ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 2 از 5 نخست 12345 آخرین
نمایش نتایج: از 16 به 30 از 71
  1. #1
    Sonami021
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    سیدخندان تهران
    نوشته ها
    9,439
    4,074
    5,562

    Flower 32 32 ♋● انــجــمــن طـرفـداران فداکاران ایران●♋

    سلام

    خیلی دوست داشتم این تاپیک بزنم هیجا پیداش نکردم

    دوست داشتم شهدا واقعی ایران و جنگ تحمیلی بشناسم و بشناسیم باهم

    دوست داشتی شرکت کن

    نداشتی هم تشکر یادت نره

    علی یارتون
    روزگار شنگولی جوانیم را برد.
    نه صدایشرا نازک کرده بود، نه دستانش را آردی!!
    ازکجا باید ،به گرگ بودنش شک میکردم...!!

  2. 1
  3. #16
    punishmen
    كوچولو رسمي
    کوچولوووو خیلی فعال

    تاریخ عضویت
    May 2012
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    3,767
    2,436
    2,149

    پیش فرض











    اتل متل یه بابا
    دلیر و زار و بیمار
    اتل متل یه مادر
    یه مادر فداكار
    اتل متل بچه ها
    كه اونارو دوست دارن
    آخه غیر اون دوتا
    هیچ كسی رو ندارن
    مامان بابا رو می خواد
    بابا عاشق اونه
    به غیر بعضی وقتا
    بابا چه مهربونه
    وقتی كه از درد سر
    دست می ذاره رو گیجگاش
    اون بابای مهربون
    فحش می ده به بچه هاش
    همون وقتی كه هرچی
    جلوش باشه می شكنه
    همون وقتی كه هرچی
    پیشش باشه می زنه
    غیر خدا و مادر
    هیچ*كسی رو نداره
    اون وقتی كه باباجون
    موجی می شه دوباره
    دویدم و دویدم
    سر كوچه رسیدم
    بند دلم پاره شد
    از اون چیزی كه دیدم
    بابام میون كوچه
    افتاده بود رو زمین
    مامان هوار می زد
    شوهرمو بگیرین
    مامان با شیون و داد
    می زد توی صورتش
    قسم می داد بابارو
    به فاطمه، به جدش
    تو رو خدا مرتضی
    زشته میون كوچه
    بچه داره می بینه
    تو رو به جون بچه
    بابا رو كردن دوره
    بچه های محله
    بابا یه هو دوید و
    زد تو دیوار با كله
    هی تند و تند سرش رو
    بابا می زد تو دیوار
    قسم می داد حاجی رو
    حاجی گوشی رو بردار
    نعره های بابا جون
    پیچید یه هو تو گوشم
    الو الو كربلا
    جواب بده به گوشم
    مامان دوید و از پشت
    گرفت سر بابا رو
    بابا با گریه می گفت
    كشتند بچه هارو
    بعد مامانو هلش داد
    خودش خوابید رو زمین
    گفت كه مواظب باشین
    خمپاره زد، بخوابین
    الو الو كربلا
    پس نخودا چی شدن؟
    كمك می خوایم حاجی جون
    بچه ها قیچی شدن
    تو سینه و سرش زد
    هی سرشو تكون داد
    رو به تماشاچیا
    چشماشو بست و جون داد
    بعضی تماشا كردن
    بعضی فقط خندیدن
    اونایی كه از بابام
    فقط امروزو دیدن
    سوی بابا دویدم
    بالا سرش رسیدم
    از درد غربت اون
    هی به خودم پیچیدم
    درد غربت بابا
    غنیمت َنبرده
    شرافت و خون دل
    نشونه های مرده
    ای اونایی كه امروز
    دارین بهش می خندین
    برای خنده هاتون
    دردشو می پسندین
    امروزشو نبینین
    بابام یه قهرمونه
    یه روز به هم می رسیم
    بازی داره زمونه
    موج بابام كلیده
    قفل در بهشته
    درو كنه هر كسی
    هر چیزی رو كه كشته
    یه روز پشیمون می شین
    كه دیگه خیلی دیره


    گریه های مادرماتل متل یه بابا
    دلیر و زار و بیمار
    اتل متل یه مادر
    یه مادر فداكار
    اتل متل بچه ها
    كه اونارو دوست دارن
    آخه غیر اون دوتا
    هیچ كسی رو ندارن
    مامان بابا رو می خواد
    بابا عاشق اونه
    به غیر بعضی وقتا
    بابا چه مهربونه
    وقتی كه از درد سر
    دست می*ذاره رو گیجگاش
    اون بابای مهربون
    فحش می ده به بچه هاش
    همون وقتی كه هرچی
    جلوش باشه می شكنه
    همون وقتی كه هرچی
    پیشش باشه می زنه
    غیر خدا و مادر
    هیچ كسی رو نداره
    اون وقتی كه باباجون
    موجی می شه دوباره
    دویدم و دویدم
    سر كوچه رسیدم
    بند دلم پاره شد
    از اون چیزی كه دیدم
    بابام میون كوچه
    افتاده بود رو زمین
    مامان هوار می زد
    شوهرمو بگیرین
    مامان با شیون و داد
    می زد توی صورتش
    قسم می داد بابارو
    به فاطمه، به جدش
    تو رو خدا مرتضی
    زشته میون كوچه
    بچه داره می بینه
    تو رو به جون بچه
    بابا رو كردن دوره
    بچه های محله
    بابا یه هو دوید و
    زد تو دیوار با كله
    هی تند و تند سرش رو
    بابا می زد تو دیوار
    قسم می داد حاجی رو
    حاجی گوشی رو بردار
    نعره های بابا جون
    پیچید یه هو تو گوشم
    الو الو كربلا
    جواب بده به گوشم
    مامان دوید و از پشت
    گرفت سر بابا رو
    بابا با گریه می گفت
    كشتند بچه هارو
    بعد مامانو هلش داد
    خودش خوابید رو زمین
    گفت كه مواظب باشین
    خمپاره زد، بخوابین
    الو الو كربلا
    پس نخودا چی شدن؟
    كمك می خوایم حاجی جون
    بچه ها قیچی شدن
    تو سینه و سرش زد
    هی سرشو تكون داد
    رو به تماشاچیا
    چشماشو بست و جون داد
    بعضی تماشا كردن
    بعضی فقط خندیدن
    اونایی كه از بابام
    فقط امروزو دیدن
    سوی بابا دویدم
    بالا سرش رسیدم
    از درد غربت اون
    هی به خودم پیچیدم
    درد غربت بابا
    غنیمت َنبرده
    شرافت و خون دل
    نشونه های مرده
    ای اونایی كه امروز
    دارین بهش می خندین
    برای خنده هاتون
    دردشو می پسندین
    امروزشو نبینین
    بابام یه قهرمونه
    یه روز به هم می رسیم
    بازی داره زمونه
    موج بابام كلیده
    قفل در بهشته
    درو كنه هر كسی
    هر چیزی رو كه كشته
    یه روز پشیمون می شین
    كه دیگه خیلی دیره
    گریه های مادرم
    یقه تونو می گیره
    بالا رفتیم ماسته
    پایین اومدیم دروغه
    مرگ و معاد و عقبی
    كی میگه كه دروغه؟


    یقه تونو می گیره
    بالا رفتیم ماسته
    پایین اومدیم دروغه
    مرگ و معاد و عقبی
    كی میگه كه دروغه؟



    ولی جواب شهدا وخون شهدا را دادیم

    خوب هم دادایم

    دیگر نمیتوام چیزی بگویم




    ویرایش توسط Sonami021 : 2012.11.16 در ساعت 21:39
    خدایا:
    آنگونه زنده ام بدارکه نشکند دلی از زنده بودنم و
    آنگونه بمیرانم که به وجد نیاید کسی از نبودنم...


  4. #17
    punishmen
    كوچولو رسمي
    کوچولوووو خیلی فعال

    تاریخ عضویت
    May 2012
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    3,767
    2,436
    2,149

    پیش فرض

    تنها بازمانده نسل اول خلبانان کشور
    فرماندهان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در مراسمی از خلبان ˈمحمد تقی فرآوردهˈ آخرین بازمانده نسل اول خلبانان ایرانی تجلیل کردند.در مراسم روز یکشنبه تجلیل از خلبانان و پیشکسوتان شرکت کننده در اولین عملیات نیروی هوایی در دوران دفاع مقدس به نام عملیات ˈ اولین پاسخˈ، از خلبان فرآورده که در اوایل قرن حاضر وارد نیروی هوایی کشورمان شده بود نیز تقدیر شد.

    کاپیتان ˈمحمد تقی فرآوردهˈ که در سال 1295 متولد شده، سی و هشتمین خلبانی است که در نیروی هوایی ایران به کار مشغول شد.





    وی در هشتم اسفند سال 1312 کار خود را به عنوان خلبان نیروی هوایی ایران در فرودگاه مهر آباد تهران آغاز کرد.


    کاپیتان فرآورده از معدود خلبانان ایرانی است که تجربه شرکت در جنگ جهانی دوم را نیز دارا هستند.

    فرآورده در این مراسم اظهار داشت: زمانی که کار خود را در فرودگاه مهرآباد شروع کردم، این فرودگاه فاقد امکانات بود و حتی آب نداشت و دیوار کشی نیز نشده بود.



    خدایا:
    آنگونه زنده ام بدارکه نشکند دلی از زنده بودنم و
    آنگونه بمیرانم که به وجد نیاید کسی از نبودنم...


  5. #18
    Sonami021
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    سیدخندان تهران
    نوشته ها
    9,439
    4,074
    5,562

    پیش فرض

    ابن ها ایرانی بودند که جانشون خانوادشون بخاطر کشور دادند

    افنخار میکنم ایرانی ام
    روزگار شنگولی جوانیم را برد.
    نه صدایشرا نازک کرده بود، نه دستانش را آردی!!
    ازکجا باید ،به گرگ بودنش شک میکردم...!!

  6. #19
    punishmen
    كوچولو رسمي
    کوچولوووو خیلی فعال

    تاریخ عضویت
    May 2012
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    3,767
    2,436
    2,149

    پیش فرض

    عکس ذیل متعلق به شهید علی هاشمی میباشد که پیکر مطهرش پس از سالها به میهن بازگشت سادگی و بی الایشی را در چهره او و دیگر همرزمانش بوضوح میبینیم ، یادش بخیر آن روزها که فرق ظاهری فرمانده و نیروی عادی اصلا" مشخص نمیشد همه مثل هم بودند نه سرداری نه سرهنگی و نه هیچ علاقه دنیوی ، اگر به دفتر ( یا سنگر ) فرمانده لشکر هم وارد میشدی فقط چند پتوی سربازی میدیدی که کف اتاق پهن شده نه از میز خبری بود نه از صندلی مدیریتی و نه از مسئول دفتر و برای دیدن فرمانده با هیچ کسی نباید هماهنگ میکردی فقط یک زمان بود که نمیتوانستی پیش فرمانده بروی !! وقت نماز ..... یاد آنروزها بخیر ، راستی چرا ما اینطوری شدیم ؟ یادمان رفته که میراث شهادت داریم ؟






    خدایا:
    آنگونه زنده ام بدارکه نشکند دلی از زنده بودنم و
    آنگونه بمیرانم که به وجد نیاید کسی از نبودنم...


  7. #20
    punishmen
    كوچولو رسمي
    کوچولوووو خیلی فعال

    تاریخ عضویت
    May 2012
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    3,767
    2,436
    2,149

    پیش فرض

    آنقدر گفتم دِلم گمنام مي خواهد
    آنقدر خيال هاي گم نامي به سرم پرسه زد
    که...
    چند وقتي است دو تايشان مهمانمان شده اند
    يکي 16 سال دارد ديگري 24 ساله است
    و هر دو جوان
    و هر دو پر شور
    نوشته بودند فرزند روح الله
    و من تا پايم هست نمي گزارم طعم غربت بچشند
    و من اين آرزوي مُعطر را در خيالم مي پرورانم
    که روزي مرا بخوانند فرزند سيد علي
    من محتاج کمي دعاي تو هستم
    دعا کن مرا دعا تو شفا بخش است
    خدایا:
    آنگونه زنده ام بدارکه نشکند دلی از زنده بودنم و
    آنگونه بمیرانم که به وجد نیاید کسی از نبودنم...


  8. #21
    punishmen
    كوچولو رسمي
    کوچولوووو خیلی فعال

    تاریخ عضویت
    May 2012
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    3,767
    2,436
    2,149

    پیش فرض






    در این موقعیت زمانی و مکانی ، جنگ ما جنگ اسلام و کفر است و هر لحظه مسامحه و غفلت ، خیانت به پیامبر اکرم (ص) و امام زمان(عج) و پشت پا زدن به خون شهداست و ملت ما باید خود را آماده هرگونه فداکاری بکند.شهید حسن باقری
    خدایا:
    آنگونه زنده ام بدارکه نشکند دلی از زنده بودنم و
    آنگونه بمیرانم که به وجد نیاید کسی از نبودنم...


  9. #22
    punishmen
    كوچولو رسمي
    کوچولوووو خیلی فعال

    تاریخ عضویت
    May 2012
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    3,767
    2,436
    2,149

    پیش فرض

    یادتان به خیر بچه های جنگ
    بچه های سنگر و صداقت و تفنگ
    بچه های در شب محاصره
    بی غذا و بی فشنگ..
    یادتان به خیر بچه های تشنگی،گرسنگی
    بچه های خوب....
    بچه های شب شکسته در رکوع
    بچه های بالغ حماسه و نبرد
    بچه های مرد
    یادتان هنوز از گزند بادهای سرد بی هجوم......

    خدایا:
    آنگونه زنده ام بدارکه نشکند دلی از زنده بودنم و
    آنگونه بمیرانم که به وجد نیاید کسی از نبودنم...


  10. #23
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,478
    24,153
    30,432

    پیش فرض

    زندگینامه اجمالی از سردار هور شهید علی هاشمی به همراه تصاویری از ایشان

    به دنبال کشف و شناسایی پیکر مطهر شهید علی هاشمی از منطقه عمومی هورالهویزه (جزیره مجنون)، پیکر مطهر این شهید والا مقام ساعت 8:30 صبح دوشنبه ، 27 اردیبهشت ماه، از محل حسینیه عاشقان ثارالله اهواز بر دوش امت حزب الله و سلحشور تشییع خواهد شد.
    نیروهای کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح پیکر سردار علی هاشمی را بعد از 22سال کشف و شناسایی کرد به همین منظور بخشی از زندگی این شهید والامقام در نوشتار ذیل می آید.
    * * *
    در سال 1340، کودکی درشهر اهواز چشم به جهان گشود که نامش را علی نهادند. کودکی او مصادف با دوران سیاه ستمشاهی بود، و علی هاشمی از همان زمان با افکار سبزو روشن اسلام پیوندی عاشقانه یافت.
    * * *
    وی ارتباط تنگاتنگ خویش را با کوثر زلال وحی از همانین سنین حفظ نمود و تفسیر قرآن و درس اخلاق را از برنامه های مهم خویش قرار داده و با علاقه و ارادتی که به نماز داشت مرید و مؤذن مسجد شد.هاشمی پس از پیروزی انقلاب با تکیه بر مطالعات عمیق و آگاهی های دینی خود در بحث های گروهک های مختلف شرکت کرده و با بحث های منطقی آنان را به تسلیم در برابر اسلام وا می داشت. وی از همان زمان ابتدا عاشق و دلباخته امام (ره) و پیشتاز مبارزه بود و به همین دلیل به قصد خدمت به نظام وارد کمیته انتقلاب شد و سپس به همراه حسین علم الهدی، آقایی و .... جهت تشکیل بسیج و سپاه تلاش های بسیاری نمود.
    * * *
    زندگی در جنگ مرحله نوینی از دوران پرتلاطم حضور حاج علی در دنیای خاکی بود اوج ایثار و رشادت او در شناسایی هایش نمایان بود، آنچنان که تمام طرح های عملیاتی اش را با تعداد اندکی نیرو با موفقیت به انجام می رساند. با گسترش محورهای عملیاتی، حاج علی تیپ 37 نور را در محور حمیدیه تشکیل داد. و پس از عملیات بیت المقدس توانست سپاه بستان و هویزه را تشکیل دهد. ایجاد پاسگاه های مرزی و مسئولیت پدافندی کل منطقه از فعالیت های دیگر او بود.
    * * *
    وی پس از تشکیل قرارگاه «نصرت» و ارائه طرح کلی عملیات خیبر و بدر، مسؤولیت سپاه ششم امام جعفر صادق (ع) را عهده دار شد که حاصل آن سازماندهی 13 یگان رزمی و پشتیبانی در استان خوزستان بود و شاید به همین دلیل او را سردار هور نامیدند. سرانجام قرارگاه نصرت در محاصره دشمن قرار گرفت و تعدادی از نیروهای اسلام به اسارت نیروهای بعثی درآمدند و علی هاشمی چهره محبوب و خندان عرصه های عشق و ایمان سرانجام به آسمان پیوست و نامش ستاره درخشانی شد بر تاریک تاریخ ملت ایران تا نسل فردای ایران راه درست زیستن را از او بیاموزند.
    * * *
  11. #24
    maryam_sorena
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    August 2009
    محل سکونت
    زير گنبد كبود
    نوشته ها
    5,465
    4,643
    4,727

    پیش فرض


    فقط بهش فکر کن..


    چه کسی می تواند این معادله را حل کند؟
    چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟
    چه کسی میداند جنگ یعنی سوختن؟ یعنی آتش؟ یعنی گریز به هر جا؟یعنی اضطراب اینکه کودکم کجاست؟جوانم چه شد؟دخترم چه می کند؟
    چه کسی معنی این جمله را می داند؟ "نبرد تن و تانک؟؟؟؟"
    اصلا چه کسی میداند تانک چیست؟
    می توانی این مسله را حل کنی؟

    "گلوله ای از لوله ی دوشکا با سرعت اولیه از فاصله ی هزار متری شلیک می شود،در مبدا به حلقومی اصابت می کند ،آن را سوراخ می کند، گذر می کند..

    حالا معلوم کنید سر کجا افتاده است؟؟"


    کیف و کلاستورتون رو از چه پر می کنید؟؟
    از خیال .. از کتاب.. از نام شامخ دکتر،مهندس..؟

    صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پر کشیدن پرستو شدن..

    ااما تو اگر قاسم نیستی اگر علی اکبر نیستی.. لااقل حرمله نباش..
    که خدا هدیه ی حسین را پذیرفت و خون علی اکبر و علی اصغر رو به زمین پس نداد...

    من نمی دانم فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد کرد..؟؟؟

    "شهید احمدرضا احدی_رتبه ی یک کنکور سال 1364_ساعاتی قبل از شهادت...."
    آرایه هــآی ادبی همیشه هــم زیـبــآ نیستنـد
    مثلا پــارادوکس زیبا نیستـــ
    وقتــی قــدی بلنــد در قبـــری کوچکـــ باشــد ..
  12. #25
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,478
    24,153
    30,432

    پیش فرض

    حُر شهدای جنگ تحمیلی که بود؟

    سخن امام خميني(ره)، برايش فصل*الخطاب و روي سينه*اش "فدايت شوم خميني" خالكوبي كرده بود. ولايت فقيه را به زبان عاميانه خود براي رفقايش توضيح مي*داد و از همان دوستان قبل از انقلاب، ياراني براي انقلاب پرورش داد. وي وقتي از گذشته*اش حرف مي*زد، داستان حُر را بازگو مي*كرد و مي*گفت: "حُر قبل از همه به ميدان كربلا رفت و به شهادت رسيد. من نيز بايد جزء اولين*ها باشم".

    راسخون: انقلاب شکوهمند انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) علاوه بر ابعاد سیاسی مختلف در کوتاه مدت تبدیل به یک دانشگاه انسان سازی شد. در طول سال های مبازات پیش از انقلاب و در طول جنگ تحمیلی افرادی بودند که با دم مسیحایی روح خدا به یکباره دچار تحولات عظیم روحی شده و در راه اسلام حتی تا پای فدا کردن خود نیز پیش رفتند.

    به گزارش پایگاه 598، یکی از این شهدا شهید"شاهرخ ضرغام"بود. وي سال 1328 در تهران متولد شد. در جواني، به سراغ ورزش كشتي رفت و به اردوي تيم ملي كشتي فرنگي دعوت شد. اما زندگي او به خاطر همنشيني با دوستان نااهل، در غفلت و گمراهي ادامه داشت تا اين كه در بهمن سال 1357 و با پيروزي انقلاب، تغييري بزرگ در زندگي*اش رخ داد.

    سخنان امام خميني (ره)، برايش فصل*الخطاب و روي سينه*اش "فدايت شوم خميني" خالكوبي كرده بود. ولايت فقيه را به زبان عاميانه خود براي رفقايش توضيح مي*داد و از همان دوستان قبل از انقلاب، ياراني براي انقلاب پرورش داد.

    وي وقتي از گذشته*اش حرف مي*زد، داستان حُر را بازگو مي*كرد و مي*گفت: "حُر قبل از همه به ميدان كربلا رفت و به شهادت رسيد. من نيز بايد جزء اولين*ها باشم".

    در همان روزهاي اول جنگ تحميلي عراق عليه ايران به جبهه رفت و همگام با سردار شهید سید مجتبی هاشمی که فرمانده گروه چریکی فدائیان اسلام بود،به مبازه علیه تجاوزگران بعثی پرداخت ودر کوتاه مدتی آنقدر دلاورانه جنگيد كه دشمن براي سرش جايزه تعيين كرده بود. وي از خدا می خواست که تمام گذشته*اش را پاك كند و هيچ چيز از او باقي نماند؛ نه اسم، نه شهرت، نه مزار و سرانجام در تاريخ 17 آذر سال 1359 در دشت*هاي شمالي آبادان به آرزوی دیرین خود یعنی شهادت رسيد."

    محمد تهراني، آخرين همرزم شاهرخ ضرغام نحوه شهادت وی را اینگونه نقل می کند: "ساعت 9 صبح بود. تانك*هاي دشمن مرتب شليك مي*كردند و جلو مي*آمدند. شاهرخ از جا بلند شد و روي خاكريز رفت. من هم دويدم و 2 گلوله آرپي*جي پيدا كردم. هنوز گلوله آخر را شليك نكرده بودم كه صدايي شنيدم. به سمت شاهرخ دويدم. روي سينه*اش حفره*اي از اصابت گلوله تيربار تانك ايجاد شده بود. عراقي*ها نزديك شدند. من با يك اسير عراقي پناه گرفتم. از دور ديدم چند عراقي كنار پيكر شاهرخ ايستاده*اند و از خوشحالي هلهله مي*كردند."




  13. #26
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,478
    24,153
    30,432

    پیش فرض

    زندگی نامه سردار رشید اسلام شهید منصور نبوی

    در سوم ارديبهشت سال 1343 در روستاي بالا هولار از توابع شهرستان ساري كودكي به دنيا آمد كه نام سيد منصور را بر وي گذاشتند. سيد منصور كه از سلاله ي پاك و مطهر رسول خدا(ص) بود، در دامن مادري مهربان و روي دستان پدري زحمت كش رشد يافت. در سال 1349 بود كه وارد دبيرستان شد و هر سال با نمرات خوب درسش را تا پايان دروس ابتدايي به پايان برد. مدرسه راهنمايي تحصيلي حر هولار حضور سيد را به مدت 3 سال در خودش حس كرد. پس از اتمام دروس راهنمايي، براي ادامه تحصيل به شهرستان ساري عزيمت نمود.
    در همين زمان بود كه طليعه انقلاب اسلامي دميدن گرفت.
    سيد منصور نبوي هم چون ساير جوانان اين مرز و بوم به تظاهرات بر عليه رژيم شاه مي پرداخت. در انتقال افكار ضد پهلوي به منطقه ي كليجانرستاق ساري نقش بي بديل ايشان فراموش ناشدني است.
    با به ثمر نشستن انقلاب اسلامي، به ادامه تحصيل پرداخت. در حال گذران تحصيل انجمن اسلامي را در روستاي بالا و پايين هولار راه اندازي كرد. با توجه به وجود افكار گوناگون در آن زمان، جوانان زيادي را در انجمن اسلامي عضو نمود. هنوز بيش از دو سال از طلوع انقلاب اسلامي نگذشته بود كه ارتش حزب بعث عراق به فرماندهي صدام حسين و در 31 شهريور 1359 از زمين، دريا و هوا به كشورمان حمله نمود. جوانان كشور با فرمان امام خميني مبني بر دفاع از اسلام و كشور وارد جبهه ها شدند. سيد منصور نبوي با فرمان امام كه فرمود بودند: دفاع واجب است م به سوي جبهه ها بشتابيد، خودش را در جرگه ي دلير مردان جنگ قرار داد و از همان روز هاي اول جنگ، پس از فراگيري اموزش نظامي به جبهه ها رفت. از كوه هاي سربفلك كشيده ي كردستان گرفته تا رمل هاي شني جنوب رشادت هاي ايشان را از ياد نخواهد برد. او در اكثر عمليات هايي كه سپاه پاسداران و يگان لشگر 25 كربلا در آن حضور داشت، شركت جُست و به دفعات نيز مجروح گرديد. عمليات هاي والفجر 8،6،5،4 ، بدر، خيبر، قدس 2، 1، كربلاي 8، 5، 4 از جمله عمليات هايي بود كه سيد منصور نبوي در آن هل حضور داشت.
    سيد منصور نبوي با اين كه در جبهه بود اما توانست در سال 1360 ديپلم بگيرد و حتي در آزمون هاي دانشگاه فنون امام حسين (ع) و دانشگاه عالي سپاه با رتبه عالي قبول شود. عليرغم توصيه ي دوستان، از رفتن به دانشگاه به دليل اهميت دادن به حضور در جنگ، خود داري كرد. در سال 1363 با دختري پاك و مومنه ازدواج كرد كه حاصل آن زينب السادات 11 ماهه در حين شهادت و پسرش به نام سيد منصور همنام پدر بود كه 3 ماه بعد از شهادت پدر به دنيا آمد.
    سيد منصور نبوي به دليل تجارب ارزشمند حضور ممتد در جنگ و استعداد هاي فراوانش، در لشكر 25 كربلا مسئوليت هاي گوناگوني را تجربه كرد كه آخرين آن، فرمانده طرح و عمليات لشكر 25 كربلا بود.
    ايشان در بين رزمندگان لشكر به سرباز امام زمان (عج) مشهور بود. چرا كه سبب آشنايي بسياري از رزمندگان لشكر با دعاي عهد بود. و استمرار و اصرار ايشان بر خواندن دعاي عهد زبانزد خاص و عام بود. سرانجام اين مرد الهي با دوستان بزرگوارش محمد حسن طوسي قائم مقام فرماندهي لشكر و عليرضا نوبخت فرمانده يكي از تيپ هاي لشكر 25 كربلا در تاريخ 19/ 1/ 1366 و در حالي كه افتاب داغ و سوزان بر دشت تفديده ي شلمچه مي تابيد و در حالي كه در نزديك ترين موضع به دشمن و براي شناسايي رفته بودند، براي هميشه از زمينيان فاصله گرفتند و آسماني شدند.
    سيد منصور نبوي همانند ققنوس پرنده ايي كه در آتش بال هايش را مي سوزاند، براي دفاع اسلام و كشور سوخت، تا درخت انقلاب اسلامي براي هميشه جاودانه بماند.

    سید ولی هاشمی
    واحد پژوهشهای ادبی حوزه هنری مازندران


  14. #27
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,478
    24,153
    30,432

    پیش فرض

    اولین روحانی شهید دفاع مقدس
    حجت الاسلام محمد حست قنوتي (شريف) اولين روحاني شهيد دفاع مقدس است. شهيد قنواتي كه سابقه تبليغ ديرينه در منطقه فارس را داشت و سال ها در ميان مردم در غم و شادي آنان شريك بود و به مشكلات مردم رسيدگي مي كرد، به خاطر مبارزه با ظلم و ستم در دوران طاغوت توسط ساواك شيراز دستگير و زنداني شد. مردم اردكان و اطراف شيراز با مراجعه به ژاندرمري اردكان و تهديد آنا به راه انداختن آشوب در منطقه، زمينه آزادي او را فراهم كردند رژيم او را آزاد كرده و ممنوع المنبر نمود. بارديگر با تعقيب ساواك به اصفهان رفته و با نام مستعار (شريف) به فعاليت هاي سياسي خود ادامه داد ولي دوباره به دست ساواك دستگير شد و در زندان با سخنراني هاي خود به روشنگري پرداخت. در روز عاشورا افسر نگهبان براي آرام كردنش با اسلحه او را تهديد به قتل كرد و او در جواب گفت :
    چقدر تشنه شهادت در روز عاشورا هستم، اگر لايق باشم شليك خواهي كرد.
    با پيروز ي انقلاب از زندان آزاد شد و با شروع جنگ تحميلي روانه جبهه هاي جنوب شد و گروه الله اكبر را تشكيل داد.
    در تاريخ 24 مهر ماه 1359 دستور پيشروي يگان هاي دشمن به سوي خرمشهر صادر شد. خيابان چهل متري اين شهر، به عنوان خيابان مركزي،شاخص تقسيم نيروها و محورها قرار گرفت. با گذشت ساعاتي از روز ، در حالي مدافعان اندك شهر به مقابله مشغول بودند يگاني از نيروهاي دشمن با راهنمايي ستون پنجم خود را به خيابان چهل متري رساند و با استقرار تيربار در چند نقطه وموضع گيري تك تير اندازان در ساختمان هاي مسلط بر خيابان، محور مركزي و اصلي ترين راه پشتيباني و رفت و آمد نيروهاي مدافع را بستند.دشمن، ماشين حامل شهيد شريف قنوتي را در اين خيابان هدف قرار داد. پس از اصابت هفت، هشت گلوله به بدن اين روحاني مبارز، خودرو، بر اثر اثابت گلولۀ آرپي جي هفت، واژگون شد. دشمن كه از همان ابتدا در پي دستگيري و شهادت شهيد شريف قنوتي بود، پيكر مجروح او را اسير كرد و با سر نيزه كلاشينكف، به شقيقه او ضربه زدو او را به شهادت رساند.
    وي سوم تير 1313 در سرزمين خوزستان در دهستان «قصبه» از توابع آبادان و در كنار اروند رود چشم به جهان گشود. تحصيلات خود را با ورود به حوزه علميه قم آغاز كرد تا از راه علم به مردم آگاهي دهد. در همان سال ها به حوزه علميه بروجرد رفت و چند سالي هم در آنجا درس خواند سپس به دستور آيت الله العظمي گلپايگاني به يكي از روستا هاي منطقه رفت و علاوه بر تبليغ و ساخت مسجد و حمام اهتمام ورزيد. سپس به دعوت مردم اردكان به آن شهر رفت و خدمات شاياني را از خود به يادگار گذاشت.


    منبع : كتاب اولين هاي دفاع مقدس؛ محمد خامه يار
  15. #28
    punishmen
    كوچولو رسمي
    کوچولوووو خیلی فعال

    تاریخ عضویت
    May 2012
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    3,767
    2,436
    2,149

    پیش فرض

    درخواست بی شرمانه ی دختر خاله ی هوسبازم...



    این داستان واقعی است....حتما بخوانید
    در تاریخ ۲۰ مهرماه سال ۶۵ جوانی به نام امین ، نامه ای برای مجله ی زن روز می نویسد و داستان عجیب زندگی خود را بازگو می کند:
    نامه ی اول:
    پسری ۱۷ ساله هستم و در خانواده ای مرفه و ثروتمند زندگی می کنم. پدرو مادرم هر دو پزشک هستند و از صبح زود تا پاسی از شب را خارج از منزل سپری می کنند. انقدر مشغله ی کاری شان زیاد است که اصلا از خودشان نمی پرسند تنها فرزندشان ( من ) کجا هستم ؟ چکار می کنم ؟ با چه کسی رفت و امد دارم؟... تنها کاری که آنها برایم کردند این بود که برای رفع مشکل تنهایی ام در خانه ، دختر خاله ام ( که همسن خودم می باشد ) را به سرپرستی پذیرفتند ، تا تنهایی ام را پر کند. غافل از اینکه این آغاز مشکلات من بود. یکسال است که دختر خاله ام به خانه ی ما آمده و مدام با پوشیدن لباسهای نیمه برهنه و آرایش های هوس برانگیز و ترفندهای شیطانی ، از من تقاضای همبستر شدن با خود را می کند. اما به لطف خدا من تا به حال اسیر این هوسبازیهایش نشده ام و بر خلاف پدر و مادرم که می دانم مثل دختر خاله ام اهل هوسبازی هستند ، دامن خود را به گناه آلوده نکرده ام.
    شما را به خدا کمکم کنید. چطور می توانم جواب حرفهای چرب و نرم دختر خاله ام را بدم؟ بارها او را نصیحت کرده ام ، اما گوشش بدهکار نیست. می دانم که اگر موضوع را با پدر و مادرم مطرح کنم ، انها نیز از دختر خاله ام حمایت می کنند. می دانم که زیبایی ام باعث می شود که دختر خاله ام هوس بیشتری به من پیدا کند. اگر موهای طلایی و چهره ی زیبا نداشتم شاید اینطور نمیشد.من نمی خواهم تسلیم شوم ، نمی خواهم گناه کنم. ای کاش زیبا نبودم ، ای کاش در خانواده ای فقیر زندگی می کردم و چهره ی زشتی داشتم تا چنین اتفاقی برایم نمی افتاد. کمکم کنید که او را هدایت کنم ، کمکم کنید به گناه نیفتم ...
    با تشکر ، برادرتان امین ۲۰ مهرماه ۱۳۶۵ ساعت ۱۷:۳۰
    نامه ی دوم:
    امین در تاریخ ۱ دی ماه ۱۳۶۵ نامه ی دوم خود را به مجله ی زن روز ارسال می کند :
    مسئولین مجله زن روز ، سلام! مدتهاست که منتظر جواب شما هستم ، اما هنوز نامه ای از شما دریافت نکرده ام. قضیه ی جالبی برایم اتفاق افتاده که خدمتتان بازگو می کنم:
    حدود یک هفته بعد از اینکه برای شما نامه نوشتم و در مورد هوسبازی های دختر خاله ام توضیح دادم ، شبی در خواب مردی سبز پوش را دیدم که به من گفت: امین جان! وقت ان رسیده که به دانشگاه اصلی بروی ، وقت را تلف نکن... تعبیر خواب را از روحانی مسجدمان پرسیدم و گفتند: دانشگاه اصلی همان جبهه است. الان که دارم این نامه را برایتان می نویسم عازم جبهه هستم. شاید لایق شهادت گردم و تا آمدن جوابتان به سوی معبودم پر کشیده باشم ، برای همین آدرس مدیر دبیرستانمان را میدهم که اگر جواب نامه ام را فرستادید و من در این دنیا نبودم ، به شما خبر شهادتم را بدهد. اگر هم که زنده بودم ، خودم جواب خواهم داد...
    خداحافظ و التماس دعا!
    برادرتان امین ۱ دی ماه ۱۳۶۵

    امین چهار روز بعد از نوشتن نامه ی دوم ، در عملیات کربلای چهار به شهادت رسید...

    ... نمی دونم چی بگم
    فقط میگم خدایا! تو رو قرآنت من رو مث امین آزمایش نکن
    خدایا! اگه قراره مث امین آزمایش بشم ، تو رو قرآنت بهم معرفت یوسف پیامبر ع رو بده ، همونطور که به امین دادی
    خدایا امین توی کنکور دنیا قبول شد و رفت دانشگاه ، به مدرک شهادت هم رسید ، به ما جوونای امروزی هم مدرک عاقبت به خیری بده
    بسه دیگه ! به خودت قسم از گناه خسته شدیم.
    دلمون میخاد در کنار تو به آرامش برسیم ، پس نذار توی دامن شیطان بمونیم...
    خدایا دلمون میخاد مث امین بفهمیم لذت گناه پوچ و زود گذره
    دلمون میخاد بفهمیم آرامش توی گناه نکردنه
    خدایا! امین برا اینکه گناه نکنه آرزو میکرد زیبایی و ثروت نداشته باشه
    اما بعضی از ما دخترو پسرای امروزی به هر دری می زنیم که خودمون رو جلو جنس مخالف زیبا جلوه بدیم
    هر کاری می کنیم که دل طرف مقابلمون رو بلرزونیم
    غافل از اینکه اگه دل یه جوون به خاطر رفتار ما بلرزه و به گناه بیفته ، اشک امام زمان عج جاری میشه
    خدایا! چرا من اینا رو نمی فهمم؟ دستمون رو بگیر خدا
    تو رو به خوبانت بهمون لیاقت امین شدن رو عطا کن...
    خدایا:
    آنگونه زنده ام بدارکه نشکند دلی از زنده بودنم و
    آنگونه بمیرانم که به وجد نیاید کسی از نبودنم...


  16. #29
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,478
    24,153
    30,432

    پیش فرض

    بنامعلي محمدزاده




    زندگینامه

    سردار رشید اسلام شهید بنامعلی محمدزاده که به راستی ذوالفقار آقا مهدی باکری محسوب می شد فرزند رحمان در تاریخ 1339 10 15 در شهرستان شهید پرور نیر (از شهرهای استان اردبیل ) به دنیا آمد . تولد او بعد از هشت سال در یک روز برفی و زمستان سخت اردبیل شادی خاصی را به خانواده رحمان محمدزاده بخشید زیرا به گفته مادرش : « باتوجه به اینکه در خانواده ما اولاد ذکور بعد از تولد می مردند و پدر علی نیز با توجه به اینکه سردسته هیئتهای عزاداری بود نذرهای فراوانی جهت پسردارشدن کرد. »
    در کودکی علی قبل از رفتن به دوره دبستان قرآن را نزد پدر و پیرزنی که معلم قرآن بود فراگرفت . علی باتمام وجود نهج البلاغه و قرآن و احکام اسلام را فراگرفت و از همه مهمتر علاقه شدید او به نهج البلاغه آنقدر زیاد بود که در هر فرصتی که پیدا می کرد نهج البلاغه را با دقت مطالعه می نمود و حفظ می کرد. پدر بزرگوارش کشاورز بود و مداحی اهل بیت (ع ) هم می کرد در ایام سوگواری ماه محرم به همراه پدر در مراسمها شرکت می نمود و در هیات های مذهبی همیشه حضور داشت . علی از کلاس سوم ابتدایی برای ادامه تحصیل به تهران رفت و در هر فرصت مناسبی که به دست می آورد به زادگاه خود بازمی گشت و به پدر کمک می کرد.


    علی از کودکی فردی فعال و کوشا بود و با داشتن سن کم نسبت به حلال و حرام بسیار حساس بود و سعی می کرد در امور کشاورزی حقوق دیگران را رعایت کند و هیچگاه خودش نیز زیربار ظلم نمی رفت و این جمله حضرت علی (ع ) را همواره تکرار می کرد که « اگر مظلومی نباشد ظالمی نیز وجود نخواهد داشت » .


    علی به قدری به پدر و مادر خود احترام می گذاشت که حاضر نبود کوچک ترین رنجشی از وی به دل داشته باشند. به همین علت و باتوجه به فرهنگ حاکم بر محیط و با اصرار پدر و مادر با دختری به نام ملکه صادقیان ازدواج کرد که ثمره این ازدواج 4 فرزند به نامهای کبری اکبر صغری و علی اصغر بود.


    به همین خاطر در مدرسه شبانه عارف و ابوریجان بیرونی ثبت نام نمود روزها در اداره قندوشکر تهران واقع در چهارراه چیت سازی و بعد از چندماهی در بازار بزرگ تهران (عباس آباد) در کارگاه جوراب بافی مشغول شد. اما بعد از یک سال و اندی این کار را هم رها کرد و از اوایل سال 1356 در سرای عالی (بازار بزرگ تهران ) در یک حجره مشغول بکار شد .
    فعالیتهای شهید در زمان انقلاب


    با شروع اولین جرقه های آتش انقلاب در بازار با نام و اهداف حضرت امام خمینی (ره ) آشنا شد و با شروع تظاهرات در بازار تهران علی رغم مخالفت اعضای خانواده و اقوام با جان و دل در راهپیماییها شرکت می کرد بدون اینکه با سازمان یا شخص خاصی در ارتباط باشد. از آنجایی که بازار یکی از مراکز مهم مبارزه با رژیم بود علی با گرفتن اعلامیه شبها اقدام به پخش و نصب آنها می نمود.


    در طول انقلاب و ماههای اول پیروزی با جان و دل خود را وقف انقلاب می نمود. مثلا به علت وضعیت خاص بعد از انقلاب هرگاه می دید که در خیابان ترافیک بوجود آمده اگر در ماشین بود بلافاصله پیاده می شد و به عنوان مامور اقدام به راهنمایی رانندگان می کرد.


    از سال 1359 بعد از صدور فرمان تشکیل ارتش بیست میلیونی از سوی امام (ره ) عضو بسیج صاحب الزمان (عج ) یاغچی آباد شده اصول اولیه نظامی را فرامی گیرد. در این مدت انجمن اسلامی و کتابخانه مسجد را افتتاح کرده و با ایجاد هسته مقاومت محلی با دوستانش تعدادی از منافقین را در حین ترور دستگیر کردند. علاقه و عشق او به امام خمینی (ره ) و دفاع از وطن و اسلام باعث شد که در سال چهارم (دبیرستان وحید خیابان شوش رشته اقتصاد) درس و تحصیل را رها کرده و به عضویت رسمی سپاه پاسداران درآید و چون در آن زمان خانواده اش در اردبیل سکونت داشتند محل خدمتش را برای اردبیل گرفت .


    در بدو ورود به سپاه اردبیل به عنوان مسئول بسیج بخش نیر منصوب می شود و با اینکه نیر بازادگاهش فقط شش کیلومتر فاصله داشته به خاطر اینکه گمنام باشد خود را معرفی نمی کرد. در ماموریتهای محوله جهت جمع آوری اسلحه هایی که بصورت غیرقانونی دردست مردم بود فقط با سخنرانی و دعوت از مردم سلاح های بسیاری را جمع آوری می کند.


    بعد از اتمام ماموریتش در بخش نیر مدتی هم مسئولیت بسیج نمین را قبول کرده و تغییر و تحولات بسیار خوبی را در این منطقه ساماندهی می نماید. بعد به عنوان معاون عملیات در سپاه اردبیل مشغول بکار می شود و بعد از مدتی به منطقه عملیاتی گیلان غرب و دهلران اعزام می شود و در تک محدود با رمز عملیاتی « یاابالفضل (ع ) » شرکت می نماید . در 1361 10 15 از طرف سردار حمید باکری فرمانده تیپ 9 حضرت ابوالفضل (ع ) لشکر 31 عاشورا به عنوان فرمانده گردان امام سجاد(ع ) این لشکر انتخاب می شوند و در عملیات والفجر مقدماتی در 61 11 18 در منطقه فکه چزابه از ناحیه سینه مجروح می گردند . در بیمارستان طالقانی بنیاد شهید تبریز در 1362 1 26 برای چند روزی بستری می گردد .
    همرزمان


    سردار رشید اسلام شهید بنامعلی محمدزاده در سال 1362 در عملیات خیبر و در سال 1362 در عملیات بدر به همراه فرمانده محبوبش شهید آقا مهدی باکری شرکت می نماید و از خود رشادتهای فراوان برجا می گذارد. شهادت آقا مهدی باکری فرمانده دلاور لشکر 31 عاشورا جهت زندگی او را چنان عوض نموده و آنچنان در رویه او تاثیر می گذارد که دیگر زنده ماندن در این دنیا را تاب نمی آورد این را همه فرماندهان و همرزمانش بعد از شهادتش تعریف می کردند و به او غبطه می خوردند.


    در سال 65 همزمان با اعزام سپاهیان محمد(ص ) جهت جمع آوری اطلاعات از قرارگاههای عملیاتی به منظور تدریس در دانشگاه امام حسین (ع ) به اتفاق چند تن از دوستان رهسپار قرارگاه عملیاتی می شود اما با احساس اینکه عملیاتی آغاز خواهد شد و از آنجایی که به لشکر 31 عاشورا و بچه های آذربایجان شرقی و اردبیل عشق می ورزید و بوی شهید مهدی باکری را استشمام می نمود به این لشکر پیوست و بلافاصله از طرف فرمانده لشکر (امین شریعتی ) مسئولیت فرمانده گردان مقداد به وی سپرده شد.


    علی رغم اینکه زمان کمی به شروع عملیات باقی مانده بود بنامعلی شروع به بازسازی و آموزش گردان می نماید و گردانی را که طبق گفته فرمانده لشکر هیچ حسابی روی آن باز نشده بود را تقویت نموده و یکی از حساس ترین ماموریت ها را برعهده می گیرد.


    سردار شهید محمدزاده وقتی به عنوان مربی در دانشکده علوم و فنون دانشگاه امام حسین (ع ) تدریس می کرد و شهادت همرزمانش را می شنید و در مراسم آنها شرکت می کرد چنان در روحیه او تاثیر می گذاشت که خدمت در پادگانها را رها کرده به جبهه می شتافت .
    از سخنان این شهید بزرگوار است که می گفت :


    « دلم برای جبهه تنگ شده است چقدر جاده های هموار کسالت آورند از یکنواختی دیوارها دلم می گیرد. »


    او از طرف سردار فضایلی به منظور آموزش و عملیات به مقصد قرارگاه خاتم الانبیا(ص ) انتخاب می گردد و در 1365 9 21 از طرف فرمانده نیروی زمینی سپاه سردار علی شمخانی بعنوان رابط معاونت عملیات نیروی زمینی سپاه منصوب می گردد


    دلاوریها و رشادتهای او در عملیات کربلای 5 در 1365 10 19 زبانزد همه بود به خصوص دادن ماسکش به یکی از بسیجیان گردان که ماسکش را گم کرده بود و منطقه شیمیایی شده بو و او بدون ماسک به فرماندهی عملیات می پردازد با اینکه از عملیاتهای قبلی هم جراحاتی برتن داشت اما خستگی و ناامیدی در او معنی و مفهومی نداشت و عشق به امام و وطن به او نیرو می داد و روحیه صدچندان می گرفت .


    مسئولیتهای سردار شهید بنامعلی محمدزاده در دوران هشت سال دفاع مقدس بدین شرح می باشد :


    1 ـ مسئول بسیج شهرستانهای نیر


    2 ـ معاون عملیات فرماندهی سپاه اردبیل


    3 ـ فرمانده گردان امام سجاد(ع ) لشکر 31 عاشورا


    4 ـ فرمانده گردان محرم


    5 ـ مربی تاکتیک دانشکده علوم و فنون دانشگاه امام حسین (ع )


    6 ـ مامور اطلاعات عملیات در لشکر 27 محمد رسول الله (ص )


    7 ـ رابط عملیات نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی


    8 ـ فرمانده گردان مقداد از لشکر 31 عاشورا


    9 ـ قائم مقام تیپ ذوالفقار از لشکر 31 عاشورا
    خاطرات همرزمان


    « ایران زاد » فرمانده تیپ 4 لشکر 31 عاشورا می گوید :


    بعد از تحویل این خط به گردان مقداد چنان او شبانه روز فعالیت بود که فرصت استراحت نداشت روزانه دو ساعت او را به عقب منتقل می کردیم که استراحت نماید. روز آخر بعد از استراحت دو ساعته با یک حالت عجیبی بیدار شد و نسبت به روزهای دیگر دیرتر بلند گشت . وقتی که می خواست به خط برود تعدادی از دوستان گفتند : مثل اینکه این رفتن آخرین رفتن بنامعلی است زیرا حالت عجیبی دارد. همان شب بود که در بی سیم شنیدیم که محمدزاده به لقای الهی شتافته است و بالاخره بنامعلی محمدزاده در ساعات اولین بامداد روز 26 دی 1365 بر اثر بمباران شیمیایی دشمن و اصابت ترکش در پشت پنج ضلعی (شلمچه ) ـ عملیات کربلای 5 ـ به شهادت رسید.


    نقل است که گردان در همان عقب مورد بمباران شیمیایی قرار می گیرد این امر باعث می شود که روحیه گردان تضعیف شود و رشته کار از دست برود. اما بنامعلی با اینکه خودش شیمیایی شده بود با تدبیر و مدیریتی که داشت بلافاصله سخنرانی کرده و واقعه صحرای کربلا و ظهر عاشورا را برای بچه های گردان مجسم می نماید. طوری این سخنان در روحیه پرسنل تاثیر می گذارد و روحیه می گیرند که حتی پرسنلی که شیمیایی شده بودند حاضر نمی شوند به عقب تخلیه شوند.


    تواضع خلوص و ایثار بنامعلی از بارزترین ویژگیهای وی بود. مثلا در یکی از عملیاتها هنگامی که نگهبانی یکی از پلها به عهده گردان مقداد سپرده شده بود شخصا مراقبت از آن پل را به عهده گرفت . سردار شهید مصطفی پیشقدم می گوید : « خودتان می دانید که دو روز است پل را تحویل داده ایم اما ظهر سرزدم به برادر بنامعلی محمدزاده خیلی خسته بود چشمهایش قرمز بود معلوم بود از آن روزی که پل را از ما تحویل گرفته نخوابیده است . »


    خصوصیات شهید


    او نمونه اشدا علی الکفار و رحما بینهم بود. از چاپلوسی و دورویی بیزار بود. نسبت به غیبت و تهمت بسیار حساس بود. بسیار کم سخن می گفت و هرگاه نیز کلامی می گفت بسیار سنجیده و متین بود. عشق و ارادت خاصی به خانواده شهدا داشت . به نماز اول وقت و جماعت اهمیت می داد. شاهد این سخنان مسجد صاحب الزمان (عج ) مسجد یاغچی آباد مسجدالرسول (ص ) بازار دوم و مسجد جامع خانی آبادنو می باشد. دائم الوضو بود و در اغلب روزهای رجب و شعبان یا حداقل یک روز در هفته را روزه می گرفت . بسیار صبور و بردبار بود و در برابر مشکلات همه را به صبر دعوت می کرد به خصوص صبر بر شهادتش .


    خطاب به مادرش :


    مادرم برای فاطمه (ع ) و امام حسین (ع ) و اهل بیت او(ع ) اشک بریز و در شهادتم با الگو قراردادن مادرانی که چندین فرزند خود را تقدیم انقلاب نموده اند تسکین بده » .


    در وصیت نامه اش به همه توصیه می کند :


    « دنیا مزرعه آخرت است مواظب باشید و ببینید که چه چیزی برای خانه آخرت می کارید. انقلاب اسلامی ایران تداوم بخش انقلاب خونین کربلای معلاست . بدانید که امام به اسلام دوباره عزت و جلال بخشید. برای مسلمین و مستضعفین و ملل ستمدیده الگو گردیده و در راه تداوم بخشیدن به انقلاب و راه شهدا تلاش کنید چه امروز روز امتحان است » .
  17. #30
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,478
    24,153
    30,432

    پیش فرض

    وصیتنامه ی شهید حسین خرازی


    بسم رب الصدیقین
    خطاب به فرماندهان و رزمندگان اسلام:
    - ما لشگر امام حسینیم، حسین وار هم باید بجنگیم، اگر بخواهیم قبر شش گوشه امام حسین (ع) را در آغوش بگیریم كلامی* و دعایی جز این نباید داشته باشیم: «اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد.»
    - اگر در پیروزی*ها خودمان را دخیل بدانیم این حجاب است برای ما، این شاید انكار خداست.
    - اگر برای خدا جنگ می*كنید احتیاج ندارد به من و دیگری گزارش كنید. گزارش را نگه دارید برای قیامت. اگر كار برای خداست گفتنش برای چه؟
    - در مشكلات است كه انسانها آزمایش می*شوند. صبر پیشه كنید كه دنیا فانی است و ما معتقد به معاد هستیم.
    - هر چه كه می*كشیم و هر چه كه بر سرمان می*آید از نافرمانی خداست و همه ریشه در عدم رعایت حلال و حرام خدا دارد.
    - سهل*انگاری و سستی در اعمال عبادی تأناثثیر نامطلوبی در پیروزی*ها دارد.
    - همه ما مكلفیم و وظیفه داریم با وجود همه نارسایی*ها بنا به فرمان رهبری، جنگ را به همین شدت و با منتهای قدرت ادامه بدهیم زیرا ما بنا بر احساس وظیفه شرعی می*جنگیم نه به قصد پیروزی تنها.
    - مطبوعات ما جنگ را درشت می*نویسد، درست نمی*نویسد.
    - مسأله من تنها جنگ است و در همان جا هم مسأله من حل می*شود.
    - همواره سعی*مان این باشد كه خاطره شهدا را در ذهنمان زنده نگه داریم و شهدا را به عنوان یك الگو در نظر داشته باشیم كه شهدا راهشان راه انبیاست و پاسداران واقعی هستند كه در این راه شهید شدند.
    - من علاقمندم كه با بی*آلایشی تمام، همیشه در میان بسیجی*ها باشم و به درد دل آنها برسم.
    وصیتنامه اول:
    ... از مردم می*خواهم كه پشتیبان ولایت فقیه باشند، راه شهدای ما راه حق است، اول می*خواهم كه آنها مرا بخشیده و شفاعت مرا در روز جزا كنند و از خدا می*خواهم كه ادامه*دهنده راه آنها باشم. آنهایی كه با بودنشان و زندگی*شان به ما درس ایثار دادند. با جهادشان درس مقاومت و با رفتنشان درس عشق به ما آموختند. از مسئولین عزیز و مردم حزب*الهی می*خواهم كه در مقابل آن افرادی كه نتوانستند از طریق عقیده، مردم را از انقلاب دور و منحرف كنند و الان در كشور دست به مبارزه دیگری از طریق اشاعه فساد و فحشا و بی*حجابی زده*اند در مقابل آنها ایستادگی كنید و با جدیت هر چه تمامتر جلو این فسادها را بگیرید.
    وصیت نامه دوم :
    استغفرالله، خدایا امان از تاریكی و تنگی و فشار قبر و سوال نكیر و منكر در روز محشر و قیامت، به فریادم برس. خدایا دل شكسته و مضطرم، صاحب پیروزی و موفقیت تو را می*دانم و بس. و بر تو توكل دارم. خدایا تا زمان عملیات، فاصله زیادی نیست، خدایا به قول امام خمینی [ره] تو فرمانده كل قوا هستی، خودت رزمندگان را پیروز گردان، شر مدام كافر را از سر مسلمین بكن. خدایا! از مال دنیا چیزی جز بدهكاری و گناه ندارم. خدایا! تو خود توبه مرا قبول كن و از فیض عظمای شهادت نصیب و بهره*مندم ساز و از تو طلب مغفرت و عفو دارم ... می*دانم در امر بیت المال امانتدار خوبی نبودم و ممكن است زیاده*روی كرده باشم، خلاصه برایم رد مظالم كنید و آمرزش بخواهید.
    و السلام
    حسین خرازی - 1/10/1365
صفحه 2 از 5 نخست 12345 آخرین
نمایش نتایج: از 16 به 30 از 71

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •