در شعرهای بعدی کاملاً واضح می شود _ بیشتر دید.





    در "شرق اندوه" سپهری از هر نظر تحت تاثیر غزلیات مولوی است و شعرهای این مجموعه همه شادمانه و شورانگیزند.





    دو شعر بلند "صدای پای آب" و "مسافر" پنجمین و ششمین کتاب های او هستند.





    شهرت سپهری از سال 1344 و با انتشار شعر بلند "صدای پای آب" آغاز شد. در "صدای پای آب" است که محتوای ویژه ی شعر سپهری فرمش را می یابد. فرم و محتوای شعر سپهری، از "صدای پای آب" به بعد به هماهنگی می رسند.



    "صدای پای آب"، کنایه از صدای پای مسافری در سفر زندگی است.



    این شعر که روز به روز بر شهرت و محبوبیت او افزود، اولین بار در فصلنامه ی آرش در آبان همان سال منتشر شد.



    سپهری که تمام عمرش را به دور از جنجال روزنامه ها و مجلات و فقط با دوستان اندک و تنهایی خود می زیست و بدین سبب از طرف نشریات جدی گرفته نشده بود، در سال 1345 با انتشار شعر بلند "مسافر" که یکی از درخشان ترین شعرهای فارسی است، بزرگی و شاعری اش را بر نشریات تحمیل کرد.



    "مسافر" تأمل و سیر و سفر شاعر است در فلسفه ی زندگی.



    "جحم سبز" هفتمین مجموعه شعری سپهری و کامل ترین آنها است.



    "حجم سبز" پایان آخرین جستجوی های سپهری در شعر "مسافر" اوست. گویی پاسخ همه پرسش ها را یافته و به همه حقایق رسیده است.



    شاعر دیگر منتظر مژده دهندگان نمی ماند بلکه خود قصد می کند که بیاید و پیام آورد: روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد ...



    هشتمین و آخرین مجموعه شعری سهراب سپهری "ما هیچ، ما نگاه" است.



    در این کتاب بر خلاف مجموعه"حجم سبز" و دو شعر بلند "صدای پای آب" و "مسافر" شاعر روی به یأس دارد. اما یأسی که جز از حوزه ذهن رنگین سپهری بیرون نمی تراود.



    سپهری در سال 1355 تمام هشت دفتر و منظومه خود را در "هشت کتاب" گرد آورد.



    "هشت کتاب" نموداری تمام از سیر معنوی شاعر جویای حقیقت است، از اعتراضات سیاسی تا شور جست و جو و ره سپردن در عرفانی زمینی.



    "هشت کتاب" یکی از اثر گذارترین و محبوب ترین مچموعه ها، در تاریخ شعر نو ایران است.



    سپهری در سال 1357 به بیماری سرطان خون مبتلا شد و در سال 1358 برای درمان به انگلستان رفت، اما بیماری بسیار پیشرفت کرده بود و سرانجام در اول اردیبهشت ماه 1359 ، سهراب سپهری به ابدیت پیوست.



    نخست قرار بود که طبق خواست خودش او را در روستای"گلستانه" به خاک بسپارند، اما به پیشنهاد یکی از دوستانش برای اینکه طغیان رود، مزارش را از بین نبرد او را در صحن "امامزاده سلطان علی" دهستان مشهد اردهال به خاک سپردند.







    

    خانه ی دوست کجاست؟

    در فلق بود كه پرسيد سوار

    آسمان مكثي كرد

    رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت

    به تاريكي شبها بخشيد و به انگشت

    نشان داد سپيداري و گفت

    نرسيده به درخت

    كوچه باغي است كه از خواب خدا

    سبزتر است

    و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است

    ميروي تا ته آن كوچه

    كه از پشت بلوغ سر به در مي آرد

    پس به سمت گل تنهايي مي پيچي

    دو قدم مانده به گل

    پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني

    و تو را ترسي شفاف فرا مي گيرد

    كودكي مي بيني

    رفته از كاج بلندي بالا

    جوجه بر مي دارد از لانه نور

    و از او مي پرسي

    خانه دوست كجاست؟
    او را به عشق بخشیدم .....باشد که تا بهاری دیگر ..... نگاه زخمی من بر زخم دلش مرهمی شود ... ولبانش با سلامهای دیگری .. از نو شکوفه دهد
  3. #93
    fateh
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    November 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    4,401
    2,529
    1,157

    پیش فرض


    نه تو می مانی و نه اندوه
    و نه هیچیک از مردم این آبادی...
    به حباب نگران لب یک رود قسم،
    و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
    غصه هم می گذرد،
    آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
    لحظه ها عریانند.
    به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز
    .

    من مال تو،تو مال من... چقدر خوبه این مالکیت!!!!

    .
  4. #94
    berahma_a
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    October 2011
    محل سکونت
    زمین
    نوشته ها
    4,003
    1,701
    2,507

    پیش فرض

    <b>
    ابری نیست
    بادی نیست
    می نشینم لب حوض
    گردش ماهی ها روشنی من
    گل
    آب
    پاکی خوشه زیست
    مادرم ریحان می چیند
    نان و ریحان و پنیر
    آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر
    رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط
    نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد
    نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد
    پشت لبخندی پنهان هر چیز
    روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست
    چیزهایی هست که نمی دانم
    می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد
    می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
    راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم
    من پر از نورم و شن
    و پر از دار و درخت
    پرم از راه از پل

    از رود از موج
    پرم از سایه برگی در آب
    چه درونم تنهاست




    </b>
    يافته هايت را با باخته هايت مقايسه کن و بدان اگر خدا را
    يافته باشی...
    دیگر هرچه باخته ای مهم نيست !

  5. #95
    berahma_a
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    October 2011
    محل سکونت
    زمین
    نوشته ها
    4,003
    1,701
    2,507

    پیش فرض

    دوست


    بزرگ بود

    و از اهالی امروز بود

    و باتمام افق های باز نسبت داشت

    و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.


    صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود.

    و پلک هاش مسیر نبض عناصر را

    به ما نشان داد.

    و دست هاش

    هوای صاف سخاوت را

    ورق زد

    و مهربانی را

    به سمت ما کوچاند


    به شکل خلوت خود بود

    و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را

    برای آینه تفسیر کرد.

    و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود.

    و او به سبک درخت

    میان عافیت نور منتشر می شد.

    همیشه کودکی باد را صدا می کرد.

    همیشه رشته ی صحبت را

    به چفت آب گره می زد.

    برای ما ، یک شب

    سجود سبز محبت را

    چنان صریح ادا کرد

    که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم

    و مثل یک لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم.



    و بارها دیدیم

    که با چه قدر سبد

    برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت.



    ولی نشد

    که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

    و رفت تا لب هیچ

    و پشت حوصله ی نورها دراز کشید

    و هیچ فکر نکرد

    که ما میان پریشانی تلفظ درها

    برای خوردن یک سیب

    چقدر تنها ماندیم.




    يافته هايت را با باخته هايت مقايسه کن و بدان اگر خدا را
    يافته باشی...
    دیگر هرچه باخته ای مهم نيست !

  6. #96
    mahda joon
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    تاریخ عضویت
    August 2012
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    543
    70
    111

    پیش فرض

    کاش میدانستم چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    درها به طنین های تو وا کردم......
    هرتکه را جایی افکندم هستی زنگاه....
    بر لب مردابی پاره ابخند تو...
    بر روی لجن دیدم....رفتم به نماز....
    در بن خاری یاد تو پنهان بود بر چیدم پاشیدم به جهان........
    بر سیم درختان زدم اهنگ ز خود روییدن نه خود گستردن......
    و شیاریدم شب یک دست نیایش افشاندم دانه دار.....
    و شکستم ادم فریب .....
    و دویدم تا هیچ و دویدم...تا چهره مرگ تا هسته هوش...
    و فتادم بر صخره درد از از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم لرزیدم....وزشی میرفت از دامنه ی گامی همره او رفتم....
    نه تاریکی تکه خورشیدی دیدم خوردم و ز خود رفتم و رها بودم.......
    باران بهانه ای بود
    که زیر چتر من تا انتهای کوچه بیایی.....
    کااااش.......
    نه کوچه انتهایی داشت....
    و نه باران بند می امد.....♥
  7. #97
    فرنوش
    کوچولو رسمی

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    August 2012
    محل سکونت
    kashan
    نوشته ها
    2,353
    1,752
    765

    پیش فرض

    سمت خيال دوست


    ماه

    رنگ تفسير مس بود.
    مثل اندوه تفهيم بالا مي آمد.
    سرو
    شيهه بارز خاك بود.
    كاج نزديك
    مثل انبوه فهم
    صفحه ساده فصل را سايه ميزد.
    كوفي خشك تيغال ها خوانده مي شد.
    از زمين هاي تاريك
    بوي تشكيل ادراك مي آمد.
    دوست
    توري هوش را روي اشيا
    لمس مي كرد.
    جمله جاري جوي را مي شنيد،
    با خود انگار مي گفت*:
    هيچ حرفي به اين روشني نيست*.
    من كنار زهاب
    فكر مي كردم*:
    امشب
    راه معراج اشيا چه صاف است !
    دردهایم هر روز حمام میگیرند...
    انگار نه انگار که مهمانند
    خیلى پررو شده اند!
صفحه 7 از 7 نخست ... 234567
نمایش نتایج: از 91 به 97 از 97

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •